تبليغاتX
نوشتار - قصه ی هومن

تجربه های ناگفته

هومن قاسمی راد

 

آمده ایم جنوب تا پدر به قول اش وفا کند و ما را ببرد مسافرت ، اما به شرطی که خودش انتخاب کند کجا برویم . انگار خودش هم حس کرده بود چه قدر از من و مهران غافل شده و می خواست هر طور شده جبران کند . شاید حرف های عمو رحمت واقعا او را متحول کرده بود . حرف هایی که همه شکایت های من بود و می دانستم در این دنیا اگر کسی باشد که رگ خواب بابا درست و حسابی در دست اش باشد فقط عمو رحمت است . مامان هم همین طوری بود می دانست چگونه باید بابا را راضی کند و بدون دعواهای زن و شوهری اختلافات سلیقه ای را ختم به خیر کند، وگرنه بابا کسی نبود که به همین مفتی ها برای دختر 16 ساله اش دوچرخه بخرد و بگذارد مثل پسرها با لباس ورزشی هر صبح برود پارک و خیابان ورزش کند ، آن هم قاطی دختر و پسرهای هم سن و سال خودش . می گفت ما با تمام پسر بودن مان کلا دوچرخه سواری و علافی را خیلی زود تر از این ها در جوانی ول کرده بودیم و سر و گوش مان به چیز های مهم تری گرم بود . کار می کردیم ، توی اجتماع بودیم ، آن هم آن زمان با همه ی بی امکاناتی و نداری می ساختیم و شبانه درس می خواندیم تا بلکه برای خودمان سری توی سرها در بی آوریم . خدا بیامرزد کربلایی حمید را ... و می نشست برای بار هزارم تعریف می کرد که چه شد وقتی آقای شیخ ساوجی ملای مسجد محله شان را به دلیل نقل گفته های امام خمینی بردند زندان و چند وقت بعد آوردند اش در همان میدان میان بازارچه شلاق اش زدند و اسم شیخ مظلوم را گذاشتند ، اغتشاش گر نظم و امنیت اجتماعی و مارک مارکسیست اسلامی به او چسباندند ، کربلایی حمید که از مسجدی های مومن محل بود جوان های محله را جمع کرد کنار هم و گفت حالا این وظیفه ی شماست که نگذارید چراغ مسجد خاموش بماند و بارها تعریف کرده بود که تحت راهنمایی و هدایت همین کربلایی حمید حتا جوان های هیپی محل کم کم مسجدی شدند و چه محرم ها و نیمه ی شعبان هایی راه انداختند و چه قدر هم مصیبت کشیدند تا نگذارند چراغ مسجد خاموش نماند . فقط کافی بود برویم جایی یا کسی را پیدا کند و شروع کند به صحبت و حرف را می کشاند به آن زمان هایی که با همان جوان ها گروه های دیوار نویسی و پخش اعلامیه و تکثیر نوار تشکیل دادند و شب ها کارشان شده بود سیاه کردن دیوار های شهر با شعار های مرگ بر شاه و هر دیوار مرمری و تازه سازی هم پیدا می کردند با اسپری خوش رنگ شان می نوشتند « درود بر روح خدا خمینی » و دست آخر حرف را می کشاند به آن خاطره ی معروف پخش اعلامیه که با دوستان اش رفته بودند که خانه به خانه آخرین گفته های امام را به دست مردم برسانند اما شبی که کارشان لو رفت و مجبور شدند ، نفر به نفر در کوچه پس کوچه ها از دست ماموران فرار کنند افاده بود توی کوچه ی بن بستی و زنگ خانه ای را فشار داده بود و همین که زن صاحب خانه در را باز کرد خودش را چپانده بود توی حیاط و با لکنت گفته بود ماموران امنیه دنبال اش هستند ، غافل از این که خانه مال رئیس وقت شهربانی بوده و زن صاحب خانه خیلی خون سردانه او را به زیر زمین برده و در را از پشت قفل کرده بود و به این ترتیب بابا دستگیر شد و شش ماهی را آب خنک خورده بود . اما مامان می دانست چه طور او را راضی کند ، گفت مسعود جان زمانه خیلی فرق کرده به لطف خدا حالا که همه جا آرامش هست ، رفاه هست ، این جوان ها فکرشان را داده اند به درس و حق دارند گاهی تفریح هم داشته باشند . بروند پارک ، بروند کلاس های آموزشی ، کار سخت را شما ها انجام دادید . حالا کار این هاست که عرضه داشته باشند و درس بخوانند و سالم زندگی کنند تا برای خودشان کسی بشوند . باید همه چیز در حالت تعادل باشد . مسعود جان این دختر اول جوانی اش است ، اگر انرژی اش را با نشاط خالی نکند خدا می داند افسرده می شود ها ... و قول داده بود ورزش و دوچرخه سواری که پدر آن را جوانی و علافی می نامید تحت کنترل خودش به درس و اخلاق و از همه مهم تر حیثیت و آبروی خانواده لطمه نزند . می دانستم اگر بحث را کش بدهم و بگویم آخر پدر من دوچرخه سواری که عیب نیست و مگر می خواهم چه کنم که شما از آبروی تان می ترسید ممکن است باز دیکتاتوری اش گل کند و تمام زحمات مامان به هدر برود . پس تمام حرف های ام را ریختم توی خودم مثل همین حالا که خیلی دلم می خواهد بگویم بابا کاش ما را می بردی شمال ، من خیلی دوست دارم طلوع و غروب آفتاب دریا را تماشا کنم و با مهران روی شن ها بدوم و گوش ماهی جمع کنم. دلم می خواهد می رفتیم یک جای دنج توی جنگل ، تو آشپزی می کردی و مهران برای مان ساز دهنی می زد . اما نگفتم چون بابا همیشه حرف خودش را به کرسی می نشاند . خصوصا از وقتی که تو رفتی مامان . حالا دیگر به همه چیز گیر می دهد ، کی می روی دانشگاه ؟ با کی می روی ؟ چرا مانتوی این رنگی پوشیدی ؟ کلاس آیروبیک می خواهی چه کار ؟ برای مهران یک دستگاه پخش موسیقی جیبی خریده است . اما همه اش به آهنگ هایی که گوش می دهد گیر می دهد و می گوید چرا وقتی موسیقی گوش می دهی کله ات هی تکان می خورد ؟ مهران از یکی از دوستان اش چند حرکت رقص خارجی یاد گرفته ، خیلی با مزه است ، آدم را یاد آن میمون هایی می اندازد که توی آن فیلم هندی بود . چند روز پیش داشت توی اتاق به من نشان می داد که ناغافل بابا آمد تو و گرفت یک دل سیر مهران را کتک زد . مامان از وقتی تو رفته ای بابا دیگر اعصاب ندارد . می دانم که رنج می کشد . دیگر مثل سابق حتا دیکتاتور بودن اش را با فرهنگ مکالمه به ما تحمیل نمی کند و خشونت به خرج می دهد . حالا تمام زندگی ام شده رسیدگی به امور خانه و درس خواندن . خیلی به مهران می رسم ، دلم نمی خواهد مثل من احساس تنهایی کند . خیال ات راحت باشد مامان من حالا دارم زن زندگی می شوم همان طور که بابا دوست دارد ...

