|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي پنجم ـ هفته ي چهارم بهمن 1386
| |
|
سردبير ومدير مسئول : سياوش دانش آذر تحريريه : ليلا حکمتنيا هادي خشايي |
آرشيو شماره هاي پيشين ===> كليك كنيد |
|
مقالات ادبي و مصاحبه | |
|
ليلا حكمت نيا لطفا بيوگرافي مختصري از خود براي خوانندگان ما بفرماييد. متولد 1338 هشتم در خوي و اما تهران وتبريز واستانبول ، شهرهايي هستند كه نوجواني ها وجواني هايم را بيشتر در آنجا ها بودم .تحصيلات تكميلي ام در زمينه هاي علوم تربيتي و روانشناسي است از دانشگاه تهران . اولين قصه ام كه چاپ شد ، 14 سالم بود . درمجله " دختران و پسران "....
| |
|
هادي خشايي نام كتاب «سفر به گراي270 درجه » را زياد شنيده بودم و اين اواخر هم خبر ترجمه ي كتاب به زبان انگليسي را خوانده بودم. براي همين مشتاق بودم كتاب را بخوانم. از لابه لاي نقدهايي كه براي كتاب نوشته بودند مي دانستم كه جنگ هشت ساله ي ايران و عراق را محور قرار داده است. راوي كتاب (ناصر) جوان رزمنده اي بود كه براي بار ديگر به جبهه فراخوانده مي شد...
| |
|
حميدواحدي ايهام از زيبا ترين و شگفت برانگيزاننده ترين آرايه هاي شعري مي باشد. زيبايي و غافل گيرندكنندگي اين آرايه توجه اكثر شاعران را به خود جلب كرده و آنان را مسحور خود ساخته است .خواننده را سر دو راهي انتخاب معنا قرار دادن و دركلمه يا جمله اي چندين معنا را گنجاندن كه نهايت هنر ايجاز مي باشد ، ارزش ايهام را دو چندان كرده است....
| |
|
ايزابل زيگلر نويسنده بايد درباره ي بسياري مسائل و موارد فكر كند ، تعمق كند و كنجكاو شود ، از خود پرسش كند و حتي به تخيل بپردازد:1)لازم نيست كه نويسنده مردم را دوست داشته باشد ، ولي بايد براي او مردم جالب باشند.2)بايد ميل شديدي داشته باشد كه آنچه خود مي بيند به ديگران هم نشان دهد ، آنها را وادار كند كه آنچه را مي بيند ببينند و آنچه را مي شنود بشنوند....
| |
|
تنظيم: سعيد جديري داستان از يك جوانه شروع مي شود. از زدن يك جرقه: (( جرقه همچون نتيجه ي به هم خوردن دو قطعه سنگ چخماق است كه يكي از دو سنگ ، ذهن آدمي است و ديگري مسائل جاري در گرداگرد آدمي)). البته اين مسائل در درون ذهن جاي مي گيرند بي آنكه بلافاصله توليد جرقه كنند، اما در زمان مناسب، خود به خود به جرقه تبديل خواهند شد. يوجين ويل از نقش(( متفرعاتي خاص)) در الهام صحبت مي كند...
| |
|
قصهها | |
|
سياوش دانش آذر بايد هم همين طوري مي شد ، چون تنهايي براي من جالب تر از با تو بودن بود ، هست ، و بايد هم همين طوري باشد . از چهار راه هم خوشم نيايد ، براي اش آن قدر بامبول در مي آورم كه از يادم برود و اين طوري هم مهم تر از اين ها بايد باشد كه بدم خواهد آمد از آن ها ، اين را مطمئن هستم ....
| |
|
خالد سولپور سي روز بود که ريش اش را نتراشيده بود. اولين روز زمستان بود و آسمان ِ نيمهآبي، داشت خاکستري ميشد. دستي به ريش پرپشت اش کشيد و لبخند زد: در واقع بايد گريه کنم. پوشه زيربغلش سنگيني ميکرد و او بعد از سي روز هنوز هم با حيرت پيرمرد بغلدستياش را نگاه ميکرد که مشتريها دورهاش کرده بودند و او ميدانست که پيرمرد از يک گاو هم نفهمتر است و اين را همان روز اول فهميده بود. ...
| |
|
هادي خشايي شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد. پدر شيوا پرسيد: شما؟ مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
| |
|
مريم خمسهلويي برداشت اول همين گوشه مي نشيني و چشم هايت را به سيم خاردارها مي دوزي و بعد روي خاک هاي روبرويت زوم مي کني . « خُب گرفتي ، رفتيم ، سه ، دو ، يک اکشن » .نگاهش را روي خاک ها ندوخت اما مسير سيم خاردارها را از ذهنش گذراند . نقطه ي سياه برج مراقبت روبرويي چشم هايش را خيره کرد . ..
| |
|
ميلاد فصيح نيا فضا پر از صدای آزار دهنده ی تیر ترکش و خمپاره بود . بوی باروت همه جا پخش شده بود و به جز خاک و درد و خون چیز دیگری دیده نمی شد . در خاکریز میان یک چاله ی بزرگ نشسته بود و هر از گاهی بلند می شد و آن طرف خاکریز را دید می زد . گهگاهی هم بی هدف شلیک می کرد خاک تمام صورت و موهایش را پوشانده بود . ..
| |
|
هومن قاسمي کنار پنجره رو به باغ ، به چشمان اش زل زده بودند صلابت از دست رفته اي را يادم مي آمد و سربازاني که رژه مي رفتند . و دخترک و پسرکي که دست در دست هم به تماشا نشسته بودند . گفت : « ناپدري ام مرد خوبي است . با درک و شعور و فکر باز . نمي دانم چرا در کودکي نمي توانستم به عنوان پدر قبول اش کنم . من لجباز ، حتا با مادرم هم خوب راه نمي آمدم...
| |
|
سميه تيموري از ظهر كه به هتل رسيده بودند چشمش را به گنبد طلايي دوخته بود دلش پر ميكشيد براي زيارت مرقد مطهر در شلوغيحرم اين كار غير ممكن مينمود ميگفتند حرم بعد از برگزاري نماز مغرب و عشا خلوت تر است و او نيز به همين اميد چشمان اشكبار و دل پر آشوبش را تسكين مي داد. از يك سال پيش دلش هواي مشهد را كرده بود...
| |
|
سعيد جديري من در سلول کوچکی ، حدود یک در دو متر زندانی بودم ، هیچ پرتو نوری به چشم نمی خورد .همه جا مانند شب تاریک بود صدای خاصی هم به گوش نمی رسید به جز صدای موش هایی که از سر و کله ام بالا میرفتند بدون هیچ واهمه ای ، قرار بود فردا صبح بعد از اذان مرابه دار بکشند به خاطر همین مرا از هم سلولی هایم جدایم کرده و به آین جا آورده اند ....
| |
|
بهناز بهمني روزي راه مردي به يك شهر افتاد .اين مرد که پزشک بود و نامش رابرت ماموریت داشت که چند ماهی را در این شهر مشغول به کار شود از آنجایی که شهر ذکر شده در کنار دریا قرار داشت و دارای طبیعی زیبا و بسیار بكر ، رابرت بی خبر از همه جا خوشحال بود از اینکه میتواند در چنین شهر باصفایی به ماموریت خود بپردازد....
| |
|
شعر ايران | |
|
شعر اورميه | |
هفته نامه ی ادبی نوشتار ـ فهرست شماره ی چهارم
شماره ی ششم هفته نامه سه شنبه ی اول اسفند منتشر می شود