800x600

دوستان من این نشانی تازه ی من است .

http://daneshazar.blogfa.com


سلام من ام

سیاوش دانش آذر ، از راهی دور ـ نمی دانم شاید خوابی باشد که یک هو بپری از توش ـ یا باتلاقی به اسم های متعدد ـ دورم ـ خیلی ، آن قدر که نمی توان ام حساب اش کنم ـ این قدر بگویم که عجیب دل ام گرفته بود این روزها خواستم به خودم یادآوری کنم که من هم زمانی می نوشتم و می خواهم باز هم همان قصه نویسی باشم که بودم یا بهتر از آن حتا ، درست است که کیبورد فارسی ندارم ، درست اشت که سحر ( دخترم ) مجال ام را بریده و هر روز شلوغ تر از دیروز می شود ، درست است مه این جا آن قدر تنهایی که برای این که زبان های مادری و ... یادت نرود مجبوری روزی چند ساعتی با خودت حرف بزنی ... و این ها دیگه ... دارد همه چیز از یادم می رود ... عجب حکایتیتی است این دوری تا نیایی توی اش نمی فهمی چه می گویم ... ما یک چیزی را حساب نکرده بودیم .... ریشه ها ... گور بابای شان ... می ایستیم دوباره بلتد می شویم و می نویسیم . همه چیز مرتب است ... جای خالی تان را پر می کنم به تنهایی ... این قصه را بخوانید ...


من فقط یکی ار تخیلاتم را گفتم

 

 پشه ها ، پشه ها ، پشه ها « پشه ها اذیتم می کنن ، ... » داد زد : « وای » پا شد پنجره را بست و شروع کرد به کشتن پشه ها ، نه یکی ، نه ده تا ، نه ... ، اما پنجره شیشه نداشت ، نه داشت ، اما تابستان ها گرم اند ، تابستان ها خیلی گرم اند ، اما این جا کسی گرم نیست ، مهتاب هست ، تاب هست ، « من تاب و تحمل ام تموم شده »



ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 10:38 توسط نوشتار |

سلام به دوستان عزيزم در سراسر دنيا

درسته يه مدتي نبوديم و نيستيم

اما از اين هفته اي كه روبروي ماست قرار است كه هر هفته يه قصه ي كوتاه از خودم رو اين جا بذارم و نظرات شما رو در مورد قصه هاي تازه ام كه اغلب تو تركيه و برخي ها رو تو امريكا نوشتم بدونم .

اگه خدا بخواد تا دو سه ماهه ديگه مجموعه ي سوم ام رو هم منتشر مي كنم . 

سياوش دانش آذر

قصه ي تاوشان ( خرگوش )

نوشته ي سياوش دانش آذر ـ مرداد 1380

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/01/23ساعت 9:47 توسط نوشتار |


دانلود مجموعه ی قصه ی من فقط یکی از تخیلات ام را گفتم

این جا               یا این جا                  یا هم اینجا  

دو دخترک 


قصه نویس : اورهان کمال

ترجمه : سیاوش دانش آذر

گوینده ی رادیو آنکارا به شنوندگان اش شب به خیر می گفت ، من در راه خانه آخرین پیچ را رد کردم ، نه ماه توی آسمان بود نه ستاره ها. باد خشکی راه اش را از لابلای درخت های مالاریای دو طرف جاده باز می کرد .

به یک باره ، از میان ویرانه های سمت چپ ام صدای قدم زدن انسانی ، که گویا در حال فرار باشد را شنیدم .

سرعت ام را کم تر کرده و با دقت به آن شمت نگاهی انداختم . بعد از مدتی که کمی چشم های ام به تاریکی عادت کردند ، متوجه دور شدن کسی شدم که در حال بالا کشیدن شلوارش بود .

...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/03ساعت 21:33 توسط نوشتار |

 

تاوشان

یادم نمی رفت ، نه نمی رفت ، نمی شد ، هی زور می زدم گریه کنم ، فقط می دیدم ، یعنی دست و پایم بی اختیار من ، خود سر خود سر شده بودند ، لحظه به لحظه درد ، درد ، هر بار ، اوایل هر بار که این طوری می شدم ، می افتادم روی میز ، روی نوشته های ام ، زمین ، روی عکس رنگی 9*12 هی که دختر داخل عکس برای کسی بیرون از آن می خندید ، می خندد ، برای کسی که لابد ، صاحب دوربین هم نبوده ، حتا توی خیابان هم ، این اواخر ... از یادم نمی رفت ، نه ... افتادن من روی این تخت الکی نبود ، حداقل ، حالا خوب می دانم ، این دو نفر که دور و برم هی می روند و می آیند ، بی خودی تر و خشکم نمی کنند ، ول کنم هم نیستند ، انگار می خواهند تمام تنم را سوراخ کنند ، «بابا یکی نیست بیاد منو نجات بده ،  منو که نه ، این تن خود سر منو ، » حالا که مال من نیست ، این جا هر کسی چیزی را که از روی زمین پیدا کند ، دیگر دنبال صاحب اش نمی رود ، مال خودش ، حداقل توی فرض ، این ها هم فکر کنم مرا از روی تخت ، شاید هم از روی همان زمین پیدایم کرده اند ، و من حالا مال آن هایم ، مال آن های آن ها ،

....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 23:39 توسط نوشتار |



برای دریافت مجموعه قصه ی

روایت های متقاطع این جا کلیک کنید .

در صورتی که عضو کتابناک نباشید  این جا کلیلک کنید .


شماره ی چهاردهم

آبان ماه سال 1388ـ نوامبر  2009

ـــــــــــــــــــــــــــــ مقاله ها

 رمانس / سیاوش دانش آذر

 داستان تخیلی منظوم یا منثوری است که ماجراهای شگفت انگیز و نامحتمل اشخاصی آرمانی را در زمینه ای غیر واقعی و جادویی شرح می دهد . معنای واژه ی رمانس بسیار ابهام برانگیز است زیرا در گذشته و حال به معنای دقیقی از ان اشاره نشده است . در فرانسه ی قدیم به صورت زبان عامیانه یا گویش مردمی رمانس می گفتند . رمانس را به آن دسته از آثار ادبی اطلاق می کنند که ....

رمان ( قسمت اول ) / سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

رمان از گونه های داستان ، روایت منثور نسبتا بلند پیچیده ای که به گونه ای تخیلی به باز آفرینی زندگی و نمایش شخصیت ها و کردار ها و اندیشه های آن ها در محیطی ویژه می پردازد .هدف رمان ، شناخت یا شناساندن زندگی نیست ، بلکه باز سازی ان است . رمان بران نیست که زندگی را تحلیل کند ...


رمان ( قسمت دوم ) سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده 

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

رمان ( قسمت سوم ) سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده

حماسه ( قسمت اول ) سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد

حماسه ( قسمت دوم ) سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد

(برای مطالعه ی انواع ادبی در شماره های قبل این جا  کلیک کنید

و برای مطالعه ی مقاله های شماره های قبل این جا را کلیک کنید  )

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

ــــــــــــــــــــــــــــــ پرونده ها

ارسطو  

فيلسوف و نويسنده ي يوناني در سال 384 پيش از ميلاد در « استاگيرا » در شمال يونان متولد شد. پدرش  نيكو ماخوس  پزشك  « آمينتاس » دوم ، شاه مقدونيه بود . ارسطو در ابتدا از مريدان   ايزوكرات   و بعد در حدود بيست سال شاگرد و مريد افلاتون بود و پس از مرگ افلاتون ، آتن را ترك گفت و مدت سه سال در « آترنئوس » و « آسوس »  اقامت گزيد . سپس به درخواست فيليپ ، شاه مقدونيه ، ....

آندره ژید

آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود....

الیوت

تامس استرنز اليوت  ، نمايش نامه نويس و منتقد آمريكايي ـ انگليسي در 26 سپتامبر 1888 ميلادي در سنت لوئيز از ايالت ميسوري متولد شد . پدربزرگش كشيشي شاعر بود كه پس از فراغت از تحصيل در هاروارد ، به تاسيس يك كليسا ، يك مدرسه و سپس يك دانشگاه در آن سوي رود مي سي سي پي اقدام كرد . مادرش نيز نمايش نامه هاي منظوم مي نوشت . اليوت در دوران ....

بوالو  

يكلا بوالو ، معروف به « دپرئو » شاعر و اديب فرانسوي در 27 اوت سال 1636 در پاريس متولد شد وي چهاردهمين فرزند يكي از منشيان پارلمان پاريس بود و به علت آنكه خدمت روحاني را برايش در نظر گرفته بودند ، در سوربن به تحصيل الاهيات پرداخت . اما بعد از دستور سرپيچي كرد و رشته ي حقوق را در پيش گرفت . در سال 1657 پدرش نيز درگذشت ....


آراگون

لويي آراگون ، شاعر فرانسوي در روز سوم اكتبر 1897 در پاريس متولد شد . پس از اتمام تحصيلات در رشته ي پزشكي ، چند ماهي در سال 1918 به عنوان پزشكيار در جبهه هاي نبرد خدمت كرد و در سل 1919 به جنبش دادائيسم پيوست و در مجله «ادبيات» با پل الوار همكاري نمود . وي در سال 1920 اولين مجموعه ي شعر خود را به نام « شعله ي شادي » منتشر كرد و در سال 1924 به اتفاق الوار و آندره برتون مكتب ادبي سورئاليسم را بنيان نهاد و مجله ي « انقلاب سورئاليستي » را تاسيس كرد . ....

(برای مطالعه ی پرونده های شماره ی قبل این جا کلیک کنید )

ـــــــــــــــــــــ گفت و گو ها

( برای مطالعه ی گفت و گوهای شماره های قبل این جا کلیک کنید )  

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ــــــــــــــــــــــــــــــــ قصه ها

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

Boş bir duygu  / Siyaveş danişazer

سیاوش دانش آذر / نامه ای برای میلاد

مجتبی اسماعیل زاده / نصفه شب های سرد

آیت دولت شاه / منطقه ی ممنوعه ، خط قرمز

تینا محمد حسینی / هفت هشت هفته

علی شاعلی / گوش کن ! یک ریتم تازه ی دیگر

مصطفی خدایگان / آبروز

احمد بیرانوند / حد

مهران منوچهر آبادی / نفرین ابدی

مریم دلباری / حلقه ی تاریک چاه

مریم میرزایی مقدم / و کلاغ که هرگز نمی پرد

فاطمه قاسمی / قربانی

محمد باقر اصلیان / من یکی هستم

(برای مطالعه ی سایر قصه ها این جا کلیک کنید )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  نقدها

(برای مطالعه ی  نقد های شماره های قبل این جا کلیک کنید )

Normal 0 21 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ـــــــــــــــــــــــــــــــــ شعرها

( برای مطالعه ی  شعرهای شماره های قبل این جا کلیک کنید )

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شماره های پیشین نوشتار

شماره ی سیزدهم

شماره ی دوازدهم

شماره ی یازدهم

شماره دهم و به پایین تر

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 5:1 توسط نوشتار |

رمان ( قسمت سوم )

سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده

ژرژ دو هامل با با زندگی و ماجراهای سالاون در پنج جلد و سرگذشت پاسکوییه در ده جلد ،ژول رومن  با مردان خیر خواه در 27 جلد ، ژرژ برنانو با ستاره ی شیطان و کیفر ، ژان ژونو ، با تپه و درو ، ژولین گرین با باغ بسته و سفر تاریک  ، خیالباف و نیمه شب ، ژان پول سارتر  با تهوع و چهرگانه ی راه های ازادی و سرانجام البرکامو  با بیگانه  ، طاعون و سقوط. از هه ی 1950م ، رمان نویسی فرانسه جولانگاه گروهی عظیم از نویسندگانی که به نویسندگان رمان نو اوازه یافتند  مانند الن روب گریه ، ناتالی ساروت ، کلود سیمون ، مارگاریت دوراس ، میشل بوتور . شهیر ترین رمان نویس المانی در سده ی بیستم میلادی ، توماس مان است که با نگارش رمان بودنبروک ها صاحب نام شد . وی در 1903م تونیکروگر را پدید اورد و چندی بعد در 1909و 1912 م به ترتیب داستان های بلندای سلطنتی و مرگ در ونیز را منتشر کرد . شاهکار وی کوه جادو نیز در 1924م انتشار یافت .  از دیگر اثارش  : بازگشت دلبند ، رمان چهارگانه ی یوسف و برادرانش  ، دکتر فاستوس ، مجموعه مقالات واکنش های ادم غیر سیاسی و رنج ها و عظمت استادان  را می توان نام برد . سپس باید از لیون فویت واگنر یاد کرد که البته چهره ای شناخته نیست ، اما رمان هایی نوشته که  دوشس زشت ، قدرت یوزفوس و رمان سه گانه ی اتاق انتظار  از ان شمارند . تقریبا در همین روزگار 1929 اریک ماریا رمارک  رمالن پر فروش خود را با نام در غرب خبری نیست  منتشر کرد . انگاه نوبت به هانریش بول می رسد  که در رمان نویسی مشترکاتی با توماس مان و فرانسوا موریاک داشت . از بول چند رمان خوب ، همچون کجایی ..؟ ادام ، بیلیارد در ساعت نه و  نیم و عقاید یک دلقک به یادگار مانده است . در همین سده ،هرمان هسه ، با نگارش رمان هایی چون دمیان ، سیزارتا ، گرگ بیابان ، نرگس و ذرین دهن و بازی مهره ی شیشه ای در شمار رمان نویسان تراز اول المان جای گرفت . سپس باید از گونترگراس  یاد کرد که رمان های طبل حلبی ، موش و گربه ، سال های سگ ، ماده ی بیهوش کننده ی محلی ، از دفتر خاطرات حلزون و موش صحرایی  از او انتشار یافته اند . در اینجا به دو نویسنده ی اتریشی نیز باید اشاره کرد که با اثاری که افریدند  ، اندیش، برخی از اینان که از  بدعت گذاران این قالب ادبی نیز بوده اند :عبارتند از ، لوئیجی پیرلاندو ، ایتالو اسووو، ایگناستیو سیلونه ،ف البرتو موراویا ، کارلو لوی ، جوزه لمپدوزا ، گراتسیا دلدا ، الیو ویتورینی ، کارلو امیمیو گاداو ایتالو کالوینو . از نویسندگان نسبتا پر اوازه ی اسپانیایی نیز می توان از رامون والیا اینکلن ، پیو باروخا با تنازع بقا ، و خاطرات یک ادم پرکار در بیست جلد  و سراجام خوزه سلا با خانواده ی پاسکوال  دوارته و کندو یاد کرد . سه رمان نویس چک نیز به شهرتی جهانی دست یافتند .  :فرانتس کافکا با مسخ ، محاکمه و قصر ، یاروسلاو هاشک با شاهکارش که رمانی پیکارسک و خنده دار به نام شوایک ، سرباز مهربان است و میلان کوندرا با شوخی ، زندگی همه جا هست ، مهمانی خداحافظی ، کتاب خنده و فراموشی ، بار هستی  ، و وصیت های بکار نبسته ،رمان نویسی روسیه نیز در سده ی بیستم میلادی همانند سده ی نوزدهم پر رونق و شکوفا بود بارز ترین رمان نویس روسی در این سده بی تردید ماکسیم گورکی بوده که رمان های مادر که نخستین رمان واقع گرای اجتماعی است پیشه ی ارتامانوف و کلیم سامگین در چهر جلد از او مانده است . پس از گورکی به پنج داستان نویس شاخص روسی باید اشاره کرد ایلیا گیری گور ییویچ  ارنبورگ با عشق های جین نی ، کارخانه ی رویا ها ، خیابانی در مسکو ، سکوت پاریس ، و توفان میخائیل الکساندرو ویچ ، شولوخف با دن ا رام در چهار جلد و زمین نواباد ، بوریس لئونیدو ویچ ، پاسترناک با رمان حماسی دکتر ژیواگو و لادیمیر دیمیتر یوویچ ، دود ینتس بانان تنها ، الکساندر ایزاویچ ، ژلژنیستین با یک روز از زندگی ایوان دمنیسویچ ، نخستین چرخه و بخش سرطان ، نخستین داستان نویس امریکای لاتین که به شهرت جهانی دست یافت : خورخه لویس برخس ارژانتینی بود سپس باید ازگابریل گارسیا مارکز کلمبیایی یاد کرد که استاد مسلم رئالیسم جادویی است . به جرات امریکای لاتین می توان در نیمه ی دوم سده ی بیستم میلادی از پرچالش ترین عرصه های رمان نویسی دانست . حضور نویسندگانی همچون : ویگل انخل از تریاس ، گواک مالایی با اقای ریئس جمهور باد سخت و چشم های دفن شدگان ،کارلوس فونس مکزیکی با مرگ در خانواده ی ارتمیس کروز ، ائورا ، ماریو وارگاس ی.ای پرویی با عصر قهرمان ، خانه ی سبز و گفتگو در کاتادرال و پائلو کوئلوی برزیلی  با کیمیاگر و کنار رودخانه ی پیدار نشستم و گریستم ، نمایانگر پویایی و بالندگی رمان نویسی این سرزمین در این سال هاست . در اینجا باید از تنها رمان نویس یونانی  که در سطح جهانی مطرح شده نیز یاد کرد . نیکوس کازانتراکیس با خلق رمان هایی چون زوربای یونانی ، اخرین وسوسه ی مسیح ، مسیح باز مصلوب و گزارش به خاک یونان  نام خود را در زمره ی بهترین رمان نویسان گنجانده است . به هر حال رمان نویسی ، هنری جهانی است و در گوشه و کنار این کره ی خاکی ، همواره کسانی بوده ند و هستند که با قوت و ضعف گوناگون  بدان دست یافته اند . بسیاری بوده اند که در نهایت گمنامی  باعث تکوین این قالب شدند که از ان شمارند : بی تروان لهستانی ، پاتریک وایت استرالیایی ، الیاس کانتی بلغاری  ، هالدور لاکسنس ایسلندی ، گوستاو راب مجاری ، تاریه ئی و ساس نروژی جونیچرو تانیزاکی ژاپنی ، مختار لوبیس مالایایی ، نجیب محفوظ مصری ، بالا چاندرا راجان هندی ، خوشونت سینک پنجابی ، یوکیو میشمای ژاپنی ، ر.ک ناریان هندی ، چینوا اچبه ، سیپریان اکنزی و اموس توتوالو ، هرسه از مردم نیجریه ، نادین گوردیمر از مردم افریقای جنوبی ، تونی موریسون امریکایی و کنزابورو اوئه ژاپنی که این سه به ترتیب در 1991،1993 ،1994 م، جایزه ادبی نوبل را از ان خود کردند .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:21 توسط نوشتار |

رمان ( قسمت دوم )

سیاوش دانش اذر ـ مجتبی اسماعیل زاده

پدران و پسران (1862 م)  ،دود (1867 م) ، اب های بهاری (1871 م) و خاک بکر 1876 م) ، در شمار رمان نویسان شاخص روسیه جای گرفته است . در 1855م  ، ایوان گانچاروف (1812-1891 م) رمان اوبلوموف را  که جز رمان های تراز اول خنده دار است ، منتشر کرد . سر انجام ، در سال های پایانی سده ی نوزدهم میلادی ، تولستوی (1828-1910 م) پا به عرصه ی ادبیات روسیه نهاد و با خلق دو رمان حماسی عظیم جنگ و صلح (1865-1872 م) و اناکارنینا (1875-1876 م) ، جایگاهی بس بلند در میان رمان نویسان  روسیه پیدا کرد. ادبیات فرانسه نیز در نیمه ی  دوم سده ی نوزدهم میلادی شاهد فعالیت های داستان نویسی چند چهره ی نامی  ، همچون گوستا و فلوبر (1821-1880 م) ، ویکتور هوگو (1802-1885 م) ، امیل زولا ( 1840-1902 م) ، گی دومو پاسان (1850-1893 م) ، ژوری کارل هویسمان (1848-1907 م) و اناتول فرانس (1844-1924 م) بود . شاهکار فلوبر مادام بوواری  (1856م) است . البته سه اثر داستانی مهم دیگر نیز  دارد : سالامبو (1862م) ، وسوسه ی سن انتوان (1874 م) و سه داستان (1877 م) . ویکتور هوگو  ، که در 1831م گژپشت نتردام را منتشر کرده بود ، سه رمان از بهترین رمان هایش را در دهه ی 1860م پدید اورد  :بینوایان (1862م)، کارگران دریا (1866م) و مردی که می خندد (1869م). امیل زولا تاثیری فراوان ر شکل گیری و تکوین نظریه های رئالیستی و ناتورالیستی داشت . وی از 1871م تا 1893م ، بیست رمان با نام عمومی روگون ماکار منتشر کرد . مو پا سان نیز دو رمان ماندگار دارد ، به نام های زندگی (1883م) و بل امی (1885م). نام هویسمان معمولا با نظریه های زیبایی گرایی و اموزه هنر برای هنر ، در سده ی نوزدهم میلادی همراه است . دو رمان شناخته وی : مسیر اشتباه (1884 م) و حقیر (1891 م) ، در شمار اثار کلاسیک ادبیات فرانسه هستند . اناتول فرانس ، که در طنز و مطایبه نام اور بوده  ، رمان های لسیاری نوشته که از ان شمارد :جنایت سیلوستر بونار (1881 م) ، کتب دوست من (1885م) ، تائیس (1890 م) بریان پزی ملکه سبا (1893 م) و زنبق سرخ (1894 م). البته در این ا باید از برخی رمالن نویسان فرانسوی که در سده ی نوزدهم میلادی با اثارشان برغنای این غالب ادبی افزودند و در عین حال چندان شهرت نیافتند  ، یاد کرد :پروسپر مریه (1803-1870م) ، الفرد دو ویگنی (1797-186-3 م) ، ژرژ ساند (1804-1876م) تئوتیل گوتیه (1811-1872 م)  ، و الفونس  کر که نزدیک به یکصد رمان با موضوعات متنوع از او به یادگار مانده است . رمان نویسی در اسپانیا که از اوایل سده ی هفدهم تا اوایل سده ی نوزدهم میلادی به ان بی اعتنایی می کردند ، از سال هایی پایانی سده ی نوزدهم میلادی احیا شد و درخشید . شناخته ترین رمان نویس سده ی نوزدهم میلادی در اسپانیا بنیتو پرز گالدوس (1843-1920 م) بود که او را همتراز بالزاک و دیکنز برشمرده اند . وی بسیار پرکار بود ودر 1873 م نخستین رمان از رمان های تاریخی  خود را ، که ب تاریخ اسپانیا از نبرد ترافالگار (1805 م)تا دوره بازگشت (1875 م) پرداختند ، منتشر کرد . کل این مجموعه داستان هی ملی نام دارد و در دارنده ی 46 داستان بلند است .خوان ووالرا (1824-1905 م) نیز که تقریبا هم روزگار گالدوس بود ، چند رمان به یا د ماندنی خلق کرد  که رپیتا خیمنز (1874م) از ان شمار است . در همین سال ها خوزه ماریا پردا (1833-1906 م) با نگارش رمان های پر جاذبه ی منطق ای ، از جمله سوتیلگا (1884م) ، پا به قلمرو رمان نویسی اسپانیا نهاد . سپس باید از پدرو انتونیو الارکون (1833-1891 م) یاد کرد که دو رمان کلاه سه گوش (1874 م) و کاپیتان ونوم (1881 م) از اثار برجسته اوست . اما بی تردید سرشناس ترین رمان نویس اسپانیایی در سال های پایانی سده ی نوز دهم میلادی  ، وینسنتو بلاسکو ایبانیز (1867-1928 م) بود که بسیار از موپاسان  و زولا تاثیر پذیرفته بود . بسیاری از اثار ایبانیز مانند لابراکا (1898 م) ، خون و شن (1908 م) و عبرت ، به زبان های گوناگون ترجمه شده است . از همین سال ها بود که رمان نویسی در امریکا نیز شکوفید و رو به بالندگی نهاد . نخستین رمان نویس امریکایی که باید از او یا کرد :جیمز فنیمور کوپر (1789-1851 م) که از رمان هایش می توا به جاسوس (1821م) که از نخستین رمان های جاسوسی است ، پیشتازان (1823 م) اخرین موهیکن ها (1826 م) ، پیشگام (1840 م) شکارچی گوزن (1841 م) و سرخپوستان (1846 م) اشاره کرد . در 1851 ، هذمان ملویل (1819-11891 م) مویی دیک را انتشار داد که در شمار اثار کلاسیک ادبیا ت امریکا است .سال های میانی سده ی نوزدهم  از ان ناتانیل هاوترن (1804-1864 م)و رمان های او همچون قصه های باز گفته (1837 م) ، داغ ننگ (1850 م) ، خانه ی هفت شیروانی  (1851 م) و اله ی مرمرین (1860 م) است . نیز در همین روزگار ، دین هاولز (1837 -1920 م) رمان هایی واقه گرا پدید اورد که از ان شمارند :جشن عروسی (1872 م) ، تابستان در هند (1886 م)و خطر رویداد  های تاتزه (1890 م). انگاه نوبت به مارک تواین می رسد (1835-1910 م) که ذو رمان بسیار مشهور خودرا در همین سال ها نوشت  ، یکی تام سایر (1876 م) و دیگری ماجراهای هکلبری . فین(1885 م). سر امد رمان نویسان  امریکایی در سی سال پایانی سده ی نزدهم و نخستین سال های سده ی بیستم میلادی ، هری جیمز (1843 -1916 م) بود که بیشتر عمر خود را در انگلستان سپری کرد . از اثارش :محله ی واشینگتن (1881 م) ، تصویر یک زن  (1881 م) ، اهالی بوستون  (1886 م) ، تنگ اهریمنی (1898 م) ، دیزی میلر (1878 م)، بال های کبوتر  (1902 م) ،سفرای کبار (1903 م)و جام زرین (1904 م) را می توان یاد کرد . پهنهیادبیات انگلستان در سال های اغازین سده ی بیستم میلادی  شاهد فعالیت های رمان نویسی سه انگلیسی و یک انگلیسی لهستانی تبار بود  ، یعنی ارنلد بنت ، (1867-1931 م) ادوارد مورگان فورستر  (1879-1970 م) ، اچ جی ولز (1866-1946 م)و جوزف کونراد (1857 -1924 م). در کارنامه ی رمان نویسی بنت شش رمان شناخته ترند : انا از پنج شهر (1901 م)، قصه ی همسران قدیمی (1908 م) ، جالباسی رسی (1910 م) ،هیلدا لسویز (1911 م) این تواین ها  (1915 م)و رایسمن گام برمی دارد (1923 م). در همین سال ها ،فورستر رمان های انجا که فرشتگان از گام نهادن بیم دارند  (1905 م) ، اتاقی با یک چشم انداز (1908 م) و گذری به هندوستان  (1924 م)را انتشار داد . رمان های مهم ولز نیز از این قرارند : عشق و اقای لوشیم (1900 م ،نخستین انسان ها در کره ماه (1901 م) و سرگذشت اقای پولی (1910 م) . کونراد با داستان حماقت المیر _1895 م) اوازه یافت و چند سال بعد در 1900م ، نخستیم رمان خود را با نام لرد جیم منتشر کرد . سپس دل تاریکی (1902 م) ، رمانس (1903 م ) ، نوسترومو (01904 م) ، مامور سری (1907 م) ، از چشم غربی (1911 م) ، شانس (1914 م) و پیروزی (1915 م) راانتشار داد . در نخستین سال های سده ی بیستم میلادی  ، سه چهره ی سرشناس وارد عرصه ی رمان نویسی انگلستان شدند  :سامرست موام (18741944م) با لیزای لمبت (1897 م) ، پیرامون اسارت بشری (1915 م) و لبه تیغ (1944 م) ، دی اچ لارنس (1885-1930 م) ، با طاووس سفید (1911 م) پسران و عشاق (1913 م) ، رنگین کمان (1915 م) ، زنان عاشق (1920 م) مار مزین به پر (1926 م) و فاسق لیدی چترلی (1928 م) و سرانجام پرسی ویدهم لویس (1882-1957 م) ، که بنیان گذار مکتب ورتی سیسم است  ، باتار (1918 م) ، عید بیگناهان (1928 م) که نخستین بخش از رمان چهارگانه ی عصر بشریت است  ، مقلدان خداوند (1930 م) انتقام به خاطر عشق (1937 م) و بخش های دوم و سوم عصر بشریت (1955 م) . در 1915 م ،دوروتی ریچارد سن ، بانوی رمان نویس انگلیسی (1873 -1957 م) برای نخستین بار شیوه ی سیلان اگاهی را در رمان دوازده جلدی زیارت (1915-1938 م) به کار گرفت و معرفی کرد . در 1916 جیمز جویس  رمان نویس ایرلندی (1882 1941 م) ، با بهر ه گیری از همین شیوه ی رملن سیمای مرد هنر افرین در جوانی را نوشت و چندی بعد در 1922 م، این شیوه یروایت را در اثر جاودانه اش ،اولیس ، کامل کرد . جویس در بیداری فینگان ها (1939 م)چارچوبی برای این شیوه ارائه نمود . رمان نویسی در دهه های 1920و 1930در انگلستان رونق فراوان داشت . از جمله ی رمان نویسان این روزگار باید به ویرجینا وولف (1882-1941 م)، جان گالزورتی (1867-1933م) ، الدوس هاکسلی (1894 1963م) ، ج بی ، پریستلی (1894-1984 م)و گراهام گرین (1904-1991م)اشاره کرد . در دهه ی 1940 م نیز رمان نویسانی شاخص در انگلستان رمان می نوشتند که از ان شمارند :ارتور کوستلر(1905-1983) با تاریکی در ظهر (1940 م)  ، اچ .ا.بتیس (1905-1974 ، بالدشت ارغوانی (1947 م)، ملکالم لوری (1909-1957 م)بازیر اتشفشان (1947 م)، ال پی هارتلی (1895 -1972) لا میگو و شقایق دریایی (1944 م)، جورج اورول (1903-1950 م)با 1948و جویس کری (1888-1957 ، با خانه ی کودکان (1941 م) . از نیمه ی دوم سده ی بیستم میلادی  ، رمان های وقایع نامه ای  جایگاهی والا در ادبیات انگلستان پیدا کردند که برخی از انها از این قرارند :بیگانگان و برادران (1940-1970م)ازسی پی .اسنو(1905-1980در یازده جلد ،وقایع نامه ی افتاب کهن (1951-1959 م) از هنری ویلیامسن (1897-1977)در پنج جلد و رقص با موسیقی زمان (1951-=1976 م) از انتونی پاول (1905 م) در دوازده جلد . در دهه ی 1920م، رمان نویسی در امریکا به همانند انگلستان و دیگر کشور های اروپایی رونق داشت . پیش از این دهه ، جک لندن (1876-1916 م) با رمان هایی چون اوای وحش (1903 م ) سپید دندان (1905 م)، پاشنه ی اهنین (1907 م) و دره ماه (1913 م) راه را برای نویسندگان بعد از خود هموار کرد . انگاه اپتن سینکلر (1878-1968 م) جنگل (1906 م ) زغال سنگ پادشاه (1917 م) و بوستون (1928 م) را نوشت . ویلیام کارتر (1876-1947 م) نیز غعالیت های داستان نویسی خود را در همین دوره اغاز کرد .ای پیشگامان (1913 م)، انتونیای من (1918 م) ، بانوی گمشده (1923 م)و مرگ به سراغ اسقف اعظم می اید (1927 م) از اثار اوست . سینکلر لویس (1885-1951 م) نیز هم عصر کارتر بود و اثار مهمش از این قرارند :خیابان اصلی (1920م)، ببیت (1922 م) ، اهنگر (1925 م ) و ان ویکرز (1933 م). در 1925م، یکی از بهترین و شناخته ترین رمان های امریکایی پدید امد :تراژدی امریکایی نوشته ی تیودور درایزر (1871-1945 م) . نیز در همین سال سند انتقال منهاتان .نوشته ی جان دوس پاسوس (1896-1970 م) و سپس پول هنگفت (1936 م) و ماجراهای مرد جوان (1939 م) از همین نویسنده انتشار یافتند . در همین دهه ، اسکت فیتز جرالد (1896-1940)نیز به رمان نویسی اغز کرد . از اثار او :این سوی بهشت (1920م) ، خوشگل ها و ملعون ها (1922 م)و گتسبی بزرگ (1925 م) .در 1929م ، تامس وولف (1900-1938م) شاهکار خود را به نام ملکوت ، به سوی خانه نظر کن منتشر کرد و در همان سال ، ارنست همینگوی (1899-1961م)با خلق وداع با اسلحه و به دنبال ان  ، زنگ ها برای که به صدا در می ایند (1940 م)و پیر مرد و دریا (1950م)تاثیری ژرف بر رمان نویسی و رمان نویسان پس از خود نهاد . همین دهه اغازگر فعالیت یکی از سرشناس ترین رمان نویسان امریکایی است  : ویلیام فالکنر (1897-1962 م)  . فالکنر که در کنار تامس هاردی از پرتوان ترین رمان نویسان منطقه ای است ، اثاری ماندگار پدید اورده که از ان شمارند ، دستمزد سرباز (1926 م) ، خشم و یاهو (1929 م)، هنگامی که در بستر مرگ می ارمم (1930م) ، حریم (1931 م) وشنایی ماه اوت (1932م) ، تسخیر ناپذیر (1938 م)، (1940 م) ، شهر (1957 م) و خانه ی اشراف (1959 م). برخی از شناخته ارین رمالن نویسان امریکایی که کار خود را تقریبا از دهه ی 1920م اغاز کردند و تا سال های جنگ جهانی دو (1939-1945 م) به فعالیت خود ادامه دادند ، از این قرارند :تورنثون وایلدر ، با پل رودخانه ی سن لویس  و زن اندروسی ، جیمز گود گازنر ، بااس ، اس .سن پدرو  ، ادگران و بیدادگران و حفظ ابرو  ، جان اشتاین بک ، با موش ها و ادم ها  ،ویلیام ئسارویان  با کمدب انسانی ، جان اوهارا  با ملاقات در سامرا و سرانجام کارسن مک کالرز  با قلب ، شکارچی تنهاست  ، انعکاس هایی در چشم زرین ،و عضو عروسی . پس از جنگ جهانی دوم دوره ی جدیدی از چاپ و نشر انواع رمان در امریکا اغاز شد . برخی نیز در این میان به رمان جنگ پرداختند . شناخته ترین این نویسندگان :نورمن میلر است که شاهکار خود  برهنگان و مردگان را در 1948م نوشت .در 1951م هرمان ووک نخستین رمان خود را به نام شورش کائین منتشر کرد . ج. دی سلینجر نیز در همان سال ناطور دشت و دو سال بعد به خاطر ازمی ، با عشق و ادبار را پدید اورد باید از دیوید کارپ نیز نام برد که داستان یگانه را در مقابله با 1984 جورج اورول نگاشت از دیگر رمان نویسان امریکایی در سال های پس از جنگ جهانی دوم می توان از اینان یادکرد : سال بلو ، جان اپدایک ،جوزف هلر ،و مری مک کارتی . در اغاز سده ی بیستم میلادی رمان نویسی در فرانسه نیز روندی بالنده داشت بسیاری از نویسندگان خوش قریحه و با استعداد فرانسوی از رمان برای بیان اندیشه های خویش بهره گرفتند . اندره ژید که بی تردید در شمار ارزشمند ترین نویسندگان فرانسوی است  . اثاری بدیع از خود به یادگار گذارده که از ان شمارند : ضد اخلاق ، در تنگ ،سمفونی پاستورال و سکه سازان . در 1912 م الن فورنیه رمان  منحصر بفرد خود را با نام  بزرگ مولن ها خلق کرد ، چندی بعد هانری باربوس در 1916 م در زیر اتش را نوشت در همین سال ها مارسل پروست نگارش رمان بلند در جستجوی زمان از دست رفته را اغاز کرد . رومن رولان نیز نگارش رمان ده جلدی ژان کریستف را در 1912 م به پایان رساند کلودین  کولت نیز از رمان نویسان فرانسوی از این سال ها بود که کلودین در مدرسه ، کلودین می رود و گربه  از اثار او است از دیگر چهره های شاخص در عرصه ی داستان نویسی فرانسه که به بالندگی رمان در این کشور کمک فراوان کردند باید به این ها اشاره کرد : ریموند رادیگه با نفس شرور ، و کنت اورگل ، اندره برتون ، با ناجا  ، ادره مالرو با فاتحان و سنوشت بشر  ، هانری دو مونترلان  با رویا و ماتادور  ، انتوان دو سنت اگزوپری با  پست جنوب ، پرواز شبانه ، فرانسوا موریاک ، با بوسه به جذامی ، صحرای عشق ،گره افعی ،و پایان شب  ، امیل زولا با بیست رمان با نام های عمومی روگون  - ماکار ، انوره دو بالزاک با اوژزنی گرانده ، بابا کوریو ، چرم ساغری  ، مارسل پروست  ، جستجوی زمان از دست رفته در هفت جلد  ،

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:20 توسط نوشتار |

رمان ( قسمت اول )

سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده

رمان از گونه های داستان ، روایت منثور نسبتا بلند پیچیده ای که به گونه ای تخیلی به باز آفرینی زندگی و نمایش شخصیت ها و کردار ها و اندیشه های آن ها در محیطی ویژه می پردازد .هدف رمان ، شناخت یا شناساندن زندگی نیست ، بلکه باز سازی ان است . رمان بران نیست که زندگی را تحلیل کند ، بلکه در پی تصویر ان است . رمان ترکیبی خیالی است که آفریننده ان می کوشد تا روش ویژه خود را در شناخت دنیای پیرامون خویش به شکلی محسوس به کمک آن بنمایاند .واژه رمان برگرفته از واژه ایتالیایی رومانو  است . رومانو بیشتر به داستان هایی می گفتند که نه به زبان لاتینی ، بلکه به زبان های عامیانه اروپایی یا زبان های رومیایی نوشته شده باشند. برخی نیز رمان را برگرفته از رمانس می دانند . برابر نهاد انگلیسی رمان یعنی   novel  ،   از واژه ایتالیایی novella  به معنی کوچک و تازه گرفته شده است . نوولا ، گونه ای قصه کوتاه و منثور بوده که در سده ی چهاردهم میلادی در ایتالیا رواج داشته و پر آوازه ترین آن ها دکامرون ، نوشته ی جیووانی بوکاچیو ، شاعر و نویسنده ایتالیایی است . خاستگاه رمان به درستی دانسته نیست . برخی روایت های منثور بازمانده از دوره ی باستان ، همچون قصه های ملطی ( سده ی دوم میلادی ) ، دافنه و کلوئه ، نوشته ی لانگیوس ،نویسنده ی یونانی سده ی دوم یا سوم میلادی ، الاغ طلایی ، اثر لوکیوس اپولیوس ، نویسنده و فیلسوف رومی در سده ی دوم میلادی و ساتیریکون ، نوشته ی پتر نیوس ، هجو نویس رومی (66م) ، اصول اولیه ی رمان های امروزی را به صورتی ابتدایی در خود دارند . گفتنی است  که درونمایه بیشتر این نوشته ها دور مسائل عاشقانه می گردد. این نکته به ویژه درباره ی رمانس شبانی دافنه و کلوئه مصداق دارد . در اواخر هزاره ی یکم میلادی، اثاری پدید امدند که همانندی و نزدیکی بیشتری به رمان های امروزی داشتند . برخی از این اثار که عمدتا ژاپنی بودند ، عبارت اند از اوتسو مونو گاتاری که مجموعه ای از داستان های مجهول المولف است ، یاماتو ممونو گاتاری سرانجام ، گنجی که مشهور ترین داستان ژاپنی این دوره است و بانویی با نام مستعار مورازاکی شیکیبو ان را پدید اورده است . این داستان بلند که به زندگی درباری و ماجراهای یک دون ژان ژاپنی می پردازد ، در بررسی پیشینه رمان اهمیتی ویژه دارد ، زیرا نویسنده در ان به تحلیل شخصیت می پردازد و با دیدی روان شناختی به مقوله عشق نظر می افکند . چندی بعد در سده ی دهم میلادی ، مجموعه داستان هزاریک شب / شب های عربی پدید امد . داستان های ایت مجموعه تا مدت ها پراکنده بودندتا این یک قصه گوی حرفه ای مصری میان سده های چهاردهم تا شانزدهم میلادی انها را گرد اورد .. انگاه در اواخر سده ی دوازدهم و اوایل سده ی سیزدهم میلادی ، مصریان به داستان نویسی اغاز کردندو اثاری پدید اوردند که با مسامحه می توان  انها را رمان تلقی کرد ، مانند شاهزاده خان بکستا، شاهزاده محکوم و سینوهه. اندکی بعد در سده ی چهاردهم میلادی در ایتالیا گرایش و علاقه ای نسبتا شدید به نگارش ، حکایت ها و قصه های کوتاه ( novella  )  پیدا شد که خلق مجموعه دکامرون از بوکاچیو از برایند های ان بود . جفری چاسر شاعر و نویسنده انگلیسی ،(ح1343-1400م) مجموعه قصه های کنتر بری (ح1387م)  را به تاثیر از دکامرون نوشته است . انگاه در سده ی شانزدهم میلادی ، ماتئو باندلو، کشیش و داستان نویس ایتالیایی (ح1480-1562م ) داستان نتوول را بین سال های 1560-1560م نوشت و تقریبا همزمان با او ، مارگارت ناواره ، ملکه و نویسنده ی فرانسوی (1492-1549م ) مجموعه ای ناتمام از 72 به تاثیر از دکامرون گرد اورد و ان را هپتامرون نامید . تمامی این اثار برشمرده  قصه هستند ، اما در مطالعه تاریخ و روند تکوین باید انها را به دو دلیل بررسی کرد : نخست ،  ان که منثورند و دوم از ان رو که شیوه ی روایت و پرداخت شخصیت ها در انها پیش درامد و صورتن ابتدایی همین شیوه ها در رمان امروز است .. تا سده ی چهاردهم میلادی بیشتر نوشته ها سرگرم کننده یا رمانس بودند یا منظومه های حماسی ، اما رفته رفته از اواخر سده ی هفدهم میلادی روایت های منثور جایگزین روایت های منظوم شدند . همین جا باید از روایت های پیکارسک اسپانیا یاد کرد که نقشی درخور در تکوین رمان داشتند . از اوایل سده ی چهاردهم میلادی  روایت هی پیکارسک پرشماری در اسپانیا پدید امد که از ان شمارند اِل کابارئلو از امادی دوگل  lass sergas de esplandion  امادی دو گرسیا ( 1530 م) ، پریمالئون (1512م) و palmerin de inglatera   ( 1547م) . از دیگر روایت های پر اهمیت اسپانیایی که در این دوره پدید امدند، می توان از این ها یاد کرد  : سلستینا (1499-1502م) ، که نمایشنامه ای به قلم فرناندو دو روخاس است ، لازاریلوی تورمسی (1554م) که نخستین رمان پیکارسک است و سرانجام روایت پیکارسک زندگی و کارهی گوزمان  د/ الفاراچه (1599-1604م) .نوشته ی ماتئو المان ، پزشک و داستان نویس اسپانیایی (1547-ح1610م). اما بی تردید عظیم ترین اثر روایی اسپانیایی در این سال ها ، دن کیشوت ( 1605، 1615م) اثر سروانتس است که نویسنده در ان شهسوار و شهسواری را به سخره می گیرد . پس از مرگ سروانتس رمان اسپانیا که امیدوارانه راه خود را اغاز کرده بود ، تا سده ی نوزدهم میلادی رو به افول نهاد . غیر از دن کیشوت تنها اثر داستانی اروپایی که می توان ان را رمان نامید ، گارگانتوا و پانتا گروئل ، نوشته ی فرانسوا رابله ، نویسنده و پزشک فرانسوی (ح1494-1553م) است که داستانی وهمی و خیالی است و الگوی بسیاری از رمان نویسان بعد از خود قرار گرفته است ، از جمله جانتن سویفت ، نویسنده انگلیسی ( 1667- 1745م ) باسفر های گالیور (1739م) ، ولتر ، نویسنده و شاعر فرانسوی (1694-1778م) با کاندید (1795م) ، نیچه ، شاعر و فیلسوف المانی (1844-1900م)، با چنین گفت زرتشت (1883-1892م) ، ژول ورن نویسنده فرانسوی (1882-1905م) با سفر به کره ی ماه (1901م)و ده ها اثر دیگر که می توان انها را با اندکی مسامحه در جرگه ی داستان های علمی تخیلی جا داد . درر اواخر سده ی شانزدهم و اوایل سده ی هفدهم میلادی دو داستان در انگلستان پدید امدند که نقشی بس در خور و تاثیر گذار در تکامل رمان داشتند :یوفیوئیز که رمانی دو بخشی ( کالبد شکافی مطایبه ) (1578م) و ( یوفیوئیز و انگلستان او ) ، ( 1580م) از جان لیلی ، شاعر ، نویسنده و نمایشنامه نویس (ح1554-1606م)  است رمانس شبانی اکاردیا (1590م) از زسر فیلیپ سیدنی ، دیگر شاعر و نویسنده انگلیسی (1554-1586م). بدین ترتیب می توان خلاصه خوار چنین نتیجه گرفت که پیدایی رمان برایند سه منبع ادبی تاریخی بوده است :نخست قصه های کوتاه و منثوری که در رسده ی چهاردهم میلادی در ایتالیا رواج داشت (نوولا )و پراوازه ترین انها دکامرون نوشته ی بوکاچیو است . دوم روایت های پیکارسک که در سده ی شانزدعم میلادی در اسپانیا سر براورد و سپس به دیگر نقاط ارا راه یافت ، مانند دن کیشوت ، نوشته ی سروانتس و ؤیل بلاس ، نوشته ی الن رنه لوساژ ، رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی  (1668-1774م) و سوم نوع ادبی ویژه ای به نام چهره نویسی که در سده ی هفتم میلادی در انگلستان پیدا شد ونویسندگان در ان ، طرح هایی کلی و قلم انداز از اشخاص گوناگون و شیوه های زندگی انان ترسیم می کردند ، مانند چهره ها (01614م) نوشته ی سرتامس اووربری ، نویسنده و شاعر انگلیسی (1581-1613م). در رسده ی هفدهم میلادی تحول چندانی در عرصه ی منثور و به ویژه رمان پیش نیامد ، اگرچه رمانس شبانی استره (پنج جلد ، 1607-1628م) نوشته ی اونوره د/ اورفه نویسنده فرانسوی (1567-1625م)که مهمترین رمانس شبانی فرانسه است ، داستان سیر زایر (1668م)  نوشته جان بانین نویسنده و واعظ انگلیسی (1628-1688م)و مهمتر از همه شاهزاده خانم کلو (1678م) نوشته ی مادام دولا فایت ، نویسنده فرانسوی (1634-1693م) که ان را نقطه عطفی در سیر رمان برمی شمرند ، در همین سده پدید امدند . در اوایل سده هجدهم میلادی ویلیام کانگریو نویسنده انگلیسی (1670-1729م) داستان زن ناشناس  یا عشق و وظیفه همساز (1713م)را منتشر کرد و ان را رمان نامید . وی در مقدمه این داستان برداشت خود را از ماهیت رمان و وجه تمایز رمان و وجه تمایز رمان و رمانس را این گونه نشان داد :رمانس ها : معمولا امیزه ای از عشق سوزناک و دلیری های ان چنانی مردان و زنان قهرمان ، پادشاهان و ملکه ها و عالی رتبگان و بزرگان هستند ....اما رمان ها : ماهیتی اشنا دارند و انگار ماجراهایی شناخته و امور روزمره ی زندگی را تصویر می کنند . رویداد ها و پیش امد های رمان چه بسا عجیب به نظر برسند ، اما ملموس و باور نکردنی هستند و نیز مسرت بخش و خلاصه انکه رمانس ها بهت انگیز هستند و رمان ها لذت بخش .اندکی بعد دنیل دفو ، نویسنده انگلیسی (ح1660-1731م) رمان روبنسون کروزوئه را که نخستین رمان بمفهوم امروزی ان است   در (1719م) منتشر ساخت از این تاریخ رمان پا به عرصه ای جدیدی نهاد و ومرحله ای نوین از حیات ان اغاز گردید. البته دفو دو داستان دیگر نیزخلق کرد که تقریبا به همان اندازه ی نخستین رمانش ، در شکل گیری رمان نوین تاثیر داشتند : مول فلاندرز (1722م) ، که رمانی اجتماعی است و یادداشت های سال طاعونی (1722م) که در رشمار رمان های تاریخی قرار دارد از انجا که قالب رمان در سده ی هجدهم میلادی هنوز نو رسیده بود و قاعده و هنجاری نداشت ، گونه هایی بس متنوع پیدا کرد و در نتیجه ، رمان هایی گوناگون پدید امدند که از ان شمارند : زندگی ماریان (1731-1741م)، نوشته ی پیر ماریوو، رمان نویس و نمایشنامه نویس  فرانسوی (1688-1763)، مانون لسکو (1731م)نوشته ی انتوان فرانسوا پروو  د / اگزیل ، روزنامه نگار و رمان نویس فرانسوی (1697-1763م)، پاملا (1740-1741م)که نخستین رمان شخصیت است ، کلاریسا (1747-1748)و سر چارلز گراندیسن (1753-1754م) ، هرسه نوشته ی سیموئل ریچاردسن ، رمان نویس انگلیسی (1689-1761م)، جوزف اندروز (1742م)، جانتن وایلد (1743م)و تام جونز (1749م) ، هرسه نوشته ی هنری فیلدینگ ، رمان نویس انگلیسی (1707-1754م) ، رودریک راندم ، پرگرین پیکل (1751م)و ماموریت هامفری کلینکر (1771م)، هرسه نوشته ی توبیاس اسمولت ، جراح و رمان نویس انگلیسی (1721-1771م) تریسترام شندی (1760-1767م)نوشته ی لارنس استرن  ، رمان ویس انگلیسی ، (1713-1768م) ، ژولی یا هلوئیزجدید (1761م)نوشته ی ژان ژاک روسو ، نویسنده و فیلسوف فرانسوی (1712-1778م) ، نماینده ی ویکفیلد (1766م ) ، نوشته ی الیور گولد اسمیت  ، رمان نویس ایرلندی (1731-1774م)غم های ورتر جوان (1774م) ، نوشته ی گوته نویسنده و شاعر المانی (1749-1832م) ، روابط خطر ناک  (1782م) ، نوشته پیر شودرلو دو لاکلو  ، ژنرال و رمان نویس فرانسوی (1741-1803م) ، زن متدین (1769م) ، نوشته دیدرو ، نویسنده و منتقد و فیلسوف فرانسوی (1713-1784م) ، که پس از مرگش انتشار یافت ، زادیگ (1747م) ، نوشته ی ولتر ، نویسنده ، شاعر و فیلسوف فرانسوی (1694-1778م)و راسلاس (1759م) ، نوشته ی سیموئل جانسن ، شاعر و فرهنگ نویس انگلیسی (1709-1784م) . از ویژگی های بارز بیشتر رمان های سده ی هجدهم میلادی  ، بهره گیری نویسندگان از نامه و عناصر و شیوه های نامه نگاری در رمان نویسیاست که به پیدایی گونه ای از رمان به نام رمان نامه ای / مکاتبه ای / مراسله ای  انجامید . در نخستین سال های سده ی نوزدهم میلادی ، دو چهره تاثیری فراوان در قلمرو رمان نویسی انگلستان نهادند :سر والتر اسکات (1771-1832م) و جین اوستن (1775-1817م) . برخی از اثار اسکات که منبع رمان تاریخی بوده است عبارتند از : ویورلی (1814م) ، عروس لمرمور (1819م) ، ایوانهو (1820م)   ، ککنیلورت (1821م)و طلسم (1825م). توستن به پرکاری اسکات نبود ، اما اثاری که پدید اورده ، امروزه نیز همچنان پر خواننده هستند ، مانند حس و احساس (1811 م) ، غرور و تعصب (1813م) ، اما (1815م)و ترغیب (1818م). در همین سال ها عرصه ی رمان نویسی انگلستان شاهد فعالیت چهره هایی نه چندان شناخته و پر اوازه نیز بود که از ان شمارند : تامس لاو پیکیک (1785-1866م)با هدلانگ هال (1816م) ، ملینکورت (1817م)  ، صومعه ی کابوس (1818م) ، دوشیزه ماریان (1822م)و قلعه ی کراچت (1831م)، جیمز هاگ (1770-1835م)با خاطرات و اعترافات شخصی یک گناهکار محق (1824م) ، جیمز موریه (1780-1849م) بتا سرگذشت حاجی بابای اصفهانی (1824م) ، مری راسل میتفورد (1787-1855م)با دهکده ی ما (1824-1832م)و بنجمین دیزریلی(1804-1881با رمان های سیاسی ویوین گری (1826م)کانینگزبی (1834م) ، سیبل (1845م)و تانکرد (1847م). سال های میلنی سده ی نوزدهم میلادی از پررونق ترین دوره های رمان نویسی در اروپا بود . در راین سال ها دو چهره ی نام اشنا باعث تسریع سیر داستان نویسی  درر این قاره و به ویژه در انگلستان  شدند  :چارلز دیکنز (1812-1870م)و انتونی ترولوپ (1815-1882م) هر دو از مردم انگلستان . البته سهم دیکنز در اعتلای داستان نویسی به مراتب بیش از ترولوپ بوده است . از میان اثار پرشماری که دیکنز خلق کرده  برخی شناخته ترند مانند : طرح های باز (1836م)  ، یادداشت های پیکویک (1837م) ، الیور تویست (1838م) ، نیکلاس نیکلبی (1839م)بارنابی روج (1841م) ، سرود کریسمس  (1843م) ، دیوید کاپرفیلد (1850م)  ، خانه ی قانون زده (1853م) ، روزگار سخت (1854م) ، دوریت کوچک (1857م) ، داستان دو شهر (1859م) ، ارزوهای بزرگ (1861م) ، دوست مشترک ما (1865م)و ادوین درود (1870م) ، که ناتمام ماند . ترولوپ بیشتر ، وقایع نگار محلی بود واز جمله وقایع نامه های او می توان به زندانبان (1855م) ، برج های بارچستر (1857م) ، اخرین وقایع نامه ی بارست (1857م) ، خانه ی روستایی کشیش (1861م)، خانه ای کوچک در الینگتن (1864م)و املاک بلتن (1865م) اشاره کرد . درهمین سال ها ویلیام تکری ، رمان نویس انگلیسی (1811-1863م)نیز بسیار پر تلاش ظاهر شد و رمان هایی ارزشمند خلق کرد که از ان شمارند :بری لیندن (1844م) ، بازار خود فروشی (1847-1848م) ، کتاب خود نمالها (1848م) و ویر جینیایی ها (1858-1859 م) . نیز جورج الیورت ، بانوی رمان نویس انگلیسی (1819-1880م)در دهه ی 1850م نگارش و انتشار اثار خود را اغاز کرد که برخی از انها عبارتند از : ادام بید (1859م)،  اسیاب کنار فلوس (1860م) ، سیلاس مارنر (1861م) ، میل مارچ (1871-1872م) و دنیل دروندا (1874-1876م). دهه ی 1840میلادی دوره ی فعالیت خواهران برونته نیز بوده است .. در 1847 م  ، امیلی برونته (1818-1848) بلند های بادگیر رامنتشر کرد. در همین سال شارلوت برونته (1816-1885م) جین ایر را انتشار داد و ان برونته اگنس گری را . سال بعد ان برونته  مستاجر ویلفرد هال را منتشر کرد . پراوازه ترین رمان نویس انگلیسی در 25 سال پایانی سده ی نوزدهم  میلادی تامس هاردی (1840-1928م) بود که او را نامی ترین رمان نویس منطقهخ ای در انگلستان دانسته اند . از اثارش : درمان های بیرحمانه (1871م) ، زیر درخت گرین وود (1872م) ، به دور از مردم شوریده (1874م) ، بازگشت بومی (1878م) ، فرمانده ی شیپورچیان (1880م) ، شهردار کستربریج (1886م) ، جنگل مشینان (1887 م) تس دور برویل (1891م) ، وجود گمنام (1896 م) . رمان نویسان دیگری نیز در همین سال ها در انگلستان به رمان نویسی پرداختند که برخی از شناخته ترین انه از این قرارند  :رابرت لویس استیونسن (1850-1894م) ، مارک راترفورد (1831-1911م) ، جورج گیسینگ (1857-1903م)و جورج مور (1852-1933م). بارزترین مشخصه ی رمان در اروپای سده ی نوزدهم  میلادی ، سرعت فزاینده ی ان بود . از رمان های ماندگار اروپایی در این سده  ، برخی نامبردنی هستند  :رنه (1802م ) نوشته ی شاتو بریان ، نویسنده ی رمانتیک فرانسوی (1768-1848م) ، سرخ و سیاه (1830م)و صومعه ی پارم (1839م)هر دو نوشته ی استندال  ، رمان نویس فرانسوی (1783-1842م) ، دختر سروان (1836م)نوشته ی الکساندر پوشکین  ، شاعر و نویسنده ی روسی (1799-1837م) ، قهرمان عصر ما (1839-1840م) ، نوشته لرمانتوف ، شاعر و نویسنده ی روسی (1814-1841 م) و اثار اونوره دو بالزاک  ، نویسنده ی فرانسوی (1799-1850م) که از دهه ی 1820م  تا هنگام مرگ  ، پیوسته با سرعتی شگفت انگیز رمان می نوشت . از اثارش : اوژنی گرانده  ، بابا گوریو ، چرم ساغری ، زنبق دره ، زن سی ساله و پیر دختر . تقریبا در همین سال ها الکساندر دوما (1802-1870 م) نیز رمالن هایی نوشت که شهرت زیادی برای وی به ارمغان اوردند . سه تفنگدار (1844م) بیست سال بعد (1845م) ، و کنت مونت کریستو (1844-1845 م) . در 1842 م نیکولای گوگول ، نویسنده ی روسی  (18019-1852م) فوس مرده را ، که از شناخته ترین رمان های خنده دار است ، منتشر کرد . در 1846م ، فیودور داستایفسکی (1821-1881م)، رمان تهیدستان و به دنبال ان ران های جنایت و مکافات (1866م) ، ابله (1866م) ، تسخیر شدگان /جن زدگان  (1871 م)و برادران کارامازوف (1880) راانتشار داد . پس از گوگول و داستایوسکی باید از ایوان تورگینف (1818-1883م) یاد کرد که با خلق رمان هایی چون : رودین (1855م)  ، که نخستین رمان اوست  ،

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:19 توسط نوشتار |

حماسه ( قسمت دوم )

سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد

در کنار معنای خاص واژه ی حماسه گاهی این عنوان بیشتر در مورد آثاری به کار می رود که با آثار حماسی تفاوت دارند . مانند کمدی الهی دانته که این شعر قهرمان ندارد و شخصیت عمده اش خود راوی که شاعر باشد است و تمام قصه از زاویه ی دید اول شخص بیان شده است . اما خود سفر شاعر به دنیای پس از مرگ که به شکل گیری روایت می انجامد دارای عناصر حماسی است و جدای از این مقوله ، سبک و اهمیت اثر چیزهایی هستند که منتقدان را وا می دارد که این اثر را حماسه بنامند . عنوان حماسه برای توصیف رمان هایی مانند موبیدیک اثر هرمان مرویل یا جنگ و صلح اثر لئون تولستوی و فیلم های سینمایی مانند ایوان مخوف از آیزن اشتاین و هم چنین برخی رمانس های بلند که خصوصیات حماسه را داشته اند به کار رفته است . کهن ترین حماسه ی به یادگار مانده برای نسل کنونی بشر را می توان در آثار و روایات منثور بین النهرینی و خصوصا گیل گمش یافت . قهرمان اصلی این حماسه به این نتیجه می رسد که سرنوشت هر آدمی مرگ است و هیچ انسانی نمی تواند جاودانه زندگی کند .

اما در ادبیات یونان نخستین نوع ادبی که ظهور کرد حماسه بود که زاده ی اشرافیت آن دوران بوده است . این در حالی بود که ارسطو پایگاه حماسه را بعد از تراژدی قرار می دهد . ایلیاد و ادیسه دو حماسه ی نامداری هستند که هومر سرود و صورت نهایی آن ها طی سال های 900 و 700 قبل از میلاد پرداخت نهایی شد . معمولا حماسه هایی که مهم تلقی شده اند سر چشمه و الگوهای اصلی سنت حماسه سرایی در اروپای غربی به شمار می روند . در دوره ی سده های میانه زمانی که حماسه های یونانی در اروپای غربی مورد مطالعه و خوانش قرار نمی گرفت نفوذ ویرژیل بود که سنت هومر را زنده نگه می داشت . با این همه شاعران سده های میانه بی آن که از الگوی حماسه ی یونانی استفاده کنند خود را در خلق آثار حماسی آزاد می دانستند که سه نمونه ی آن بیوولف ، سرود رولان و سرود نیبلونگن است . حماسه سرایان بعدی نیز بخش زیادی از این آزادی را حفظ کردند . حماسه های اسپانیایی از قهرمانان تجلیل می کنند . سرود رولان حماسه ای فرانسوی از سده ی دوازده میلادی می باشد که یاد و خاطره ی نبرد پیرنه در قرن هشتم میلادی را که میان سپاهیان شارلمانی و مسلمانان رخ داد زنده نگه داشته است . همین طور سرود لیبنونگن حماسه ای آلمانی است از سده ی سیزدهم که شرح وقایع مربوط به جنگ بورگاندی ها و قوم خون خوار هون است . بیوولف نیز حماسه ی ملی آنگلوساکسون هاست که از قرن هشتم درباره ی اشخاص و وقایع تاریخی قرن ششم و نیز نبردهای بیوولف را در برابر غول هایی که همدلی قهرمانانه ی مردم میدهال را تحدید می کرد به یادگار مانده است . یک حماسه ی فنلاندی به نام کاله والا وجود دارد که به دست الیاس لونروت از روسی سرودهایی پراکنده و شفاهی باستانی را گردآوری کرده و در قالب ساختار روایتی واحد تدوین و در 1835 انتشار داده است .

اشعار حماسی در قرن بیستم عموما به مثابه ی یک شکل ادبی از دور خارج شده تلقی شده اند . هر چند که شاعرانی چون تی اس الیوت ، ازرا پاوند و سن ژون پرس در شعرهای خویش از بیانی حماسی سود جستند و از سوی دیگر بیان و حوزه ی پر شکوه حماسه گهگاه در قالب های دیگر هم مانند رمان و فیلم و نمایش نامه یافت شد ، اما این گونه ی ادبی در قرن بیستم زیاد مقبول نیافتاد . بسیاری از حماسه های نامدار به صورت منظوم هستند که به منظومه ی حماسی معروف شده اند . چنان چه در طبقه بندی ارسطو منظور از انواع ادبی ، حماسه ی منظوم یا شعر حماسی است . با این همه بیاد گفت که در طول زمان گهگاه حماسه های منثور نیز به وجود آمد که برای نمونه می توان به کارنامه ی اردشیر بابکان که به زبان پهلوی است اشاره کرد . در زبان فارسی از اواخر سده ی سوم تا اواسط سده ی  چهارم هجری حماسه ای منثوری پرداخته شد که غالبا ترجمه ی خوتای نامگ / خدای نامه های پهلوی در باره ی داستان های تاریخی و ملی ایرانیان در دوره ی پیش از اسلام ( ساسانیان ) بوده اند . سه شاهنامه ی منثور و معتبر آن دوره عبارت بودند از شاهنامه ی ابومنصوری ـ شاهنامه ی ابو علی بلخی ـ شاهنامه ی ابوالموید بلخی که بعدها از میان رفتند . از میان دیگر حماسه های منثور دوره های بعد فارسی نیز می توان به اسکندر نامه ـ داراب نامه طرطوسی ، اخبار رستم ـ داراب نامه ی بیغمی یا فیروزنامه ـ ترجمه ی رامایانه و رزم نامه اشاره کرد .

منتقدان حماسه ها را از جنبه های گوناگون به انواعی تقسیم کرده اند که از نظر قدمت این تقسیم بندی چنین است :

1 ـ حماسه های اولیه / سنتی / شفاهی / طبیعی : که مربوط به زمان های قدیم و متعلق به سنت شفاهی زبان هستند که سینه به سینه نقل شده اند و تنها در موارد اندکی اساس نامه ای مکتوب دارند . این آثار در آغاز پیدایی خود میراث سرایندگان گمنام و راویان و خنیاگران و قصه گویان دوره گرد است که شاعری شناخته یا ناشناخته آن ها را گردآوری و تدوین کرده و به آن ها ساختاری هنری بخشیده است . نمونه های این نوع حماسه عبارتند از مهابهاراته و رامایانه ی هندی ـ ایلیاد و ادیسه از هومر ـ بخش هایی از شاهنامه ی فردوسی ـ بخش های باقی مانده ی حماسه ی الدرادا ـ گیل گمش و کاله والا ـ بیوولف .

2 ـ حماسه های ثانوی / ادبی : که به دست شاعرانی فرهیخته و با تقلیدی آگاهانه از ویژگی های حماسه ی اولیه اقتباس گردیده و برای اهداف خاص ادبی و ایدئولوژیکی به وجود آمدند . این حماسه ها مستقیما زاییده ی ذهن داستان پرداز شاعر یا نویسنده است و از آغز نیز به صورت مکتوب در می آیند . حماسه های ثانوی اساسا پس از طی دوره ی حماسه های ملی و طبیعی خلق می شوند . چنان که پرداختن به این گنه ی حماسی در اروپا تا دوره ی پیدایش رمان رواج و ادامه داشت . از نمونه های این گونه حماسه می توان به فارسالی از لوکانوس شاعر رومی ـ بهشت گمشده از جان میلتن ـ رهایی اورشلیم از تاسو نام برد .

3 ـ حماسه های متاخر که در دوره ی اخیر و غالبا از روی حماسه های ثانویه ساخته شده اند مانند رستم و سهراب از متیو آرنولد که بر پایه ی همین داستان که در شاهنامه ی فردوسی وجود دارد بازآفرینی شده است . در شعر معاصر فارسی هم داستان آرش کمان گیر از سیاوش کسرایی بازآفرینی روایت حماسی کهن ایران است .

هگل فیلسوف آلمانی آثار حماسی را بر مبنای مراحل تکاملی و موقعیت تاریخی ، جغرافیایی اش به سه مرحله و دسته ی کلی تقسیم کرده است :

1 ـ حماسه ی شرقی

2 ـ حماسه ی کلاسیک یونان

3 ـ تکامل شعر حماسی ـ رمانتیک در میان ملت های مسیحی

بر حسب موضوع نیز حماسه را به انواع زیر تقسیم بندی می کنند :

1 ـ حماسه ی اساطیری : قدیمی ترین و اصیل ترین نوع حماسه است که بر اساس اساطیر پرداخته شده است مانند گیل گمش و بخش هایی از تورات ـ بخش اول شاهنامه ( تا فریدون ) ـ گرشاسب نامه و آیاتکار زریران به زبان پهلوی .

2 ـ حماسه ی پهلوانی : که در آن از زندگی پهلانان و سخن های آن ها ، منش های رفتاری و شیوه ی زندگی شان سخن رفته است که می تواند جنبه ی اساطیری داشته باشد مانند ادیسه و ایلیاد و شاهنامه ی فردوسی ( از کاوه تا مرگ رستم ) . و ممکن است جنبه ی تاریخی نیز داشته باشد مانند : شهنشاه نامه ی فتحعلیخان صبا که قهرمان اش فتح علی شاه قاجار است .

3 ـ حماسه ی ملی : که دربرگیرنده ی جنگ ها و حوادثی است که می تواند برای هر ملت یا قومی خاص مایه ی افتخار و سرافرازی باشد . مانند حماسه ی دفاع مقدس جمهوری اسلامی ایران که در بسیاری از شعر ها و قصه های شاعران و نویسندگان متعهد معاصر ایران به آن پرداخته شده است . و نیز حماسه هایی که در آن از پهلوانانی سخن رفته است که برای بیرون راندن و در هم شکستن دشمن ملی و به دست آوردن استقلال جنگ و تلاش کرده اند و اعمال آن ها سرنوشت ملت را رغم زده است . مانند شرح جان فشانی های قهرمانان ملت ایران در پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) از سوی دیگر حماسه ی ملی زمانی به وجود می آید که یک ملت به تجدید حیات خود نیاز و توجه دارد و یادآوری تاریخ شکوهمند گذشته اش وسیله ای برای تقویت روحیه ی ملی و اتحاد مردم است . هر چند بیش تر قوم ها دارای حماسه یا روایات حماسی هستند . اما فقط برخی از آن ها حماسه ی ملی نام گرفته اند . مانند حماسه ی ملی ستارخان و باقر خان در راه نجات ملی ایران از دیکتاتوری شاهنشاهی و حرکت به سوی مشروطه . در ادبیات انگلیسی و ادبیات فنلاندی دو نمونه از حماسه های ملی به نام های بیوولف و کاله والا وجود ارد که این دو نیز دارای خصوصیت ملی شدن هستند . در ادبیات فارسی ، سده های چهارم و پنجم هجری و بسیار پراکنده در سده ی ششم هجری مهم ترین دوره ی حماسه سرایی است که برجسته ترین و معروف ترین حماسه های ملی نیز در همین دوره پدید آمدند .. در این دوران جدا از شاهنامه های منثور ، شاهنامه های منظوم نیز به وجود آمدند که قدیمی ترین آن ها شاهنامه ی مسعود مروزی است که تنها سه بیت از آن در بحر هزج باقی مانده است . گشتاسب نامه ی دقیقی طوسی نیز یکی دیگر از حماسه های ملی این دوره است که فردوسی در شاهنامه ی خود همه ی هزار بیت آن را عینا نقل کرده است . و بعد از شاهنامه ی فردوسی که بزرگ ترین حماسه ی ملی ایرانیان است ، حماسه های دیگری نیز سروده شد اما به قدر و اعتبار شاهنامه نرسید . که از معروف ترین آن ها می توان به حماسه ی گرشاسب نامه ی اسدی طوسی اشاره کرد . از میانه ی سده ی پنجم هجری به سبب روی کار آمدن حکومت های ترک تبار غزنویان ، سلجوقیان و خوارزمشاهیان و پس از آن تاثیر زشت و نامطلوب حمله ی مغول به ایران و نیز اشاعه و نفوذ گسترده ی تفکر دینی ، مذهبی حماسه سرایی در ایران رو به زوال رفت . و جای خود را به حماسه های مذهبی و تاریخی داد . از میان دیگر حماسه های ملی فارسی که از لحاظ ارزش و بار حماسی و هنری ادبی با شاهنامه ی فردوسی قابل قیاس نیستند می توان به بهمن نامه  از ایران شاه بن ابی الخیر و برزو نامه از عطایی رازی و بانو گشسب نامه اشاره کرد .

4 ـ حماسه ی دینی / مذهبی : که درباره ی سرگذشت و جنگ و جدال شخصیت های مذهبی است که برا حماسی بسیار قوی و والایی دارند . مانند حماسه ی عاشورا و نمود آن در شعرها و نوشته های بسیاری از شاعران و نویسندگان شیعه و حتا غیره شیعه از سده ی ششم هجری تا به امروز ادامه دارد . داستان حماسه ی مذهبی و دینی بر پایه ی یکی از مذهب ها استوار است و در ادبیات دیگر ملل می توان به کمدی الهی دانته و سرود رولان و خاوران نامه ی ابن حسام و خداوند نامه ی ملک الشعرا صبای کاشانی اشاره کرد .

سرایش این گونه حماسه ها از هجری در زبان فارسی از سده ی ششم هجری به علت تسلط تفکر مذهبی جای حماسه ی ملی را گرفت و این روند در دوره ی صفویه نمود بیش تری دارد . مثلا می توان به صاحب قران نامه از شاعری ناشناس اشاره کرد که به زندگی و فتوحات همزه پسر آذر ک شاری و قیام مذهبی او بر ضد دولت هارون الرشید اشاره نمود . به همین ترتیب شاهنامه ی حیرتی از ملا حیرتی تونی درباره ی جنگ های پیامبر اسلام و بزرگان مذهب شیعه و نیز حمله ی حیدری از میرزا محمد باذل معروف به رفیع خان و حسین کرد شبستری که نمونه های دیگر حماسه های مذهبی هستند سخن گفت .

حماسه ی عرفانی :

در این گونه حماسه که به ویژه در ادبیات فارسی برای ان تشخص و ارزش بسیاری قایل شده اند قهرمان که عارفی تمام عیار است در طول سفر مخاطره آمیزش به جاده ی طریقت پس از شکست دادن دیو نفس و مبارزه اش با امیال دنیوی سرانجام به پیروزی که همان فنای فی الله است دست می یابد . برخی از منتقدان حماسه ی اخلاقی و فلسفی را نیز در این دسته تعریف کرده اند .

6 ـ حماسه ی مضحک

عبارت است از حماسه ی مسخره / سخره ی حماسه / حماسه ی هجایی که از گونه های ادبی که سبک والا و مفاهیم گران مایه را به کار می برد می رسد به سلسله رویدادهایی پیش پا افتاده و کم اهمیت . حماسه ی مضحک در واقع هجوی است که با واهی جلوه دادن موضوعی که به آن می پردازد آن را به سخره می گیرد . حماسه ی مضحک موضوع ساده و مبتذلی را دست مایه قرار می دهد و آن را به سبکی فاخر بازگو می کند و هدف اش تمسخر رفتار و اعمال پیش پا افتاده است . در این گونه حماسه قراردادها ، سنت های حماسی ، نبردها و یاری خواهیی ها ، تشبیهات حماسی و توصیف های قرار ادی به مضحکه گرفته می شوند . و این گونه حماسه محلی برای جولان سبک هایی هم چون بورلسک و نقیضه است . اصولا در حماسه ی مضحک سبکی فخیم را با موضوعی پیش پا افتاده و معمولی در هم می آمیزند تا به هر دو بخندند . شاعر یا نویسنده ی حماسه ی مضحک با بهره گیری از سبک و قالب و محتوای بالنده ی حماسه یک موضع معمولی و گاه زیر معمولی را هم چون حماسه جلوه می دهد و باعث تشخص و برجستگی آن می شود . این گونه حماسه مانند شمشیر دو دمی است که گاه نوجویان آن را به کار می گیرند تا سنت گرایان هم عصر خودشان را به مسخره بگیرند و گاهی نیز سنت گرایان از آن بهره می گیرند تا شخصیتی غیر حماسی از دوره ی خویش را هم چون قهرمانان و سلحشوران نشان بدهند . مانند میز خطابه نوشته ی نیکلا بوالو که این حماسه با مشاجره ی دو مقام عالی رتبه ی کلیسایی بر سر جایگاه میز خطابه در کلیسا آغاز می شود و با نبرد در یک کتاب فروشی که طرف داران این دو در آن آثار نویسندگان نو جو و سنت گرا را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند پایان می یابد .

مضمون حماسه ی مسخره ی نبرد کتاب ها نوشته ی جاناتان سولفت انگلیسی بر گرفته از همین اثر است . بیش تر حماسه های مضحک اروپایی با یاری جویی از الهامات و نیروهای غیبی آسمانی آغاز می شوند و از تمهیدات حماسی و سخنان صریح و رسا و نیروهای فراطبیعی و هبوط به جهان زیرین و ... بهره می گیرند . از همین رو چشم انداز وسیعی جهت ارائه ی خلاقیت و نوآوری شاعر یا نویسنده فراهم می آید . قدیمی ترین نوع حماسه ی مضحک نبرد غوک ها و موش هاست که بورلسکی یونانی از نویسنده ای ناشناس در دوران باستان به یادگار گذارده است . بسیاری از منتقدان و کارشناسان این بورلسک را الگوی حماسه های پدید آمده در قرن هجدهم دانسته اند . قصیده ی تباهی طره ی گیسو سروده ی الکساندر پوپ شاعر و هجو نویس انگلیسی از مسخره ترین حماسه های این دوران است . در این قصیده که خود شاعر آن را یک شعر خنده دار قهرمانی تلقی کرده است . قصه ی ستیز دو خانواده بر سر طره ی گیسویی شرح داده می شود : لرد پیتر طره ای از گیسوی دوشیزه آربلافرمور می چیند و در پی این کار دو خانواده به ستیز بر می خیزند . سوار کشتی های جنگی می شوند و به نبرد نیروهای فراطبیعی می روند . مصداق از کاه کوه ساختن ، البته به شکل حماسی مضحک اش . در غرب حماسه های مضحک بسیاری پدید آمده است که قصیده ای درباره ی گربه ی غرق شده ی ملوس و ماهی ها از تامس گری و پزشک انگلیسی از هنری فیلدینگ ، دن خوان از لرد بایرون و پودینگ شتاب زده از جویل بارولو از آن جمله اند .