مهران نشسته است عقب ماشین و گوشی دستگاه موسیقی اش را زده به گوش های اش و همراه آهنگی که نمی دانم چیست سر و کله اش را یواش تکان می دهد و گاهی می خندد . بابا رادیوی ماشین را باز کرد و گفت این دستگاه های پخش موسیقی آن قدر ها هم بد نیست ، مثلا همین الان من دارم اخبار گوش می دهم و مهران آهنگ ، کسی هم مزاحم کسی نمی شود . اما کاش لااقل آهنگ به درد بخور گوش کند ، نه از چرندیات این دوره زمانه و از آینه مهران را نگاه می کرد که توی عالم نوجوانی خودش غرق بود و برای دوستان اش پیامک می فرستاد ، پرتقالی را که پوست کنده بودم نصف اش را دادم به بابا و نصف دیگرش را گرفتم برای مهران . بابا گفت می دانی چند وقت است همگی نیامده بودیم مسافرت ، تقریبا سه سال ، از وقتی مادرت فوت کرد . زیر چشمی نگاه اش کردم ، او هم از نگاهم فهمید می خواهم چه بگویم . رادیو را خاموش کرد و گفت در تمام سال های سخت زندگی ام مادرت مثل فرشته ی نجات مرا از همه ی سختی ها راحت می کرد . خیلی سال ها کنارش نبودم ، هر بار که می رفتم منطقه ، قسم ام می داد که سالم بر گردم ، اما نمی دانست خودش زود تر از من می رود و همه ی ما را تنها می گذارد و همین طور داشت از مامان حرف می زد و من باز درون ام پر می شد از شک و دودلی و فکر می کردم این مرد ها از هر تفکری که باشند باز هم سراپا یک کرباس هستند . دلم می خواست بگویم بابا کم دروغ بگو ، تو مادر را دوست نداشتی و گرنه حالا به او خیانت نمی کردی ، آن هم فقط سه سال بعد از فوت اش . این چند وقت اخیر بابا خیلی مشکوک زده است . دیگر پیش ما با تلفن همراه اش حرف نمی زند . حتا وقتی می رود حمام گوشی را با خودش به رخت کن می برد . یک بار با مهران رفته بودند جایی . بعد که برگشتند مهران تعریف کرد . که رفتند به منزلی و بابا دو ساعت مهران را گذاشته توی ماشین و رفته بود داخل و موقع بیرون آمدن مهران زنی را دیده بود که پدر را به گرمی بدرقه کرده است . من از همان وقت به بابا مشکوک شدم و سعی کردم بیش تر او را زیر نظر بگیرم . چند ماهی بود دیرتر می آمد خانه و می گفت اضافه کار می مانم کارخانه . اما هر بار در ساعات اضافه کاری به او زنگ زدم ، از سر و صدای آن طرف خط می فهمیدم که او در کارخانه نیست . اوایل موضوع را جدی نمی گرفتم تا این که یک بار زنی زنگ زد به منزل مان و گفت با پدرتان کار دارم و خیلی هم هول برش داشته بود ، وقتی گوشی را دادم به بابا او در حالی که سعی می کرد نشنوم به زن گفت کاش به گوشی خودم زنگ می زدید یا یک چینن چیزی . بابا که رفته بود نماز بخواند تلفن همراه اش را برداشتم و پیامک ها را خواندم ، همه پر بود از محضر و جشن و عقد و شماره تلفن دعوتی ها . اعصابم تا صبح خراب بود و شب راحت نخوابیدم . باید کاری می کردم ، صبح صبحانه ی مهران و بابا را دادم ، لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه ، حدود ظهر که کلاس ام تمام شد سریع از دانشگاه زدم بیرون ، چادرم را باز کردم و گذاشتم توی کیف ام ، ماشین گرفتم و رفتم خانه ی عمو رحمت ، می دانستم تنها اوست که می تواند مرا از این دوگانگی و اختلاف نسلی و تفکری من و پدرم یا حتا من و اجتماع برهاند . آخر من و او دیالوگ های خاص خودمان را داریم . عمو رحمت دوست صمیمی و دوران کودکی پدرم است تا به حال . با هم یک مدرسه درس خواندند و یک دانشگاه رفتند . زمان انقلاب هر دو با هم وارد فعالیت سیاسی شدند و خیلی زود توانستند از گروه های تاثیر گذار مردمی شوند و حرکت های خوبی علیه رژیم شاه ترتیب دهند . بعد از انقلاب هم عمو رحمت رفت جبهه و 5 سال با دشمن متجاوز جنگید و جانباز هم شد و پاهای اش را در راه دفاع از ایدئولوژی اش از دست داد . خلاصه که او یکی از آن بسیجی های مخلصی است که حالا با مهری خانم همسرش تنها زندگی می کند چون تنها پسرشان به اتفاق عروس شان در خارج از ایران زندگی می کنند . اما عمو رحمت با این که روی صندلی چرخ دار است . بیکار نیست ، خانه اش پاتوق دانشجویان و خیلی جوان های دیگری است که می آیند ، بحث می کنند و فعالیت های هنری هم دارند و از ظاهرشان پیداست انسان های فعال و هدف مداری هستند . هر چه باشد عمو رحمت استاد دانشگاه آن هاست و برای آن ها حکم راهنما دارد ، چرا که متعلق به زمانی است که بیداری سیاسی در ایران آغاز شد و با انقلاب به ثمر رسید و با جنگ تثبیت شد . عمو آن موقع ها که جبهه بود با تمام جوانی از نخبگان علم جنگ بود و بارها با طرح های اش ضربه های اساسی به دشمن بعثی زده بود . با این همه چیزی که مرا به سمت عمو رحمت جذب می کند نوع نگاه اوست به زندگی و زمان ، اکثرا وقتی دور هم هستیم . من می شوم نماینده ی نسل امروز و او می شود . مرد با تجربه ی دوران دیده و خیلی با هم بحث می کنیم . عمو رحمت همیشه می گوید که سنت ها به خودی خود مفید و لازم هستند . اما می توان از آن ها هم پای زمان استفاده کرد . برای همین احساس می کنم نوع رفتارش و درکی که از مردمان دوره ی گذشته و جوانان حالا دارد همان حلقه ی گم شده بین من یا هم دوران های من است و اصولی که آدم هایی مثل بابای من مدعی اند امروزی ها آن را گم کرده اند . اما پدرم نمی داند من هم به اصول او پای بندم اما به شکل امروز .

تقریبا 50 کیلومتر دیگر می رسیم شلمچه ، بابا دارد با شور و هیجان به مهران می گوید که زمان جنگ شلمچه چه اوضاعی داشت و به من هم می گوید این جایی که می رویم خیلی جای عجیبی است . حالا خودت می بینی ، همه چیز مثل زمان جنگ است . حتا کانال ها هنوز هست و بلند گوهایی کار گذاشته اند که صداهای مستند ضبط شده در جبهه را پخش می کند . هواپیما می آید ، تیر شلیک می شود و صدای انفجار و حرف های مستند رزمندگان در هنگام عملیات ، فکر می کنی واقعا توی جبهه هستی و من که مدام از رسانه ها اخبار زیاده خواهی ملتی و مظلومیت کشورهای جنگ زده را دیده ام وقتی فقر و آوارگی و بی خانمانی شان را در چهره های نیازمند مهربانی شان می بینم ، با خودم می گویم اگر جنگ این همه بدبختی در پی دارد . پس به چه درد می خورد  و سرم را چسبانده ام به شیشه ی جلوی ماشین و به آسمان پر از آفتاب جنوب خیره شدم . هوا خیلی گره است . کمی آب می نوشم و به بابا می گویم که از جنگ می ترسم و دلم نمی خواهد مفت و مسلم سینه ام را بگذارم جلوی تانک و گلوله . مهران گفت که برخلاف من حاضر است برود جبهه و حسابی بجنگد . اما به شرطی که او را کاملا تجهیز کنند . گفت اگر مثل قهرمان آن فیلم خارجی ه چند وقت پیش دیده ام به من سلاح های مدرن و تجهیزات الکترونیکی بدهند و لباس ضد گلوله و دوربین و لیزر داشته باشم . یک تنه حریف صد نفر می شوم . بابا گفت اگر می توانی فقط با دل ات برو میدان جنگ ببینم چه کار می کنی . جنگیدن خلوص دل می خواهد ، چون با هر نوع امکانات و تجهیزاتی باشی باید هر لحظه آماده باشی که یا بکشی یا در راه آرمان ات شهید شوی . در این صورت است که اعتقاد فقدان تسلیحات را پر می کند . و با لحن شوخی به مهران گفت اما بچه جان فکر نکنی تو را با این کلاه کج و آن دستگاه موسیقی و شلوار بگی ات توی جبهه راه ات می دهند . و مهران با لحن پرشور نوجوانی اش گفت خوب کامپیوتر می برم و از طریق مکان یاب به دشمن موشک می زنم . تیپ ام چه ربطی به کارم دارد . پریدم میان صحبت و خواستم چیزی بگویم تا مهران را از مخمصه بیرون بکشم . گفتم داداش جان آن قهرمان بازی ها فقط مال فیلم هاست و در واقعیت فقط خون است که ریخته می شود . مامان همیشه قضاوت اش بهترین بود ، اگر این جا بود حتما می گفت مسعود جان این درست و مقدس است که شما با اخلاص جنگیدید و برای هدف تان چه در زمان انقلاب و چه جنگ و حتا دوران سازندگی بعد از جنگ تلاش کردید و بها پرداختید . این همه شهید ، این همه جانباز ، آزاده ها و گمنام مانده های جنگ . فکرش را بکن ، حالا که صلح است اگر همه بروند گوشه ی عزلت خودشان و به جای انتقال مفاهیم و نهادینه کردن باورهای شان و آموزش آن به نسل جدید با همان ادبیات چند سال پیش فقط بگویند ما چنین بودیم و چنان کردیم ، چه افتضاحی رخ می دهد . به نظرم اگر برای بچه های این دوره زمانه با ابزار امروزی مفاهیم سنتی را آموزش بدهند ماناتر است . مسعود جان حالا در هر خانه ای اینترنت هست ، ماهواره هست و کلی چیزها که در زمان من و تو نبود . دیگر دوران رفتار های خشک و خشن گذشته است . با این جوان ها باید نرم افزاری رفتار کرد . و آن ها را به خودباوری دینی و علمی رساند . دوران سخت افزاری فکری با جنگ تمام شد . و حالا عصر روشن فکری انقلاب است عزیزم ... کاش بودی مامان تا می دیدی چه اتفاق برای بابا افتاد . می دانی آن روز که از دانشگاه رفتم خانه عمو رحمت چه شد ؟  