یک نمونه ی بسیار درخشان حماسه ی مضحک در ادبیات فارسی وجود دارد به نام موش و گربه به قلم عبید زاکانی که نبرد میان موش ها و گربه ها را به شیوه ی شاه نامه ی فردوسی و حماسه های رزمی تصویر می کند . مثلا می گوید :  « گفت کو گربه تا سرش بکنم / پوست اش پر کنم ز کاهانا / گربه در پیش من چو سگ باشد / که شود روبرو به میدانا / گربه این را شنید و دم نزدی / چنگ و دندان زدی به سوهانا / ناگهان جست و موش را بگرفت / چو پلنگی شکار کوهانا / ... » سپس از باید از مثنوی جنگ نامه سروده ی نظام الدین محمود قاری یزدی معروف به شیخ البسه در سده ی نهم یاد کرد . و می توان به نمونه هایی نظیر صوف و کمخا نوشته ی مولانا محمود نظام فارسی ـ مرد و مرکب از مجموعه ی این اوستا سروده ی مهدی اخوان ثالث ـ افسانه ی اردشیر کچل و چهل نره شیر نام برد .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:17 توسط نوشتار |

حماسه ( قسمت اول )

سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد

حماسه به معنای شجاعت و دل آوری است و در اصطلاح ادبی نوعی روایت بلند و غالبا منظومی است که با سبکی فاخر و با شکوه و دارای زمینه ای قهرمانی که در آن از حوادث مافوق عادی و جنگ های پهلوانان سخن می رود . از میان معروف ترین حماسه های جهان می توان به آثاری مانند مهابهاراته و رامایانه در سبک سانسکریت ، اودیسه و ایلیاد در ادبیات یونان ، آنئید در ادبیات رومی ، شاهنامه در ادبیات فارسی ، سرود رولان در ادبیات فرانسوی ، بیوولف و بهشت گمشده در ادبیات انگلیستان ، سرود نیبلونگن در ادبیات آلمان ، کاله والا در ادبیات فنلاندی و کمدی الهی و رهایی اورشلیم از ادبیات ایتالیا سخن گفت .

قابل ذکر است که حوزه ی کاربرد این واژه در فارسی از حوزه ی متن منظوم و منثور فراتر رفته و گاه هر گونه کار بزرگ و یا درگیری های اجتماعی و سیاسی را نیز حماسه می خوانند که این دو نمونه هایی از کاربرد وسیع این کلمه است که می تواند در تعبیرهای حماسه ی دفاع مقدس و حماسه ی ملت فلسطین و حماسه ی شرکت مردم در رای گیری نمود پیدا کند . واژه ی حماسه برابر است با نهاده ای که در دوره ی اخیر برای اصطلاح غربی اِپیک در نظر گرفته شده و خود این اصطلاح نیز برگرفته از واژه ای یونانی به معنای کلام یا قصه ، آواز و شعر قهرمانی است . پس حماسه استانی می باشد که در آن از کرده ی پهلوانان و حوادثی که پیش می آورند سخن می رود . منتقدین فرانسوی گفته اند که شرط حماسه این است که هم از جنبه ی تخیل و هم از جنبه ی نشان ادن عقاید دایره المعارفی کامل از زمان خود باشد . حماسه داستانی چند وجهی است که ممکن است موضوعات مختلفی هم چون عشق ، تاریخ ، فلسفه ، مذهب ، فرهنگ ، فولکولور ، حیوانات ، اشیاء ، انسان و هزار چیز دیگر را در بر بگیرد . رویداد های موجود در حماسه غالبا در زمان های دور اتفاق افتاده است که گذشت زمان آرمان ها و عواطف قومی و تغییرات فرهنگی هر ملتی به حماسه های اش که از قدیم مانده اند شاخ و برگ داده و به آن اهمیتی ملی بخشیده است . حماسه تاریخ تخیلی دوران گذشته است و به قول لامارتین شعر یک ملت است که به هنگام طفولیت تاریخ و پیشینه اش سروده شده است و خیال و حقیقت را در هم آمیخته و سراینده ی حماسه نیز از این دیدگاه اولین تاریخ نگار ملت اش می باشد. در سراسر جهان مردم شعر حماسی را گاها بدون این که مکتوب کنند به نسل های بعدی دهان به دهان انتقال داده اند . شکل اولیه ی حماسه را باید در سرودهای داستانی و روایت های پراکنده ای که به شرح دل آوری های قهرمانان و پهلوانان می پردازد جست و جو کرد . از این رو پژوهشگران اکثرا حماسه را با یک نوع شعر شفاهی پهلوانی یکسان دانسته اند که در دورانی موسوم به دوران پهلوانی شکل گرفته است . چنین دورانی را برخی از ملت ها مانند یونان ، روم ، ایران که دارای تاریخی قدیمی و پیشینه ای قوی هستند تجربه کرده اند و آن را به نسل های بعد از خود انتقال داده اند . گفتنی است کشورهایی که تاریخ کمتری دارند هم چون آمریکا آن چنان از حماسه در ادبیات شان سود نمی برند . حماسه های کشورهای کم تاریخ عموما زاده ی دوران معاصر هستند و بیش تر به تخیل شباهت دارند و متعلق اند به آینده ای که ممکن است اتفاق بیفتد . و سابقه ی تاریخی و ریشه ای در تاریخ آن ملت مذکور ندازند . در چنین دوره هایی برخی از ملت ها برای به دست آوردن وحدت ملی نبرد می کردند . در خلال این نبرد ممکن است تجربه هایی نیز کسب کرده باشند که تنها برخی از آن ها یادآور قوم های بزرگ دارای حماسه بوده اند و گاها برخی از آن ها به تعداد معدود قابلیت نوشتاری کردن و تدوین حماسه گونه داشته اند . برای نمونه اعراب منظومه های بلند حماسی ندارند و آن چه نزد آن ها حماسه به شمار می رود قصیده و قطعه هایی است که برای مفاخرشان سروده شده اند و یا شعرهایی که هنگام جنگ های قبیله ای به صورت کرکری و رجز خوانی برای هم گفته اند نوعی حماسه است . چنان که گفته شد شکل اولیه ی حماسه در سرودهای داستانی شفاهی مشهود است . این سرود ها ساده ، طبیعی ، جمعی و گاهی اوقات غنایی است و زاده ی ذوق و استعدادهای بی نام و نشان و بدیهه سرایان است که جزئی از سنت های شفاهی هر فرهنگ بومی به شمار می رود . این گونه سرود ها رفته رفته به دست شاعر خنیاگر یا روایت گری تدوین شده و مکتبو گشته و به صورتی پیوسته در اختیار نسل های بعد قرار گرفته است . این سرودها اغلب مربوط به داستان های دوره های پیش از دوران ادبی یک جامعه است به عبارت دیگر حماسه ی شفاهی اساسا بازمانده ی فرهنگ پیش از به وجود آمدن خط می باشد . یعنی فرهنگی که در آن خط نقش اساسی نداشته است . ظاهرا نخستین مراحل تمدن و در بسیاری از جاهای جهان ، بسیاری از شعرهای غنایی یا حماسی برای آواز خواندن یا سرایش با آهنگ و ساز و ترب انگیزی سروده می شده است . این همراهی با موسیقی غالبا هم بر شکل و لحن و نوع این حماسه ها تاثیر می گذاشته و به تنوع پذیری آن کمک می کرده است .

سرودهای حماسی ِ نخستین زبانی عاری از لطافت و گاه خشمگین و خشن داشت و در هنگام انتقال مفهوم نازیبا و نا سلیس می نمود که در آن به انتقال مفهوم و محتوا بیش از زیبایی ظاهر و لطافت های زبانی اهمیت قائل می شد . شیوه ی ادامه دهندگان سنت حماسه سرایی شفاهی این است که شاعر تمام ریزه کاری های روایتی را که می خواهد بگوید ازبر می داند و با این همه هر بار که در جمعی روبه روی مخاطبان اش قرار می گیرد بسته به فضا و جنس آن جمع به دل خواه خودش شکل حماسه را طوری که به مفهوم و محتوای آن ضربه ای وارد نشود عوض می کرده و آن را به شکل مطلوب و دل خواه جمع شنوندگان اش ارائه می داده است . گفتنی است که این شعرها با این که لحنی حماسی داشتند اما یک حماسه ی کامل به شمار نمی رفتند . مردم ایسلند و نروژ شعرهایی داشتند و مردم هند و ژاپی و اندونزی هم چنین شعرهایی در ادبیات شان فراوان است . در میان اقوام آسیای مرکزی حماسه ی شفاهی رواج بیش تری از دیگر گونه های روایی یا کتابی داشته است . هم چنین در ادبیات آفریقایی به علت بدویت و غنای تاریخی آن و نیز جنبه ی کشف ناشده اش از این نوع حماسه بسیار می توان یافت . اساس این سرودهای داستانی ستایش و توصیف قهرمانان و سرداران بزرگ است که حضورشان در واحد های اولیه ی اجتماعی مانند قبیله یا حتا اجتماعی کوچک تر و پدرسالارانه ی خانواده ای بزرگ با کشش و کشمکش درونی با دیگران است ، اما در اوج همین کشمکش هم با آن ها هماهنگ می نماید و در جهت منافع آن ها گام بر می دارد . در دوره ی جنگ جویان سوارکاران و شکارچیان که از موقعیتی ممتاز در اجتماع شان برخوردار بودند و از طبقات بالای جامعه ی شان به شمار می آمدند حماسه فقط به شرح شکارها و دل آوری های آن ها می پرداخت ، اما جامعه ای که با انواع خطرها رو به رو بوده است به ناگزیر به روحیه ی رزم آورانه و مفاخره جویانه ی حماسه روی آورده است . از این رو جنگ و پهلوانی و پیروزی در جنگ از ذهنیت این اقوام و سرودهای داستانی شان هرگز جدا نمی شده است . دوره ی قهرمانی با بینش قهرمانی مشخص می شود که اصولا بر پایه ی افتخار قرار دارد و زمینه ی دفاع از خاندان ، قوم ، سرزمین ، نیاکان و حتا معشوقه اش را در حماسه ها فراهم آورده است .

گفتنی است در حماسه روابط سران و شاهان و جنگ در راه آن ها و حتا کین خواهی از دشمن ها به هم می آمیزد و جنگ و افتخار و قدرت هرگز از هم جدا نمی شوند . سیر تحولی و گسترش سرودهای حماسی به خلق منظومه های بزرگ حماسی و سرانجام به حماسه ی ملی فضیلت قهرمانی و پهلوانی می انجامد . و آن را از حوزه ی محدود خاندانی و قومی به حوزه ی ملی می کشاند و گاه حتا آن را جهانی می کند . دوره ی قهرمانی هم چنان که دوره ی ارزش های نظامی و حکم رانی است دوره ی بر آمدن افتخار در مادی ترین شکل ممکن آن نیز هست . و کسب افتخار در هر زمینه ای به آرمان ملت ها و نظام ها تبدیل می شود . از این رو جوهر بینش پهلوانی در پی افتخار از راه کنش است و از سوی دیگر نشان گر دوره ای است که قوم یا ملتی به قهرمان نیاز دارد تا بتواند راه اصلی خود را پیدا کند . و سرانجام این که در بینش قهرمانی هم بینشی اشراف مار وجود ارد تا قهرمانی را پاس بدارد و هم گرایشی مردمی تا خود را در پناه قدرت مردم از زوال و سرگردانی و نابودی برهاند .

از مهم ترین کارکردهای شعر حماسی برانگیختن روحیه ی جنگ جویان برای انجام جنگی خارق العاده است . نیاکان و سرشناس های قوم با یادآوری آوازه ی افتخاراتشان و الگو قرار دادن پیروزی های شان جنگ جویان جوان را تهییج کرده و آن ها را به نبردی خارق العاده برای کسب پیروزی بزرگ تر تشویق می کرده اند . سرودهای حماسی پیش از هر نبرد خوانده می شدند . چرا که این عمل تاثیر فراوان بر روحیه ی سربازان و جنگ جویان می گذاشت . برخی از مهم ترین ویژگی های حماسه این چنین است :

1 ـ حماسه بیانگر جنگ ها و نبردهای قهرمانانه ی قوم ، ملت و نژادی است .

2 ـ حماسه های اصیل پهلوانی خاستگاه اشرافی دارند و به شرح جنگ ها و جدال های قومی و ملی جوامع ملوک الطوایفی می پرازند .

3 ـ طرح حماسه بسیار ساده است و از مجموعه حوادثی تشکیل شده است که بر محور قهرمان و کارهای اش می گردد .

4 ـ قهرمان حماسه معمولا یا پهلوان است یا نیمه خدایی است که از لحاظ رزمندگی ریشه ای ملی مذهبی دارد که برای قبیله اش کارهای شگفت انجام می دهد که می تواند سرنوشت شان را رقم بزند .

5 ـ برخی قهرمانان حماسه حتا اهمیتی کیهانی دارند و از نیروی عظیم ماوراء الطبیعی بهره می برند . در ایلیاد هومر این قهرمان آخیلوس است و در آنئید آیناس پسر ایزد بانو آفرودیت ، در بهشت گم شده آدم مظهر نژاد بشر است و اگر مسیح ( ع ) قهرمان فرض کنیم . او هم خداست و هم انسان ، در حماسه ی ایرانی رستم قهرمان بی چون و چرای ایران است و چهره ای ملی دارد .

6 ـ قهرمان حماسه همواره با ضد قهرمان ها در کشمکش است که این ضد قهرمان می تواند شخصیتی از جنس خود قهرمان اما مخالف با او باشد یا جانوری هیولایی عجیب الخلقه .

7 ـ کنش و عمل داستانی در حماسه دارای بنیادی فراطبیعی است و در برگیرنده ی جنگ ها و کارهای فرابشری می باشد .

8 ـ در کنش های بزرگ حماسه خدایان و دیگر موجودات فرازمینی و طبیعی نیز سهم دارند و فعالیت می کنند مانند خدایان المپی در آثار هومر . آن ها حامیان قهرمان خوب هستند مگر این که خودشان ذاتا شر باشند . مانند خدای جنگ که همیشه در پی آتش افروزی است و جنگ را بر صلح ترجیح می دهد . این حامیان فراطبیعی در دوره ی نئوکلاسیک به خدایان ماشینی معروف اند به این مفهوم که آن ها بخشی از ملزومات ادبی حماسه به شمار می روند .

9 ـ حماسه دارای ماجراجویی های اصلی و فرعی بی شمار است . از این رو بیش تر قهرمانان آن را کسانی تشکیل می دهند که خودشان در جای خودشان پهلوانی منحصر به فرد هستند اما شدت و حدت منش پهلوانی شان بسته به این که کدام یک نقش اصلی را در متن ایفاء کند تعریف می شود . وظیفه ی این پهلوانان در هر جایگاه حماسه پردازی است و باید تصیر ساز انسانی باشند که هم به داشتن نیروهای جسمانی ممتاز هستند و هم از نیروهای معنوی و درونی بهره می برند . آن ها حتا در خوردن و نوشیدن و دیگر رفتارهای عادی نیز دارای حالتی استثنائی هستند .

10 ـ زمینه یا صحنه ی حوادث حماسه پهن و گسترده است و تمام دنیای زمینی و زیر زمینی و آسمانی را در بر می گیرد . یعنی مکان حماسه می تواند در زمین باشد یا در آسمان یا در دوزخ و بهشت یا حتا در زیر آب ها و زیر زمین .

11 ـ زمان اتفاق حماسه کوتاه است و حوادث در برهه ی کوتاهی از زمان شکل می گیرد ، اوج می یابد و تمام می شود . به عبارت دیگر عمل داستانی در صحنه های معدودی جمع می شوند .

12 ـ رویدادهای فراطبیعی و امور خارق العاده ی موجود در حماسه مانند سحر و جادو ، دخالت خدایان ، روئین تنی پهلوانان و موجوداتی شگرف ماند دیو و سیمرغ و اژدها و اژدهای ده سر تنها از رهگذر عقاید دوره ای که حماسه در آن اتفاق افتاده است توجیه پذیرند .

13 ـ حماسه تصویری از جامعه و خصوصیات ویژه ی آن است . مانند نوع جنگیدن یک ملت و جنگ افزار آن ها و طبقات اجتماعی و خیلی چیزها از این قبیل .

14 ـ حماسه بازتاباننده ی نظام اجتماعی ، خصایص اخلاقی ، سلایق قومی ، مسائل و دغدغه های فکری و سیاسی و مذهبی و عقیدتی دوره ی خود می باشد .

15 ـ محتوا و درون مایه ی حماسه درباره ی مسائل کلی بشر است و موضوع آن جنبه ی آفاقی دارد نه انفسی ، یعنی در آن از منِ شاعر کمتر سخن به میان می آید .

16 ـ راوی حماسه شاعر یا خود نویسنده ی آن است و تمام مسائل از زبان اوست که روایت می شود .

17 ـ سبک حماسه از نظر زبانی فاخر ، سلیس و مطنطن است . آگاهانه با گفتار عادی تفاوت دارد و با ابهت به موضوع قهرمانی ها و معماری حماسه ها می پردازد . از این روست که در حماسه آرایه های بدیع چندان کاربرد ندارند چون این گونه آرایه ها اگر هم زیبا باشند باعث کم شدن عظمت کلام در حماسه می شوند .

18 ـ از میان انواع صور خیال که در شعر به کار می رود اغراق و غلو در حماسه نقش بیش تری ایفاء می کنند چرا که برای فضاسازی حماسه موثر ترند و جنبه ی حماسی تری به شعر یا نثر می دهند . بزرگ نمایی در حماسه می تواند بر جنبه ی الهی و پهلوانی اثر بی افزاید . زیرا ذات حماسه آن است که رویدادی باشد بسیار بزرگ تر از آن چه در عالم واقعیت وجود دارد .

19 ـ شاعر حماسه سرا وزنی را بر می گزیند که برای شکوه کلام اش مناسب باشد و حالت ها و فضاهای قهرمانی داستان اش را به خوبی القاء کند . در شعر فارسی وزن رایج حماسه بحر متقارب است که نخستین بار دقیقی طوسی و پس از او فردوسی طوسی آن را به کار برده اند و مناسب ترین قالب شعر برای حماسه مثنوی می باشد .

20 ـ حماسه های غربی معمولا با بیان مضمون اثر به صورت توسل به ایزد بانوهای شعر و هنر ، یعنی موزها و یاری جستن از آن ها آغاز می شود و گاه نیز شاعر از ایزد بانوی شعر و هنر می خواهد که داستان حماسی اشرا او روایت کند . فردوسی در شاهنامه داستان های اش را با براعت استهلال آغاز می کند و به جای ایزد بانو ، موبد یا دهقان داستان را به او الهام می کند .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:16 توسط نوشتار |

رمانس

سیاوش دانش آذر

داستان تخیلی منظوم یا منثوری است که ماجراهای شگفت انگیز و نامحتمل اشخاصی آرمانی را در زمینه ای غیر واقعی و جادویی شرح می دهد . معنای واژه ی رمانس بسیار ابهام برانگیز است زیرا در گذشته و حال به معنای دقیقی از ان اشاره نشده است . در فرانسه ی قدیم به صورت زبان عامیانه یا گویش مردمی رمانس می گفتند . رمانس را به آن دسته از آثار ادبی اطلاق می کنند که از زبان های رومیایی یعنی زبان های مشتق شده از لاتین مانند فرانسه و اسپانیایی . موضوع رمانس غیر واقعی و غیر تاریخی است . در قرون وسطی به هر داستان پرماجرایی که شهسواری و عاشقانه بوده رمانس می گفتند . با ظهور رمانتیسم در اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده معنای این واژه دست خوش دگرگونی شد و بر مفاهیمی چون خیال پردازی و تخیل دلالت کرد . رمانتیک ها با عطف توجه به دنیای باستانی رمانس به دوباره خلق نمودن آثار گذشته پرداختند . چنان که رمانس نماد چیزهای باستانی ، آرمانی و حتا جوانی گم شده گشت . در عصر ما این واژه افزون بر معنای اصطلاحی معانی عام هم پیدا کرده است که به موجب آن رمانس گرایشی است در داستان نویسی که به واقعیت یا گرایش واقع گرایانه توجهی ندارد و به این مفهوم چندین قالب داستانی را از جمله رمان گوتیک و داستان های عامینه ی عشق و واقع گریز تا داستان های علمی تخیلی در بر می گیرد . از نظر قدرت عمل قهرمان رمانس را از اسطوره متمایز می دانند . زیرا در اسطوره ی ناب قهرمان از خدایان است و در رمانس ناب قهرمان انسانی است . از سوی دیگر قهرمان رمانس در قیاس با قهرمان اسطوره شخصیتی است که دیگر به نوع بشر و نظم الهی یا شبه الهی تعلق ندارد . بلکه با جامعه ای مستقر و مستقل مرتبط است که نظام طبقات اجتماعی اش ارزش ها ، آرمان ها ، فرهنگ ، هنجار و عرف خاص خود را دارد . گفته اند حماسه در پایان تاریخ خود به رمانس تبدیل می شود . یعنی پس از طی دوره های حماسی و اساطیری کهن انسان تفکر حماسی و اساطیری خود را به صورت رمانس ادامه داده است . و با وجود شباهت های موجود میان حماسه و رمانس باید گفت که این ها در چهار مقوله از هم متمایز هستند که عبارتند از :

1 ـ در حماسه وقایع خارق العاده به خواست و اعمال خدایان صورت می گیرد . اما در رمانس وقایع فراطبیعی حالتی رویایی دارند و تاثیری که ایجاد می کنند بسیار جادویی تر ، اسرار آمیز تر و پر از سحر و افسون است .

2 ـ حماسه عصری پهلوانی از جنگ های قبیله ای یا قومی و ملی را بازگویی می کند در حالی که رمانس به خلق دوران شهسواری و آرمانی و اغلب آداب و آیینی بسیار مترقی می پردازد.

3 ـ لحن رمانس به اندازه ی حماسه پهلوان منشانه نیست چرا که به جنبه ی وهم انگیز اثر توجه بیش تری کرده است .

4 ـ قهرمان حماسه گاهی در نبردها شکست می خورد یا حتا کشته می شود اما شخصیت قهرمان رمانس همیشه پیروز است و سرانجام تحت هر شرایطی به مقصود خود دست می یابد .

در کنار تفاوت هایی که نام بردیم رمانس خصوصیت های دیگری هم دارد که برخی از آن ها به شرح زیر می باشد :

الف ـ رمانس در برگیرنده ی دنیایی آرمانی است که واقعیت در آن مطلق و تغییر ناپذیر است به عبارت دیگر رمانس واقعیت را به تفصیل و جزئی نگرانه نگه می دارد .

ب ـ رمانس بر پایه ی خیال پردازی و حوداث نامحتمل و نامعقول استوار است .

ج ـ در رمانس عمل داستانی بر شخصیت می چربد .

د ـ پیوند اشخاص استان رمانس با یکدیگر و با طبقه ی اجتماعی و گذشته ی خویش چندان پیچیده نیست ، چرا که آن ها در طیفی از روابط آرمانی نشان داده می شوند .

هـ ـ شخصیت های رمانس افرادی هستند که واقعی نبوده بلکه اشخاصی تک بعدی ، انتزاعی و آرمان اند که بر پایه ی الگوهای روان شناختی شکل گرفته اند .

و ـ عنصر اساسی طرح در رمانس جست و جو ، ماجراجویی و حادثه است .

ز ـ در رمانس کشمکش در ذات داستان قرار دارد و این تنیده گی کشمکش در آن موجب می شود که داستان به گره گشایی و رمز گشایی منطقی نیانجامد و به تعبیری رویدادها در آن فرجامی نداشته باشند و به این سبب تضادها رو به هماهنگی سیر نمی کنند و همچنان پا بر جا باقی می مانند .

نوتروپ فرای گفته است : رمانس نزدیک ترین شکل ادبی به رویای تحقق یافته است و از لحاظ اجتماعی نقشی تناقض آمیز و مهم دارد . چرا که هر عصری اجتماع حاکم یا طبقه ی روشن فکر مایل است آرمان های اش را در قالب رمانس باز بتاباند . یعنی جایی که در آن قهرمانان شریف و زنان زیباروی نشان دهنده ی آرمان های شان هستند و اشخاص بدنهاد به منزله ی تهدید هایی برای سلطه و تفوق شان . به نظر فرای این خصلت عامی است که در رمانس شهسواری سده های میانه ، رمانس اشرافی در رنسانس ، رمانس بورژوازی از قرن هجدهم میلادی به بعد و رمانس انقلابی در روسیه ی معاصر دیده می شود . اما رمانس شهسواری / قرون وسطایی که نقل کننده ی اعمال خارق العاده و اسرار آمیز یا ماجراهای عاشقانه و قهرمانی شهسواری است دارای شکلی روایی هستند که در اواسط سده ی دوازدهم میلادی در فرانسه پیدا شد و رفته رفته محبوبیت اش جای انواع حماسه و روایت های پهلوانی اسطوره ای را گرفت . و به ادبیات بومی دیگر کشورهای اروپا نیز کشیده شد . پیشینه ی این رمانس ها را آثار حماسی و پاره ای آثار معروف به رمانس های یونانی دانسته اند . دربارهای اشراف رمانس را استقبال کردند و در عوض رمانس های قرون وسطایی نیز از بنیادهای فرهنگی و اجتماعی قدرتمند زمان خود یعنی فئودال ها دفاع می کردند . رمانس های قرون وسطایی از سه موضوع اصلی سرچشمه می گیرد که عبارتند از :

1 ـ ماده ی کلاسیک : داستان های برگرفته از تاریخ افسانه های دوران کلاسیک ، عموما روم قدیم و یونان باستان که برخی از آن ها شامل ماجراهای اسکندر ، جنگ تروا و ... می شود .

2 ـ ماده ی بریتانیایی : موضوعات مبتنی بر زندگی آرتور شاه و شهسواران او .

3 ـ ماده ی فرانسوی : موضوعاتی که از دربار شارلمان اقتباس شده اند .

به این موارد باید برخی رمانس های مربوط به اعمال پهلوانان انگلیسی را نیز اضافه کرد که به هیچ طبق ه ی خاصی تعلق ندارند . موضوع اصلی رمانس های قرون وسطایی ماجرای پهلوانان است که گاه در کنار این پهلوانی ها داستان های عاشقانه و تمثیل های مذهبی نیز یافت می شوند که البته نقش فرعی دارند . آرمان شهسواران بر عفو دشمنان ، رفتار پسندیده ، شجاعت و دلیری و وفاداری و شرافت که در محیطی سرشار از ماجراجویی و عشق صورت می پذیرد در رمانس می تواند اتفاق بیفتد . از عناصر بنیادین همه ی رمانس های اولیه پیروزی در عشق است که بر مبنای خدمت به معشوق و توجه به خواسته های او صورت می گیرد . و موجب تزکیه و استحاله ی دل داده در وجود معشوق می شود و او را به انجام کارهایی بالاتر از توانایی معمولی اش وا می دارد . دوران شکوفا شدن رمانس را از میانه ی سده ی دوازدهم تا میانه ی سده ی سیزدهم در فرانسه و آلمان می توان یافت . رمانس ها در آغاز منظوم بودند و رمانس منثور بعد ها پدید آمد . در میان رمانس های جالب اولیه ای که موضوعات خود را از یونان و روم وام گرفته اند می توان به رمانس تروا و آثار شاعران لاتین اشاره داشت .

شرتین دوتروی شاعر فرانسوی مضمون جام مقدس را به ادبیات اروپا معرفی نمود و باید از دوره ای که در او می زیست به رمانس های معروف ایون ، اثر هارتمان فون او ، تریستان و ایزولت اثر گوت فریت فون اشتراس بورگ و پارتسیفال اثر ولفرام فون اشتنباخ اشاره کرد .

در ادبیات انگلیس دو رمانس برجسته وجود دارد ، چکامه هولوک دانمارکی و رمانس اشرافی سرگوین و شهسوار سبز که بعد ها نیز رمانس منثور مرگ آرتور از سرتامس ملری به آن ها اضافه شد . سنت های رمانس در دوره ی رنسانس هم در آثار شاعران ایتالیایی از جمله آریوستو و تاسو در ملکه ی پریان ، سروده ی ادموند اسپنسر و آثار متعدد دیگر ادامه یافت . شاعران و نویسندگان عصر الیزابت هم به داستان سرایی از این دست اهتمام ورزیدند به طوری که برخی از ویژگی های رمانس در درام و حتا کمدی رمانتیک راه پیا کرد . که از نمونه های آن رمانس روستایی آرکادیا اثر سر فیلیپ سیدنی و نیز رمانس هندوستو اثر گرین از بقیه معروف ترند . از کسانی که در آثارشان رمانس را هجو کرده اند باید به جفری چاسر که در اثر سرتوپاس به شدت رمانس را هجو کرده است می توان اشاره نمود . و بعد از او هم گهگاه افرادی به هجو رمانس و سنت ها و احساسات مورد توجه رمانس پرداخته اند که بزرگ آن ها میگل دوسر وانتس بود که در کتاب معروف خود دن کیشوت  این شیوه را به اوج رساند و بر ادبیات پس از خود تاثیر به سزایی گذارد . سروانتس در این اثر ضمن مسخره کردن سنت ها و عرف های شهسواری شوالیه ای و تقابل ان ها با واقعیت زندگی روزمره ناهماهنگی و تضاد رمانس را برملا کرد . طبیعی است که پس از دن کیشوت رمانس دیگر نمی توانست به مسیر سابق خود ادامه دهد بنابراین دست خوش تحولاتی اساسی گشت . با این همه گفتنی است که نوع سنتی رمانس در سده ی هفدهم به ویژه در فرانسه و انگلستان هم چنان رایج و محبوب ماند . در قرن هجدهم با عطف توجه نویسندگان به مسائل زندگی روزمره نوع ادبی رمان رفته رفته جای خود را در میان گونه های ادبی پس از رمانس باز می کرد . ولی با پیدایی رمان گوتیک ، رمانس قدیم به گونه ای جدید احیاء شد که در آن از خصلت های خیالی و غریب قرون وسطایی استفاده شد .

از پایان سده ی هجدم میلادی به بعد جنبش های رمانتیک در واکنش به فلسفه ی زمان خود کوشیدند دوره ی رمانس را در آثار خود بازآفرینی کنند . شعرهای بلند سروالتر اسکات ، لرد بایرون نمونه های منظوم رمانس این دوره اند . در سده ی نوزدهم رمان نویسانی چون سروالر اسکات و ناتانیل هاتورن و جرج مردیت آثاری پدید آوردند که می توان آن ها را رمانس تلقی کرد .

بیشتر رمان های تاریخی اسکات ریشه در رمانس های کهن دارد و رمان های هاتورن و مردیت نیز رمانس های عرصه ی روزگار خود به شمار می روند . از اواخر سده ی نوزدهم میلادی با گرایش داستان نویسان به واقعیت و توجه به رمان ، نوع ادبی رمانس کمتر با این گرایش کنار آمد و رمانس به شکلی از سرگرمی ادبی تبدیل شد و نسبتا کنار گذاشته شد . و صرفا به حیطه ی ادبیات عامیانه تعلق گرفت . این در حالی بود که برخی از روان نویسان جدی ماند اچ جی ولز در صدد بودند تا میان رمانس و واقع پردازی آشتی ایجاد نمایند ، منتقدان تعدادی از انواع ادبی نوین را مانند استان های علمی تخیلی و داستان های پلیسی جنایی را شکل تازه ای از رمانس قلمداد کرده اند . در ادبیات گذشته ی فارسی نیز نوع ادبی رمانس هم به صورت ادبی و هم به صورت عامی رواج داشته است که می توان به قصه ی امیر ارصلان نامدار یا حسین کرد شبستری اشاره کرد . و نیز به رمانس های ادبی همای وهمایون سروده ی خواجوی کرمانی و ویس و رامین اثر فخرالدین اسعد گرگانی اشاره کرد . رمانس های فارسی به نظم و نثر نوشته شده اند . رمانس منظوم را می توان در برخی از داستان های شاهنامه ی فردوسی مانند بیژن و منیژه و برخی حماسه ها و منظومه های غنایی مانند گل و نوروز پیدا کرد که همیشه در قالب مثنوی سروده شده اند . و به رمانس های منثور نیز می توان از سمک عیار و داراب نامه ی طرسوسی اشاره نمود . درون مایه ی رمانس های فارسی تلفیقی است از عشق و ماجراجویی و یا اعمال پهلوانان که گاه در میان رمانس به مضامین عیاری نیز بر می خوریم . در رمانس های فارسی ویژگی هایی چون دخالت نیروهای فراطبیعی ، جادو و جنبل تقابل میان نیکی و بدی ، ستایش آرمان های والا ، اخلاقیات و عرف و آداب کاملا سنتی و معمولا فئوالی نیز می توان یافت . دوره ی واقعی رمانس فارسی با آغاز جنبش مشروطه و پیروزی طبقه ی متوسط در ایران به پایان رسید به طوری که در ادبیات معاصر ایران (  به جز داستان کوتاه تخت ابونصر اثر صادق هدایت و چند اثر معدود دیگر ) به رمانس و گرایش خیال پردازانه اش  بی توجهی صورت گرفت .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:15 توسط نوشتار |

ارسطو

 

فيلسوف و نويسنده ي يوناني در سال 384 پيش از ميلاد در « استاگيرا » در شمال يونان متولد شد. پدرش  نيكو ماخوس  پزشك  « آمينتاس » دوم ، شاه مقدونيه بود . ارسطو در ابتدا از مريدان   ايزوكرات   و بعد در حدود بيست سال شاگرد و مريد افلاتون بود و پس از مرگ افلاتون ، آتن را ترك گفت و مدت سه سال در « آترنئوس » و « آسوس »  اقامت گزيد . سپس به درخواست فيليپ ، شاه مقدونيه ، به عنوان معلم اسكندر مقدوني به اين كشور رفت و از سال 342 تا 335  پيش از ميلاد  در اين سمت خدمت كرد . ارسطو در سال 335   « لوكيون»  دومين دانشگاه جهان را در آتن داير كرد و پس از مرگ اسكندر در سال 323 پيش از ميلاد ، به دليل واكنش آتن بر ضد مقدونيه ، به « خالسيس» گريخت و در سال 322 پيش از ميلاد در اين شهر در گذشت .

بسياري از نوشته هاي ارسطو از بين رفته است ، اما حدود سي و دو اثر از او باز مانده كه تمام زمينه ها را در بر ميگيرد و اين نشان ميدهد كه ارسطو بر تمام معارف موجود زمان خويش تسلط داشته و كوشيده است ، معرفت انساني را تحت طبقه بندي و نظام خاصي در آورد . يكي از مهم ترين آثار او مجموعه اي است در علم منطق به نام ارغنون كه مركب از چند رساله است به نام هاي  :

ـ مقولات (كاتاگورياس) ، جدل ( توبيكا ) ، ابطال مغالطات و رساله ي تحليل ( آناليز) ؛ ديگر اثر مهم ارسطو ( فن شعر ) نام دارد كه يكي از كهن ترين رسالاتي است كه در باب نقد ادبي تاليف شده است .  ارسطو در اين كتاب پس از ذكر مقدماتيدرباره ي ماهيت انواع شعر به بحث درباره ي تراژي و اجزا و اركان آن مي پردازد .او باري تراژدي شش ركن اصلي قائل است : طرح ، شخصيت ، انديشه ، بيان ، صحنه پردازي ، موسيقي.