گفتم عمو دیگر خسته شده ام . بابا مرا بد جور گذاشته زیر فشار ، انگار من بچه ی او نیستم ، انگار مرا نمی شناسد ، دلم برای مهران می سوزد . تا وقتی مامان بود دل مان خوش بود کسی هست از ما حمایت کند . عمو رحمت من از ترس دعوا و طعنه های بابا می ترسم با اردوی دانشگاه که هر هفته می روند مسجد جمکران برای زیارت همراه شوم . می گوید این چه کاری است که مسئولان دانشگاه می کنند ، یک اتوبوس می دهند به یک عده جوان خام دنیا ندیده و می گویند بروید زیارت . می گوید هر موقع دل تان زیارت خواست به خودم بگویید ببرم تان . اما من لذت نمی برم با این اخلاق بدش بروم . جرات نمی کنم به بابا بگویم عاشق تئاتر هستم و گاهی با دوستانم از کلاس جیم می شویم و می رویم تماشاخانه . عمو رحمت مهران را ببین کلی از رفتار بابا ناراحت است . آخر بابا گاهی می رود مدرسه ی مهران اما به جای این که او را سوار ماشین کند بیاورد خانه دورادور مهران را در خیابان تعقیب می کند و فکر می کند مهران نمی فهمد که بابا او را زیر نظر گرفته است . عمو رحمت دیگر از آن آدمی که می گفتی زمان قبل از انقلاب یک عده از خانم ها و آقایان را دور هم جمع می کرد و گروه های دانشجویان مبارز را سازمان دهی می کرد و می رفتند کوه و جلسات کتاب خوانی و سخن رانی تشکیل می دادند چیزی نمانده است جز یک آدم شکاک که به همه چیز گیر می دهد و فکر می کند با خشک مذهبی می شود جلوی عوض شدن زمانه را گرفت . هر چه برای خودش زمانی خوب بود حالا برای من حرام شده . خودم توی یک عکس جوانی اش دیدم از این کتانی هایی که الان جوان ها می پوشند دارد . اما کلی کلنجار رفتم تا برای من هم بخرد . عمو رحمت یک وقت فکر نکنی درد من فقط این چیز هاست ، نه به خدا ! این روزها بابا دارد کارهایی می کند که من سر در نمی آورم . دیر می آید خانه وقتی با تلفن حرف می زند سعی می کند ما ندانیم آن سوی خط کیست . عمو من می ترسم بابا بخواهد خلاء مادر را برای خودش جور دیگری پر کند . مهران به من گفت آبجی جمعه که با بابا رفتیم مسجد کربلایی حمید بعد نماز بابا را صدا زد و گفت مسعود جان خانم مظفری پیغام داده که تصمیم گرفته اند مراسم عقد و عروسی را در شلمچه برگزار کنند تو هم حاضر باش تا ده روز دیگر بیش تر وقت نیست ، نیمه ی شعبان مبارکی در پیش داریم ، آن هم در شلمچه ، و وقتی مهران پرسیده بود خانم مظفری کیست بابا جواب داده بود عاقله زنی است مثل مادر ، اگر او را ببینی خودت می فهمی و هفت روز به نیمه ی شعبان بابا اولتیماتوم آمده باش صادر کرد و گفت می خواهد ما را ببرد جنوب ، قبلا قول داده بود تابستان ما را ببرد مسافرت اما نگفته بود کجا ، در آن سه روز کلی کار کرد برای خودش و مهران کت و شلوار نو خرید ، به من هم پول داد و گفت چادر عربی بخرم ، مهران یک بار هم آن کت طوسی را نپوشیده و من هم نمی توانم توی این گرما زیر این چادر سیاه نفس بکشم ، خیلی دست و پا گیر است . عمو من چه کار کنم . می ترسم عمو رحمت ...

عمو رحمت که روی صندلی چرخ دارش نشسته بود پشت بوم نقاشی اش و خیره شده بود به طرح ناکامل شمایل حضرت علی اکبر و به حرف های من گوش می داد گفت نباید بترسی چون تنها مشکل تو این است که پدرت را خوب نمی شناسی ، مسعود آدم خیلی تو داری است . اصلا به خاطر همین تو دار بودن اش زمان جنگ بردن اش برای رسته ی شناسایی و اطلاعات . مسعود آدم دنیا دیده ای است . در زمان انقلاب اغلب تصمیم گیری های مسجدی ها برای فعالیت های مهم ضد رژیم به او ختم می شد . آن شش ماهی را که افتاد زندان ساواک خوب یادم هست ، خیلی کتک خورده بود ، اما اسم هیچ کدام از بچه ها را نگفت ، زمانی که به فرمان امام مسلح می شدیم تا اگر لازم شد جنگ مسلحانه علیه نیروهای شاه را شروع کنیم پدرت نمی گذاشت جوان تر ها اسلحه ها را جا به جا کنند و به دست افراد برسانند . می گفت من زندان افتاده ام و کتک شاه را خورده ام ، بهتر است کارهای دشوار را خودم به عهده بگیرم . زمان جنگ هم همین طور بود . خدا بیامرز مادرت در تمام 5 سالی که مسعود جبهه بود نتوانست برای مسعود نامه بنویسد . چون فقط می دانست مسعود می رود منطقه ، اما نمی دانست در کجا و چه رسته ای خدمت می کند . بعد هم که رفت جهاد سازندگی ، یا پشت جبهه در حال ساخت استحکامات بود یا در این شهر و آن شهر در حال بازسازی اثرات مخرب جنگ . به همین خاطر تو و مهران زیاد نتوانستید پدرتان را بشناسید ، او اگر سخت گیری می کند به دلیل این نیست که آدم کهنه فکری است ، او فقط می ترسد بعد از فقدان مادرتان شما را هم از دست بدهد . باید به او حق بدهید . در مورد این قضایای مسافرت و ازدواج و مشکوک زدن ها و خانم مظفری هم من خبر ندارم . اگر چیز خاصی بود مسعود خودش حتما به من می گفت . دخترم شما که جوان امروزی هستی و به قول خودت فرهنگ گفتمان را خوب یاد گرفته ای باید بتوانی حرف و حقوق مخالف ات را حتا اگر پدرت باشد درک کنی .