در اين كتاب مسائلي درباره ي حماسه ، انگيزش ، وحدت زمان وحدت عمل ، ماهيت و طبيعت اشخاص ، امور معقول و محتمل و تطهير و تزكيه مطرح شده است . رغنون از مباني مهم فن شعر و نقادي است و از قرن شانزدهم ميلادي به بعد بر نقد درام در ايتاليا ، فرانسه ، انگليس تاثير فوق العاده اي داشته است . بيشتر آثار باقي مانده از ارسطو حالت ياداشت گونه دارند ؛ گويي خلاصه و رئوس مطالبي هستند كه به عنوان ياداشتهاي درسي مورد استفاده قرار مي گرفته اند . و احتمالا صد نشر آنها در ميان نبوده است . تنها يك اثر يعني   قانون اساسي آتن  از اين امر مستثنا است . ارسطو بيش از دو هزار سال بر آبراهم لينكن  ، رئيس جمهور آمريكا در اوايل 1860 پيشي گرفت . برخي ز آثارش عبارت ان از :

ـ اخلاق ـ نيكو ماخوس ـ سياست ـ در نفس ـ خطابه ـ فلسفه اولاد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:14 توسط نوشتار |

«آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸۱۸۶۷) گردید. نویسنده ی جوان از این احساسات و عوالم عشق و شیفتگی در آثار خویش صحبت و به نام «امانوئل» از دختر عموی خویش «مادلین» یادآوری می کند. در این موقع وی اولین کتاب خود را به نام «خاطرات و اشعار آندره والتر» منتشر کرد. این کتاب که نخستین اثر نویسنده است تقریباً نیتجه ی یک سلسله ناکامی های دوره ی جوانی است که در تعقیب و امتداد جریان حیات پر از یأس و حرمان کودکی کشانده شده است. این کتاب تحت تأثیر التهابات شدید روحی دوره ی جوانی و در محیط آرام سرزمین «آنسی Annecy» نوشته شده است.در سال ۱۸۸۹ کتاب «مسافرت اورین» را نوشت که حاوی شدیدترین و لطیف ترین احساسات و خاطرات ایام جوانی است. آندره ژید در سال ۱۸۹۳ خود را از قیود خشک تقدس رها ساخته به «تونس» و آفریقا رفت و در مدت دو سالی که در آنجا بود جز مدت یک بیماری که سل گرفت و مجبور شد در «بیسکرا» بماند، به خوش گذرانی مشغول بود . ژید در کشمکش هوی و هوس و زندگی آرام مدتی اسیر و با طبیعت خود در مجادله بود تا آن که سرانجام به پاریس بازگشت و به سال ۱۸۹۷ کتاب «مائده ها ی زمینی The Fruits of the Earth» را در مراجعت از سفر آفریقا به رشته ی تحریر درآورد.در این موقع « ژید» دوباره از زندگی در پاریس دلگیر شد و به مسافرت پرداخت و این بار رخت به سوی «الجزیره» کشید و پس از آنکه خبر فوت مادرش به وی رسید بار دیگر به فرانسه برگشت و با تجدید عوالم عشق و شیفتگی دوران جوانی با دختر عموی خود مادلین ازدواج کرد. وی کتاب «رذل» را پس از مسافرت و گردش در «الجزایر» به قلم آورد، و آن داستان کسی است که برای ابراز شخصیت خود از سنن و مقررات رهایی پیدا کرده و برای اجرای افکار و آرزوهای خود تلاش و کوشش می کند. ژید که از زندگی آرام و انزوا بیزار بود و می خواست حیات خود را در دیدن آثار و مناظر جدید و سیاحت و مطالعه بگذارند در زمانی که پنجاه و چهار سال از عمرش می گذشت یعنی به سال ۱۹۲۳ به مسافرت پرداخت و سفری به «کنگو» کرد و پس از یک سال اقامت در آنجا به پاریس بازگشت. در سال ۱۹۳۶ سفری به کشور «شوروی» کرد و پس از گشت و گذار و مطالعه در آن محیط به فرانسه مراجعت نمود. آندره ژید پس از فراغت از تحصیلات مقدماتی به مطالعه ی آثار نویسندگان و شعراء پرداخته بود. و کتب زیادی را بررسی کرده بود و با نویسندگان بزرگی مانند «مترلینگ»، «رنیه»، «مالارمه» و « پیرلوئیس» آشنایی داشت. ژید از بیست سالگی شروع به نویسندگی کرد و اگر چه آثار اولیه اش چندان مورد توجه قرار نگرفت ولی در عین حال مخالفین و موافقینی پیدا کرد و وقتی که اندک شهرتی بهم رسانید و انجمن ادبی لندن در شعبه ی ادبیات، کرسی «آناتول فرانس» را به «آندره ژید» واگذار کرد این کار توجه زاید الوصف خوانندگان و علاقه مندان به آثار ادبی را به سوی ژید و آثار وی معطوف ساخت. آندره ژید علاوه بر نشر آثار ادبی از داستان و بیوگرافی و نمایشنامه به همراهی دوستان و آشنایان خود به تأسیس مجله ی «جدید فرانسه» همت گماشت که مدت سی و سه سال از ۱۹۰۸ تا ۱۹۴۱ دوام داشت و این مجله ی ادبی خدمت بسیار بزرگی به ادبیات جهان و خاصه ادبیات فرانسه نموده است که نسل کنونی آشنایی و ارتباط خود را با آثار و شاهکارهای هنرمندان و نویسندگان معاصر اروپایی و امریکایی مرهون آن می باشد.«آندره ژید» در سال ۱۹۴۷ به دریافت جایزه ی ادبی نوبل موفق گردید. او به جهت همکاری با آلمان ها در میان هم میهنان خود و در دنیای دموکراسی بد نام گردیده و مورد غضب و کینه قرار گرفته است. از آثار دیگر او می توان «اگر دانه نمیرد»، «در تنگ»، «اودیپ »، « داستایوسکی»، «آهنگ روستائی»، «زیر زمین های واتیکان»، «مسافرت به کنگو»، «کوریدون»، «سکه سازان قلب»، «تزه»، «مکتب زنان»، «ایزابل»، «ربرت ژنویو»، «اخلاق»، «مذاکرات خیالی»، «تربیت زنان»، «دفتر سپید و سیاه»، «باطلاق ها»، «بهانه ها»، «بهانه های تازه»، «اکنون با تو»، «پرومته تزه»، «بازگشت از شوروی»، «بازگشت کودک ولگرد»، «مائده های زمینی»، «خاطراتی از اسکارواید»، «دفترهای یاداشت آندره والتر»،«مائده های تازه» و «مسافرت اورین» را نام برد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:14 توسط نوشتار |

آراگون ـ

 

لويي آراگون ، شاعر فرانسوي در روز سوم اكتبر 1897 در پاريس متولد شد . پس از اتمام تحصيلات در رشته ي پزشكي ، چند ماهي در سال 1918 به عنوان پزشكيار در جبهه هاي نبرد خدمت كرد و در سل 1919 به جنبش دادائيسم پيوست و در مجله «ادبيات» با پل الوار همكاري نمود . وي در سال 1920 اولين مجموعه ي شعر خود را به نام « شعله ي شادي » منتشر كرد و در سال 1924 به اتفاق الوار و آندره برتون مكتب ادبي سورئاليسم را بنيان نهاد و مجله ي « انقلاب سورئاليستي » را تاسيس كرد . شعر آراگون در اين دوره بنا به يكي از اصول سورئاليسم ، « ورزش » محسوب مي شود و از خلال اين ورزش ، شعري تغزلي است صادقانه  از جاذبه و استحاله جادويي طبيعت و موجودات و اشياء كه وي عاشق و مداح آنها بود . در سورئاليسم ، او در جستجوي آزادي شاعر از عينيات و توسل به بيان آزاد احوال درون بود و به همين جهت اين مكتب براي وي به منزله ي مبدايي بود و او پس از سال 1935 از آن جدا شد . آراگون در سال 1928 با «الزا تريوله » ازدواج كرد و در سال 1931 پس از بازگشت از كنگره ي نويسندگان شوروي كه در « خاركف » تشكيل شده بود كاملا به مسلك كمونيسم پيوست و با جاروجنجال فراوان از مكتب سورئاليسم كناره گرفت . وي از ژوييه 1933 تا ماه مي 1939 در كميته مديريت نشريه « كمون » با « رومن رولان » همكاري مي كرد و علاوه بر مجموعه هاي شعر ، آثار مهمي نيز به نثر به وجود آورد كه مشهورترين آنها ، مجموعه رمان هايي است كه با عنوان كلي « جهان واقعي » بين سالهاي 1934 تا 1951 در 5 جلد منتشر شده اند . آراگون همچنين دو كتاب درباره ي پاريس و كوي هاي آن دارد كه يكي « دهقان پاريسي » نام دارد و ديگري با عنوان« محله هاي زيبا » در سال 1936 برنده ي جايزه تئوفراست رنودو شد . وي گذشته از آنكه در اين دو كتاب ، زيباترين و بهترين ستايش ها و تعبيرات شگرفت را پيرامون شهر پاريس ، آميخته با انتقادهايش به كاربرده ، درباره ي « «برلين» پيش از نازيسم كه هنوز در چنگال هيتلر گرفتار نشده بود نيز كتابي با عنوان « شادماني هاي پايتخت » در سال 1923 نوشته است كه از آثار خواندني او محسوب مي شود .

آراگون در سالهاي اشغال پاريس ، به اتفاق همسرش در كنار ديگر افراد نهضت مقاومت فرانسه با نازي ها مي جنگيد . او در پاييز سال 1941 و در بحبوحه ي جنگ جهاني دوم  ، مجموعه ي « ناكامي » را منتشر ساخت كه از حيث سادگي و رواني و زيبايي همطراز ترانه هاي محلي فرانسوي است و غنيمتي شايان از فرهنگ توده ها دارد . اين مجموعه از مبارزات مردم عليه اشغالگران و فرار مردم شهرها به روستاها  در ماهاي  مي و ژوئن 1940 و سازش و تسليم حكومت وقت فرانسه الهام گرفته و در گرماگرم مبارزه ، لطافت آن همچون آب گوارايي به تشنگان آزادي ، جاني تازه بخشيد.

اشعار آراگون از اين پس روز به روز و بيش از پيش به مسايل اجتماعي نزديك مي گرديد و به عقيده ي « كاتن پيكون » اديب و منتقد فرانسوي ، تلفيقي كه وي از تصاوير شگفت انگيز و لطيف شعرش با مضامين خشن به دست مي دهد ، او را در زمره ي جادوگران قرار داده است . چرا كه عواطف اجتماعي كمتر در سبكي اشرافي مي گنجد  و اين كار است كه آراگون را در آن توفيق كامل يافته و به همين جهت به « علاالدين دنياي غرب» مشهور شده است . به اعتقاد بيشتر دوستداران وي و صاحبنظران ، زيباترين اشعار او انهايي هستند كه در وصف « الزا » همسرش و يا عليه اشغالگران آلماني  سروده شده اند و ناموفقترين آنها ، اشعار سياسي وي مي باشند .

آرگون در مشي سياسي خود تا پايان وفادار باقي ماند و با وجود كناره گيري بسياري از روشنفكران فرانسوي پس از شكل گيري جرياناتي چون : انعقاد بيماران استالين و هيتلر ، تصرف مجارستان توسط تانكهاي روسي و حوادث خونين « پراگ » ، وي سرسختانه به آرمانهاي حزب كمونيست وفادار ماند و به اتفاق همسرش بارها به مسكو رفت و در كنگره هاي مختلف  شركت جست . آراگون از سال 1937 تا 1940 سردبيري روزنامه « امشب » را بر عهده داشت كه به خاطر طرفداري آراگون از معاهده آلمان و روسيه تعطيل و پس از آزادي فرانسه مجددا منتشر شد و تا سال 1953 كه براي هميشه بسته شد ، تحت نظارت آراگون اداره مي شد .

آراگون با انتشار رمان « كمونيست ها » بين سالهاي 1949 و 1951 ، نوع جديدي از رمان را در گستره ي ادبيات گنجاند . اين اثر آميزه اي از يك سري گزارش هاي روزنامه اي  ، مقاله ها و سخنراني هاي اعضاي حزب كمونيست در قالب رمان بود . وي پس از سال 1953 تا 1972 سمت سردبيري يك  هفته نامه ي ادبي ـ هنري را پذيرفت و از 1960 تا 1965 در كميته ي مركزي حزب كمونيست فرانسه به فعاليت پرداخت . آراگون كه در سال 1957 جايزه صلح لنين را دريافت كرده بود ، با محكوم كردن اقدامات استالين و سپس مداخله شوروي در مسايل چكسلواكي در سال 1968 مورد خشم و غضب رهبران حزب كمونيست قرار گرفت . آراگون در اين دوره يك سري اشعار اتوبيوگرافي وار ، نقد و اثري پيرامون تاريخ اتحاد جماهير شوروي و اثري تاريخي با نام « هفته مقدس » را به چاپ رساند كه اثر اخير به شرح فرار لوي هيجدهم به بروكسل به خاطر پيشروي ناپلئون به درون خاك فرانسه در سال 1815 مي پردازد . وي در رمان هاي اخير خود ، گرايشي خصومت آميز به رئاليسم سوسياليستي اظهار داشت . وي سرانجام در 24 دسامبر 1982 در پاريس درگذشت .

ديگر آثارش عبارت اند از :

پانوراما 1921 ـ ماجراهاي پسر اديسيوس 1922 ـ اولين موج رويا ها  1924 ـ افسار گسيختگي 1924

نهضت هميشگي 1925 ـ نقاشي در مبارزه طلبي 1930 ـ جبهه سرخ 1930 ـ آزار دهنده 1931 ـ دنياي حقيقي 1933، 1944 ـ زنگ هاي باسل 1933 ـ هورالورا 1934 ـ براي يك رئاليسم سوسياليستي 1934 ـ قرني كه جوان بود 1943 ـ ارلين 1944 ـ ديان فرانسوي 1945 ـ آراگون ، شاعر مقاومت فرانسه 1945 ـ در كشور بيگانه 1945 ـ خواهر زاده ي مسيو دوول 1952 ـ خاطرات شاعري ملي 1954 ـ قافله هاي من و اشعار ديگران 1954 ـ پرتو استاندال 1954 ـ چشمان و خاطرات 1954 ـ ادبيات روسي 1955 ـ در آمدي بر ادبيات روسي 1956 ـ الزا 1959 ـ گفتگويي رباره موزه درست 1959ـ اشعار 1960 ـ شاعران ، تاريخ اتحاد جماهير شوروي از لنين تا خروشچف 1964 ـ سفر به هند 1965 ـ ويژگي هاي سبك ـ حوادث تلماك ـ سرودي براي الزا ـ جنبش ابدي ـ معبد گروين ـ شرط مرگ ـ چشمان الزا ـ اتاق ها 1969 ـ نوشتن را هرگز نياموختم 1969 ـ هنري ماتيس 1971 ـ تئاتر 1974 ـ .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:13 توسط نوشتار |

بوالو

 

نيكلا بوالو ، معروف به « دپرئو » شاعر و اديب فرانسوي در 27 اوت سال 1636 در پاريس متولد شد وي چهاردهمين فرزند يكي از منشيان پارلمان پاريس بود و به علت آنكه خدمت روحاني را برايش در نظر گرفته بودند ، در سوربن به تحصيل الاهيات پرداخت . اما بعد از دستور سرپيچي كرد و رشته ي حقوق را در پيش گرفت . در سال 1657 پدرش نيز درگذشت و ارثيه اي براي او باقي گذارد كه براي حفظ بقاي وي در سرزمين شعر كفايت مي كرد . وي مدت 10 سال را به آمادهكردن خود گذراند و آنگاه با نگارش « هجاها » از سال 1666 به بعد ف داوريهاي خويش را درباره ي ابناي كشور اظهار داشت .. او از آن «جماعت نفرت انگيز قافيه پردازان قحطي زده » به ستوه آمده بود و ايشان را چون دسته اي ملخ  آفت زا ، زيان بخش مي دانست . سپس براي آنكه زنان را نيز به ستوه آورد ، داستان هاي عاشقانه مادام دواسكودري و مادام دو لافايت را نيز به زير تازيانه ي طنز گرفت . او  ، استادان عهد باستان را مي ستود  و در ميان معاصران از مالرب  ، راكان ، مولير و راستين ، تمجيد مي كرد . وي مي گفت: « به گمانم حق داريم بدون آنكه موجب رنجش خاطر دولت و يا وجدان عمومي شده باشيم ، شعر بد را بد بخوانيم و يا از مطالعه ي يك اثر ابلهانه ملول شويم . »

بوالو از سال 1669 تا 1695 به نگارش « رقعه ها » پرداخت و قلم تواناي خود را به پيروي از روح آرامش جوي « هوراس » واداشت و اثري ملايم تر و لطيف تر به يادگار گذاشت . اينها نامه هاي شاعرانه اي بودند كه موجب شدند لويي چهاردهم او را به دربار خويش دعوت كند . وي به هنگام شرف يابي به حضور لويي ، شعري در مدح « سلطان عالي قدر » برخواند و لويي  ، وظيفه اي به مبلغ 2000 ليور در سال برايش تعيين كرد ، او را يكي از مقربان خاص دربار ساخت . لويي مي گفت : « من بوالو را دوست دارم ، زيرا در موقع لزوم مي توانم او را چون بلاي آسماني به جان نويسندگان درجه دوم و بي قريحه بيندازم .»

بدين جهت نيز ، هنگامي كه بوالو حماسه ي طنز آلود خود را به نام « لوترن » در طعنه زني به روحانيون خواب آلود و شكم پرست در سال 1674 منتشر كرد ايرادي بر او نگرفت . بوالو در سال 1674 منظومه ي بزرگ خود را به نام « فن شعر » منتشر ساخت كه شهرت او را از دستبردهاي زمانه رهايي بخشيده و از جهت وسعت دامنه ي نفوذ ، با پيشقدم و سرمشق خود ، يعني كتاب فن شعر هوراس ، برابري كرده است . وي در اين كتاب شاعران جوان را اندرز مي دهد كه نحوه ي بيان خود را متنوع بسازند ، زيرا به عقيده ي وي شيوه ي گفتاري كه بيش از اندازه متعادل و يك شكل باشد ، خواننده را به خواب مي برد و چنين مي افزايد « نيك بخت آن شاعريست كه با قلمي چابك از كلام متين به بياني شيرين مي جهد و در لحظه اي كوتاه شوخي و جدي را به هم در مي آميزد .»

بوالو به مولير علاقه ي بسياري داشت . ليكن از آلوده شدن او به نگارش كمدي تاسف مي خورد . وي دلباخته ي راسين بود ، اما ظاهرا مبالغه ي و دربيان احساسات شديد و طبيعت پرشور و هيجان زده ي زنان تراژدي هايش نمي پسنديد . تعاليم وي نفوذ بي كران داشتند و طي سه نسل بعدي ، نظم و نثر فرانسه پايبند و پيرو قوانين كلاسك او باقي ماندند . اين قوانين در تكوين شيوه ي ادبي انگلستان در دوره ي طلايي نيز تاثير بسزاء يافتند ، تا جايي كه الكساندر پوپ ، اثر معروف خود به نام « مقاله اي در نقد ادبي » را صرسح و صادقانه به تقليد از فن شعر بوالو نگاشت . بوالو در سال 1677 به سمت وقايع نگار رسمي پادشاه با راسين به همكاري پرداخت و در سال 1684 به دستور صريح پادشاه و به رغم اعتراضات كساني كه تلخي طنز او را چشيده بودند ، به عضويت آكادمي فرانسه منصوب شد . وي در سال 1687 با هديه اي كه از پادشاه دريافت داشت ، خانه اي در اوتوي خريداري كرد ، ليكن از وصف طبيعت مجاورش چيزي در نوشته هايش نياورد  . وي باقي عمر خود را به سادگي و آسايش در اين مكان به سر آورد و با نزديك شدن مرگ آنجا را ترك گفت و به صعومه ي نتردام رفت تا در منزلگاه كشيش اقرار نيوش ، جان به جان آفرين تسيم كند . اميدش آن بود كه در آن جايگاه ، شيطات جرات دست زدن به او را نخواهند داشت . او سرانجام در 11 آوريل 1711 درگذشت

ديگر آثارش عبارتند از :

عشق به خدا و مخالفت با زنان .

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:11 توسط نوشتار |

اليوت

 

تامس استرنز اليوت  ، نمايش نامه نويس و منتقد آمريكايي ـ انگليسي در 26 سپتامبر 1888 ميلادي در سنت لوئيز از ايالت ميسوري متولد شد . پدربزرگش كشيشي شاعر بود كه پس از فراغت از تحصيل در هاروارد ، به تاسيس يك كليسا ، يك مدرسه و سپس يك دانشگاه در آن سوي رود مي سي سي پي اقدام كرد . مادرش نيز نمايش نامه هاي منظوم مي نوشت . اليوت در دوران جوني ، اشعاري به شيوه ي شعر سنتي قرن نوزدهم انگليس مي سرود و آنها را در نشريات محلي سنت لوئيز به چاپ مي رساند . سپس در دوران دانشجوي اش در دانشگاه « سوربن » فرانسه ، از محضر درس هانري برگسون استفاده كرد و اگاهي خود را نسبت به آثار ، كلودل ، آندره ژيد و داستايوسكي ،عمق بيشتري بخشيد . او پس از بازگشت به امريكا در سال 1906 وارد دانشگاه هاروارد شد و در سال 1910 به دريافت درجه ي فوق ليسانس فلسفه نايل شد . وي در سال 1914 رساله ي « تفسير آيين هاي مذهبي ابتدايي‌» را به پايان برد و آن را به استاد فلسفه ي خود « جوسيا رويس» تقديم كرد و به دنبال آن با دريافت بورسي عازم اروپا شد و به وسيله ي كنراد ايكن با ازرا پاند در لندن ملاقات كرد . پاند نيز شعر اليوت را به نام « ترانه ي عشق آلفرد پروفراك » براي مجله ي شعر فرستاد و هاريت مونرو را وادار كرد تا آن را در سال 1915 منتشر كند . اليوت در سال 1915 در لندن با دختري به نام ويوين هيوود ازدواج كرد كه نه تنها زن روشن فكر و متشخصي نبود ، بلكه از رواني ناآرام برخوردار بود و به هر دستاويزي شوهر خويش را مي آزرد ، به گونه اي كه شاعر در خانه ي خويش كمترين دلخوشي نداشت . وي در سال 1917 منظومه ي « در رستوران » را به پايان برد و در سال 1919 مجموعه اي از اشعارش را انتشار داد . در لندن مدتي در بانك لويدز به كار پرداخت و در اين دوران بر اثر فعاليت زياد و اختلاف با همسر و بيزاري از زندگي ، در آستانه ي مرگ قرار گرفت و به توصيه ي پزشكان عازم مارگيت ، تفرجگاهي در ناحيه ي « كيت » شد ، اما به زودي تغيير راي داد و از آنجا به لوزان ، سوييس رفت . حاصل چند هفته دوري از لندن سرودن شعري بود كه بنيان تازه اي در ادبيات منظوم زبان انگليسي گذاشت . اليوت در بازگشت به لندن دست نويس شعر خود را كه قريب هشتصد سطر داشت براي ارزا پاند به پاريس فرستاد و از او تقاضا كرد كه آن را مطالعه كند و هر نوع تغيير و اصلاحي را كه ضروري مي داند در آن بدهد . پاند نيز اين كار را كرد و تغيير بسيار در آن به وجود آورد ، او در متن و موضوع دخالتي نكرد اما بر بسياري از سطور آن خط بطلان كشيد ، زيرا به نظر او يك شعر سمبوليك نمي بايستي چنين مشروح و آميخته با صنعت ها و پيرايه هاي لفظي و توضيحات اضافي باشد . اليوت هم نظر او را پذيرفت و منظومه ي « سرزمين بي حاصل » سرانجام در 433 سطر در كتبر سال 1922 در مجله ي ادبي « كرايتريون » كه زير نظر پاند در لندن به چاپ مي رسيد ، منتشر شد و كمتر از يك ماه بعد در نشريه ي ادبي « دايال » چاپ امريك انتشار يافت . سرزمين بي حاصل ، اثري ست بي اندازه غني كه از لحاظ تنوع ، تلميحات ادبي حيرت آور ، و از جنبه ي آميختگي هزل و جد و افسانه و تاريخ ، شگفت انگيز است .

اليوت طي سالهاي 1921 تا 1925 ضمن خدمت در بانك ، سردبيري مجله « كرايتريون » و نمايندگي دو نشريه ي دايال و لانوول رووفرانسز را در انگليس به عهده داشت ، اما در سال 1925 سرانجام از خدمت در بانك به جان آمد و پس از كناره گيري از آن به موسسه انتشاراتي«  فابر و فابر » پيوست . ضمنا مجموعه اي از اشعار خويش را انتشار داد كه منظومه ي مشهور « مردان ميان تهي » در ميان آن بود . او در سال 1926 با علاقه ي شاياني كه به نمايشنامه نويسي داشت ، نمايشنامه ي « سوئيني اگونيستس : قطعاتي از يك ملودرام آريستو فان وار » را انتشار داد كه مانند اشعارش هرچند از موسيقي سرشار كلام ، برخوردار بود ، اما فهم آن براي همه امكان نداشت و ظاهرا خود او نيز متوجه اين نكته شده بود ، زيرا تا هشت سال بعد در زمينه تئاتر اثري منتشر نكرد . وي در سال 1927 به تابعيت انگليس پذيرفته شد و در همين سال به كليساي رسمي اين كشور پيوست و به اعمال مذهبي پايبند گشت و اين امر الهام بخش او در سرودن شعر « چهارشنبه خاكستر» شد كه در سال 1930انتشار يافت . در اين شعر علاقه ي اليوت به انسان عصر جديد جاي خود را به دلبستگي به سنت مسيحيت كه حامل راز ارزشهاي انساني است ، مي دهد. اليوت در سال 1934تجربه ي تازه اي به كار برد و نمايشنامه ي « صخره » را انتشار داد كه نمايشي مذهبي بود ، و در سال 1935« قتل در كليساي جامع » را در كليساي « كانتربوري» بر صحنه آورد كه موضوع آن قتلي است كه در همين كليسا روي داده بود. اين نمايشنامه با موفقيت بسياري روبرو شد .اليوت بين سالهاي 1936 تا 1942بعترين اثر منظوم خود را با عنوان « كوارتت هاي چهارگانه » انتشار داد كه حتي برخي از منتقدان آن را زيباترين شعر مابعدالطبيعيه در زبان انگليسي از سده ي هفدهم به بعد شمرده اند . اين شعر بلند كه انديشه هاي اصيل و پخته ي اليوت را در باب زمان و ابديت با زبان رمز و اشاره بازگو مي كند ، مشتمل بر چهار منظومه ، با نم چهار محل مختلف است : منظومه ي نخست به نام  « برنت نورتن » در سال 1936 منتشر شد ، منظومه ي دوم با عنوان « ايست كوكر » در 1940 و منظومه ي سوم با نام « خشك از آب بازگرفته ها » در 1941 انتشار يافت و منظومه ي « ليتل گيدينگ » در سال 1942 به چاپ رسيد . « كوارت هاي چهارگانه » از ساختمانم شعري بسيار پيچيده اي برخوردار است و از اشارات و تلميحات ادبي و تاريخي و مسيحي سرشار است . كوارت ها بر منوال يك سمفوني ساخته شده كه در آن چهار « موومان » براي خود « سوناتي » جداگانه است . هر يك از آواها در اين شعر نماينده ي يك ساز اركستر است و آهنگ كلي ، آهنگ سخنوري است ، اما اين سخنوري به گونه اي است كه تنوع مي يابد و براي مثال از گفتار آميانه به گفتار اديبانه مبدل مي شود . استادي اليوت در آفرينش اين اثر بر پايه ي اعجاز است و همين امر حكايت گر اين واقيعت است كه خلاقيت شاعر در اين اثر به اوج كمال خويش رسيده است . شهرت اليوت با انتشار اين منظومه به بالاترين حد خود رسيد ، تا جايي كه در سال 1948 به دريافت جايزه ي ادبي نوبل و جايزه ي « اوردر.اف.مريت » نايل آمد .

اليوت در نقد ادبي هم نفوذي عظيم داشت . مجموعه مقالات انتقادي او كه نخستين بار با عنوان« بيشه ي مقدس » در سال 1920 انتشار يافت ، مسائلي را كه بنيادهاي فكر انتقادي اند ، مطرح كرد . از جمله ي اين مسائل ، ارتباط ميان سنت و يك اثر هنري نو بود ، و اين خود بيانگر دلبستگي ليوت به ارتباط دادن حال و آينده بود . او در اين اثر از يك سو به تحليل از درام نويسان عصر اليزابت  ، شاعران  مابعدالطبيعيه ، دانته و شاعران سده ي نوزدهم فرانسه مي پردازد ، و از سوي ديگر ميلتون و رمانتيك ها و شاعران دوره ي ويكتوريا را به باد حمله مي گيرد . در هر حال « بيشه ي مقدس » تغييري كلي در ارزش هاي ادبي ايجاد كرد و بر ذوق و سليقه ي ادبي عصر تاثيري شگرف باقي گذارد و افزون بر اين شهرت اليوت را در مقام منتقد تثبيت كرد . وي از اوايل دهه ي 1950دچار بيماري شد و در سال 1951 حمله ي قلبي خفيفي بر او عارض گشت و همين امر توجه اليوت را به تندرستي خويش برانگيخت .

اليوت كه همسرش ويوين را در سال 1947 از دست داده بود ، در دهم ژانويه 1957 با « والري فلچر » منشي فداكار خويش ازدواج كرد و اين ازدواج در روحيه ي او تاثير مطلوبي بر جاي گذاشت . سرانجام وي در روز چهارم ژانويه سال 1965 در لندن در گذشت .

اليوت از بزرگترين شاعران سده ي بيستم به شمار مي رود . او در دوره ي زندگي اش آوازه اي تقريبا افسانه اي يافت و اين بلند آوازگي مرهون نو آوريهاي بنيادي او در فنون و مضمون شعر بود كه انقلابي در قراردادهاي ادبي بازمانده از شاعران و نويسندگان رمانتيك و دوره ي ويكتوريا به وجود آورد . اليوت كه سنت هاي زمان را براي بيان تجربيات دنياي جديد ناتوان مي ديد ، به شعر ملل و اعصار گذشته روي آورد و نثر و شعر سنتي سده ي نوزدهم انگلستان و آثار نماد گرايان فرانسوي براي او مايه ي الهام شد ، و ژول لافورگ و بودلر سالها سرمشق شعر او بودند .اليوت براي تسخير روح عصر جديد، پيشگام شاعران آفرينشگر در ابداع قالب هاي نو و زبان شعري نو گرديد . او به جاي بيان شاعرانه ، از اصطلاحات مانوس و آهنگ طبيعي سخن سود جست ، و به جاي تكيه بر مجردات از تاثرات حسي بهره گرفت . وي عقيده داشت كه شعر بايد نامتشخص باشد و احساسات شخصي را به حقايق كلي مبدل سازد . بدين سان اليوت ابزار و  وسيله شعري خاص خود را فراهم آورد و به شعري كاملا متمايز دست يافت ؛ شعري با آهنگ و لحني ملايم و حركتي كند ، اما دقيق ، روان و نزديك به لحن محاوره . اليوت سالها در دانشگاه هاروارد و كمبريج تحصيل مي كرد و دست كم از 18 دانشگاه بزرگ جهان به دريافت درجه ي دكتراي افتخاري نايل آمد .

ديگر آثارش عبارتند از :

تصوير يك بانو 1910 ـ پيش درآمدها 1911 ـ نغمه اي در يك شام باد خيز 1912 ـ شاعران وابسته به دانش ماوراالطبيعيه 1921 ـ قطعه اي از يك موسيقي ادبي 1927 ـ نقدهايي پيرامون انديشه هاي فلسفي سنكا 1927 ـ شعرهاي محراب 1927 ـ براي لانسلوت آندروز 1928 ـ سنت و تجربه در ادبيات امروز 1929 ـ فايدهي شعر و فايده ي انتقاد 1932 ـ به دنبال خدايان بيگانه 1932 ـ نقدي بر آثار دانته 1934 ـ نقدهايي پيرامون آثار عصر ملكه اليزابت 1934 ـ رساله هاي قديم و جديد 1936 ـ اجتماع خانوادگي 1939 ـ فكر ايجاد يك جامعه ي مسيحي 1940 ـ موسيقي شعر 1942 ـ  ياداشتهايي در تعريف فرهنگ 1948 ـ شعر و درام 1951 ـ منشي مورد اعتماد 1954 ـ مرزهاي انتقاد 1956 ـ درباره ي شعر و شاعران 1957 ـو مرگ سنت نارسيوس .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:11 توسط نوشتار |

من يكی هستم

محمد باقر اصلیان

 حالم به هم خورده است. .توی كلاس نشستن با یک مشت بچه، حالم را به هم می زند. هيچ کس هم نيست بگويد: احمق، يا همان اول درست را می خواندی يا ديگر بر نمی گشتی سر درس.

از اين کلاس حالم به هم می خورد، با آن تخته ی گچی اش که وقتی نوشته ی روی آن را پاک می کنند، کلی گچ طرف ما می آيد. و آن دو پنجره اش که شصت سوراخ دارند و هوای کولر را می دهند بيرون. و معلم های تکراری چند سال پيش؛ كه هر کدام شان وقتی وارد كلاس شدند از ديدن من تعجب كردند و چيزی گفتند. دبير بينش گفت «تو اين جا چه کار می کنی؟ تو الآن نه ليسانس، بلکه فوق ليسانس هم بايد گرفته باشی!». ولی دبير هندسه مسخره كرد«از وقتی من تو آموزش و پرورش استخدام شدم، اين هم تو دبيرستان بود!». بچه ها سعی كردند خنده شان را فرو ببرند. وقتی اين حرف ها را می شنوم، انگار يک پتک می آيد روی سرم. ياد سال هايی می افتم که با هم سن های خودم درس می خواندم. بعضی از همين دانش آموزها، برادر كوچک هم كلاسی های سابق ام هستند. از ديدن هر كدام  آن ها پتکی می آيد  روی سرم.

زنگ تفريح كه همه ی بچه ها رفته بودند بيرون، من توی کلاس ماندم.اما بعد كسی كه ناظم بود يا معاون، آمد توی كلاس و به من گفت«بفرماييد بيرون».

گفتم«ببخشيد، من نمی تونم برم بيرون، مي خوام توي كلاس بمونم، به خاطر سن و سالم اينو مي گم».

 ولی«زنگ تفريح همه بايد برن بيرون. البته از شما كه بعيده، ولی ممکنه چيزی گم بشه بندازن گردن شما».

من هم بدون اين که چيزی بگويم از كلاس رفتم بيرون. طبقه ی پايين. از در سالن بيرون رفتم و كنار درب ايستادم. به حیاط مدرسه نگاه کردم. پر بود از دانش آموزانی که هر لحظه ممکن بود به من خیره شوند. بعضی ها  دنبال هم می دويدند. بعضی ها ريگ، به طرف هم شوت می کردند؛ بعضی ها توی آب خوری به طرف هم آب می پاشيدند. اما دو نفر نظرم را جلب کردند که دست هایشان را دور گردن هم انداخته و قدم می زدند. داشتم به آن ها نگاه می کردم که یک دفعه سر و کله ی دانش آموز ریزی پیدا شد و از من پرسید «ببخشید آقا شما دانش آموز هستين يا دبير؟».

ماندم که چه بگويم. ولی بالاخره گفتم «دانش آموز».

پسرک برگشت و به دوستانش که آن طرف ترایستاده بودند گفت «بچه ها، اين دانش آموزه، نه دبير!». اين یکی پتک، خیلی سنگین تر بود، طوری که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت پا توی این مدرسه نگذارم.

 

 

صدای جرینگ آخرین زنگ همه را از جا می پراند، کتاب هايم را برمی دارم و به سرعت از کلاس خارج می شوم. مثل مور و ملخ از کلاس ها دانش آموز می ریزد بيرون. حياط مدرسه تبدیل به دريای دانش آموز می شود. با خود می گویم«همه ی آن ها می دانند که وجودشان حاصل هوس بازی های دو نفر در شب هایی تاریک و مخفیانه است؟».

 

 

از مدرسه بيرون می زنم، باید یک راست بروم مخابرات. بايد با يک نفر حرف بزنم. یعنی می خواهم با سارا حرف بزنم. اگر چه آب عقایدمان توی یک جوب نمی رود، ولی همیشه از صحبت کردن با او آرام می شدم.سربازکه بودم، با او آشنا شدم. البته تلفنی. او با شهری که من در آن سربازبودم، حداقل صد و بیست کیلومتر فاصله داشت؛ شماره اش را يکی از سربازهای هم شهری اش به من داد و گفت« اگه می تونی از پس اين بر بيا!». گفت طرف چادری است. من بعد از دو ماه تماس مداوم از پسش بر آمدم. البته آخر سر دلش برایم سوخت و قبول کرد فقط رابطه ی تلفنی داشته باشیم. اما بعد از چند ماه که عاشق شد از من خواست که هم دیگر را ببینیم. دو، سه بار به شهرشان رفتم ولی به دلیل اتفاقات عجیب و غریبی که برایش پیش می آمد، نتوانست به دیدنم بیاید و به این ترتیب هرگز تا حالا همدیگر را ندیدیم. او فکر می کند، خدايی هست که ما را به هم   می رساند. ولی من دیگر حاضر نیستم پا توی شهرشان بگذارم، حالا دیگر صدها کیلومتر با هم فاصله داریم و این من هستم که تنها با مکالمه ی تلفنی موافق هستم.

 

 

دستم را تکان می دهم، تاکسی می ايستد. در مرکز شهر پیاده می شوم.این جا که می رسم حالم بد می شود.از دیدن این همه شلوغی نفرت دارم،ازدیدن این همه آدم که چقدر عجله دارند انگار یک دقیقه ی دیگر دنیا تمام می شود.

راستش را بگویم، من از همه ی آدم ها نفرت دارم، همه آدم ها بدند حتی خوب هاشان، بعضی وقت ها از همين خوب ها، چيزهايی سر می زند که آدم بالا مي آورد. من سگ ها را بیشتر دوست دارم. سگ های با معرفت و با برنامه. آن ها می دانند که روزها نبايد توی خیابان باشند و نوبت شان نصف شب هاست. اما نصف شب ها هم، آدم هایی پيدا می شوند که به طرف شان سنگ پرت کنند و برنامه ی آن ها را خراب کنند.

 

 

توی مخابراتی می روم که نبش خیابانمان است. مخابراتی که کوچک است و سه کابين بیشتر ندارد. به جز متصدی، دختری روی يکی ازصندلی ها نشسته و دارد به حرف های متصدی گوش می دهد. می گویم« کابين خالی هست؟».

می گوید « دو».

وارد دو می شوم. گوشی را بر می دارم،دکمه های شماره ی خانه ی سارا را می فشارم . اما چهار رقم آخر را فشار نمی دهم، گوشی را روی سينه ام می گذارم  و سعی می کنم حرف های دختری را که در کابين بغلی است، گوش دهم. « خفه شو کثافت... تو غلط می کنی... اگه مردی... ».

صدای متصدی مخابرات را هم می شنوم که با دخترک نشسته روی صندلی، دارد صحبت می کند. « می خوای خودم اول تنها  بيام؟ ... ».

کابين بغلی می گوید«حروم زاده ی پدر سگ. بايد از اول می دونستم  ... »

روی چهارپایه ی پلاستيکی توی کابین می نشینم.

متصدی می گوید«اينا رو خودم هم قبول دارم، ولی  ... »

گوشم را به کابین بغلی نزدیک تر می کنم «خيلی بی شرفی. تو يه لجنی ... »

متصدی می گوید«هر چی بگی قبول. برای من، تو ... ».

دختری که در کابين بغلی است،از کابين بيرون می آید. بلند می شوم تا از شيشه ی در کابين، او را ببينم، دارد پول مکالمه را می پردازد. توی دلم می گویم«چه گه ای!»

 

دوباره دکمه ها را فشار می دهم. پس از چند بوق،سارا برمی دارد . می گويم «سلام ».

می گويد« سلام ».

-« حالت خوبه؟».

-« نه خير آقا، اشتباه گرفتی، خواهش می کنم» و صدای به هم خوردن  گوشی  با دستگاه تلفن در گوشم می پیچد. و صدای بوق و باز یک پتک گنده. دیگر بهتر از اين نمی شود. این دو معنی دارد؛ یا این که کسی پيش اوست و نمی تواند صحبت کند، یا حوصله ی من را ندارد. بعضی وقت ها واقعا حوصله ی مرا ندارد. به خاطر همان عقایدی که گفته بودم. او فکر می کند بعضی وقت ها من حرف های وحشتناک می زنم. ولی بعضی وقت ها فکر می کند قشنگ ترین حرف ها را می زنم. مثلا يک بار توی پارک نشسته بوديم روی یک صندلی. من چرت و پرت می گفتم، اما او لذت می برد. زل زده بود توی چشم هام. یک دفعه دستم را گذاشت روی لب هاش. من هم نفهميدم چی شد که بغلش کردم. هيچ کس توی پارک نبود. البته تا وقتی که بغلش نکرده بودم.بعد دو نفر پيدا شدند و ما را ديدند.

آه، به شما گفته بودم تا حالا او را نديدم، نه؟ ولی باور کنيد يک سارايی توی کار هست. مگه همين الآن نديدین باهاش حرف زدم.

 

از کابین بیرون می آیم، متصدی تنهاست و دخترک رفته. پول مکالمه را می دهم و از مخابرات  می زنم بيرون. احساس می کنم یک نفر دارد مرا خفه می کند. به طرف خانه مان می روم. احساس می کنم داخل یک سنگ هستم. باید با یک نفر حرف بزنم.

 

کلیدها را در قفل درب خانه می چرخانم، دوباره به مخابرات نگاه می کنم، به خیابان و به آدم هایی که هر کدام به سبکی راه می روند. با اطمینان خاطر از این که همه ی آن ها قرار است بمیرند، وارد خانه می شوم. توی حیاط خانه، روی لبه ی حوض می نشینم. به لوله نگاه می کنم، یاد بچه گی هام می افتم، وقتی که با برادرم ابراهیم توی این حوض آب تنی می کردیم، تقریبا همان روزها بود که ماشین زیرش کرد و من یک دفعه تمام مشخصات بچه گی را از دست دادم. پدرم می گفت«اونو خدا ازمون گرفت».

 

لوله را باز می کنم. کف دست هايم را پر از آب می کنم و می زنم به صورتم. به آبی که از لوله بيرون می ريزد نگاه می کنم.ياد خواهرم مينا می افتم که يک بار نزديک بود به خاطر من توی استخر خانه جانش را از دست بدهد. من داشتم شنا می کردم و او به من نگاه می کرد. مي خواستم او را بترسانم، کمی توی آب دست و پا زدم و خودم را رها کردم، رفتم زير آب، تا ته استخر.داشت نفسم تمام می شد ولی باز هم زیر آب ماندم. يک دفعه سطح آب منفجر شد و دیدم جسمی به طرف من می آید. با تمام قدرت، دست و پا زدم تا به جسم رسیدم، او را با يک دست گرفتم و با دست ديگرم شنا کردم. اما مینا آن قدر دست و پا می زد که نزدیک بود هر دوی ما را غرق کند. با هزار دست و پا زدنی او را  تا لبه ی استخر رساندم. فریاد کشیدم«لبه رو بگير». لبه ی استخر را گرفت، من هم گرفتم، از استخر بیرون آمدم، بعد دست هایش را گرفتم و از استخر بیرون آوردم. فریاد کشیدم «تو می خواستی منو نجات بدی؟ اگه بلایی سرت می اومد، من چه خاکی تو سرم می کردم؟». اما او توی دست هایم مثل یک پری دریایی آرام شده بود، چشم هایش را بسته بود و تند تند نفس می زد.

درب هال باز می شود. پدرم از هال بیرون می آید. می گوید«پسرم، اذون گفته؟». هیچ چیز برای پدرم مهم تر از شنیدن صدای اذان و نماز اول وقت نیست. همه پدرم را با نماز و دعاهای طولانی اش می شناسند. او نمازهایش را بلند بلند می خواند.بچه که بودم، می گفت«دارم با خدا حرف می زنم». وقتی به آخر نماز می رسيد، صدایش را آهسته می کرد. من هم فکر می کردم، اين جا را دارد در گوشی با خدا حرف می زند.

می گویم«نمی دونم».

خيلی دلم می خواست بفهمم چه چیزی در گوش خدا می گفت.

پدرم فکر می کند در آسمان ها  کسی وجود دارد که به حرف هایش گوش می دهد. حتی اگرآهسته با او صحبت کند. در حالی که در همان لحظه به حرف های کس دیگری درآفريقا هم گوش می دهد و دقیقا در همان لحظه به حرف های کس دیگری که درجنگل آمازون گم شده و از او کمک بخواهد هم گوش می دهد. کسی که خودش گفته، من يکی هستم.

 

 

دراتاقم پناه می گیرم.اتاقم پناه گاه همیشگی من است.روی تخت خواب چرو کیده ام می نشینم. نفسی تازه می کنم.باید فکری بکنم.بلند می شوم.به طرف چوب لباسی می روم.لباس هایم را در می آورم ولباس های راحتی می پوشم.می خواهم روی تختم برگردم که دوباره چشمم می افتد به تابلوی دختر دهاتی آویزان روی دیوار.که با آن بلوز زرد رنگش به دیواری چوبی تکیه داده و در آرزوهای محال سیر می کند.شاید در آرزوی یک خواستگار مایه دار.درست که نگاه می کنم چهره ی استاد کاتوزیان را م در تابلو می بینم.وقتی جایی تابلویی از کاتوزیان می بینم نیازی نیست زیر تابلو نامش را بخوانم چون خودش را درتابلوهاش می بینم که به من خیره شده.

روی تختم دراز می کشم، آهسته چشم هایم را می بندم، باز می کنم، روی مبل هستم و روبرویم یک تلویزیون بزرگ. درب اتاق مینا باز می شود. مرا می بیند، به طرفم می دود و می گوید«سلام، سلام، سلام». من کمی بی حوصله ام«سلام».

روی مبل می نشیند و دستش را دور گردنم آویزان می کند. صورتش را به من نزدیک می کند و می گوید«چی شده عزیزم؟».

نگاه می کنم به چشم های سیاهش «حالم بده، از اون دنیا خسته شدم. دلم می خواد واسه همیشه این جا بمونم».

-«چیزی شده؟».

جلوی چشمم مگسی ظاهر می شود که نمی دانم از کجا آمده! تا جایی که یادم هست در این دنیا مگسی نبود. یعنی ممکن است از دنیای دیگری وارد این جا شده؟ از کنار گوشم می گذرد. می خندم«چیزی نشده، ولی این جا خلوت تره، دوست دارم از شر اون همه شلوغی این جا پناه بگیرم.»

مگس از بالای سر مینا رد می شود و به طرف تلویزیون می رود. بالای تلویزیون به شکل دایره ای در حال پرواز است. ناگهان ناپدید می شود. سعی می کنم پیدایش کنم، اما مینا دستش را روی صورتم می گذارد و به طرف خودش می چرخاند. فقط صورتش را می بینم که درست روبروی من است. تمرکز می کنم تا لباس هایش را تشخیص بدهم. یک پیراهن سیاه با گل های ریز قرمز و شلواری سیاه. نه، یک بلوز زرد و دامنی سیاه؛ خوشم نیامد؛ شاید این بهتر باشد، بلوزی آبی و دامنی سیاه. می گوید«توی این دو روز که نیومدی، چی کار می کردی؟».

-«مثلا دارم درس می خونم، بعده شیش سال برگشتم مدرسه، باید این سال آخر لعنتی رو بگذرونم که بتونم کنکور بدم. تو چی کار می کردی؟ نقاشی جدید کشیدی؟».

دوباره مگس بین ما و تلویزیون ظاهر می شود که با سرعت زیادی این طرف و آن طرف می رود. کتابی را از روی عسلی بر می دارم.

-«نقاشی جدید؟». بعد ازپوزخندی«نه نکشیدم، آخرین کارم همون گل دونه است».

مگس روی عسلی می نشیند.صدای نفس های تندش را می شنوم.

می گویم«برو بیارش می خوام ببرمش اون ور» نگاهم افتاده است روی تن مگس.

مینا می گوید« مگه میشه؟!».

«آره، همون طور که این مگس اومده این ور». لبخندی می زند و بلند می شود؛ می رود توی اتاقش،  کتاب را روی عسلی می کوبانم. بلند که می کنم. مگس مثل تمام مگس هایی که زیر کتابی له می شوند، روی عسلی بی حرکت مانده است.

 

 

مینا تابلو رامی دهد به من. آن را با دو دست می گیرم. دوباره کنارم می نشیند. به تابلو نگاه می کنم. یک گل دان سبدی شکل، پر از گل های قرمز. می گویم«چرا بعده این چیزی نکشیدی؟»

-«چرا امروز سوالای خنده دار می پرسی؟».

نگاهم را از روی تابلو بر می دارم و می اندازم توی چشم هایش«کجای سوال من خنده داره؟».

-«آخه وقتی تو، تو این دنیا نیستی من چطور می تونم نقاشی بکشم؟».

دوباره به گل دان نگاه می کنم که بعضی جاهای آن قهوه ای مایل به سياه است ولی وسط آن زرد چوبی است. «تو چی کار من داری؟ یعنی من باید این جا باشم؟».

«معلومِه دیگه، وقتی تو این جا نیستی من که نمی تونم کاری بکنم!».

به مگس ولو شده روی عسلی نگاه می کنم«منظورتو نمی فهمم! یعنی چی؟».

«منظورم اینه که وقتی تو از این دنیا می ری بیرون، من به همین حالت می مونم و نمی تونم تکون بخورم، یعنی وقتی تو نیستی همه ی اجزای این دنیا، همه ی ذرات، متوقف می شن و همه ی آدمایی که ساختی مثل عروسک خشک می شن، تکون نمی خورن تا تو برگردی و بخوای چه جوری باشن و چی کار کنن، چون تو اون ها رو ساختی.»

نگاهم را از روی بال های بسیار نازک و شبکه بندی شده ی مگس برمی دارم و از این فکر که چرا مگس به جای این بال های عجیب و غریب مثل کبوترها، بال هایی با پرهای کوچک ندارد، بیرون می آیم .به مینا نگاه می کنم و به این فکر می کنم که مینا حرف هایی را می زند که به اراده ی من نیست. پاهایش را جمع می کند و روی مبل می گذارد.

می پرسد«داداش تو با اونی که شماها رو ساخته، چه نسبتی داری؟».

«من،هیچ». می خندم«اون دنیا با این جا فرق می کنه، اون جا کسی ما رو نساخته خودمون به وجود اومدیم» و نگاه می کنم به چند برگ سبزی که از گل دان روی زمین افتاده اند.

می گوید«شوخی می کنی؟».

-«نه، خیلی جدی ام».

-«مگه می شه، پس شماها چه طور زندگی می کنید؟ اون جا چی کار می کنید؟ نکنه منظورت اینه که مثل عروسکا خشکین؟».

دوباره به مینا نگاه می کنم.سکوت می کنیم.احساس خفگی دوباره شروع می شود و پتکی که همه جایم را می کوباند. بلند می شوم.

می گویم«نه. ما عروسک نیستیم. تو اون دنیا میلیون ها آدم بی شعور در حال جنب و جوشند.»

مینا بلند می شود، تابلوش را توی دستم، زیرِ بغلم گرفته ام، می گوید«می خوای بری؟».

-«آره خیلی خسته ام ،باید برم یه گوشه ای آروم بگیرم، دلم لک زده واسه ی یه ذره آرامش، اینو هم با خودم می برم». تابلو را می گویم.

 

 

چشم هایم را باز می کنم. در دنیای خودم هستم، در اتاقم. نیم خیز می شوم، تابلوی مینا در دستم است، توی بغلم. آن را عقب می دهم و نگاه اش می کنم. توی گل دان صورت مینا را می بینم. به لبخندش نگاه می کنم.  یاد حرف های سارا می افتم«هیچی وجود نداره که کسی اونو نساخته».

من گفتم«پس چه طور خدایی که ازش حرف می زنین می گه کسی منو نساخته؟»

مینا گفت«تو هم همه ی ما رو ساختی ولی تو دنیای ما کسی تو رو نساخته.»

از روی تخت خواب بلند می شوم، در آیینه به پیشانی ام نگاه می کنم. برق می زند. درب اتاق را باز می کنم و همراه با تابلو می زنم بیرون.

بالای پشت بام می روم شاید آن جا بتوان نفسی کشید. یک جایی می ایستم. به آسمان نگاه می کنم. هوا تقریبا ابری شده و نزدیک های غروب است. خورشید قرمز و زرد پشت ابرهای سفید و سیاه خالی از باران در حال حرکت است. حالا پشت یک ابر گنده گیر کرد. هر جا تکه ای از آسمان خالی از ابر است، از آن نور زرد بیرون می پاشد. احساس می کنم دستی روی کتفم آمد. پشت سرم را نگاه می کنم. مینا است. می گویم«تو این جا چی کار می کنی؟!چه طورتونستی بیای این جا؟»

لبخند می زند«اومدم پیش تو، می خوام بدونم چه جوری تو این دنیا زندگی می کنید؟»

هر دو به آسمان نگاه می کنیم. می گویم«می تونی این صحنه رو بکشی؟»

دستش را دور گردنم حلقه می کند و سرش را روی کتفم می گذارد« نه. حیفم می آد اینو بکشم، دلم نمی خواد وقتی تو تابلوش نگاه کنی، منو توش ببینی.»

 

یکی مان می گوید«دوست داری تا ابد با هم دیگه توی این دنیا باشیم؟»

آن یکی می گوید«نه، هر کی تو دنیای خودش.»

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:8 توسط نوشتار |

نیمه شب های سرد 

 مجتبی اسماعیل زاده

صدای جیغی بلند و وحشتناک می اید . بیدار می شوم . زنم ، سر جایش نیست . به سرعت از اتاق خارج می شوم . در دستشویی باز است  و نور حاصل از چراغ روشنش تا نزدیکی های در ِ اتاق ِ خواب کشیده شده است . زنم با ترس و لرز عجیبی از دستشویی خارج شده و به سمتم می اید . دستانم را دور چشمانم می کشم تا واضح تر ببینمش . نفس هایش تند شده و سرش بالا و پایین می شود . یک لحظه تنم می لرزد . انگار می خواهد چیزی به من بگوید . نمی تواند ، با دستش اشاره  ای به دستشویی می کند . منتظر نمی مانم تا حرفی بزند  و به سمت دستشویی می روم . در دستشویی باز است . داخلش می شوم و دنبال چیزی عجیب یا غیر عادی می گردم ، چنین چیزی نمی بینم . بر می گردم کنار زنم ، که حالا روی صندلی میز غذاخوری نشسته است . سرش را روی میز گذاشته  و دستهایش را به موازات سرش ، روی میز قرار داده است . کنارش می نشینم .
می گویم : (( من اینجام ...نترس...چی شده ..؟ بگو ..))
لب هایش تکان می خورند و حرف هایش با لحن عجیبی به گوشم می رسد . نفس هایش تند می شوند . انگار حرف زدن برایش مشکل شده .
می گویم : (( آروم باش ...آروم ..))
یک لیوان آب می اورم و جلوی دستش ، روی میز می گذارم . نصفی از اب لیوان را می خورد  و شروع می کند به حرف زدن . کلماتی که تلفظ می کند ، واضح ترند .
((
توی دستشویی بود ...داشت منو نگاه می کرد .. منو نگاه می کرد ....توی دستشویی بود ، قسم می خورم اونجا بود ..تو ندیدیش ؟؟))
چشم هایش را می بندد . نفس عمیقی می کشد .
می گوید : (( وای ..وای ..وا...))
 
و صدایش رفته رفته کمرنگ تر می شود. دستانش را روی صورتش پهن می کند . طوری که چهره اش پشت دستانش گم می شوند .
می پرسم : (( کی توی دستشویی بود ..؟ من که چیزی ندیدم ..چی شده بازم ..؟))
چند لحظه ای ساکت می ماند . دستهایش را از صورتش جدا می کند.
می گوید : (( اون بچه توی دستشویی بود ، نشسته بود یه گوشه و داشت منو نگا می کرد . ))
می پرسم : (( کدوم بچه .....؟ ))
جواب می دهد : (( بچه ی اون دختر ، بچه ای که ..خودم دیدمش ))
دستانم را به نشانه ی اینکه آرام باشد ، تکانی می دهم .
می گویم : (( من که چیزی توی دستشویی ندیدم . ))
دستم را می گیرد . سر پا می ایستد .احتمالا می خواهد که دوباره نگاهی به داخل دستشویی بیندازم .  تا یک قدمی ِ در دستشویی با هم می رویم . نزدیک تر نمی آید  .
می گوید : (( نیست ..؟ ))
وارد دستشویی می شوم و برای بار دوم همه چیز را به دقت نگاه می کنم .
می گویم : (( نه .. ..خیالت راحت باشه ..))
می پرسد : (( پس کو ..؟ کجا رفت ؟ از من چی می خواد ؟ ))
چشم هایش را می بندد . صدای گریه اش همیشه نازک تر از صدای خودش است .
زیر لب می گوید : (( وای ..وا..))
چندین قطره را که در حال سرازیر شدن از بالا و پایین صورتش هستند ، پاک می کنم .
می گویم : (( بهتره بخوابی ..من همینجا هستم ...دیدی که توی دستشویی چیزی نبود . ))
دستم را به سمت اتاق خواب می کشد . کنار تخت که می رسیم ، آرام توی گوشم می گوید : ((می ترسم ))
آخرین قطره روی صورتش را پاک می کنم و می گویم : (( من کنارتم ..))
بی خوابی به سراغم می آید ، تا صبح . توی تخت تکان می خورم . مدام حالت های دراز کشیدنم را عوض می کنم .

این روال زندگی مان شده ، از روزی که ان دختر در دستشویی بیمارستانی که زنم انجا کار می کند ، زایمان کرده است  و فرزند دختری را به دنیا اورده .  زایمان در دستشویی ..؟ قبول دارم که کار عجیبی است . زنم همه ی این اتفاقات را به چشم خودش دیده است . که البته کاش هرگز نمی دید . اصلا کاش همه ی ان روز را توی خانه می ماند  و جایی نمی رفت . دلش برای محیط کارش تنگ شده بود . رفته بود تا همکار هایش را ببیند .
یک ماهی می شد که سر کار نرفته بود و خانه نشین شده بود . تقریبا از روزی که پسرمان هشت ماهه شده بود . شکم زنم بدجوری جلو آمده بود . البته با همه ی این اوضاع  ، این یک ماه آخر را هم به سختی توانستم تا راضی اش کنم که سر کار نرود . عاشق شغلش است .
عصر آن روز وقتی از بیمارستان برگشت ، طور دیگری شده بود . به چشمهایش که خیره می شدی ، هیجانی همراه با کمی دلهره یا ترس را می توانستی ببینی .
می گفت : دختر به همراه مادرش به بیمارستان آمد، ولی مادرش چیزی در مورد باردار بودن دخترش به دکتر و پرستار ها  نگفت . مادرش گفت : چند روزی است  که ، دل درد دارد و استفراغ هم می کند .
 
و دختر هم که روی تخت دراز کشیده بود ، با تکان دادن سرش حرف های مادر را تایید می کرد . و بعد از چند دقیقه که دختر به دستشویی می رود . دیگر خبری از دختر نمی شود . جز چندین اه و ناله ی سوزناک که از داخل دستشویی شنیده می شود . تا اینکه بعد ازبیست  دقیقه که همراه با نگرانی پرستاران بیمارستان ، مادر دختر و از همه بیشتر زنم سپری می شود . زنم در دستشویی را باز می کند . در این لحظه که همه کنجکاو به دیدن فضای داخل یا اتفاقات داخل دستشویی بوده اند . به اتفاق هم دختر را کف دستشویی دیده اند که ولو شده  و نوزادی را توی دستانش گرفته است . نکته ی اوج این اتفاق برای زنم همین جاست .
 
می گوید : در ان لحظه همه شوکه شدیم . هیچکس انتظار دیدن چنین صحنه ای را نداشت .
و نکته ی دیگری که برای زنم بسیار تکان دهنده است و باعث شده که زنم از ان اتفاق به بعد را همیشه زیر زبانش ، دختر را لعنت و نفرین کند ، این است که ، مادر دختر گریه کرده  و به زنم گفته که دخترش فقط یک دختر است  و هنوز زن نشده  و بعد که دختر را مورد سوال قرار می دهند ، اعتراف می کند که بچه از ناپدری اش بوده است .

این اتفاقات که البته زنم از انها به عنوان کابوس های وحشتناک یاد می کند ، حالا زندگی را برایمان تلخ کرده . بیدار شدن در نصفه شب . بیرون نرفتن من از خانه ، وقتی که او در خانه تنهاست  و چندین و چند عامل دیگر که زندگی را برایمان تلخ و سخت کرده . چندین بار هم با هم به پای صحبت نشسته ایم . نصیحتش کرده ام . گفته ام که حادثه ی مورد پسند و جالبی نبوده ، ولی دلیلی هم ندارد تا این حد تحت تاثیر اتفاقات محیط کارش باشد . ولی فایده ای ندارد .
می گوید  که نگاه معصوم ان حرام زاده ، هر لحظه جلوی چشم هایش است و او را می ترساند . می گوید : بعضی شب ها آن بچه به خوابش می اید ، گریه می کند  و می خواهد که زنم بهش شیر بدهد .
زنم ، از همه این ها می ترسد . این ترس تا حدی است که از ان روز تا به حال وارد اتاق تنها پسرمان نشده است . اتاقی که وقت زیادی را در این چند ماه اخیر  صرف تزیین  , و کامل شدنش ، کرده ایم . پسری که قرار است همین روز ها به دنیا بیاید . مسئله ابستن بودن زنم و خواب هایی که می بیند ، مرا هم تا حدودی نگران کرده است . بیشتر نگرانی ام به این خاطر است مبادا این ترس ها  و دلهره های مادرش ، تاثیری روی فرزندمان داشته باشد . خودش که خیلی می ترسد . از این تاثیر  و تازگی ها حتی از پسرمان
می گوید : (( می ترسم وقتی به دنیا اومد .. مثل بچه ی اون دختر به چشم هام خیره بشه ..می ترسم از اینکه نوزادی بهم خیره بشه... می ترسم . ))
باید فکری بکنم . شماره روانپزشک خوبی را گیر می آورم  و یک وقت  از منشی می گیرم .
 
به زنم می گویم : (( بعد از ظهر میریم پیش دکتر ))
در حالی که مقابل تلوزیون دراز کشیده است ، سرش را بالا می گیرد .
 
و می گوید : ( چه دکتری ..؟ مگه همین چند روز پیش نرفتیم ..؟ ))
می گویم : (( فوق تخصص زنان و زایمان ..در ضمن کار از محکم کاری که عیب نمی کنه ..می خوام وقت دقیق زایمان رو بهمون بگه ..))
می گوید : (( چه فرقی می کنه ،فردا . پس فردا یا یه هفته دیگه ))
می گویم : (( خیلی فرق می کنه ))
حرفی نمی زند   و دستش را از لای موهایش رد می کند .

....

وارد مجتمع پزشکان که می شویم . زنم چند قدم به عقب بر می گردد .
می پرسد : (( اسم دکتری که گفتی ..چی بود ..؟ ))
جواب می دهم (( شاه حسینی ))
نوشته های تابلوی بزرگی را که بالای در ورودی  قرار دارد ، با صدای بلند می خواند : (( کیان شاه حسینی ، روان پزشک و روانکاو ))
 
و نگاه معنا داری به من می کند . پله های ساختمان را همراه با من بالا می اید . وارد مطب که می شویم . منشی مشخصات بیمار را می پرسد .
 
می گویم : (( وقت گرفته بودیم ، برای ساعت هفت ))
با خودکار توی دستش ، چیز هایی روی دفتر مقابلش  می نویسد  و می گوید : (( یه چند دقیقه ای بشینین .. می فرستمتون داخل ))
تشکری می کنم و می نشینم . زنم هم کنارم  می نشیند . چند دقیقه ای به سکوت می گذرد که در اتاق دکتر باز می شود . زنی نسبتا چاق و کوتاه قد ، خودش را ازمیان چهارچوب در بیرون می کشد. کف دست راستش را مقابل بینی اش قرار می دهد . نفس عمیقی می کشد . مثل اینکه بخواهد کف دستش را عمیقا بو کند . نگاهی به منشی می کند . با صدای لرزان  و ضعیفی می گوید (( خداحافظ شما  ))
منشی سر پا می ایستد و می گوید : (( خداحافظ ))
زن کیف مشکی اش را از دست چپش به دست راستش انتقال می دهد . کف دست چپش را مقابل بینی اش قرار می دهد . نفس عمیقی می کشد . مثل اینکه سیستم تنفسی این زن با کمک کف دستانش کار می کند . زنم زیر لب چیز هایی می گوید .
پرستار می گوید : (( آقای ...بفرمایید داخل ..))
وارد اتاق دکتر که می شویم ،زنم روی صندلی که به دکتر نزدیک تر است می نشیند .
 
دکتر می پرسد : (( مشکلتون چیه ..؟؟ ))
قبل از اینکه زنم بخواهد حرفی بزند ، می گویم می ترسد. شب ها کابوس می بیند . و بعد در حالی که زنم میلی به حرف زدن ندارد. تمام ماجرا را برای دکتر تعریف می کنم . حرف هایم که تمام می شوند ، دکتر شروع به پرسیدن سوال می کند .
 ((
به نظر تو بچه ها می تونند بد باشند ..؟ ))
زنم فقط سرش را تکان می دهد .
دکتر ادامه می دهد : (( چطور یه نوزاد می تونه بد باشه ..؟ باید بهم بگی ..))
و زنم سکوتش را با کلمه ی (( نمی دونم )) می شکند .
 
دکتر به پرسیدن سوال هایش ادامه می دهد  و کم کم سوال هایش عجیب تر می شود . طوری که آدم شک می کند که این خودش دیوانه باشد . وطولانی ترین پاسخی که زنم می دهد و موجب بیشتر شدن نگرانی من  می شود :
((
همه ی  نوزاد ها ترسناکند ..همه ..حتی همین که توی شکم من است ..))
دکتر روی کاغذی که زیر دستش است  ، چیز هایی می نویسد . کاغذ را پیش دستم می گذارد .
 
می گوید : (( دو هفته ی بعد ، همین روز همین ساعت ))
تشکری می کنیم و راهمان را به سمت خانه از سر می گیریم .
وارد خانه که می شویم ، زنم یکراست  سمت اتاق خواب می رود .
می گویم : (( زود نیست برای خوابیدن ..حداقل یه چیزی بخور بعد ...ضعف می کنی ..))
خودش را روی تخت ولو می کند و در جواب می گوید : (( خسته ام...میلی هم به خوردن چیزی ندارم ...)
وارد اتاق کارم می شوم  و ترجمه ی قسمت های اخر از فصل اول کتاب را از سر می گیرم . باید کتاب را تا سر ماه تحویل بدهم . به انتشارات قول داده ام . با هر ورقی که می زنم ، صدای تکان خوردن زنم روی تخت را می شنوم . عادت همیشگی اش است . باید چند باری به چپ و راست بپیچد تا بالاخره خوابش ببرد.

.....
صدای ناله ی سوزناکی می آید . بیدار می شوم  . زنم مثل یک سایه دارد دور تخت می چرخد مثل اینکه من شعاع چرخش او باشم دستش را روی شکمش گذاشته و ناله می کند . همه جا تاریک است .تا سر پا می ایستم .  نزدیکم می شود ودستش را دور گردنم می اندازد ، مثل اینکه خودش را آماده ی زمین خوردن کرده باشد . باید موقع زایمانش شده باشد . لباس هایم را می پوشم . می گویم روی تخت بنشیند تا لباس هایش را تنش کنم . روی تخت می نشیند . لباس هایش را پیدا نمی کنم . گیج شده ام . چشم هایم تار می بینند . با دستش اشاره ای به آویز پشت در می کند . سریع مانتویش را تنش می کنم .
وارد بیمارستان که می شویم ، دو تا زن نزدیکمان می شوند . سلام و احوال پرسی گرمی می کنند . باید از همکار های زنم باشند . هرکدام از یک طرف زنم می گیرند . سمت اتاقی می برند . به من می گویند که بیرون اتاق منتظر بمانم . فضای بیمارستان خیلی ساکت و آرام است . این فضا به درد ترجمه کتاب هم می خورد .
صدای ناله و فریاد زنم ، سکوت بیمارستان را می شکند . یکی از ان دو تا زن می آید و در اتاق را می بندد . صدا ضعیف تر می شود . یعنی دارم پدر می شوم ..؟ قطعا همینطور است . احساس عجیبی دارم .
چند دقیقه ای می گذرد . صدای ناله زنم گاهی بلند تر و گاهی ضعیف تر می شود . یکی از ان دو تا زن می آید و در اتاق را باز می کند .  و می گوید : (( می تونین بیاین تو ....))
بلند و می شوم و سمت اتاق می روم ..نزدیک زن که می شوم ، می گوید (( بهتون تبریک میگم ..پدر شدین ..))
 
و به اتفاق وارد اتاق می شویم .
کنار مادرش دراز کشیده  و دارد تلاش می کند تا چشم هایش را باز کند . من که اینطور احساس می کنم .
نفس های زنم تند می شود . سقف اتاق را نگاه می کند . بی اختیار می خندم ..

....

حالا پویا یک ماهه است  و تنها مشکلی  که هست ، اینکه زنم راضی نمی شود به او شیر بدهد . از همان روز های اول ، با اینکه دکتر های مختلف بیمارستان ، شیر دامی را در این وضعیت چندان مفید برای نوزاد ندانستند ، باز هم زنم راضی نمی شود. چندباری هم سر این مسئله با هم بحث کرده ایم . تنها جوابی که دارد همین است .: (( نمی تونم بغلش کنم .. می ترسم .. ))
همه ی مسوولیت های نگهداری بچه ، با من است . تنها کاری که زنم می کند این است که گاهی فقط صدایش می کند . می گوید : (( می خوام صدام تو خاطرش بمونه ))
احساس می کنم که باید دوباره او را پیش روانپزشک ببرم ، تا شاید با آن سوال های عجیبش کمی به زنم کمک کند . تازگی ها هم که خیلی عصبی شده است . دیروز که از اتاقم بیرون امدم . کف اتاق پویا پر از تکه های عکس پسر بچه ای بود که به دیوار اتاقش چسبانده بودیم . پسر یک ماهه که نمی تواند عکس روی دیوار را بکند و پاره کند ..؟ باید فکری بکنم .
دلیلش را که می پرسم  ، می گوید : (( تا می خوام برم سمت اتاق ، زل می زنه به چشم هام . ازش می ترسم . از همه بچه ها ))
شیر پویا را که بهش می دهم . صدای چپ و راست شدن  روی تختخوابش را می شنوم . تازگی ها زود می خوابد.

.....

با صدای بلند بسته شدن در از خواب بیدار می شوم . زنم سر جایش نیست . پویا هم که نیست . دلهره عجیبی دارم . باد سردی توی خانه می وزد . حتما رفته است سمت دستشویی . این وقت شب که جای دیگری نمی تواند برود . در دستشویی باز است  و چراغش خاموش . وارد اتاق پویا می شوم . آنجا هم نیست . یعنی کجا می تواند رفته باشد . او که می ترسد پویا را بغلش بگیرد . چطور بچه را با خودش برده است . تمامی نقاط خانه را می گردم . به سمت در خروجی یا همان در کوچه می روم . بدنم می لرزد . چه اتفاقی دارد می افتد ..؟
می ترسم .. در کوچه را باز می کنم و خودم  را از خانه بیرون می کشم . همه جا تاریک است . کسی توی خیابان نیست . حتی از سگ های ولگردی که روبروی خانه مان و در فضای  خالی ان طرف خیابان جمع می شدند ، خبری نیست . باد سردی می وزد . دارم دیوانه می شوم . چند سیلی به خودم می زنم . چشم هایم را باز و بسته می کنم . بیدارم ...بیدار ِ بیدار . داد می زنم : (( آهای ..))
چیز پر رنگی در فضای خالی ان طرف خیابان  دارد تکان می خورد . خوب نمی توانم ببینمش . چشم هایم تار می بینند . چند قدمی جلوتر می روم . مثل اینکه یک زن است . باید زنم باشد . ولی انجا چکار می کند . ..؟دارد تکان می خورد ولی معلوم نیست که نزدیک تر می شود یا دورتر .
به طرفش می روم . او هم سمت من می اید . خودش است . دارد می خندد . فریاد می کشم : (( اینجا چیکار می کنی ..؟ پویا کو ؟ ))
دور دست ها را نشانم می دهد . جایی که جز تاریکی چیزی نیست .  به طرف جایی که با اشاره دستش نشانم داد ، می دوم . همه جا تاریک است و سیاه .
بر می گردم پیش زنم . فریاد می کشم :  (( پسرم کو ..؟ ))
حرفی نمی زند  و به فضای خالی روبروی خانه نگاه می کند . که باد خاک های روی زمین را بلند کرده  و دارد با خودش می برد .
اینها جواب سوال من نیستند . دوباره می پرسم : (( پسرم کجاست ..؟ ))
نگاهش به باد را دقیق تر می کند . این را از درشت شدن لحظه ای چشم هایش می فهمم .
نمی توانم بایستم و سکوتش را تماشا کنم . احساس می کنم کسی مرا از تاریکی روبرو صدا می زند . باید به آنجا بروم .
سعی می کنم اطرافم را به دقت نگاه کنم . نمی توانم . یعنی گرد و خاک معلق در هوا نمی گذارد که چشم هایم را کاملا باز کنم . دستم را دور چشمانم می کشم . احساس می کنم پلک هایم سنگین شده اند . بر می گردم طرف خانه . سعی می کنم زنم را ببینم . نقطه ی سیاهی که بنظر تکان نمی خورد ، باید زنم باشد . یک لحظه صدایی می شونم . صدایی شبیه به صدای گریه ی یک نوزاد . پشت سرم را نگاه می کنم  . تاریکی است و صدای بادی که  دارد  خاک ها را از روی زمین  بلند می کند . باید مسیر صدا را تشخیص بدهم . گوش هایم را تیز می کنم   و منتظر شنیدن همان صدا می شوم. پاهایم سست شده اند . چند قدم جلوتر می روم  و بعد بی اختیار به خانه بر می گردم .
زنم وسط اتاق خواب نشسته ، به تخت تکیه داده   و به دیوار مقابلش خیره شده است .
روی تخت دراز می کشم .بدنم دچار لرزش می شود .  یعنی همه نصفه شب ها هوا اینقدر سرد است .؟
سعی  می کنم بخوابم . یعنی دوست دارم بخوابم و صبح که بیدار شدم . همه چیز مرتب باشد . چشم هایم را که  می بندم . چهره ی معصوم پویا را می بینم که به من خیره شده است . احساس می کنم که می خواهد چیزی به من بگوید ، اما نمی تواند . بی اختیار چشم هایم را باز می کنم . دارم دیوانه می شوم . یعنی کجا می تواند باشد .. ؟
زنم هنوز نگاهش را از روی دیوار مقابلش بر نداشته است . دوباره سعی می کنم بخوابم . چشم هایم را می بندم . نمی توانم . نمی توانم .

....

تنها ، توی این خانه دل آدم می گیرد . بعضی وقت ها بغضم انقدر سنگین می شود که می  خواهم فریاد بکشم . دو هفته ای می شود که تنها هستم . یعنی تنهایی را انتخاب کرده ام .
چه کسی می تواند زندگی با زنی را تحمل کند که عروسک ها را به بهانه ی اینکه به او خیره می شوند ، می سوزاند ..؟ این فقط یکی از کار های دیوانه واری است که بعد از ان نصفه شب وحشتناک انجام داده است . شکاندن ظروف غذا کاری وحشتناک تر از این بود و اوج دیوانگی هایش زمانی بود که اتاق پویا را اتش زد . شعله های اتش تا در اتاق خواب کشیده شده بود .  و همه دیوار های خانه سیاه شدند . این خانه شبیه قبرستانی ساکت و تاریک شده . کمی که فکر کردم ، تنها زندگی کردن را به ان زندگی  نفرین شده ، ترجیح دادم . تنها ، در خانه ای که شبیه قبرستان شده است . با دیوار های سیاهش  و تاریکی خاصی که مرا یاد ان نصفه شب وحشتناک می اندازد . نصفه شبی که زنم پویا را از من گرفت .
حالا دو هفته ای است که در بیمارستان اعصاب و روان بستری اش کرده ام . خیال دارم تا همیشه انجا بماند . البته اگر مسوولین بیمارستان عذرش را نخواهند و قبول کنند که او همچنان در آنجا بماند .
سه روز پیش که تلفنی با پزشک بیمارستان صحبت می کردم . می گفت : با همه ی کسانی که نگاهش می کنند مشکل دارد  و سر و صدا راه می اندازد .
می گفت : هیچ بیماری قبول نمی کند که با او هم اتاقی بشود  و چند روزی است که تنهاست .
پزشکش می گفت : (( چند بار که برای بردن دارو هاش به اتاقش رفتم ، کف اتاق نشسته بود  و ارام ارام گریه می کرد ))
البته به گمان من ، او همه ی این نقش ها را بازی می کند تا اطرافیانش فکر کنند ، پشیمان شده است. اما از نظر من او همچنان دیوانه است . هر چند من هم وضعیت چندان خوبی ندارم  و گاهی  وقت ها از دل تاریکی های این قبرستان ، صدای گریه ی نوزادی را می شنوم  ، که احساس می کنم همین نزدیکی ها است و من باید کمکش کنم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 4:6 توسط نوشتار |

قرباني                                                                             

فاطمه قاسمي

سيلي محكمي به صورتش زد . زبانه هاي خشم از چشمانش مي باريد. همان سوال و جواب هميشگي «مگه قرار نبود سر ساعت 7 خونه باشي ها ، الآن كه 5/7 تا حالا كجا بودي»

«باشگاه بودم» «دروغ مي گي برو همونجايي كه بودي» «باشه»

پدر با غيظ در چشمانش خيره شد «كجا شازده مي دوني چقدر خرجت كردم، بي لياقت اگه به خاطر تو نبود مجبور نبودم اين همه كار كنم.»