روی تابلو نوشته بود 500 متر تا ایست بازرسی ، حال خوبی نداشتم گرمای جنوب کلافه ام کرده بود و اضطرابی عجیب مرا از درون می خورد . طبق راهنمایی عمو رحمت باید صبر می کردم تا ببینم دست تقدیر از آستین کدام نقشه ی پدرم بیرون می زند . مهران بر خلاف من خیلی کنجکاو بود و بیرون را تماشا می کرد . این سفر برای او پر بود از سئوال هایی که او حریصانه در پی کشف شان بود . من بمباران های تهران یادم است اما نمی دانم که برای او که جنگ را فقط در فیلم ها دیده آمدن به مناطق حقیقی جنگ چه حسی می توانست داشته باشد . به ایست بازرسی که رسیدیم با علامت پرچم پسری که لباس خاکی تن اش بود ایستادیم . اول یک لباس خاکی جلو آمد و روی شیشه ی ماشین برچسبی چسباند که روی اش نوشته بود « زائران نور » بعد خواست که شیشه ی جلویی را بکشم پایین ، مودبانه سلام کرد و گفت خوش آمدید و چند نقشه و سه بسته را از شیشه تحویل ما داد به همراه دو عدد سی دی و گفت ان شاء ا... سفر خوش بگذرد . روی یکی از سی دی ها نوشته بود سرود های به یاد ماندنی جنگ . روی کانکس ایست بازرسی نوشته بود « ایستگاه خوش آمد گویی » باز حرکت کردیم پدر گفت مهران از این جا به بعد وارد مناطق جنگی شدیم . این جا ها را می توانی به چشم موزه ی بزرگ هم ببینی . چون بعد از جنگ این مناطق را دست نخورده نگه داشته اند . و گردش گری اش کردند تا کسانی که جنگ را ندیدند و جوان هایی مثل تو بیایند و از نزدیک ببینند که ایران چگونه ایران شده است . در همین حین تلفن همراه بابا زنگ زد و بعد از سلام و احوال پرسی بابا گفت که حتما برای مراسم می رسیم شلمچه . نمی دانیم نسبت به جایی که در آن بودم چه حسی باید می داشتم . اما هر چه بود احساس می کردم مال من است . تمام آن خاک تمام لباس خاکی ها و ارواح متجسد آن ها که این جا جنگیدند . من آن جا را یک موزه ی تاریخ جنگ می دیدم که تنها حس اش این بود که احساس می کردم هر چه آن جا هست متعلق به این مرز و بوم و آینده گان آن است متعلق به تاریخ ایران است و این حسی است که آن را در برخورد با داشته های تاریخی ایران و. اشیاء قدیمی بارها تجربه کرده ام . آخر من تاریخ می خوانم و لذت می برم از جاهای متروکه ی تاریخی و موزه ها . نمی دانم چرا این حس این جا هم به سراغ ام آمده . اما مطمئن ام در این لحظه این تنها حس مشترک بین من و بابا و مهران است . مهران مدام در پی دانستن و پرسیدن چرایی هاست . آن تانک را آن جا چه طوری زدند ؟ در این جا با چه تاکتیکی می جنگیدند ؟ بابا ایران کوماندو هم داشت ؟ و هی می پرسید و این پدر بود که با صبر به همه ی سئوال های مهران جواب می داد . بابا چند روزی است خیلی اخلاق اش نرم شده . مخصوصا حالا که آمده این جا و خاطرات خودش هم به نوعی زنده شده و نوستالوژی اش کرده شوق عجیبی دارد . در طول راه جسته گریخته از خاطرات جنگی اش هم برای مان تعریف کرده . به مهران می گوید آن موقع مثل حالا نبود . شجاعت بود و شهامت و کسی از مرگ نمی ترسید . خیلی جوان ها این جا شهید شده اند . خیلی ها فکر نمی کردند دنیا این قدر زود عوض شود و این جاها که زمانی در آن نبض مقاومت جاری بود بشود موزه . فکر می کنم حرف های عمو رحمت واقعا او را تکانده باشد . آخر عمو رحمت به من گفت که با پدر حرف می زند . هر چه باشد آن ها متعلق به یک نسل اند و حرف هم را می فهمند . اما من نمی دانم چرا عمو رحمت به مشکلات پدرم دچار نمی شود . او حرف همه را خوب می فهمد و با دنیای پیرامون خودش مانند پدرم درگیر نیست . بلکه همگام با آن پیش می رود . تنها پسرش در خارج پزشکی خوانده و همراه همسرش همان جا زندگی می کند . من این قدر کیف می کنم وقتی عمو رحمت لپ تاپ اش را می گذارد روی پاهای اش و از طریق وب پسرش را می بیند و مهری خانم چه قدر دل اش آرام می گیرد وقتی با چشم خودش زنده و مستقیم می بیند که پسر و عروس اش شاد و سر حال هستند . گویا حس می کند با آن ها یک جا زندگی می کند . عمو رحمت محبوب ترین استاد دانشگاه شان است . اما پدر من همیشه انتقادی پایان ناپذیر نسبت به دانشگاه و درس خوان های امروزی دارد . ولی عمو توانایی همه ی آن ها را می فهمد و به جای انتقاد خودش را به آن ها نزدیک کرده و اصلاح می کند . آن هم منطقی و با زبانی که جوان امروز می فهمد . کاش پدر هم زبان مرا می فهمید . من تا به حال نتوانسته ام در لباس خاکی جنگ تصور کنم . اما او یک قهرمان جنگ است و در بطن آن زندگی کرده و قابل احترام است . خصوصا وقتی بدانی او برای کشورت جنگیده و در گوشه ای از تاریخ این سرزمین تاثیر گذار شده . برای ام عجیب است مثل این که پدرم مانند یک کوزه ی عتیقه ی سفالی بوی تاریخ می دهد . تقریبا رسیده ایم به خود شلمچه و جایی که بابا می گفت کربلای ایران و از خطوط اول جنگ بوده است . از شدت گرما آن قدر عرق کرده ام که خط چشم ام سریده و دور چشم ام را کبود کرده است . از کیف ام دستمالی بیرون آوردم و تمام صورت ام را پاک کردم . کرم ضد آفتاب به صورت ام مالیدم و باز دور چشم ملایم و کم رنگی زدم . چند صد متر جلوتر پارکینگی بود که باید ماشین را می گذاشتیم و پیاده می رفتیم برای بازدید . خیلی شلوغ بود . ماشین ها به کندی حرکت می کردند و کناره ی راه پر بود از اتوبوس هایی که مردم را برای بازدید آورده بودند . پدر بلند بلند پارچه ی روی آن ها را می خواند . « راهیان نور مشهد » ، « راهیان نور آذربایجان غربی » ، « زائرین نور کهگیلویه و بویر احمد » و گفت هر چه لازم دارید با خودتان بردارید چون تا 4 ـ 5 ساعت پیاده به بازدید از منطقه می رویم . و تا عصر به پارکینگ بر نمی گردیم و باز با چشم های اش جستجو گرانه اتوبوس ها را نگاه می کرد . من بطری های آب و کمی میوه را گذاشتم داخل کیف کوله پشتی و کلاه آفتابی خودم و بابا را گذاشتم دم دست . مهران در حالی که سیم دستگاه موسیقی اش را جمع می کرد و آن را توی جیب پیراهن جین اش می گذاشت گفت بابا دنبال چیزی یا کسی می گردی ؟ بابا جواب داد نگاه می کنم ببینم می توانم اتوبوس خانم مظفری را پیدا کنم یا نه . من که از شنیدن نام خانم مظفری احساس خوبی نداشتم نگاهی به سراپای بابا که با کت و شلوار تازه اش خیلی خوش تیپ شده بود انداختم و با لحن کنایه داری پرسیدم بابا آن وقت این خانم مظفری که باشد ؟ بابا خیلی عادی گفت عاقله زنی است مثل مادرتان ، که از این حرف اش زیاد خوشم نیامد . آخر چه طور می تواند کسی را با مادرم به همین راحتی مقایسه کند . بابا ادامه داد خانم مظفری از دوستان خیلی قدیمی است و سال هاست همدیگر را می شناسیم . تقریبا سی سال از زمان انقلاب و من کنایه آمیز تر گفتم دوست قدیمی ! پدر زل زد توی چشمانم و گفت یعنی چه ؟ فکر کردی زمان ما مثل حالا بود که اگر کسی با کسی دوست شد یک سال هم رفاقت شان دوام نیاورد . خانم مظفری در زمان انقلاب گروه های بانوان را برای تظاهرات سازماندهی می کرد و ما مجبور بودیم به خاطر فعالیت هامان همیشه با هم در تعامل و ارتباط باشیم . تازه چه معنی دارد تا صحبت از دوستی دو تا آدم به میان می آید جنابعالی توهم منفی بزنی ؟ چیزی نگفتم و حرص خوردم و پدر در حالی که باز با نگاه اش دنبال اتوبوس خانم مظفری می گشت زیر لب با خودش گفت تقصیر خودمان است به شما یاد ندادیم روابط می تواند چه قدر عمیق و سازنده باشد . به قول عمو رحمت جوان های این دوره زمانه تئوری ما را خوب نفهمیدند و در عمل سطحی ترین نوع روابط را با یکدیگر دارند . این حرف اش خیلی به من چسبید ، آخر این طور ادبیات را تا به حال از بان بابا نشنیده بودم . به محل پارکینگ رسیده ایم و باید کم کم پیاده شویم . یک جوان بسیجی جلو آمد پلاک ماشین را نوشت و برگه ای از شیشه به بابا داد و راهنمایی مان کرد که کجا ماشین را پارک کنیم . داخل پارکینگ که شدیم بابا با خوشحالی گفت ان جاست ، پس رسیده اند و اتوبوس قرمز رنگی را نشان داد که روی پارچه اش نوشته بود کاروان راهیان نور زوج های جوان کرج . موسسه ی خیرین امام رضا (ع) .