حرفهايش مثل تيري زهرآلود در قلبش نشست. پدر با صورتي برافروخته كمربند چرمش را باز كرد و محكم شروع به زدنش كرد. پشت به ديوار ايستاد، بي هيچ اعتراضي ، به اتاقش رفت. در اتاق را محكم بست. از داخل در را قفل كرد. روي تخت دراز كشيد. پوست تنش مي سوخت. اشك در چشمانش حلقه بست. از زماني كه مادر مرده بود زندگي برايش پوچ و بي معنا بود . با وجود 26 سال سن پدر هميشه با يك ذره بين تمام اعمال و رفتارش را زير نظر داشت. به ساعت مچيش چشم دوخت 5/11 بود ساعتي كه پدر در خواب بود همه لباسهايش را در ساك گذاشت . پاورچين پاورچين در اتاق را باز كرد. آرام و بي صدا از خانه بيرون رفت. ياد حرف سيامك افتاد «هر وقت اومدي قدمت روي چشم آدرس رو كه داري» سيامك با ارث پدري يك شبه ثروتمند شده بود و براي ايجاد سرگرمي و نشاط هر كاري كه لازم بود انجام مي داد . يك گربه سياه از روي ديوار پريد و به سرعت از مقابلش فرار كرد. كنار در ايستاد. مردد و عصبي دستش را روي زنگ فشار داد . صداي سيامك را شنيد «كيه» «منم» «تويي بيا بالا به موقع اومدي» داخل شد به زحمت از پله هاي اپارتمان بالا رفت سيامك با خوشرويي به پيشوازش آمد «چي شده بازم كتك خوردي ببين پاك آش و لاشت كرده بابا ولش كن حيف تو نيست كه با او زندگي مي كني» روي كاناپه دراز كشيد و با خوابي عميق فرو رفت با صداي سيامك از خواب بيدار شد «بسه ديگه چقدر مي خوابي بلند شو ساعت 3 بعدازظهر غذا روي ميز تا سرد نشده بخور »

خسته و بي رمق بلند شد . دوش گرفت پيراهن چهارخانه زيبايي پوشيد. موهايش را مرتب كرد و ژل زد. از روي كانالهاي متعدد خارجي يك فيلم رزمي انتخاب كرد . لحظاتي بعد سيامك با يك جعبه شيريني امد «بالاخره بلند شدي مي دونستم بيدي نيستي كه با اين بادا بلرزي همون روزي كه تو باشگاه ديدمت فهميدم وقتي تو مبارزه اون پسره رو مچاله كردي خيلي خوشم اومد پيش دوستام خيلي ازت تعريف كردم دوست دارند تورو ببينند به همين خاطر امشب يه پارتي داريم با هم آشنا مي شيد حسابي خوش مي گذره».

شب دوستان سيامك آمدند. از صداي بلند نوار تكنو شيشه هاي اتاق مي لرزيد. يكي از پسرها كه يك پيراهن قرمز رنگ با حروف انگليسي به تن كرده بود قرصهايي را كه حروف s-l رويشان نقش بسته بود روي ميز گذاشت. سيامك گفت«خوب هر كس مي خاد شارژ بشه و همه غم و غصه هاشو فروموش كنه از اين قرصها بردار از نوع مرغوبشه بفرمائيد»

همه خيره به او نگاه مي كردند. سيامك با خنده گفت« ببخشيد راستي يادم رفت معرفي كنم، اميد» هر كدام يك قرص برداشتند اميد احساس مي كرد پرده گوشش از صداي بلند تكنو مي لرزد. سيامك به مسخره گفت«بچه ها دوست ما تارك دنياست دنبال اين جور چيزها نيست» يكي از انها تعادل روانيش به هم خورده بود با خنده گفت «نكنه مي ترسي قنداق نمي خاي اين اون كسي كه مي گفتي هيچ كس حريفش نيست» اين دستش را كشيد و او را روي مبل نشاند و گفت« اگه نمي ترسي يكي وردار ضرر نداره، اگه بد بود ديگه استفاده نكن» از شدت عصبانيت صورتش سرخ شده بود. اميد دست لرزانش را دراز كرد و 2 قرص برداشت و هم زمان هر دو قرص را بلعيدو همه برايش دست زدند . اميد احساس مي كرد در حال پرواز است و دستانش را باز كرد و مقابل پنجره ايستاد. مثل يك پرنده سبك بال شده بود . آرام آرام از زمين فاصله مي گرفت. اطرافش در نورهايي رنگي و زيبا فرو رفته بود . بقيه پسرها بي اختيار با اهنگ تكنو تند و بي پروا مي رقصيدند. سيامك همه بطريهاي نوشابه روي ميز را شكسته بود و با صداي بلند مي خنديد و حرف مي زد. اميد مقابل پنجره بسته ايستاد احساس شادي و نشاط بي حدي مي كرد به پائين چشم دوخت. توي حياط مادر ايستاده بود و به رويش لبخند مي زد بي اختيار با مشت شيشه پنجره را خرد كرد. همه متوجه او شدند . سيامك داد زد «چيكار مي كني» قبل از اين كه به او برسد خودش را از پنجره به بيرون پرت كرد و با سر محكم به زمين خورد همه وحشت زده به حياط دويدند . اما اميد براي هميشه پر كشيده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:37 توسط نوشتار |

«‌گوش كن! يك ريتم تازه ي ديگر!...»

علي شاعلي

 

كتاب شعرم را گذاشته اي روي پاهايت. آهنگ هم دارد پخش مي شود، معلوم نيست از كجا! فقط يك ملايمت سرد از سر و رويش مي بارد. انگار دارد مي گويد بايد سردت شود. تو انگار يادت رفته قرار است بلند بلند بخواني. لبخندت را له مي كني زير دندانهايت و بلند بلند مي خواني. با يك لحن كه انگار خودت شاعري. گاهي نگاهم مي اندازي. اما خيلي بي تفاوت، و خيلي سرد. خرد مي شوم. آهنگ ملايم هنوز دارد پخش مي شود. يك ريتم ملايم. پنجره باز و بسته مي شود و صدا مي كند. يك اضطراب در من شكل مي گيرد. به تو خيره مي شوم. كمي نيم خيز شده ام. حالم از تو به هم مي خورد. از كتابم هم بدم مي آيد. مي خواهم اينجا نباشي. مي خواهم ديگر نگاه آهني ات را روي صفحه هاي سفيد كتابم نيندازي. مي خواهم بروي گورت را گم كني. آهنگت را هم با خودت ببري... اما... تو بي تفاوت نشسته اي و بلند بلند مي خواني و گاهي به من نگاه مي كني. پايم را روي زمين، خيلي آهسته مي كوبم. ريتم ملايم لحظه اي تند شده بود. اما آهنگ تغييري نكرده بود. يك ريتم دروني مرا از اتاق مي كند. يادم مي افتد كه توي اتاق تو نشسته ام. خودم را كمي جمع مي كنم روي صندلي. ديگر نمي خواني. پشت جلد را نگاه مي كني. صدايي نمي آيد. سردم شده است. به صورتت خيره شده ام. ديگر از تو بدم نمي آيد. انگار تو رفته اي و كس ديگري سر جايت نشسته. با همان لباس. با همان قيافه.

روي يك جمله انگشت گذاشته أي و به سمت من نيم خيز شده أي. پرسيده أي: «يعني چه اين جمله؟!» نگاه مي كنم. سر تكان مي دهم: «نمي دانم» پوزخندي مي زني و كتاب را مي بندي. طوري كه انگار پرونده أي قطور را به هم كوبيده باشي. بعد بلند بلند مي خندي. من خرد شده أم روي صندلي. يك آهنگ شنيده مي شود. با يك ريتم تند. يك ضرباهنگ بم قوي.

دارم خفه مي شوم. كاش اينجا پنجره داشت. مي پريدم و از پنجره سرم را مي كردم بيرون و هوا را مي بلعيدم و هواي خنك ته ريه ام را غلغلك مي داد...

 

أي كاش خيابان كمي پهن تر بود. آن وقت آدمهاي ساختمانهاي روبرو دست از سر هم برمي داشتند. يك صداي ملايم مي شنوم. يك ريتم ديگر. يك نغمه تازه كه مي گويد: «هميشه اين طور بوده! هميشه اين طور بوده!» اما نمي دانم منظورش چيست؟ شايد ساختمانها را مي گويد. شايد هم كتابهاي شعرم را. آنها را نگاه مي كنم. مثل كودكي آنها را توي بغل گرفته ام. دوستشان دارم. حتي بيشتر از تو. بيشتر از خودم. خودم را توي آنها مي بينم كه در جسم كودكي ام كنار ديواري بق كرده ام. گاهي مي خواهم كتابهايم را از توي ويترين مغازه ها بدزدم. مي خواهم اسم خودم را از روي جلدشان پاك كنم و مي خواهم عكسم را از صفحه اول آنها پاره كنم. گاهي لجم مي گيرد كه كودكي ام اين طور بين مغازه ها اين قدر تنها رها شده است. گاهي حالم از خودم به هم مي خورد.

«هميشه اين طور بوده». هميشه كسي روي جمله أي دست مي گذارد و مي پرسد: «يعني چه؟!» و مي خندد. و كودكي ام سرش را مي گذارد روي پاهايش و كنار آن ديوار تاريك مدام غصه مي خورد. حالا توي اين خيابان تاريك و تنگ سايه أي را مي بينم كه كنار هر ديوار كز كرده است. أي كاش خيابانها كمي پهن تر بود تا مردم دست از سر هم بردارند. «اما هميشه اين طور بوده. هميشه!»

 

انگشت پايم از سوراخ پتو بيرون زده. انگار بازي اش گرفته. زور مي زنم بيرون بياورم. مي گويم بگذار خوش باشد. مي چرخم به راست تا از پنجره آپارتمان روبرويي را ببينم. توي يك تراس، مردي لخت نشسته است. با صندلي اش بازي مي كند. اتاق سرد بدطوري بي حسم كرده. كتابهايم كنار صورتم روي ميز است. كتابهايي كه همه جا با من بوده اند. دوباره صدايي مي آيد. يك آهنگ آبي رنگ. يك آهنگ كه بوي عجيبي دارد. بويي كه انگار توي كودكي مي شنيده ام. بويي كه از آغوش پدر و از صورت مادر حس كرده ام. انگار كتابها بوي آنها را مي دهند. كتابهايي كه توي هر كدام كودكي ام هزار بار نشسته. و كز كرده است. و انگار همه زل زده اند توي چشمهايم. اضطراب دارند. همه انگشت مي گذارند روي جمله و مي گويند: «يعني چه؟!» و بعد مي خندند. نيم خيز شده ام. كتابها را برمي دارم و روي پاهاي بي حسم فشار مي دهم. دندان به هم مي سايم. آهنگ عجيب هنوز مي آيد. صداي بچگي هايم از لاي كتابها مي آيد. يك صداي مكرر. صداي مكرر. صداي بازيهايم. صداي گريه هايم. صداهايي كه فراموش كرده بودم. صداي شلوغي بچه ها. اضطراب دارم. سردم است. بلند مي شوم و پنجره را باز مي كنم. باد سرد مي وزد توي اتاق. كتابها ورق مي خورند. مي ايستم جلوي باد. يخ مي زنم. نفسم پس مي رود. كتابها را برمي دارم و برگهايش را پاره مي كنم توي باد. چيزي نمي فهمم. فقط پاره مي كنم. دسته هاي كاغذ مچاله شده پرت مي شوند توي خيابان. صداهاي كودكي ام مي آيد كه دارد از آن ارتفاع پرت مي شود. آهنگ هنوز مي آيد. با يك ريتم تند. كودكها جيغ مي كشند. و نور چراغها از روي كاغذها رد مي شود. نفسم بي اختيار است. دستهاي سردم را فشار داده ام به لبه پنجره، به گلدانهاي خشك. ديگر خبري نيست. از هيچ كودكي. خنكم شده است. روبرو را نگاه مي كنم. آن مرد مست برايم دست تكان مي دهد. من مي خندم و كاغذهاي كف خيابان را نشانش مي دهم. دست تكان مي دهد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:36 توسط نوشتار |

منطقه ممنوعه ، خط قرمز

 

آیت دولتشاه

-اینا مردن ؟

زل زده به عکس که هنوز چکه های خیسی ازش می چکد. چیزی انگار توی عکس ها دیده . می گم (( آره ، مگه  می شناسیشون!؟))

 (( نه هیچکدامشون رو)). بعد می گوید:  (( این عکسها رو کجا گرفتی ؟ مال کی آن ؟)). می گم (( سه روز پیش ، دوشنبه سر ظهر بود ، رفته بودم واسه چندتا پوستر عکس بگیرم ، اومدن سراغم، مسیر سخت بود ، یه دو ساعتی تو راه بودیم ، وقتی رسیدیم هنوز اون سه تا بالا بودن، چند تا بومی هم بود ، خیلی روز تلخی بود ...)). خیره شده به عکسها ، خشکها را از طناب می کشد پائین و توی نور کم محوتما شایشان می شود.

(( یه چیز عجیب اینجا ست، نمی دونم چی ؟! اما ذهنم رو مشغول کرده )) بعد می گوید (( این یکی انگار داره چیزی می گه )). می گم ((-او- اونجا می گفتن انگار آخرین بار گفته او- همش حرفه، آدم وقت بخواد بمیره اونم تو این وضع ، قیافش دفرمه می شه)) می گوید  (( باید فکر کنم ، یه چیز غریب هست که             نمی فهمم ؟!! )). عکس ها را جمع می کند و پنجره را باز می کند. نور عصری یکباره تو می آید و چشمهایمان را یکباره می گزد. (( از اول تعریف کن، شاید چیزی دستگیرم شد؟!!)). می گم ((صبح پیداشون کرده بودند، کنار خاکستر آتیش . یکیشون تو آتیش افتاده بود و تا گردن سوخته بود ، اون یکی هم پشت داده بود به درخت، سومی هم دور تر ازبقیه، انگار لول خورده باشه؟!  همون که دهنش انگار گفته- او- . انگار منگل بوده، از قیافش می گن ؟!)). زل زده به من ، از پنجره خودش را بالا می کشد و لبه پنجره  پاهایش را دراز می کند. عکسها را روی پاهایش پخش کرده. می دانم باید آنقدر حرف بزنم که چیزی دستگیرش شود . می گوید (( یه حس عجیب دارم. یه چیزی تو این عکساهست ؟ این سه تا ، تو این وضع؟!)).

(( گفتند مار گزیدتشون، گرم صحبت بودن ، یا شاید هم مست بودن، نفهمیدن چی به چیه ، افعی گزیدتشون و مردن)). می گم ((یکیشون از درد به تقلا افتاده، سرش گیج رفته و افتاده تو آتیش- نصف صورتش سوخته بود و چشمهاش ترکیده بود)). نیم خیز می شود، چشمهاش گشاد شده و نفس نفس می زند. می گوید (( حتماً چشمهاش هم سبز بوده؟! )). می گم ((توی عکس ها که چیزی معلوم نیست؟! از کجا فهمیدی ؟)). بهت توی صورتش نشسته.  (( چیزی تو سرم می گه چشمهاش سبز بوده، مربوط به همون حسه )). می گم ((ترکیده بود چشمهاش ، اما اون دو تایی دیگه سالم سالم بودند ، اون منگله و اون که تکیه داده به درخت . اون که منگل بوده انگار اصلاً نفهمیده چی به چیه تا وقتی مرده . اما اون یکی که تکیه داده انگار درد زیاد کشیده ، اما تکون نخورده ، فقط پاهاش رو زمین رعشه گرفتن ؟!)). خیره شده به عکس جنازه ها بالای چشمه ها. می گوید (( سیگار داری؟)). دارم، یک سیگار می گیراند و باز خم  می شود روی عکس ها . پیشانیش را عقب داده و چشمهایش را تنگ کرده روبه یک از عکسها. می گم (( دوشنبه بود، جائی که هیچ کس کمپ نمی زنه، اهالی می گن خط قرمز ، بالاتر از دکل مخابرات توی جنگل های بلوط کسی صداشون رو نشنیده ، نمی دونم چرا رفتن اون طرفا. اهالی می گن سایتای موشکی ارتش انجاست. ارتش منع کرده رفتن اونجارو)) نگاهم به دستگاه چاپ بوده، نگاهش به من بوده . سرم را بر می گردانم. می گوید(( شاید خودکشی کردن ؟ گفتی جای هیچ ضربه ای نبوده )). (( ضربه نه ؟! خودکشی هم بعیده)) از پاکت توی کشو عکسی را که عکس یکی از امدادگرهاست را نشانش می دهم ، می گم (( همین این ،بالا سر جنازه ها ایستاده بود و می گفت (( اینا نفرین شدن)) ، از ماه گرفتگی زیر گلوشون می گفت ، زیر گلوی همه بود ، احتمالا ًاثر ذهره یا تقلای دم مردن. به عکسی که پائین، کنار چشمه ها گرفتم اشاره می کند . ملافه از روی پای یکیشان کنار رفته ، باد کنار زده . ساکت شده، به عکس ها نگاه نمی کند. دستش  را روی پیشانیش گذاشته. لحظه ای همه چیز ساکت شده. بعد یکباره می گوید (( نمی دونم چرا این قضیه این قدربرام مهم شده، اما هر چی می دونی بگو، هرچی شنیدی ؟!)). می گم ((شب قلبش اونجا پیداشون شده دم دمای غروب ، جائی ارتش خط قرمز کشیده ، دقیقاً اونورش می خوره به پادگان ، آتیش که روشن کردن اون حوالی دیدن. فردا اهالی که قوش ها را تو آسمون می بینن، به صرافت افتادن که اتفاقی اون بالا افتاده، رفتن سمت جائی که قوش ها چرخ ورداشتن که پیداشون کردن. از قرار معلوم افعی زدتشون، اونجا افعی زیاده. اول یه افعی به گردن اون می زنه ، دستش رو از گردنش گرفته و چرخیده دور آتیش ، حتماً از فشار زهر هم کور شده که افتاده از رد پاهاش فهمیدن )). می گوید ((هنوز هم می تونم سبزی چشمهاش رو حس کنم ،توی این عکسا ، هیچ دلیلی هم ندارم ؟!! )). عکسها را روی هم ورق می زند، وسیگار پک می زند . دستگاه به خرخر افتاده خاموشش می کنم، یکباره انگار توی خلع پرت می شویم )). می گوید (( معلوم نشد کی بودن ؟!)). می گم (( هیچ هویتی نداشتن ، همون طوری که بی صدا مردن، بی نشون هم موندن ، وقتی رسیدم اهالی اونو از آتیش بیرون کشیده بودند، هر سه موهاشون تراشیده بود و پوتین و شپش گیر تنشون بود. انگار فرار کرده بودند از پادگان انور قله، از زیر سیم خار دار زدن بیرون . به هر حال بی خود اسمشو خط قرمز نذاشتن ، می گن مربوط به سایتای موشکی اه، بودند کسائی که بالا رفتن و پائین دیگه نه)). حرفهام را باور نکرده ، این را از بالا رفتگی ابروهاش می فهمم.  می گم (( شاید هم نفوذی بودن ، اگر اینطور باشه، معمولاً سیانور همراهشونه، شاید احساس خطر کردن و انداختن بالا؟!!. اما یه چیز جور در نمی آد، اگه نفوذی باشن نباید اونطور آتیش روشن     می کردن ؟!!)). سر تکان می دهد انگار حرفهام را قبلاًحدس زده باشد. می گوید ((مسخرم نکن ،ما ده ساله با هم رفیقیم می دونی ا لکی حرف نمی زنم یه چیزی هست ؟!! انگار قبلاً هم یه همچین چیزی دیدم ، یه جای دیگه ، یه موقعیت دیگه ، اون قضیه ماه گرفتگی ...)) از توی پاکت حلقه فیلمی که اشتباهی چاپ کرده ام چند تا عکس نشانش می دهم ، عکسهائی که فقط برای خودم گرفتم. وقتی جنازه ها را جمعیت روی دوش از کوه پائین کشیده بودند . جمعیت جنازه ها را روی صخره بالای چشمه های معدنی ردیف کرده بودند، آمبولانسها از شیب دره بالا آمده بودند امدادگرها برانکاردهای را برده بودند سمت گشودگی آمبولانسها . می گم ( این حلقه رو اشتباهی چاپ کردم، براخودم گرفتم اینائی که امروز چاپ شده رو اونا ازم خواستن بگیرم. من قبل مأمورا رسیدم، عکاس همراهشون نبود عکسها را تند قاپ می زند و هول ورقشان می زند بعد آرام ورقشان می زدند روی یکی از عکسها مکث می کند. می گوید(( شاید قضیه دیگه ای باشد ، مثلاً یه چیز ماورائی ، یا یه قضیه حساب شخصی )). می گم (( امروز صبح از کلانتری تماس گرفتن، فردا می آن برا عکسا، اونا هم حدس می زنن از پادگان فرار کردن، اونجا تنها جائیه که می شه بدون دیده شدن رفت او بالا، هیچکی اونارو ندیده که رفتن اونجا ؟!! )) می گم(( درست رفتن رو چک افعی ها اردو زدن، بوی دود عصبیشون کرده و بهشون حمله کردن )). از پنجره پائین می آید، عکسها را می کوبد روی میز ، می لرزد ، می گوید (( احساسم بهم می گه اینها همش دروغه اون سه نفر انگار داشتن چیزی رومی دیدن لحظه های آخر همشون این سمتو نگاه می کنن، این یکی انگار خواسته ثابت کنه از مرگ نمی ترسه، نخواسته بگه داره درد می کشد واسه همین اینقدر پاهاش رو زمین شیار انداخته ... )). نگاهش را از عکسها می گیرد و بهم نگاه می کند. می گوید    (( اونجا نبودم، اما انگار بودم. حضور یه چیز شیطانی رو اونجا تو این عکسا حس می کنم. تو این عکسا انگار شیطان قایم شده جائی که ما نمی بینمش. کسی چه می دونه شاید اون لحظه جلو دوربین تو هم بوده، جنازه ها دیدنش اما تو نه ؟!! )) . بی دلیل انگار کرخت شدم ، ترس برم داشته، آسمان پنجره تاریک شده به سمت در راه می افتد. می گم (( لابراتور رو تعطیل کنم با هم می ریم...)). ساکت تا دم در می رود، بعد بر می گردد و آرام می گوید (( یک سری از همشون  می خوام ،من دنبال یه چیز گم  شده ام تو این عکسام. بعد عکس را که در دست دارد ول می دهد روی عکسها و بی صدا بیرون می رود. آخرین عکس ، عکس لحظه ای است که یونیفورم پوشها از قله پائین آمده بودند و توی شیب دره گم می شدند. توی تاریک روشن. سایه مردی که با دست اشاره می کند ، روی صخره افتاده، سایه با دست چیز نا معلومی را نشان می دهد. فردا باید عکسها را تحویل بدهم، چیزی می ترساندم.

آیت دولتشاه

23-29/5/85

 خرم آباد

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:35 توسط نوشتار |

حد

احمد بیرانوند

 

با دست بسته خواباندنش توی شخم. مقاومتی نکرد. کربلایی فقط نگاهش کرد. تِپ تِپ تِپ تیرها را می کوباندند وسط زمین که تازه زیرورو شده بود. بذرها له می شدند زیر چکمه. احتمالا پدرش بعد مراسم پیت بنزین می ریخت به زمین و آتش می زد. حکما به جای گندم اگر طلا پس می داد خوردن نداشت. سینه اش به خاک چسبیده بود. سر که بالا کرد چشمهای کربلایی کنار آفتاب چشمهایش را زد. سر برگرداند که نفس توی نفس خاک بدهد. نمناک بود. ولی بعد گرم می شد. در را که بست گلی دست و پایش را گم کرد. ضربان قلبش می پرید توی حرف زدن بریده بریده اش. خودش را انداخت توی تِپ تِپِ قالی که یعنی همه چیز عادیست. احساس می کرد کرکیت1 داغ شده. خواست به بهانه گرما پنجره را باز کند که دست مرد ، نشاندش روی نیمکت. دست دیگر افتاد روی گرهِ زیر گلو. باز کرد تا خنک شود. نشد . عرق به انحنای چانه اش دوید.

   روی سینه اش جابجا شد. سر برگرداند توی آسمان. خورشید بود با خاله اش کنار کربلایی که ذکر می گفت. خاله اش بغض کرد. بعد تف انداخت روی نگاهش. خواست با خاک پاک کند. صورتش را مالید به زمین. گل شد. خاله نفرینش می کرد. صدایش توی هوا پخش می شد. شبیه صدای گلی بود عاشق همین صدا شده بود که هر عصر میان تِپ تِپ تِپِ دار قالی جان می گرفت. گلی از مادر همین صدای ساحرانه را به ارث برده بود صدایی که کربلایی را دلداده خاله کرده بود. برای یک لحظه بوی تن گلی را حس کرد. برادرش بود که از کوبیدن تیره ها فارغ شده بود. وقتی که آقا سید گفته بود باید کسی برای کوبیدن تیره ها و... داوطلب شود. برادر گلی شب خودش را به سید رسانده بود تا پی غریبه نرود.

   خم شد که دستهایش را از هم باز کند. دو دست داغش چنان کرکیت را چسبیده بود که یک لحظه پشیمان شد. گلی سر برگرداند با صورت سرخش، که روسری اش عقب رفت. بینی اش افتاده بود روبروی دهانش. موهاش زیر عرق ِ نابه گاه و نفس هایی که بر سرش می بارید جا خوش کرده بود. نمی دانست چه باید بکند فقط می دانست زود باید تمام شود تا کسی از سر زمین برنگشته.اتاق گرم شد تِپ تِپ...تِپ..تِّ..پِّ..پِّ..پِ. هر دو دستش را به تیرک ها بست. اهالی کم کم جمع شدند. پدرش نبود مادرش هم. احتمالا گوشه ای کز کرده بودند  یا داشتند اسباب را جمع می کردند که  از این آبادی بروند. کربلایی جمعیت را که دید دست خاله را گرفت که دور شوند. با ان ریش های دانه دانه سفید و سیاه که صورتش را تا زیر چشم پوشانده بود باز هم نتوانست سرخی چهره اش را پنهان کند. بایستد که چه؟پسرش که می ماند کمک دست آقا سید کافی بود. تِپخ.. تِپخ.. تِپخ زمین شخم زده زیر پای مردم له می شد. تِپ تِپ تِپ قالی

می تکاند گلی کمک خاله که جیغ صغرا از سر پرچین آمد توی گرد و غبار قالی. جیغ تبدیل شد به شیون. مرادعلی مریض حال بود و جوابش کرده بودند . یکسال می شد که جیغ و شیون زنش صغری را توی گلویش معطل کرده بود. مردم رسیدند .سرش را بالا نبرد و زیر چشمی گیوه ها و چکمه ها را شمرد. دمپایی پاره صغری را شناخت. بعد شوهرش حتی دمپایی هم عوض نکرده بود.پدرش گفته بود تا سر سال مراد علی نرفته گلی باید خانه پدرش بماند. یعنی یکسال. یعنی بیشتر از نه ماه. هر چه خدا و بنده را شفا آورد که بی سور و ساط می آوردش، قبول نکرد. قبول نکردند. گاوشان پا به ماه بود. کربلایی گفت صغری را خبر کنند که قابله است. خدا را هم خوش می اید پولی به این بهانه دستش را بگیرد. گلی آب را گرم کرد خاله پاها را باز نگه داشت. گلی فکر کرد که چطور این گاو هم پشت دار قالی نشسته و بعد  نشان کرده اش از درآمده و...وقتی که پدر و مادرش از سر زمین... گاوشان زائید

حالش بهم خورد کمی بالا آورد. آقا سید فهمید که افتاب زده شده. کمی اب داد به برادر گلی که پاشاند روی صورتش . از همان آبی که ترکه را تویش خوابانده بود. ترکه را داد دست برادر گلی. نمی دانست باید قرآن زیر بغلش باشد یا نه. دوباره حالش بهم خورد. خاله شک کرده بود. صغری جرئت نکرد چیزی بگوید. اما شکم نفهمید که تا بعد از سر سال نباید بالا بیاید. آمد. گریه گلی آمد توی هوا، از خانه صغری گذشت رسید توی شخم ها که باران ندیده بودند. کمربند آمد پائین. آقا سید رسید و جدش را هول داد توی کمربندها. کربلایی سرش را می کوبید توی دیوار. گلی شکمش را برداشت. و برد توی مطبخ. توی آبادی پیچید. برادرش دست تفنگش را گرفت که ناموس بوی باروت بگیرد . کدخدا سر رسید.آقا سید با دیدنش نفس راحتی کشید که شروع کند. حکم خدا را به حکومت نکشانده بودند کدخدا تشخیص داده بود که حالا که تا سر سال مانده و وصلت از شرع گذشته بهتر است حکم خدا به مصلحت آقا سید جاری شود و توی زمین خودشان تازیانه اش بزنند. کربلایی هم با همان کمربند که بوی جان جنین ناقص می داد اعتراض نکرده بود. زدند.  باز اعتراضی نکرد.  برادر گلی با قوت می زد چهارمی که نشست آخ ریزی بلند شد. دل خوش بود که سر سال که تمام شود صدا ها که بخوابد گلی را می تواند بیاورد و بعد دوباره بنشاند پشت دار   قالی ... اگر پدرش می گذاشت. که چاره ای نداشت جز این. آقا سید خواند پنجاه و... . سی چهل تا،تا گلی نمانده بود.زبان بست . صدای ترکه قطع شد. مردم نگاه هایشان را از شانه هاش برداشتند. سر بلند کرد سمت آبادی. دود بود که از خانه کربلایی دوان دوان می آمد . دویدند سمت آبادی. برادرش ترکه انداخت. دستهایش روی تیره ماند. یاد گرمای تن گلی پشت دار قالی افتاد. بوی تن سوزان گلی را در هوای آبادی حس کرد.

............................................

1.وسیله ای که با ضربات آن تار و پود های دار قالی را جا می اندازند.

 تلفن تماس : 09166634824  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:34 توسط نوشتار |

نفرين ابدي

مهران منوچهرآبادي

]كاش دوباره كوچه مي خميد ، در باز ، و نيم نگاهت را باز مي دوختي به نگاهم . تكيده مي شدم ميان لرزش لبهايت و زندگي را باز مجسم مي كردم ميان طراوت ملموس دست هايي كه با شوقي مرا لاي نفسهايت مي پيچاند .... ]

باران ، نرم مي زند و و خيس تر از پيش ، آنقدر كه فكر مي كنم خدا هم خيس مي شود زير اين تيرگي چتر شده بر آسمان .

نفسهايم كه هاله مي شوند ، مي جهند لاي قطره هاي گسيخته از پيكره تيره اي كه دارد بي مهابا حيطه مي كند فضاي نمناك اطرافم را . گورستان سنگينه هايش را گاه به آب مي دهد كه جاري ، ميلغزد لاي آخرين مويه هاي پيرزني كوچك و گوژپشت كه شيونش با اين آخرين بيلي كه زدم ، برايم تكراري مي شود ديگر . دو دستي كه
مي زند توي گلها ، لاجرم آسمان مي غرد و من چاله را عميق تر مي پندارم براي خودم ، صد پا يا شايد هزار ...

تيرگي محسوسي دويده است توي فضاي محسور از قطره ها و من هي خودم را نهيب مي زنم كه تاولهاي دستم بازم ندارند از ادامه .

تابوتي چوبي ، كشيده شده است روي منتهي عليه شيار به جاي مانده از پلكهايم و سفيدي خاصي از ميانش به چشم
مي خورد . سرم را كه بالا مي كنم در ميان قطره هايي كه توي صورتم مي نشيند ، مردي آن كمي دورتر دارد كلنگ به دست ، زمين را مي خراشد ، براي چاله اي جديد و حتماً جسدي كه مي بايد در انتظار باشد .

□□□

صورتت مي سوخت از تب . طاقتت طاق شده بود. دويدي توي اتاق . چشمهايت دريده ، سرخ ، به
نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود انگار. گسيخته بودي . در را كه كوبيدي به هم صدايش انگار كه موج انداخته باشد توي اعصابت ، دو دستي شقيقه هايت را فشردي و ولو شدي كف اتاق . از جا پريدم و دويدم به طرفت . ته گلويم
مي سوخت و همچنين چشمهايم . سرت را كه گرفتم بين دستهايم اندكي آرام شدي . جمع و جورت كردم و كشاندمت توي بغلم . صورتت داغ داغ بود . چشمهايت خيره مانده بودند . آرام رهايشان كردي و بستيشان . در حالي كه بين اشكهاي توي چشمم تار  مي ديدمت ، بغضم لاي آخرين نفست تركيد .

□□□

پيرزن مويه مي كند . سيگارم روشن مي شود و يك پك بزرگ مي زند به من . دود مي شوم توي تنهايي خودم تا
تاولها ، فراموشي كپه هاي خاك را لعنت كنند ... دود كه ازم سر مي كشد به آسمان ، نشسته ام روي سنگي كمي بالاتر از پيرزن و نگاهش ميكنم كه لچك به سر ، مويه هايش را ديگر دارد به كپه ي گلالود جلويش تحميل
مي كند و شايد به جسدي كه تازه بايد خوراك لاشخورهاي زير زميني گورستان شده باشد . سخت مي شود صورتش را ديد . زانوهايم را جمع مي كنم و ميفشارم توي بدن خيسم . سرد است .دودي كه از نم نم سيگار تلخ مي جهد توي ششهايم اندكي گرمم مي كند و تلخي محسوسي را مي پيچاند توي كامم . مزه مزه اش كه مي كنم ناخواسته عقم مي گيرد و چندشم مي شود . دست هايم را كه بالا مي آورم و مي گيرم جلوي صورتم باران مي لغزد روي تاولهايم و مي سوزاندشان .

ديوانه شده . اولش هم فهميده بودم . از آن زماني كه شروع كرد به كندن چاله و حالا كه تندتند سيگار دود مي كند و مرا چپ چپ مي پايد . خدا لعنت كند به شيطان . نكند يهويي بزند به سرش و بيايد سراغ من . بي پدر و مادر
هي دائم زير چشمي نگاهم مي كند . آخر يكي نيست بهش بگويد لامصب چكار داري به من عزيز مرده كه اينجوري نگاهم مي كني . هوا سرد تر شده . گمان نكنم كسي پيدايش شود . زحمت من هم همش رفته بر باد . اينجوري كه آسمان مي زند بي حتم قصه ها دارد براي فردا پس فردا و من پيرزن كجا دارم تاب و توان اين همه سرما ديدن و تخت نشستن روي اين زمين نمور . اَه ... لعنتي از همان روز اول هم مي دانستم اين زنيكه براي حاجي زن بشو نيست كه نيست . بي صفت بعد از تشيع كه رفت و گورش را گم كرد ديگر نيامده اين طرفي ها . نكند خانوم فكر كرده همه زندگي مال اوست . نمي آيد ببيند كي حاجي را بيشتر دوست داشته كه اينجوري خودش را جر مي دهد روي گورش . حاجي ، هر چند زياد هم بد نبودي ولي خدا لعنتت كند كه بالاسرم رفتي هَوو آوردي . اصلاً كي گفته خوب بودي . از وقتي فهميدي بچه ام نمي شود رفتي اين پتياره را آوردي و كردي خانوم بالاسر و ما شديم جول روي خر . اصلاً مي دوني چيه حاجي ؟! خيلي بد بودي خدا رحمتت نكنه . اصلاً لعنت لعنت . آي خدا . هر كي خوبه با خودت مي بري . حاجي ... حاجي ...

سيگار ديگر دارد آخرين پك هايش را به من مي زند و اين همراه شده است با به زبان در آمدن پيرزن كه دائم حاجي حاجي مي كند . به نظرم ديگر مي دانم كيست كه زير اين حجم خاك گلالود آرام لم داده و مويه هاي
پيرزن لچك به سر را گوش مي دهد . دستي علم مي كنم و روي پاهايم عمود مي شوم . چاله مرا نگاه مي كند
و پيرزن هم . يك لحظه سكوتي مي پيچد توي فضا . قطره هاي باران نرم مي نشيند روي زمين گلالود . جز صداي باران حالا خش خش قدمهاي فرو رفته در گل نرم گورستان توي فضا مي پيچد . تابوتي چوبي با رگه هاي قهوه اي نم خورده اي روي دست چند نفر آدم سياهپوش دارد خودش را مي كشد به وسعت نچندان بزرگ ديدم كه از تپه مجاور شروع مي شود و به عمق چاله ختم . تابوت كه در خط نمور و تيره افق پيدايش مي شود ، مردي از پشتش خود مي نماياند ، كفن پوشده و سخت پريشان . توي صورت جوانش جز قطره هاي باران ، اشك بد جوري در هم ريخته است و سرخ كرده نگاهش را كه دائم از روي قدمهايش مي سُرد روي لبه بالايي تابوت كه گوشه پارچه اي سفيد ازش زده بيرون . دائم هق هق مي كند و راه مي آيد . پيرزن انگار كه نگاهش را با من يكي كرده باشد زير چشمي جوان را مي پايد و تابوت كهنه ايستاده بر دستان تيره پوشان را .