بابا هنگام پیاده شدن از درون بسته هایی که آن جوان لباس خاکی در ایست بازرسی ورودیه ی مناطق جنگی به ما داده بود سه عدد چفیه را بیرون آورد . یکی را دور گردن خودش انداخت و یکی را به مهران داد و یکی را به من و گفت این وجه مشترک تمام زائرین این جاست . چفیه را گرفتم و در کیف ام گذاشتم . مهران خیلی شوق داشت همه چیز را از نزدیک ببیند و من پر بودم از سئوال هایی که ذهن ام را به خود مشغول کرده بود . گویی داشتم به کشف تاریخی می رفتم که روزی سرنوشت پدرم و ایران با آن گره خورده بود و همان حسی را داشتم که در سفر چند سال پیش به شیراز در تخت جمشید به سراغ ام آمده بود . و خیلی مشتاق بودم بدانم پدرم دنبال چه می گردد و این خانم مظفری دوست سی ساله اش کیست . و برای اولین بار چهره و تیپ پدرم با آن کت و شلوار نو ته ریش مرتب و چفیه اش به نظرم خیلی زیبا می آمد . مناطق جنگی شلمچه خیلی شلوغ بود . همه تیپ آدمی آمده بود . قبلا فکر می کردم هر کس برای بازدید از مناطق جنگی می رود احتمالا یا بسیجی بوده یا نظامی بوده یا از خانواده های شهداء و بازماندگان جنگ . اما با دیدن آن همه تنوع و تیپ های مختلف مردم جوان ها پیرها ، لباس خاکی ها . حتا آن ها که در تهران می دیدی اش باور نمی کردی به گروه خونی اش بخورد که اهل مسافرت به مناطق جنگی باشند  هم آمده بودند . خانم های شیک پوش و پسرهای امروزی ، تازه احساس می کردم جایی که در آن راه می روم نه تنها به تاریخ کشورم ، بلکه به همه ی ملت با هر تیپ و قیافه و نژادی تعلق دارد . احساس می کردم این خاک مال من و مهران هم هست . و همان طور که بابا گفته بود چفیه نماد همبستگی تمام زائران و بازدید کنندگان بود . انگار می خواستند توسط همان پارچه ی ساده اتحادشان را به یکدیگر یادآوری کند و بگویند آن چیزی که به آن چفیه ها هویت می دهد عشق به تاریخ و همبستگی شان است . بعد از کلی پیاده روی رسیدیم به محلی که تعدادی کانکس گذاشته بودند . سلمانی صلواتی ، غذاخوری صلواتی ، عکس یادگاری صلواتی ، بنوش به یاد حسین ، عطر آن همه صلوات آدم را یاد فیلم های جنگی می انداخت و پدر برای من توضیح می داد که در زمان جنگ واقعا همین طور بوده و فیلم هایی که دیده ام اغراق نکرده اند . من و مهران محو تماشای اطراف بودیم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد . مکالمه اش که تمام شد گفت باید برویم سمت چادرهای اسکان مسافرین . همین نزدیکی هاست . کربلایی حمید گفت پشت کانکس های صلواتی . شما هم حواس تان جمع باشد و راهی شدیم طرف محوطه ی اسکان . مردم می آمدند و می رفتند و خیلی ها هم پای بی کفش رفت و آمد می کردند . مهران پرسید قضیه ی این پیاده های بی کفش چیست ، برای توضیح دادم چون این جا به خون شهداء متبرک است برای احترام کفش های شان را نپوشیده اند . پشت کانکس ها و در میان چادرهای اسکان چادر و سایه بان خیلی بزرگی بود که روی اش نوشته بود محل جشن ازدواج موسسه ی خیرین امام رضا (ع) و ما به آن جا می رفتیم . جمعیت زیادی بودند روی صندلی ها حدود شصت دختر و پسر جوان با لباس های بسیار آراسته نشسته بودند و پشت تریبون روحانی ریش سفیدی مشغول سخن رانی بود . وارد که شدیم بعد از چند لحظه یک نفر ما را صدا زد . کربلایی حمید به اتفاق چند مرد مسن به همراه خانمی بودند که بابا را صدا کردند . بابا سلام علیک کرد . و بعد از خوش و بش من و مهران را به آن ها معرفی نمود . اصلا تصور نمی کردم خانمی که با آن هاست همان خانم مظفری باشد که آن همه به اسم اش حساس بودم . دو عصا زیر بغل داشت و پای چپ اش از زانو به پایین معلول بود . خانم مظفری من و مهران را در آغوش گرفت و بوسید و خیلی گرم ما را به سمت صندلی ها هدایت کرد . خیلی شوک زده بودم . وقتی نشستیم کربلایی حمید به بابا گفت مسعود جان کجایید ؟ حاج آقا شیخ ساوجی یک ساعتی می شود که خطبه های عقد را جاری کرده . و با دست حاج آقا را نشان داد که پشت تریبون در حال سخنرانی برای جوانان بود . همه شان شاد بودند و چشمان بابا پر از اشک شده بود . خانم مظفری به بابا گفت شما باید شاد باشید چون همسر مرحوم تان حالا دیگر قبه آرزوی اش رسیده است . و قطعا روح آرام و راضی از شما دارد و رو کرد به من مهران و گفت 6 سال پیش که موسسه به همت پدر شما و کربلایی حمید و من تاسیس شد خدا بیامرز مادرتان همیشه آرزو داشت بتوانیم یک عده از جوانان خانواده های جنگ را جمع کنیم و بانی خیر باشیم . اگر پدرتان نبود و همت کربلایی حمید این جوان ها امروز این جا پیوند ازدواج شان را جشن نمی گرفتند . یاد حرف های مادرم افتادم که گاهی به بابا می گفت مسعود جان آرزو دارم روزی بشود که به جوان های امروز نشان بدهیم که فراموش شان نکرده ایم و می گفت اگر ما در جنگ آن همه شهیبد دادیم برای آن بود که فاصله ی انقلاب تا جنگ خیلی کم بود و مردم هنوز شکل باورهای شان عوض نشده بود . بچه های ما نه جنگ را دیده اند و نه انقلاب را این وظیفه ی شماست که کاری کنید تا اصول برای آن ها هم تازه بماند . باید به هر وسیله ی ممکن از ورزش گرفته تا فرهنگ کاری کنیم تا باورها از یاد نرود . با این بچه ها باید به زبان امروز حرف زد . در همین افکار بودم که صدای صلوات زوج های جوان مرا به خودم آورد چند لحظه بعد آقای شیخ ساوجی که زمانی روحانی مسجد محله ی پدرم بود به جمع ما وارد شد و بابا را در آغوش گرفت و به بابا گفت چه قدر موهایت سفید شده مسعود . و وقتی مهران را دید گفت به به چه پسر خوش تیپی داری و گفت چه قدر من شبیه مادرم شده ام . از این حرف اش دلم لرزید و بغض گلویم را گرفت . شیخ ساوجی پیرمرد خوش محبتی است . به خانم مظفری اشاره کرد و گفت مسعود جان عروس مرا به بچه ها معرفی کرده ای یا نه . بعد رو کرد به ما و گفت دخترم زمان انقلاب که مزدور های شاه مرا گرفتند پدر شما و عروس من به همراه کربلایی حمید چراغ مسجد را روشن نگه داشتند . بعد ها که ساواک پدرت را هم دستگیر کرد عروس ام هفته ای دوبار می آمد ملاقات و اخبار جنبش های محلی را از کربلایی حمید برای ما می آورد و من یادداشت هایی می نوشتم و می دادم عروس ام خانم مظفری می برد برای پدرت و شده بود رابط بین من و پدرت و کربلایی حمید . و به این صورت گوشه ای از جنبش را هدایت می کردیم . بابا ادامه داد خانم مظفری که آن همه برای تان تعریف شان را گفته بودم خودش با دست خالی در ایلام جنگیده است . پای شان را هم ترکش از ایشان گرفته است . بعد تعریف کرد که خانم مظفری به همراه 8 خانم دیگر که همسران رزمندگان بودند گروه های جمع آوری کمک و جوراب بافی برای رزمندگان را هدایت می کرده است و در بمباران خانه ی تیمی شان مورد اصابت موشک قرار گرفته و جانباز شده . اما بعد از آن هم بیکار ننشسته و در خلال جنگ و بعد از جنگ وارد فعالیت فرهنگی شده و برای دختران بی سرپرست جنگ جهیزیه تهیه کرده و بانی ازدواج خیلی از جوان ها شده . به حرف های بابا گوش می دادم و غرق افکارم می شدم . خانم مظفری که شوهر خودش شهید همین جبهه های شلمچه بود زنی جا افتاده ، با عینک ته استکانی است و یک پا هم ندارد . و به کل با آن چه من تصور می کردم تفاوت دارد . صدای دلنشین و رسای خانم مظفری مرا به خودم آورد و گفت شما باید افتخار کنید که چنین پدری دارید . نصف مخارج این سفر و عروسی این جوان ها به همت بابای تان تامین شده است . من احساس عجیبی دارم . پدرم را این گونه نمی شناختم . او را که روزی برای آرمان های اش مخلصانه جنگیده بود را نمی شناختم . بابا گفت مادر همیشه آرزو داشت بیاید این جا و خودش این مراسم را از نزدیک ببیند و باز اشک در چشمان اش پر شد . کربلایی حمید گفت مسعود جان همه ی ما در مقابل نسل تازه ی انقلاب مسئولیم و این کمترین کاری است که برای شان انجام دادیم . حالا بهتر است بلند شوید و آماده باشید چون باید این جوانان خوش بخت را برای بازدید همراهی کنیم . بعد نماز مرد ها و زن ها دو دسته شدند و رفتیم برای بازدید . کربلایی حمید که هم چنان از میان خاک ریز ها و کانال ها جلو می رفت مسائل و خاطرات جنگ را برای ما توضیح می داد و از رشادت رزمندگان می گفت . مهران حسابی رفته بود توی بحر کلام او و در ذهن اش صحنه های جنگ را که از فیلم ها دیده بود تداعی می ساخت . و گاهی اگر سئوالی داشت می پرسید . پدر کفش های اش را از پا درآورده بود و با آقای شیخ ساوجی گرم صحبت بود . من دوشادوش خانم مظفری حرکت می کردم و او برای ام می گفت که اگر روزی به دفتر موسسه بروم خوشحال می شود با آن ها همکاری کنم . می گفت ما قدیمی ها به ایده های جدید بچه های امروز نیاز داریم و اعتقاد دارد در صورتی می توان نماد ها را به نسل آینده انتقال داد که افکار جدید را با تجربه ی قدیمی ها بیامیزند و آن چه مصلحت جوانان است انجام دهند . به قول پدرم او واقعا عاقله زنی است مانند مادر . در کنارش احساس آرامش دارم . نمی ترسم اگر بگویم از بدبینی ام نسبت به بابا شرمنده ام . تمام این چهره ها از جنس خودم هستند . این جوانان ، دختران و پسران که ماه عسل شان را در شلمچه می گذرانند . به نظرم برای شان از سفر به شمال و تماشای طلوع و غروب آفتاب دریا خیلی جالب تر باشد . سفر ان ها به اصل و هویت شان است . و این پیوندی است که هرگز شکسته نمی شود . هنوز غروب نشده است و هوا خیلی گرم است . یاد چفیه ام افتادم آن را از کیف ام بیرون آوردم . خانم مظفری گفت رنگ سفید چفیه گرمای آزار دهنده ی آفتاب را بازتاب می دهد . اگر می خواهی اذیت نشوی یک سر آن را بگذار زیر کلاه آفتابی ات و دنباله اش را مثل شنل از روی چادر بی انداز روی شانه های ات . همین کار را کردم . و چه آرامشی به من دست داد . کنار مسجدی که بنای یادبود شهدای شلمچه است توقف کردیم . من مهران را می دیدم که دستگاه پخش موسیقی اش را از جیب اش بیرون می آورد و آن سی دی اهدایی جوان بسیجی جوان بسیجی را که در بدو ورود به ما دادند درون دستگاه می گذارد . و سی دی قبلی اش را می گذارد توی جیب عقب شلوار بگی گشادش . صدای دستگاه را زیاد کرد و در حالی که چفیه اش را دور گردن بست همراه با آهنگ شروع به نواختن ساز دهنی و آن مارش معروف جنگ کرد .

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته

خون یاران ات پر ثمر گشته

احساس می کنم این خاک با همه ی رفته گان و بازماندگان اش مال من است و از خودم می پرسم پس چرا این قدر دیر پدرم را شناختم ؟

 

توجه ـ اسامی به کار رفته در این قصه تماما تخیلی بوده و واقعیت بیرونی ندارند و در صورتی که شباهتی با اسامی واقعی داشته باشند تصادفی می باشد .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 19:45 توسط نوشتار |