چقدر سفيدو چقدر تار . با اينكه توي تن فرتوتم نايي نمانده است ولي دل نمي كنم از حس آخرين گرماي دستانت كه حالا دارد توي يك چهارچوب نم كشيده از باران ، روي دستان اين چند نفر مي رود كه رفته باشد به دورترين نقطه دور از من ، به جايي شايد اندكي توي خاك و البته دور كه به حتم لحظه هاي با تو بودن را به خاطره ها خواهد سپرد . قدمهايم را تند تر مي كنم كه باز نمانم . تو كه با آن تابوت قهوه اي نمورت از ديد تپه مي گذري ، كسي را مي بينم فرو رفته در زمين كه دارد آخرين كلنگ هايش را مي زند به چهارگوشه تو را نديدن من . باران دائم
مي زند به تو و خسيت مي كند و اين همراه است با سوختن وجودم و ياد آن گرماي دستهايي كه حالا سپرده اي شان به هيچ . جلوتر كه مي رويم كسي با تن پوشي تيره فرو رفته است توي چاله و با بيلش آب و گل آغشته به خاك گورستان را پخش مي كند روي كپه بالاي سر پيرزني كه خودش را ولو كرده است روي گلها و مرا
مي پايد . سرما ديگر دارد رسوخ مي كند ميان تك تك شريانهايم و ناي ادامه را ازم مي ربايد .

□□□

در باز شد . نور تندي جهيد توي اتاق و بعد تو بودي كه موهايت را روي شانه هايت رها كرده بودي . نگاهم را دوختم توي چشمهايت . گويا حرفي توي نگاهت سنگيني مي كرد . انگشت دستت آمد بالا و رو به حياط اشاره كرد . گوشه لبت مي لرزيد . بلند شدم و همراهت آمدم بيرون . توي كوچه كه رفتيم چند زن ايستاده بودند و درز نيمه باز خانه همسايه را ديد مي زدند . دويدم توي حياط . گوشه ايوان پيرزني افتاده بود ، در هم پيچيده كه انگار تازه رفته بود . تنش بي حركت زير نور كمرنگي كه از لابلاي درخت مي زد توي حياط ، خشكيده بود و درهم . بغلش كردم و دويدم به طرف در كه متوجه شدم فايده اي ندارد وتنها براي من شروعي بود بر سر درد هاي هر روزه و سوزشي به جا مانده از زخم كهنه اي كه جفتش را روي بازوي پيرزن ديده بودم . از حياط كه زدم بيرون ، تو نبودي پس من هم چيزي نگفتم تا فراموشي خودم را هم بپيچاند ميان نفريني كه انگار تا آخر همه چيز همراهم خواهد بود .

قوس تپه را كه رد مي كنند ، چند قدم مانده تا گور ، گوركن دارد قدمهايش را با خودش بر مي دارد و مي رود به
نقطه اي دور كه از وسعت ديدم اندكي دورتر است و در بين باران گم . تابوت از فراز دستهاي سياهپوشان مي نشيند روي گل نرم و فرو مي رود . باران آرام كه مي لغزد روي پيشاني ام مي نشيند توي چشمهايم و اذيتم مي كند . تابوت آن طرف در آخرين حد ديدم در گل فرو رفته است و چيز سفيدي در ميانش از شيار به جا مانده از پلكهايم مي گذرد و مي زند توي چشمم . جوان عمود مي ايستد بالاي تابوت و هق هق كنان نگاهش مي كند .

فراموشي ديگر داشت برايم عادتي مي شد هميشگي و چه خيالي كه ميان سوزشهاي غريب زخم بازويم گم مي شد تا تو آمدي توي احساسم و زدي به هم تمام معادلات به هم مرتبط نسيان نفرين شده ام را .

هوا گرم بود . احساس كردنت از نزديك ، زماني كه دستانت دورم حلقه مي شدند و گرمايت مي دويد توي شريانهايم ، برايم شگرف خاطره ساز مي شد . يك لحظه مرا تند فشردي توي نفست تا نگاهم بلغزد روي دكمه هاي نيم بسته پيراهنت كه انگار زيادي مي نمودند در ميان احساس نرم در تو پيچيدن را . گرم بوديم و چشمهايي كه ما را پيچانده بود ميان حسي خيس در طوئماني كه دائم مي لغزيد از نگاهم روي رگهاي آبي زير پوست سفيدت كه از زير چانه ات مي رفت تا بسته بودن دكمه بالايي .

بازش كردم ، اولي را و بعد چشمانم گرد شد . بازويم دوباره شروع كرد به سوزش و همچنين چشمهايم كه حالا عين همان زخم را روي سينه ات ، بزرگتر از مال من و حتي پيرزن مي ديد . حالا فراموشي دامن زده بود به دردي كه حكم رفتنت را به دستخط خود من برايت نوشته بود .

□□□

دويدي توي اتاق . صورتت ميسوخت از تب . طاقتت طاق شده بود. چشمهايت دريده ، سرخ ، به
نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود انگار. گسيخته بودي . در را كه كوبيدي به هم صدايش انگار كه موج انداخته باشد توي اعصابت ، دو دستي شقيقه هايت را فشردي و ولو شدي كف اتاق . . .

باران نرم مي زند و همچنان خيس . حالا سياهپوشان رفته اند و جوان نشسته لب گور و پاهايش را جمع كرده توي
بدنش . تابوت خالي گوشه اي افتاده است و دختري آرام از دور مي آيد و مي نشيند كنار جوان و سرش را تكيه
مي دهد به شانه اش كه حالا در ميان هق هق گريه ها بالا و پائين مي رود . جوان كه دختر را احساس مي كند دستي مي پيچاند دور كمرش و هر دو آرام مي لغزند درون چاله جلويشان . پيرزن لچك به سر باز دو دستي مي زند توي گلها و آسمان لاجرم مي غرد و من چاله را براي خودم عميق تر مي پندارم ، صد پا يا شايد هزار .

باران آرام تر مي شود و جز نَمي نمي ماند از آن حجم سنگين كه دائم مي زد به پهنه تيره و گلالود گورستان . پيرزن از جا بر مي خيزد و به طرف پائين تپه سرازير مي شود . مرد سياهپوش هم آرام دنبالش از وسعت كوچك تپه
به پائين مي لغزد . جوان رفته است و تابوتي چوبي با رگه هاي قهوه اي نموري در انتظار دستهاي چند مرد سياهپوش
مي ماند كه باز فردا بايد اين قصه و نفرين ابدي را بازگو كنند .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:32 توسط نوشتار |

آبروز

مصطفي خدايگان..

در را بست. بي آنكه نگاه كند . من نگاه مي كردم . به چند ثانيه پيش كه مي خواست در را باز كند. نگاه نكرد و در را بست. اما من نگاه مي كردم. به در نگاه مي كردم .. دري كه بسته بود. مي دانستم پشت در است وپشت درهم زيباست. و رد شدم از در . از دري كه بسته بود رد شدم ولمس اش كردم. نديدمش . نمي دانستم هنوز پشت در است يا در اتاق اش لباسش را عوض مي كند. ولي هست. واين در دوباره باز مي شود . ديدم كه باز مي شود . دور بودم . برگشتم كه خوب ببينمش . تا نيمه باز شد در ، و من از كنار ديوار نگاه مي كردم كه در بيايد . َسر خم كند رو به بيرون و دسته اي از موهاي خرمايي‌اش باز شود در باد. موهايي كه هنوز نديدمشان  ونمي دانم رنگشان چيست .. فكر موهايش در چشمم موج مي‌زد كه صداي در بسته شد. به فكر كوچه برگشتم . نبود . نديدمش دوباره ... آويخته شدم به ديوار . شبيه خوشه اي كه رنگ چشم هايش بود. چشم هايش را ديده بودم. ولي سير نگاهشان نكرده ام . چنگ نزده ام به كندوشان و نيش‌اش هست . زهر تلخي دارد نگاهش، آنقدر كه شيرين است . جان مي‌دهد به تمام سلول هاي تن‌ام كه قبل از آمدنش به قلبم جان داده بودند. حتي امروز كه نگاه نكرد و در را بست. كنار در آمده بودم . معلق بين خودم وفضاي پشت در . دستم روي حلقه‌ي در بود و در زدم . صداي دري كه حلقه خورده بود بلند شد، مثل صداي حلقه اي كه مي خورد به در تا كسي بشنود وبيايد در را باز كند. كسي نيامد. خورشيد كمي جا به جا شد. اينبار محكم تر در زدم. آنقدركه صدايش بلند تر شود.  صداي پاي كسي آمد. صداي پاي كسي پشت در تكان مي خورد . صداي قلب كسي پشت در بود. در باز شد. بي آنكه بخواهم عقب رفتم. در بازتر شد ونيم تنه اي خم شد روبه بيرون . ترس نرمي روي صورتش ريخت ، خورشيد موم شده بود در دست فاصله اي كه ما بوديم ، عسل بود كه روي صورتم مي ريخت. خيس شده بودم وسرخ. با آن موهاي خرمايي كه سير گيج ام كرد. خوب نگاهم كرد و عسل بود. در را بست . در داغ شد. سرخ مثل دهان من. بي آنكه چيزي بگويد...

چه عالمي دارد عاشق شدن ! همسايه ي ماه شدن! اين همه شدن ! چقدر ستاره ؟! شبي كه تمام نمي شود درذهن ام. . هوا شديد بودمثل باران فروردين. وماه روي سوراخ ابر گريه مي كرد. پنجره‌ي اتاق‌ات رو به خيابان باز نبود. ومن چترم را بسته بودم. وخيابان  خيس بود. تو حتماً درس مي خواندي درازكش ومدادي كه خوشبخت بود لاي انگشت‌هاي تو . و ندانستي چرا من اينقدر لاغرم.. چشم به انتهاي خيابان گره زدن يعني كور. تو هيچ وقت طعم انتظار را نچشيدي حتمن. تا بداني خيابان چقدر تيز است . خرداد چقدر بد بود هرسال. تو كه مردود نمي شدي وتا سه ماه اين در بسته بود من بزرگ شدم مثل سن . قد كشيدم شبيه بيد. دستم به زنگ مي رسيد اما مي لرزيد ، تو بزرگ شدي    رنگ. قد كشيدي     پنجره . پرده را مي زدي كنار باران ببيني، در چراغاني پائيز عروسي برگها با باد . براي خواستگاري با يك دست شلوار و كت سياه راه راه وپيراهن سفيد مي‌آيم . و يك شاخه گل سرخ. مي نشينم درست روبروي تو مانده ام پدرت چه مي پرسد؟ با آن استيل قاضيانه‌اش! اگر بگويم چقدر دوستت دارم اخم مي‌كند . بحث را به دست لطيف سياست مي سپارد..

كشور ما در موقعيتي قرار گرفته كه هميشه مورد توجه كشورهاي ديگر است. وتاريخ نشان مي دهد كه با پيشرفت علم ، بشر هم ترقي مي كند . وما در فن موسيقي سرآمديم. و دست آخر ربطش مي‌دهد به بي پولي من ...

من اين چيزها را نمي دانم جناب ! آمده ام زن بگيرم . مغازه ها كه نمي فروشند .گيرم قيمت دختر شما بيش از توان مالي من باشد.  من دلش را مي‌خواستم كه بردم. ومي‌داند چه ساعتي به تماشاي باران بيايد .همين كه احساس كنم دوستم دارد ، باران شديد مي‌شود روي خيابان فروردين.. وخرداد امسال با هرج ومرج بيشتري رسيد . ديروز باپدر بگو مگويم شد . مي‌گويد كه من عقل مقل ندارم ! ولگرد شده ام. مي‌گويد كه ده سال زود عاشق شده ام! نوع عاشق شدنم هم درست نيست . پدرم فكر مي كند هر كس كه زن مي خواهد عاشق مي شود. مي گويد كه من ده سال ديگر زن بگيرم . اصلن نمي دانم خودش عاشق شده يا نه ؟ يا زنش را بار اول شب زفاف ديده است؟ نُه ماه بعد من به دنيا آمدم . بچه اي ملوس با چشم هاي آبي ودماغ پهن . خبر در فاميل پيچيد .به مادرش رفته‌است . پسر است . عموي كوچكم بابت خبر تولد من از هر نفر يك يك توماني مژدگاني مي‌گرفت سيزده سال بعد مادرم در باران فروردين مرد . راننده‌اي كه مادرم را كشت از آشنايان پدرم بود. بزرگان فاميل را چند بار آورد وهمه چيز فراموش شد . همان كه دو ماه بعد پيش لاي دندان يك كاميون رفت ونخاعش قطع شد.حالاعمرش رادر ويلچر سياهش گذاشته و دم در خانه اش مي‌گذارند. خانه مان به چهار ديواري مريضي مي‌مانست‌كه روز تا شب سرفه مي‌كرد. گفتگو ها به شدت‌كوتاه بود. چهار برادرم كه پائين سيزده سال سن دارند وخواهرم كه لاغرتر از من است ، ده ساله شد و هنوز كلاس اول است. تنها پدر است كه پاي راديو مي نشيند و مي زند زير خنده. لابد نمي داند كه من زن صيغه‌اي‌اش را ديده ام آشي نيست.. مادر دو چشم داشت مثل فنجان قهوه . وقتي به من شير مي‌داد خوب نگاهش مي‌كردم . دلم مي‌خواست تمام اش را ببلعم . حس عجيبي از پستان‌هاي پراش درتنم مي‌لوليد. دوست داشتم خودم را بمالم به تن‌اش . فقط مال من بود.وچه آغوش نرمي داشت..حالا كه بزرگ شده‌ام مي‌دانم چه بوده آن حس عجيب . وحالا مي فهم پدر چه چيزي را از دست داده است . نمي دانم زن صيغه‌اي‌اش چقدر نرم است كه اينقدر زود مادرم را از ياد برده است.. باشد پدر! يك روز تو هم مي‌ميري وچيزي نرم تر از خاك گيرت نمي‌آيد. آنجا كه مادرم در تاريكي نشسته و دارد گيس دختر هشت ماهه‌اش را مي بافد ..     سپر ماشين آشناي پدر درست خورده بود به شكم برآمده ي مادرم. آنجا كه دختري پاهايش را جمع كرده بود در خودش وخودش را جمع كرده بود در زني كه مادرش مي شد وقرار بود يك ماه بعد با گريه‌اي نا خواسته به دنيا بگويد سلام ؛ من آمدم .. نيامد ومادر را هم با خودش برد .. گريه كرد. گريه مي‌كرد. تا جايي كه گلويش از شراين حجم عميق وتلخ خلاص شود.روبروي مادرش نشسته بود ومثل كسي كه مادرش مرده بود گريه مي كرد. اما مادرش لبخند محوي به لب داشت، درست مثل لبخند « ژكوند » . قاب را به آغوش كشيد. بعد آن را دورتر گرفت وباز نگاهش كرد. شيشه‌ي  قاب ترك برداشته بود. يك ترك منحني به شكل ابرو. از ديواره ي سمت راست قاب شروع شده بود. از روي ابروي چشم چپ اش مي گذشت واز تيزي بيني و گوشه ي راست لبخند محوش رد مي شد وبه گوشه ي پائين سمت چپ قاب مي رسيد. مادر گفته بود:« من نمي توانم همينطور خشك بمانم» گفته بود:« زود تمام مي شود مادر ، مي خواهم طوري بكشمت كه براي هميشه بماني » « زود تمام‌اش كن مادر هزار كار دارم » «چيزي نمانده فداي فنجان‌هاي قهوه‌ات . اينقدر لب‌هايت را تكان نده،سرخي‌شان از قلم مي‌پرد » « » « ببين مادرم! تمام شد. اگر شكل خودت نيست،شبيه خودت هست .. چطور است ؟». مادر به صفحه‌ي طراحي شده نگاه كرد . تصوير خودش را ديد كه با مداد سياه كشيده بود، ولي نتوانست بفهمد چرا چشم‌هاي قهوه‌اي‌اش، قهوه‌اي درآمده اند . و نتوانست به ياد بياورد لبخند روي لبش را كي زده است . « خوب شده است، ولي كمي عجيب است! » « مي خواهم به قاب بگيرمش » مادر به فكر رفت وبه فكر رفت.  « مگر نگفتي هزار كار داري؟ مي خواهم كمكت كنم » مادر از فكر بيرون پريد مثل گنجشك : « نه مادر! كارهاي من به كمك تو نياز ندارند. زنانه اند .. تو بهتر است بروي دنبال كار خودت. . . چيزي به ظهر نمانده پسرم» «منظورت چيست مادر؟! » « از دلت بپرس..»                       

چقدر براي ديدنت خودم را به آتش و آب  زدم. چقدر براي آب و آتش‌ا‌‌ت خودم را زدم .  خودم را خراب كردم  پيش هر ناكس وكس. زير حرف‌ها و حسادت‌هايي كه از هر طرف مي آيند.. از باد بدم مي‌آيد! از هر آنچه موهاي تو را لمس مي كند . در تصورم جا نمي شود اينكه كسي تو را احساس كند. اول نام تو قشنگ  است وبكر ،آنقدركه بر پوست هيچ درختي نيست. بيد خانه ي ما را ديده اي؟ تصوير من است در آينه .. كاج خانه تان را ديده ام . بلند .سبز. بلند . رهاتر از بادي كه دربيد من است . صداي پايت را به آينه داده ام تا برايم نگه داردش. اشتهاي شنديدنت كورم كرده است. به پنجره بيا! به پنجره‌ي باز. ايستاده ديدنت را ترجيح مي دهم تا اينكه بخوابم. روز اول كه ديدمت  پيش خودم گفتم تو را جاي ديگري ديده ام . به تعقيب چشم‌هايت در گذشته رفتم. نديدمت. بعد ها دانستم كه كه يك خواب فراموش شده بوده اي .. لحظه‌ي اول كه ديدمت مثل ابر بودي. يك لحظه بعد عاشق شدم.           شنيده بودم عشق مثل باران بهار است ،                  

عاشق شدن مثل باريدن بهار .                               

اين روزهاي آخر حافظه‌ام ضعيف شده . حتي نمي‌دانم آخرين بار كه ديدمش، سه ماه پيش بود يا ديشب كه خواب بودم. امروز شايد ببينمش . اول زرد است . كار را تمام مي كنم. ديگر تحمل‌ام تحمل نيست .. جبري‌ست كه در مثلث روحم نشسته است. . اينبار نگاهم نكند ودر را ببندد مي دانم چه بكنم چه مي‌كنم ؟    مي مانم تا غروب .. بعد مي‌مانم تا شب .. ماه كه آمد يا نيامد مي روم به خانه ام . خانه اي كه هر وقت مي روم شب است. فقط يك ستاره‌ي نيم سوز داشت كه اسمش كوكب بود. كوكب كبوتر من بود .. هيچ كس مثل او نبود ونيست حتي تو. تو هم درجهان يكي هستي . مادرم نمي دانست كه آن يكنفر تويي .« نگفتي اسمش چيست؟» مادر پرسيده بود : « نشنيدي چه گفتم؟!»  « اسمِ چي؟  » « همين كه بر پوست هيچ درختي نيست!..» جاخورده بود. راستي كه نمي شود چيزي را از مادر پنهان كرد .« من به محبت نياز دارم مادر! هر چند تو مادري، اما محبت تو يك گوشه از دردهاي من را پنهان مي‌كند فقط » . مادرش لبخند زده بود :« زمان را از دست نده !»

2

 
به آن كوچه كه گفتم بيا . صبح فردا .. از مدرسه فرار مي‌كنم . زنگ دوم فلسفه داريم نمي روم ...      

بيدار شدم با وجد . آسمان به شيپور خورشيد مي دميد. يعني تمام اين خواب را من ديده ام ؟ خودش بود با آن سكوت موزونش . گفت كوچه اي كه گفتم . كي بود صدايش را خواب ديدم كه گفته بود« ناهيد».كوچه ي ناهيد. دو خيابان بالاتر از خودمان.                  ..

 امروز چه قيامتي مي شود . هيچ كس به هيچ كس نيست . و رقص لخت باد چه منظره اي دارد..           ..

تنهايي ات را مي خواهم. روبرويم بنشيني موزون . نگفته بودم نقاشم ؟ لخت مي كشمت با پيراهني بلند به رنگ باران. پنجره مي كشمت باز. با نيم تنه ي دختري گيسو دراز . اين طرفتركاجي كه بر شاخه اش هيچ كلاغي نيست         ..

شب رنگ مي شود صبح

سارا به مدرسه مي رود . هنوز اول دبستان است.             

راه زيادي ست تا مدرسه ي شما و كوچه ي پشتي اش ناهيد. خورشيد راه زيادي از روز را نرفته است وتا زنگ دوم هزار سال نوري باقي ست . تا زمان اختراع يخ . تا كشف جهاني بزرگتر از جهان  خودمان.. همين مربع خاك . اين مثلث كه از تنم ساخته ام وترمي خواهد. اثبات اين فرانمود درچشم توست .. شنيده ام فلسفه مي خواني؟! براي يأس فلسفي ام نسخه اي بپيچ نمي دانم فلسفه چيست! همينطور گفتم . ولي يأس .. مثلن كوچه اگر شلوغ باشد..

خورشيد به زنگ دوم نزديك مي شود ولي هنوز هزار سال تا زنگ دوم مانده است.  ومن وقت دارم خودم را شيك كنم.   زنگ در مي‌خورد به فضاي خانه: « كيست اين وقت صبح؟!»به حياط رفت. از كنار بيد گذشت و از روي برگها. به در رسيد . در را باز كرد. آقايي ميانسال با لباس فرم ، كنار دوچرخه اش سلام مي كند:  « اينجا منزل آقاي رحماني ست؟ » « بله ! همين جاست .. بفرمائيد !» « اين نامه براي شماست . لطفن اينجا را امضا كنيد » ..نامه را گرفت . دفتر را امضا كرد.سوار دوچرخه اش شد و رفت .روي پاكت  فرستنده بي نام  بود.(برسد به دست آقاي سيا رحماني) كمي تعجب  از نگاهش گذشت. داخل آمد. در رابست . رفت زير بيد روي برگها نشست.از كنار ، دهان پاكت را باز كرد . مي خواست نامه را بخواند كوچه ي ناهيد يادش آمد. سريع بلند شد وسريع به اتاق اش برگشت . نامه را روي كتابهاي بي خانه انداخت و جلوي آينه رفت. پيراهنش را كه اتو كشيده بود مادرش ، به تن كرد. سفيدي پيراهن چقدر سفيد تر شده بود. شلوار سياه تميزاش را از قبل پوشيده بود. دستي به سياهي و كوتاهي موهايش كشيد . بعد از چند دقيقه در كوچه بود.          

مادر از كجا مي دانست ؟دست  تكان داده بود دور سرش . سيا گفته بود:  « دنياي بزرگي ست مادر! مي خواهند سهم مرا بدهند برايم دعا كن!»

از خيابان گذشت . به چار راه رسيد . نگاهي به ساعت ميدان انداخت . عقربه نداشت . چقدر  مانده تا زنگ دوم؟ دير نباشد؟ مي ترسم نرسم به ديدار ! آنوقت سهم من مي شود هيچ  «آقا ساعت چند است؟» « اختيار داريد!! ..نه»‌« دقيق ؟!» « هفت دقيقه وسي و هشت ثانيه مانده تا نُه دقيق !»    معني لبخندش را نفهميدم. دير است ،  «‌ دربست!»  نشستم صندلي عقب « كجا مي رويد؟» «‌ دو خيابان بالاتر» « دو هزار تومن مي شود» « كمي گران نگفتيد؟»  «‌‌شما مثل اينكه اين ماشين را دربست كرده ايد. من اصلن شغلم اين نيست . خواستم كار شما را راه بيندازم. آنوقت شما تهمت گرانفروشي هم مي‌زنيد؟»حرفش را قطع كردم« من معذرت مي خواهم آقا ! شما حق داريد . ببخشيد !» چيزي نگفت . چيزي نگفتم . حتي نخواستم از اين برخورد نتيجه گيري بكنم .. رسيديم. كرايه را دادم . پياده شدم . دبيرستان دخترانه . ساختماني با آجر هاي زرد و ديوار هاي بلند. چه منظره ي زيبايي! .  شبيه خانه‌ي دختر همسايه . پشت اين ديوار ناهيد قدم مي زند. يا نشسته است . پشت ديوار هم قشنگ است صورتش .. به خودم مي‌آيم . به كوچه ي ناهيد آمده ام . ترس تري در تن ام موج مي زند. باد از روبرو مي وزد. دلم در گوشم مي زند. انگار سينه مي زند دلم. دهانم پر از كلوخ مي شود. چشمم همه چيز را تيز مي‌بيند . عقل سرك مي كشد به معركه ( مواظب باش كسي نبيند! اين عشق آخرش كاردست تو مي‌دهد) عقل را مي فرستم به خانه اش . نكند رفته باشد ؟ نكند دير آمده ام ؟ چشم مي دوزم به انتهاي كوچه. كوچه را مي درم با نگاه . دري باز مي شود پشت سرم . نگاه نمي كنم . هركه باشد. چيزي روي شانه ام مي نشيند. نگاه مي كنم . دست آدم است. رو بر مي گردانم. كسي نيست . نگاهم را بر مي گردانم به انتهاي كوچه. يك نفر با چادر سياه وارد كوچه نمي شود. مي مانم . چند دقيقه مثل خرس مي گذرد. هنوز نگاهم به انتهاي كوچه است . هيچ چيز غير از تو نمي بينم، حتي بيد كوچه را . دقيق مي شوم به لحظه ي آمدنت ، آنقدر كه مردمكهاي سياهم سرخ مي شوند ... آمدي !؟ در هيأت پيراهني سفيد وبلند، زير چادري سياه وبلند تر . از دور ديدمت. از انتهاي كوچه . زير بيد بودي ونزديك ‌مي شدي . نزديك تر شدي ومن انگار نبودم . خشك شدم سرد. لبم مي لرزيد بيد. از كنارم گذشتي به راحتي ومن چه سخت احساست كردم . بدن از روحم جدا شد. از پشت ديدمت كه از كوچه بيرون رفتي ..        صد سال نوري گذشت . به خودم آمدم. در تاريكي كوچه اي ايستاده بودم، مثل درختي كه در زمستان ايستاده است. چه شد؟! چه اتفاقي  افتاد؟! چه اتفاقي نيافتاد؟! آمد. رفت . ولي بي هيچ ؟! حتي نديدمش مثل خفاش . نزديك كه مي شد ارتعاش تنم بالا گرفت . از كنارم كه رد شد كر شدم . كور شدم . لال. فقط يك سايه ي سفيد احساس كردم كه سياه بود. او چرا لال بود؟ حتي چيزي نگفت. ازتعجب دهانم هنوز بسته است. برگشتم كه بروم . چيز سبكي روي پايم تكان خورد. نگاه كردم . يك كاغذ تا شده . شبيه نامه بود . برش داشتم. نامه بود. گل از گل از گلم شكفت. گرم شدم. كوچه باغ شد. باغ سيب.  سير خنديدم خوشحالي عشق چقدر خوب است.. كمتر از يك ثانيه بعد در حياط خانه بود. زير بيد . روي برگها نشست. فقط به نامه فكر مي كرد . از چشم هايش فكر مي ريخت. عرق شيريني به تن اش نشسته بود. نامه را باز كرد . خواست بخواند.دوباره بست. دوباره باز كرد . خواند:« سيا سلام! رساندن  اين نامه به دست تو سخت بود. ولي به زحمت اش مي‌ارزيد..نمي دانم از كجا شروع كنم؟ مي دانم به من دل بسته اي . مي بينم كه شبها مي آيي و زل مي زني به پنجره .. مي بينم كه روزها زل مي زني به در. مي بيننم كه لاغر شده اي . مي بينم كه دوستم داري، ولي به عاشقي ت مشكوك ام ..    ترس از سرو رويت بالا مي رود. پائين مي رود .. بيد خانه تان را ديده ام . هميشه مي لرزد.. از  كنارت  كه رد مي شوم هيجان تن ات به تن ام منتقل مي شود، بي آنكه به چشمت نگاه كنم. در را كه مي بندم  مادر به چشمم نگاه مي كند:« رنگ به روت نمانده دختر!.. حواست را جمع كن !» نمي دانم چه بگويم  به مادرم؟ آخر نمي شود چيزي را از مادر مخفي كرد، حتي فكر خيابان را بگذار باز باشم ،مثل پنجره‌ي ابر . . بگذار خودم را راحت كنم سيا! دوستت ندارم! اصلن نمي خواهمت! عشق تو كوچك است . من از تو مي ترسد. مشكوك مي زني به سيم آخر . هيچ كس بيرون از خانه مان نام مرا نمي دانست . حالا تمام درخت هاي شهر نام مرا به هم نشان مي دهند  .گفته بودي كه مادرت در باران فروردين مرده است. ارديبهشت آمد ومادرت هست! اصلن اگر عاشقي چرا مي ترسي ؟!  حرف بزن! مگر زبان نداري؟! زبان . زبان براي گفتن است زبان. زبان تو را به ابرها مي برد. زبان تو را به صحرا مي برد. زبان در ذهن يك ماهي در اقيانوس آرام جاري ست .     ..هر چند ديگر دير است.   از خيابان كه رد مي شوی اصلن نمي‌بينمت.  پنجره‌ي من براي آسمان باز است . لطفن مرا فراموش كن...

ناهيد پناهي»

تكان نمي خورد . نامه در دستش بود. زير بيد نشسته بود وتكان نمي خورد . تمام تن اش خشك مي زد مثل دهانش . زبانش بند آمد مثل باران. چند دقيقه‌ي خرسناك گذشت.  . تكان خورد. . . . . كمي تكان خورد . سرش را رو به آسمان بالا گرفت . رو به بيد . رو به خدا.. چشمش را بست وفرياد زد. بلند . آنقدر كه از دو چشمش اشك كم رنگي سرازير شد. فرياد زد دوباره . بلند شد و فرياد زد. زير بيد جايش نمي‌شد. روي برگها جايش  نمي شد. دنيا به حجم كمي كمتر  از خودش رسيد. هنوز فرياد مي زد. فرياد مي زد هنوز: « خدا؟  چطور مي توانم فراموشش كنم؟حالا كجا ي جهان جاي من است؟  سهم من از خورشيد همين بود؟»

            .. به شب مي زنم . به جنگل به كوه . به هر آنچه مي شود دل به آن زد. سر به آن گذاشت .                                               به شب نگاه مي كنم. به اين ماهي پولكدار در اين درياي معلق . رود  بي انتهاي ستارگان  به پيش مي رود. در ستاره ها يك مار مي بينم كه يك قاشق خورده است بي خيال  ترس تاريكي كوه . امشب را همين بالا مي مانم . ديگر چه فرق مي كند مادرم بداند من كجا هستم . بگذار دل شوره داشته باشم. مادر است ديگر . يك شب كه هزار و يك شب نمي شود . امشب را قصه نخواند اصلن . اصلن فرض كند قصه همين جا تمام  شده است . مثل خودش كه چيزي نيست جز يك روح . شايد هم يك شبه باشد از فرستادگان نا خودآگاه. ازمجوع خاطره‌هايي‌ كه خواب مي‌شوند، يا رويا يا كابوس  .. همين كه مرا به كوه كشانده مثل شيرين بهاي كمي ندارد.. كافي ست كمي آتش درست كنم .               كبريت زد . زير برگها گذاشت . خاموش شد . دوباره كبريت زد. زير برگها گذاشت .                آخرين چوب تركش را از اتاق خيس اش بيرون كشيد. هر چه تمركز داشت در بازوي مغزش جمع كرد و روي كبريت ريخت . روشن شد . زير برگها گذاشت . طوري به برگها نگاه مي كرد كه انگار بگويد اين آخرين شانس من است. برگهاي خيس اعتقادي به شانس نداشتند . بيشتر به برگها نگاه كرد.  يكي از برگها روشن شد. دومي هم روشن شد. آتش جان گرفت و سيا برنده شد.. آتش  كوچكي بود ولي جاي اميدواري داشت .       به زحمت چند تكه چوب خشك پيدا كرد وروي آتش گذاشت .« كاش كمي نفت داشتم! نفت چيز خوبي است .رنگ خوبي دارد. بوي خوبي دارد. بهاي خوبي هم دارد . كلن خوب آتش به پا مي كند ...» گر گرفت آتش سرد، نزديكي هاي صبح. هوا ميش و گرگ بود . مي رفت كه آوار خونين خورشيد به برج آبي آسمان بريزد. خودم را كجاي كوه ديدم . حتي نمي دانستم از كدام راه آمده ام اين بالا چطور؟ بلند شدم از زمين مرطوب بي هيچ مقدمه اي سرازير شدم به پايين كوه به جنگل سيب رسيدم هواي تازه اي داشت. صداي نرم ونازكي از شاخه ها مي ريخت روي ايوان گوشم.. حال خوبي داشتم . درست مثل كسي كه حال خوبي دارد.. از جنگل سيب گذشتم . از كنار فكر باز گلزارهاي رنگا رنگا رنگ . به آب زدم رود كوچك دشت را. كفش هايم را به قلاب دست پوشيدم حين عبور. ماهي هاي ريز با دهان ريزشان پاهاي لختم را غنج مي‌زدند. چه كيف موسيقي داري داشت هر بوسه ي هر ماهي ..             ..    .. صداي پاي آب را پشت سر گذاشتم .از دور خانه هاي كوچك شهر را مي شنيدم .       به خانه رسيدم . پنجره ها ودرها باز بود . پرده هاي توري خواب رفته بودند مثل بچه گي من. خودم را جمع مي كردم در خودم . « اين وقت صبح از كجا مي آيي؟ » صداي مادر بود. چيزي نگفتم . سرم را پائين انداختم مثل سنگ . به اتاق خودم رفتم . روي تخت ،زير پتو. بيدار كه شدم ساعت روي ميز در گوشم زنگ مي زد. بعد صداي اذان را شنيدم . نگاه كردم به پنجره ولي نديدمش. بلند شدم . پرده را كنار زدم. از خورشيد خبري نبود. برگشتم روي تخت نشستم . كمي فكر كردم  به خوابم . چيزي يادم نبودم . انگار اصلن خواب نديده بودم. مي خواستم باز هم فكر كنم ولي چيزي نمي گذاشت . خوب كه فكر كردم ديدم آن چيز تشنگي ست

 بطري آب را سر كشيدم وخالي‌اش را در يخچال گذاشتم . برگشتم به اتاقم بروم كه زنگ در در تمام خانه ريخت . با همان وضع به حياط رفت از كنار بيد گذشت واز روي برگها. به در رسيد. در را بازكرد. مادر بود.« سلام ! » مادر جوابي نداد . سيا را كنار زد و داخل شد. زير بيد رسيد . عصبي بود. «‌عليك!» جواب داد.  روي ايوان كنار در ورود ايستاد و برگشت . سيا زير بيد بود. چادرش را جمع كرد وروي نرده هاي رنگ نشده ي ايوان انداخت . سيا نشست روي برگها . دو دستش را پشت سرش قفل كرد وبه بيد تكيه زد .  روبروي مادر بود: « عرضه ي هيچ كاري را نداري! چقدر گفتم حواست را جمع كن ؟! چقدر گفتم اين فرصت را از دست نده ؟! اين چهارمين دختريست كه عاشق اش مي شوي . توي اين شهر كوچك ديگر دختري پيدا نمي شود كه به وضع زندگي مان ساماني بدهد. مگر نگفتم از رنگ آبي خوشش مي آيد؟! مگر نگفتم عاشق باران است؟! اصلن چرا نمي تواني يك دختر را به خودت جذب كني؟..» جواب نمي داد. سرش زير بود . عرق كرده بود از خودش . بلند شد. مادر نگاهش مي كرد. روي ايوان روبروي مادر ايستاد:« ديگر خسته شده ام . مغزم كشش ندارد . خودت راه حلي پيدا كن! من گرسنه ام چند روز است چيزي نخورده ام كه بشود اسمش را گذاشت يك وعده ي غذايي ... پدر هم كه نيست ! اصلن كجا رفته اين بي همه چيز ؟! ..» اين جمله ي آخر را به كمك اعصابش گفت . به اتاقش رفت. نگاهي به آينه نكرد. برگشت . در رابست وقفل كرد. قاب را برداشت از روي تاقچه ي كوتاه . عكس نه! نقاشي مادرش را كه خودش كشيده بود. دستي به صورتش كشيد.«‌ مادر! مي خواهم چيزي بپرسم اما ..! » «بپرس پسرم! بپرس!..» دوباره به صورتش دستي كشيده بود: « مادر! صورتت .. چرا صورتت اينقدر زبر است؟ » « زبر است؟!» نتوانسته بود جواب بدهد:« بزرگ شدي خودت مي فهمي ... حالا برو شير حمام را محكم ببند. چكه مي كند!»    چند قطره از اشكهايي كه سيا هميشه آماده داشت روي لبهاي مادرش افتاد . يكي شان افتاد روي ترك منحني . قاب را سر جايش گذاشت .در اتاق چرخي زد. كنار پنجره رفت . به خرابه‌اي باز مي شد كه پر از سرنگ بود ودستمال كاغذي. پنجره را بست . سراغ كتابهايش رفت. روي كتابها يك كاغذ  افتاده بود .برش داشت . نامه بود. روي پاكت فرستنده بي نام بود.(برسد به دست آقاي سيا رحماني) نامه از كنار، دهان باز كرده بود. نامه را روي كتابها انداختم. مي خواستم چيزي پيدا كنم كه  اوباش ذهنم را كنار بزند. دوباره چشمم به نامه افتاد . مكث كردم .برش داشتم.  بازش كردم . خواندمش: «سلام سيا! نام من زهره است . زهره! .. اين هشتمين نامه‌اي‌ست كه برايت  مي نويسم ،و اولين نامه‌اي كه برايت مي‌فرستم  . نامه هاي قبلي را گذاشته‌ام لاي كتابي زير لباس هايم . پدرم كمي عصبي ست. شبكار است ولباس‌هايش نارنجي . يك برادر دارم كه دوست دارد جنجال به پا كند. دلش مي خواهد ! يك بهانه‌ي كوچك كافي ست كه خودش را بكشد . من هم چند بار امتحان كرده ام، ولي مادرم شروع خوبي داشت . همان بار اول به جهنم راهش دادند... تقريباً دو ماه  پيش براي هفتمين بار خودم را كشتم. اما اگر راستش را بخواهي ترسيدم قرص بيشتري بخورم،چون مي‌دانستم اگر بيشتر بخورم احتمال مردنم بيشتر مي شود. آخر هنوز كمي اميد دارم كه تو بيايي . ولي مي دانم اين عشق آخرش كار دستم مي دهد... ديروز فرشته  اينجا بود. تمرين آشپزي كرديم. مي گفت دلش مي خواهد با مردي  ازدواج كند كه خودش مي خواهد . انگار يكي را دوست مي‌داشت ولي نمي گفت . مي گفت تو چيزي را از من پنهان مي كني . فرشته بهترين دوست من است . راستي ! تو دوست داري؟!من دوست دارم غروب را هميشه ببينم. از نارنجي خوشم مي آيد وبيد كوچه مان بي باد نمي‌رقصد.. پنج سال مي گذرد از نامه‌ي اولم. حيف كه نفرستادمش. گذاشتم خوب بپوسم. . . من از خواندن خودم  خسته ام .براي خواندنت پنج سال گذشتم    .. سايه اي كه از كوچه هاي خيس مي گذشت من بودم . من بودم كه در برف خيال ات سرم زير بود . وتو لاغري انگشتم را نديدي!     ..سيا! هميشه به نامت فكر مي كنم. مرا به خيال گندمزار مي برد. چرا؟ نمي دانم ! راستي خانه مان يك گربه دارد . دو اتاق كه يكي جاي خواب و نشستن و مهمان است وديگري جاي غذا پختن و ظرف شستن و حمام كردن ... از خودم بگويم!..  زجر مي كشم به صورتم . تو نيستي و انگار اصلن نبوده‌اي و من به اندازه‌ي تمام دردهاي تمام مردم تمام سياره‌ها دوستت دارم...             چيزي از مدادم باقي نمانده. اين را بگويم وتمامش كنم . فردا غروب مي روم پيش مادرم....

 زهره سعادتمند . كوچه ي ناهيد . پلاك 10 »

داغ شدم . آنقدر كه تمام آبهاي تن ام ذوب شد . نامه مي لرزيد در دستم . دستم سرخ شده بود دستم . سقف دهانم دو دستي زبانم را چسبيده بود . تمام خون بدنم جمع شده بود يكجا در چشم هايم كه جيغ شود  اشك . بلند شدم.     بي هيچ مقدمه اي به خيابان رفتم. خورشيد داشت نارنجي مي شد . هوا در لبه ي تاريكي بود.« در بست؟» سوار شدم . در را بستم . از شيشه ي ماشين اولين ستاره را ديدم كه رد شد . «كجا  مي رويد؟ » « دو خيابان بالاتر دو هزار تومان » به هفتمين ستاره نگاه مي كردم كه رسيديم . كرايه را دادم . پياده شدم. در رابستم . بي اختيار يا با اختيار شروع به دويدن كردم . ديوارهاي بلند آجري را نديدم . صداي قرآن به گوش مي رسيد و  نمي رسيد. به كوچه نزديك شدم. صداي قرآن غمگين تر از هميشه مي پيچيد . به كوچه رسيدم . باد تندي  دود خوشبوي سپند را به مشامم چپاند. به گوش باد پيچيدم . صداي ضجه مي داد. صداي مويه‌ي چند زن در چند جاي گوشم بلند شد. لبخند تلخي روي لبم دراز كشيد . دود سپند تبديل به بوي سوختگي شد . بوي انگشت سوخته مي داد باد . بيد، از آن سر كوچه دست تكان مي داد دور دست خودش . بخشي از ديوار كوچه سياه شده است . فاصله ي بين پلاك 8 و12 . روي سياهي ها چند جمله ي نستعليق و شكسته نشسته است از اقوام .        يك نفرشان دم در ايستاده ومهمانها را بدرقه مي كند . يكي ديگ بزرگي از خانه ي همسايه قرض مي‌گيرد . يكي خرما نذر مي كند..     « آقا!لطفن يك فاتحه براي شادي روح مرحومه بخوانيد» بي آنكه ببينمش يك خرما برمي‌دارم . فاتحه را از مغز مي‌‌فرستم به زبان كه جعبه‌اي  دراز وچوبي رد مي شوم از كنارم. فاتحه در دهانم خشك مي شود . تابوت چقدر تابوت است .. و جنازه اي كه من هيچ وقت نديدمش . اشكم نمي آمد. دلم مي خواست ولي نمي آمد. برمي گردم . يك سال گذشت به خانه رسيدم . زير بيد . به اتاقم مي روم . بچه ها هر كدام هر كجا خوابيده‌اند .  طبق معمول شب ها نيست مادر ، اين لكاته ي صيغه اي .. در را مي بندم . نگاه مي كنم به آينه.  عمق ندارد. صورتم را موج برداشته است. گريه كرده‌ام شايد . كنار پنجره  مي‌روم. ستاره ها زيادند، آنقدر كه زيادند . پرده را مي‌كشم . لباس هايم را از تن‌ام در مي‌آورم. اول پيراهنم را. بعد شلوارم را . بعد بقيه را .. لخت مي شوم . لخت لخت . لخت لخت  لخت  . دستي به ران هايم مي‌كشم . وبه سينه ام . آرام دستم را مي‌كشم روي شكمم و همانطور به برجستگي پشتم وبعد به پشت ران هايم . خودم را لمس مي‌كنم . خودم را احساس مي‌كنم در حسي عجيب زير دستهايم . موهاي تنم زير پوست دستم وول مي‌خورند. دستم را به هر جايي كه مي رود مي‌كشم ...  خودم را لمس مي كنم. دست خودم نيست دستم. افكارم به جاهاي غريب مي روند                  

  .. عرق مي كنم..   

 عرق مي كنم..      

 خودم را لمس نمي كنم .               

 نمي توانم..           

 نفس‌ام عميق مي‌شود..         

 نامه را بر مي دارم. به صورتم مي كشم وبه گردنم. روي تخت مي نشينم. با اين تن عريان تخت نرم تر از هميشه است. نامه را تا مي كنم. زير بالش مي گذارمش. با همان عرياني لخت دراز مي‌كشم به پشت . پتو را روي پاهايم مي‌كشم آرام. بعد روي ران‌هايم ونيم تنه‌ام. بعد روي شكمم و سينه‌ام . پتو را بالاتر مي‌كشم.  روي سرم طوري كه احساس مي‌كنم جهان همين تاريكي عميق كوچك است. دست‌هايم را هم مي برم داخل جهان ...       

 چند لحظه بعد خوابش برد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:31 توسط نوشتار |

"و کلاغ که هرگز نمی پرد

مریم  میرزایی مقدم

 

همچنان نشسته"

همچنان نشسته و تمام این سالها را مو به موی او پیر شده است . کلاغ را می گویم . با هم کنار آمده اند، کنارش آورده .نیامده بود اتفاقی به اتاقش که نمی دانم از کجا و چطور ، آمده بود که بماند ، ماند . حالا همه چیزش را تسلیم او کرده و قبول کرده با تمام اسباب و اثاثیه ی زیر زمین قسمتی از قلمرو او باشد تا او مثل شبحی مقدس در زندگی اش بماند.هر شب خواب بدی می بینم در حالی که دارم از آسمان می افتم کله ام متلاشی می شود و هزار سگ و گربه و خوک و ... از آن بیرون می ریزد . به زمین که می رسم کلاغی قوز کرده کنج زیر زمین که برای نیا فتادن به چنگ خواهرم هیچ تقلایی ندارد که هیچ خوشحال هم می شود.                                                               

لابد هی دیازپام به خوردم می دهند توی چای و غذا که اینهمه خواب بد می بینم.

یک جایی توی نوشته هایش خوانده بودم سالها پیش که وقتی درد یکسره روح را تسخیر می کند هر چیزی برای آزار آدم جرات و توانایی پیدا می کند آنوقت هر چیزی احتمال یک ویرانی ست و هر احتمال گوشه ای از ترا تخریب می کند .

زیر زمین خواهرم پراست از اشیایی که هر لحظه انتظار انفجارشان می رود .در هر چه نگاه می کنم نیرویی اهریمنی می بینم ،باید بلند شوم و کاری که سیگار کشیدن نیست بکنم . روی اولین پله ی زیرزمین می نشینم و کلاغ " همچنان نشسته بر تندیس بیرنگ پالاس درست بالای سر در اتاق من "

                                                       * * *

عمیق سیگار می کشید ، سرش را پایین می انداخت و می کشید . پیرتر از آن بود که تنها

دو سال از من کوچکتر باشد .

شب عجیبی بود . به سیاهی درهم و پیچیده ی چنارها زل زده بود ،آرام بود . پرسید: اون سایه وسط درختا منم ؟ خندیدم ، نخندید به نفهمیدنم. ساکت شد ، ساکت که می شد

می دانستم زیاد دارد حرفهایی که نمی گوید و هی می ریزد توی خودش .گفتم : این مسخره بازی رو تمومش کن ! ساکت تر شد ، ساکت تر که می شد شکل بچگی هایش می شد ، دلم می گرفت. می دانستم توی سرش غو غا ست .

مثل گربه بالا می کشید از درخت از دیوار ،از ریاضی بدش می آمد .

روزهای اول فکر می کردم بازی در می آورد نمی خواهد سربازی برود ، بازی برای سربازی نبود شوخی شوخی همه چیز جدی شد . می آمد و ساعتها گیر می داد به کلاغ ، می دانست دوستش دارم می گفت شیطان است ، شوم است و " چشمان او بسان چشمان دیوی ست که دارد رویا می بیند "

                                                *   *   *

بیرون زیر زمین همه چیز در شتاب است و اینجا در هیچ چیز هیچ اصراری برای پیش روی نیست .

 

نمی نویسد دیگر ، ندارد دوستانی را که قبلاُ داشت و یکدفعه پراندشان . توی خیابان به همه ی آدمهای از کنارش رد میشدند نگاه می کرد . آنروزها دنبال کس بخصوصی می گشت که هیچکدام آنها نبود و بعد ها شدنی نشد اینکه هی خودش را سرزنش نکند که کسی حواسش را آنقدر از من پراند که افتادم گوشه ی بیمارستان.خیابان نمی رود ، برود به کسی نگاه نمی کند این روزها . یقینا دنبال کسی نمی گردد . شبها مثل مرغ سر کنده بال بال می زند روی سجاده اش تا صبح، می ترسد کلمات مجنون یا دریا را ببیند که کتاب نمی خواند ، ببیند نعره می زند . کلاغ اولین چیزی بود که در زندگی اش قوز درآورد . تازه فهمیده ام که از همان بچگی چرا در مقابل چیزهای خمیده حس ستایش داشت.

ساعتهاست روی اولین پله ی زیر زمین نشسته ام کنار کلاغ " و نور چراغ که بر روی او جاریست  سایه اش را بر کف اتاق می افکند "

پانزده شوک الکتریکی کافیست تا تمام محتویات ذهن ظرف پانزده روز تخلیه شود و من هنوز گربه ام روی دیوار ، شب عجیبی نیست کار هر شبم است سراغ جوجه گنجشک می گردم . می گفت خواهرم را می گویم به دکتر اعتماد نکن ، بگویم هنوز گربه ام پانزده شوک الکتریکی دیگر فیل را از پا در می آورد.

اعتماد کردم ، داد می زد از بیمارستان بدش می آید وقتی می بردندم تیمارستان ،می برمش پیش خودم از این شهر می روم . آژیر آمبولانس کشیده شد . نشد که نبینم غلطیدنش را در خاک . دستهایم را دستبند می زدند . ساکت بودم ، ساکت که می شدم توی سرش غوغا می شد ."و آیا روح من از چنگ آن سایه ی سیال کف اتاق بیرون کشیده خواهد شد ، هرگز "

                                                                                                                                                              

 

شعر : ادگار آلن پو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:26 توسط نوشتار |

 

حلقه ي تاريك چاه

مريم دلباري

 

تنگ غروب كه مي شود جيغ مي كشم .از تاريكي مي ترسم.از اين سنگ ها ...از صداها....بايد بلند بلند حرف بزنم

تا كمتر بترسم.هنوز باور نمي كنم گم شده وبه اين زودي همه فهميدند. هر چه دست وپا مي زنم            دوباره بر مي گردم سرجام.

تشنگي توانم را بريده... انگشتهام زبر شده... نه  مثل آن مو قع كه نرم نرم بود. عكاس سرش را هل داد روم.

دهن گشاد دوربين افتاد روي دستم. الياس هم حلقه را چپاند توي انگشتم. گرد بود و شيار شيار.ا لياس  گفت: ((بند

بپيچاني دورش اندازه ت...))

 ملا پاها مان را جفت هم گذاشت توي لگن مسي.از آب شط ريخت روي پا ها مان. الياس پا گذاشت روي  پام.

درد گرفت . خواست زير دست و زن ذليل نبا شد.ملا خنديد.

الياس گفت:((قسم به خداي زمين و پاكان جزيره تا آخر عمر وفا دارم))

     همه منتظر بو دند. با يد همين را مي گفتم. نگفتم.

ملا گفت:((عروس خانم يكطرفه صيغه جاري نيست)) آقام دستپاچه شدو گفت:((همين كه الياس گفت درسته؟))

 ننه م نشكونم گرفت. گفتم: آخ....

ملا گفت: صلوات

 زنها كل زدندو مردها صلوات هميشگي را فرستادند((سلام خدا بر پاكان جزيره))

بچه ها جيغ كشيدند. انگار چيز مهمي باشد. فقط بچه هاپي بردند .

- گناه از اين جزيره دور

صداي ملاست انگار.سنگش مي افتد روي سرم.چشمهام سياه مي شود. تاريك بود بد تر هم شد. سنگ توي دستم گرده . شبيه حلقه. حلقه زرد بود اما. به دستم نمي آمد اصلا.نو بود . دست نرفته.نه مثل حلقه ننه عبدكه چرك بسته بود به شيارهاش.زنها كنار نهر پچ پچ كرده بودندبه گوش عبد رسيده بوديقه  ي پيرهنش را توي محله جر داده بود((آقام نيست مو كه هستم ...كي گفته ننه م حلقه ش راگم كرده...قايم كرده مبادابشكنه يا چرك بشه...))

كف دست كوبيده بود به سينه((مومردخونه شم... مو كه هستم))

جمعيت حلقه زده بوددورعبد و ملا.

ملا گفته بود((خداي جزيره نكند...داغدارت نشيم عبد.توكه رسم را مي داني...چاه!بگو زودتر حلقه را نشا ن بده و قال را بكنه... چند روز فرصت)

همين كه ملا دستش را بلند كرداهالي سر تكان دادند.يعني قبول دارند.زنهاي همسايه خنديدندودر گوشي حرف زدند.يكي شان خم شدروي زمين.سنگي گرد برداشت وگفت:(( اين خوبه؟ يا بزرگتر؟))بقيه خنديدند.جمعيت پخش شد.

عبدتا ديدم پا تندكرد.نزديكم كه شديواش راه رفت((پولي دست وپا كردم...برات حلقه خريدم ...همين روز ها مي يام...نگاش كن))

حلقه زردبودوگرد.برق مي زدكف دستش.

گفتم((بي حلقه هم عزيزي عبد))

- گناه از اين جزيره دور

صداي الياس بود انگار. بغض دارد.سنگش هم افتاد روي صورتم.سر خورد رولبام و افتاد ته تاريكي.

الياس كه حلقه آورده بودبه آقام گفتم:((نمي خامش))

گفت: ((مگر كوري... برات خريده...منتظر او هيچي نداري؟با چي مي خاد برات...نه... دختري كه رو فرش آقاش حيض بشه معصيت دارد))

حلقه ليز بود الياس نخ پيچانده بود دورش.گفت((توپولي بشي خوبه ولي چاق نشي ها))

توي اين چند سال حلقه چنان چسبيدبه دستم كه هر چه صابون ميزدم در نمي آمد  .نخ هاش هم پوسيدندو رفتند به آب.

به جز آن شب كه الياس حلقه چپانددستم ديگرنگذاشتم دستش بخوردبه تنم.مي گفت: ((به جهنم آن دست شط تا دلت بخاد زن ريخته با حلقه...بي حلقه))

- گناه از اين جزيره دور

عبد گفت.كلوخ افتادروي شانه م.نم دارد. مك بزنم تشنگي م كم مي شود.

زنها مي گفتندننه عبدحلقه ش را گم كرده.وقتي داشته كنار نهر لباس مي شسته از دستش ليز خورده وآب با خودش برده.ميگفتند عمدي چنين كرده تا آشكار كندمردش كه رفت حلقه ش را باخودش برد.ديده بودندگاهي ا وقات چادرش

بر عكس سر مي كند.گل هاش كم رنگ مي شودو خط دوختش پيداست.مي خواست وانمود كند((صيغه هم مي شود اگر كسي خواهان ه((

عبد نمي دانست وگر نه اين بار شلوارش راجر مي داد.پدرش با لنج رفته بودآن دست شط وديگر برنگشته بود. ميگفتندزن گرفته و ما ندگار شده.پنج سال آزگارننه عبدهر شب جمعه مي ايستادلب شط وخيره مي شدبه لنج ها .گيس هاش كمي سفيد شده بودولي حنا مي بست.شب تا صبح هم كه مي ايستادلب شط همه دلسوزي مي كردنديا ازتك تك

جاشوها سؤال ميكردهيچ كس كارش نداشت. حتي عبد!همه دلسوزي مي كردندوميگفتند:((حق دارد...بيچاره...شوهرش بود...پدر بچه ش ...

همه اهالي دوستش داشتند.تا اينكه حلق ش گم شدوديگرنايستادلب شط.زنها شروع كردندزير لب غر زدن. مردهاتوي قهوه خانه  هارت و پورت مي كردند.عبد حلقه را نشان داده بود:((پيدا شد...نگاه كنيد))

ننه عبد دستش كرد.زرد بودو براق.چرك نداشت.حلقه ش را مي شناختم.اين نبود. دست نرفته بود.

-               گناه از اين جزيره دور

     صداي زنها بود.سنگ ها يكي يكي ميافتندپايين.چند تا كنار پام.چند تا روي سينه هام و...لرز دارم.

      توي اين شرجي دندان هام به هم مي خورد !بوي رطب نخل برهي ميآيد  . 

      رفته بودم بين نخل ها.مي دانستم آنجاست. خلوت كرده بودبه عادت هميشه.زانو بغل زده بودوبا خاك بازي مي كرد.دست زدم روي شانه ش .

     جا خورد.تا ديدم سر برگرداند.مثل هميشه!كنارش نشستم دستش را گرفتم.مهلت ندادم وبوسيدمش.خواستم به دلم نماند. پس رفت وگفت:        ((حيا كن زن...از آن حلقه ي دستت...زود باش از اينجا برو...))

-               كو حلقه؟!ندارم... شكست وگم شد...تو حلقه م را چه كردي؟عبد...او كه برام خريدي...

هيچ نگفت .ترسيده بود.پا تند كرد ورفت.ديشب صداش توي چاه مي پيچيد((زليخا...تنها دلخوشي م تو اي جزيره تو بودي...ديگرنمي مانم... زليخا هستي؟زليخا؟

هيچ نگفتم.شايد خواب بودم.نمي دانم.

- گناه از اين جزيره دور

صداي آقا معلم بودانگار.

     ملاازاو نظر خواست.تكيه داده بودبه ديوار.ورق هاش زير بغلش بود.هميشه خدا كم حرف مي زد.وقتي هم مي گفت ملا چنان گوش مي كردوسر تكان مي دادكه انگار به رايش بود.آقا معلم دست كشيدبه سبيلش وگفت:((اين رسم بعضي جا ها تغيير كرده... ما هم مي تونيم به روزش كنيم مثلا بعد از اثبات جرم مجرم راپرت نكنيم توي

 چاه يابا طناب نگردانيم تو محله.آرام بفرستيد ته چاه...تا تقدير الهي چه بخاهد...به هر حال هر طور شما صلاح بدانيد.))

الياس يك سرطناب را گرفته بودوملا شل مي كرد.اهالي صلوات هميشگي را فرستادند((سلام خدا بر پاكان جزيره))

حرف ننه م هميشه يادم (( كم صابون بزن به دستت پيرو زبرميشه وهيچ...مگر نميدوني اگر حلقه ت گم بشه

 وبري پي اي كارهاجات تا قيامت...

بعد گريه ش مي گرفت و دماغش را باچين دامنش پاك مي كرد))قسمتت همين بوده))

ننه م كه مردگوشت انگشتش له شده بودو چسبيده بود به حلقه.كنار آقام خاكش كردند.حلقه به دست.همه اهالي صلوات فرستادندوگفتندپاك وبا عزت مرد.قبر ننه م باريك بودو تنگ.ولي اينجا گرده وشيار شيار.گوده وعميق.قبر ننه م اين جور ترسناك نبوديك بار مردو راحت شد.هر چه به اين چيزها فكر مي كنم  فايده ندارد.انگارتاريكي وتنهايي تمامي ندارد.بايد دوباره جيغ بزنم.شايد مردي دلش بسوزد.مردي كه نترسد و

بازوهاش قوي باشد.طناب بياندازدپايين وبكشم بالا.بايستد جلوي همه ي اهالي.بدنم مي لرزد.

 از تاريكي بيشتر مي ترسم تا از اين سنگ ها.

-               زليخا بخور تا جان بگيري...  

الان است كه سنگش بيفتد پايين. صداش آشناست.رگه دار...زنانه ...امامحكم.چيزي افتاد پايين.

گرده ولي سنگ نيست.بوي سيب دارد.گاز زدم مزه كلوخ ندارد...سيب...سيب...

-               طناب را بگير تا بكشم بالا دختر

صدارا شناختم.ننه عبد است انگار.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:24 توسط نوشتار |

نامه ای برای میلاد

سلام

یادت هست شب آخر ، شب آخر باید یادت باشد . با اتومبیل ات آمده بودی برای خداحافظی . یا یک روز پیش تر ، می دانی می شد توی چشم های تو ، با ان که هوا آن قدر هم روشن نبود ، چه چیزی را دید . یک دنیا را که داشت داد می زد باید هم اکنون اتفاقی بی افتد . کما این که در همان لحظه اتفاق های بزرگ و کوچکی داشت می افتاد . مثلا شاید یکی توی خواب ، آن هم در بستری که دقیقا نیم متری یا نزدیک ترش زن اش داشت به فیش های تلفن و گاز و برق فکر می کرد ، معشقه ای را به تصویر می کشید که الان باید او پیش اش می بود نه این زنی که ارامش خواب اش را هی به هم می زد تا هر طوری که شده فردا بتواند از پس فیش های تلفن و آب بر آید .....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 3:19 توسط نوشتار |

دانلود سریال فاصله ها

دانلود قسمت سی و ششم  سریال 'فاصله ها'

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و پنجم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و چهارم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و سوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و دوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و یکم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی ام

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و نهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و هشتم 

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و هفتم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست وششم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و پنجم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و چهارم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و سوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و دوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و یکم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیستم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت نوزدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هجدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هفدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت شانز دهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت پانزدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت چهاردهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سیزدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت دوازدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت یازدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت دهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت نهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هشتم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هفتم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت ششم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت پنجم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت چهارم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت دوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت اول

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 17:9 توسط نوشتار |

Boş bir duygu

Siyaveş danişazer


Adam odasina geçti , kapıyı kilitleyip , çeketinin cebinden bir paket sığara çıkartıp içinden birini yaktı , rahatcasına koltuğuna oturdu .

kadın kapinin arkasina gelip kapıyı çaldı , adam susmuşdu , kadın kapını açmağa çalışdı ama açamadı ,

            Kapıyı aç – kadın dedi

            tamam – adam dedi

Adam sığarasını masanın üzerinde söndürüp , kalkıp kapıyı açdı . kadın dumanların içine girip havada biraz elini saldayıp sofaya doğru döndü . en yakınındakı koltuğa oturup ağlamağa başladı , olmadı ağlayamadı , eşinin dışariya çikmasini bekledi , gelsin , bir daha sığara içmeyeceğini söylemesini bekledi .bu fikirlerle bir kerede gözlerinden damlalar çıkarmaya çalışdi , ama olmadı , zorlansa da başaramadı , ayağa kalkıp , sinilenerek.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 17:9 توسط نوشتار |

شماره ی سیزدهم

مهر ماه سال 1388ـ اکتبر 2009

ـــــــــــــــــــــــــــــ مقاله ها

آموزش برخی از انواع ادبی      

افسانه        فابل      کاریکاتور      کاریکلماتور      لطیفه      مدح      مرثیه      

نقیضه      هایکو      هجو      هرزه نگاری

ــــــــــــــــــــــــــــــ پرونده ها

آشنایی با برخی از بزرگان ادبی جهان

  آرتور رمبو

«ژان نیكلا آرتور رمبو» اما او را به اختصار آرتور رمبو می‌نامند. به او لقب بنیانگذار شعر مدرن داده‌اند، برای همین بسیاری از ستایشگران دنیای مدرن او را می‌ستایند و از او به عنوان بت شعر دنیای نو یاد می‌كنند. او زاده پرآشوب‌ترین دوران تاریخی چند قرن اخیر است. قرن 19 برای اروپایی‌ها قرنی پرنظریه و پرچهره است.


 استفان مالارمه

استفان مالارمه شاعر فرانسوي در 18 مارس 1842 ميلادي در خانواده اي تهيدست در پاريس متولد شد . وي مادرش را در 5 سالگي از دست داد و در دامن مادربزرگ خود پرورش يافت و از نوباوگي مجبور به تلاش براي معاش شد . او در سال 1862 به انگليس رفت و نه ماه بعد با دختري انگليسي ازدواج كرد و اندكي بعد نيز گواهي نامه ي صلاحيت تدريس در دبيرستان را دريافت داشت . وي سپس به فرانسه بازگشت و در شهر تورنون ، به معلمي پرداخت

  آندره برتون

 آندره برتون ، شاعر و ويسنده فرانسوي در شانزدهم آوريل سال 1896 در « تنشوبره » متولد شد . وي تحصيلات خود را در دانشكده ي پزشكي و خدمات وظيفه را در مركز بيماريهاي روان و اعصاب انجام دادو سپس به مطالعه ي فرضيه هاي فرويد در روانكاوي پرداخت . او در همين دوران با شركت در انجمن هاي ادبي زمان خود ، با پل والري ، آپوليند و لوتره آمون ، آشنايي يافت و اولين مجموعه ي اشعارش را به نام « بانك كارگشايي » در سال 1919 انتشار داد .

امیل زولا

امیل زولا رمان‌نویس و مقاله‌نویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد ....

  والری

 پل آمبرواز والري ، شاعر و نويسنده ي فرانسوي در سي ام اكتبر سال 1871 ميلادي در «ست» متولد شد . پدرش بارتلمي والري اهل كرس و كارمند اداره گمرك و مادرش فاني گراسي اهل جنوا و دختر كنسول ايتاليا بود . كودكي پل در ست گذشت و تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستاني در شهر « مونپليه » تمام كرد و پس از آن در دانشكده ي حقوق نام نويسي كرد و در سال 1889 دوره ي آن را به پايان رساند ....

ـــــــــــــــــــــ گفت و گو ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــ قصه ها

قصه های نوشتار

زن شانزده ساله ی من / خالد رسول پور

بوق آزاد / پرستو آزادی ابد

آکواریوم / فاطمه باباخانی

یک داستان در دو اپیزود / مریم تاراسی

زن / طاهره اسکندری

کلیچی / قاسم ملا احمدی

آخرین فنجان قهوه / مریم خمسه لویی

حرف های همیشگی / سیاوش دانش آذر

حریر ابریشم / معصومه اکبری

ابرو / سکینه عبدالهی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  نقدها

نقدی بر قصه ی روایت های متقاطع / فاطمه باباخانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ شعرها

ــــــــــ  بانک اطلاعات نوشتار

مقاله هاي نوشتار

گفت و گوهاي نوشتار

قصه هاي نوشتار

شعرهاي نوشتار

نقد هاي نوشتار

ترجمه هاي نوشتار

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:3 توسط نوشتار |

هرزه نگاري

 

زشت نگاري / مستهجن نگاري / وقاحت نگاري / پورنوگرافي ، معادل اصطلاح انگليسي pornography ، نگارش و به ويژه نمايش مسائل جنسي به منظور برانگيختن هيجان جنسي در خواننده / مخاطب با شرح و وصف مكرر و بي پرده اعمال و رفتار جنسي .

آغاز گاه هرزه نگاري به روزگاري مي رسد كه سرگذشت بدكارگان را مي نوشتند .

بررسي ريشه شناختي اين اصطلاح ( پورنوگرافيكي ) نيز كار برد آن را نشان مي دهد . پورنوگرافيكي برساخته كاذب دو واژه يوناني porni ( بد كاره ) و graphein ( نگارش ) است كه در سده نوزدهم ميلادي جعل شده است .

درباره تفاوت ميان هرزه نگاري و ادبيات اروتيك فراوان بحث شده است . اين دو مقوله در يك موضوع ، با هم تفاوت دارند : هرزه نوشته ها در بافت هايي كاربردي و فيزيولوژيك نمود دارند ؛ حال آنكه ادبيات اروتيك در حوزه هايي انساني تخيلي كه ارزش زيبايي شناختي نيز دارد ، با جنسيت در پيوند است . تمايز ميان هرزه نگاري و وقاحت پردازي (obscenity) بسيار دشوار است . وقاحت پردازي اغلب به نمايش رفتارها ، اندام ها ، واژگان و نابهنجاري ها و انحرافات جنسي تكيه مي زند . برخي آثار فاخر ادبي ، همچون چاه تنهايي (1928م) نوشته رادكليف هال ، نويسنده انگليسي (1886-1943م) و اوليس (1922م) نوشته جيمز جويس ، نويسنده ايرلندي (1882-1941م) با آنكه تصاوير و توصيف هاي هرزه نگارانه ندارند ، به هرزه پردازي محكوم هستند . بي بندو باري جامعه ، مهم ترين عامل پيدايي و شكوفايي پورنوگرافي است . مستهجن نگاري واقعي همواره زير زميني است و مي توان آن را به سادگي با اهانت هاي گوناگوني كه به جنسيت و نفس انسان مي كند ، بازشناخت . وقاحت نگاري همانا خوار كردن لطايف و ظرايف جنسي و لجن مال كردن آن است .

زيرزميني بودن مستهجن نگاري ، برايند مهم ترين سازه آن ، يعني پنهان كاري است . بدون پنهان كاري ، مستهجن نگاري وجود نخواهد داشت . در پنهان كاري ، ترسي وجود دارد كه اغلب به نفرت مي انجامد . لسلي فيدلر ، منتقد و رمان نويس امريكايي (1917م-) آثار پورنوگرافيك را آثاري مي داند كه « زير پيشخوان فروشگاه ها به فروش مي رسند . » هرزه نگاري پهنه اي گسترده و پيشينه اي ديرينه دارد . ابتدا بايد گفت كه اصطلاح پونوگرافي از سده هجدهم ميلادي رفته رفته وارد نوشته هاي ادبيات غرب شد و كاربرد يافت . اما در بسياري از آثار مكتوب متعلق به دوره باستان و حي پيشتر از ان ، عناصر پپورنوگرافي ، جسته و گريخته حضور داشته اند كه از آن شمارند عهد عتيق ، نمايشنامه ليسيستراتا (حـ 415 ق م) از آريستوفانس ، نمايشنامه نويس يوناني (حـ 448-حـ 380 ق م) ؛ ساتيريكون نوشته پترونيوس ، هجو نويس رومي (- حـ 66م) گفت و شنود مردگان نوشته لوكيانوس ، هجو نويس يوناني (حـ 120-200م) ، قصه هاي ميلزي از آريستيدس ، سياستمدار و سردار آتني (- حـ 468م) و نامه هاي آلكيفرون ، هجونويس يوناني ( - پس از 200م) . پس از سقوط امپراطوري روم تا سده اهي ميانه ، از هرزه نگاري در ادبيات غرب خبري نبود ، هر چند كه چند مجموعه شعر اروتيك از اين دوره مانده است . رفته رفته از سده هاي ميانه ، بسياري از توجهات به هرزه نگاري جلب شد . برخي از قصه هاي چاسر ، شاعر و نويسنده انگليسي (حـ 1343 1400م) در قصه هاي كنتربري (حـ 1343 1400م) نمايانگر اين توجه به پورنوگرافي هستند . با اين همه ، نخستين و مهم ترين هرزه نوشته مدرن را دكامرون (1371م) اثر بوكاچيو ، نويسنده و شاعر ايتاليايي (1313-1375م) دانسته اند . از ديگر اثار پورنوگرافيك اين دوره ، مي توان به اين ها اشاره كرد : گارگانتوا (1534م) و پنتاگروئل (1532م) از فرانسوا رابله ، طنز نويس و هجونويس فرانسوي (حـ 1494 1553م) ؛ خاطرات (1558-1562م) بنونوتو چليني ، آهنگر ، پيكر تراش و خود زندگي نامه نويس فلورانسي (1500-1571م) و سرگذشت بانوان گالاني (1665 1666م) از پيردو بوردي برانتوم ، وقايع نگار فرانسوي (حـ 1535 1614م) . بسياري از منتقدان ، سده هجدهم ميلادي را آغازگاه پيدايي نخستين شاهكار پورنوگرافي نو در انگلستان مي دانند : خاطرات زن خوشگذران يا خاطرات زندگي فني هيل (1748-1749م) نوشته جان كليلند . از اين پس ، شماره آثار پورنوگرافيك رو به فزوني نهاد . در دهه هاي 1820 تا 1840م و سپس از 1860 م ، خيل عظيمي از هرزه نوشته ها با مايه هايي از اروتيزم كه عمدتاً مصور بودند ، در غرب منتشر شدند كه برخي از آن ها عبارتند از كاردينال اغواگر (1830م)، روابط نامشروع و اعترافات يك دختر بالرين (1868-1870م) و رمانس شهوت (1873م) . در سده بيستم ميلادي ، گستره و دامنه چاپ و انتشار انواع گوناگون پورنوگرافي فزوني يافت . اين اثار اغلب رمان بودند . مجلات و گاهنامه هايي ويژه نيز جولانگاه هرزه نگاران بودند كه نوشته هاي خود را بيشتر در قالب مقاله* ، داستان* ، زندگينامه* و يادداشت روزانه* ، البته با عكس هاي گوناگون ، چاپ و منتشر مي كردند . به اين نوع آثار ( پورنوگرافي هاي مصور ) ، هرزه عكس نگاري (porntography) يا عكس هرزه نگاري (phorntography) مي گفتند . پورنوگرافي ها معمولاً به موضوعات جدي و كمتر به مسائل سبك يا شوخي آميز مي پردازند . در دو سه دهه اخير ، رمان ديكي يا سواري ديكي ور در نيمه شب (1970م) نوشته دي. دي. بل در شمار پورنوگرافي هاي ممتازي است كه در غرب پديد مده است . در همين جا بايد از هنري ميلر آمريكايي (1891-1980م) نيز ياد كرد كه با برخي داستان هاي خويش ، به ويژه مجسمه ماروسي (1941م) پورنوگرافي را به سطح ادبي جدي ارتقا داد . در عرصه ادبيات فارسي ، هرزه نگاري به مفهومي كه از آن ياد شده ، حضوري جدي نداشته است . البته در نوشته هاي فارسي الفيه و شلفيه* هايي پديد آمده كه به رغم پيوند و نزديكي با هرزه نگاري ، تفاوت هايي بنيادي با آن ارد . (- الفيه و شلفيه ) .

نيز در ادبيات معاصر فارسي ، آثاري يافت مي شوند كه با هرزه نگاري پهلو مي زنند : برخي سروده هاي ايرج ميرزا (1291-1344 ق) ، مانند قطعه « حيله » با مطلع « ديشب دو نفر از رفقا آمده بودند در محضر من ساخته بر ما حضر از من » ، مجموعه وقاحت نگاشت هاي منثور اسرارمگو از مهدي سهيلي ، داستان علويه خانم از صادق هدايت (1280-1330ش) و رمان طوطي (1348ش) به قلم زكريا هاشمي (1315ش -) .

         

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

هجو

 

هجا ، واژه اي عربي به معني سرزنش ، نكوهش ، يا مذمت ، دشنام ، سرزنش كردن ، نكوهيدن ، دشنام دادن ، و  بد گفتن است ،اما در اصطلاح ادبي و شعر « نكوهش و بر شمردن زشتي هاي چيزي يا كسي به زبان ادب و شعر » ، « هر گونه تكيه و تأكيدي بر زشتي هاي وجودي يك چيز خواه به ادعا و خواه به حقيقت » را گويند و ( به ويژه برابر واژه satire در زبان هاي اروپايي ) از اقسام مضامين هنر ، به ويژه ادبي و نمايشي ، است كه در آن زشتي ها ، حماقت ها و بدرفتاري هاي كسي را با سخره ، ريشخند ، نقيضه*گويي ، طنز* ، و شيوه هاي ديگر نشان دهند و ( گاه به قصد اصلاح ) بر آن ها تأكيد كنند . گرچه هجو را اغلب مترادف ذم و نكوهش و در مقابل مدح* ، گفته اند ولي در تقسيم بندي دقيق تري مي توان گفت كه هجو بيشتر درباره شخص يا گروهي خاص و ذم بيشتر درباره چيزها ( به طور كلي ، غير جانداران ) به كار مي رود . اصطلاح هزل* كه در ارتباط با هجو بسيار به كار مي رود ( مانند هجو هزل اميز ) « سخني است كه در ان هنجار گفتار به اموري نزديك شود كه گفتن ان ها در زبان جامعه و محيط زندگي رسمي ، و در حوزه قراردادهاي اجتماعي ، همچ.ن الفاظ حرام يا « تابو » باشند و ( در ادبيات فارسي ) مركز آن بيشتر چيزهاي مربوط به مسايل جنسي است » يا ، در تعريفي كلي تر ، سخن طبيب آميز و خنده آوري به نظم يا نثر ، ركيك يا غير ركيك ، ست كه به قصد شوخي و انبساط خاطر گفته مي شود و در مقابل جد يا سخن جدي قرار دارد . هجو نامه / هجويه شعر يا نثري است كه بر پايه هجو و دشنام كسي باشد . مهاجات نيز هجويه هاي شاعران براي يكديگر است . هجو از موضوعات برجسته ادبيات در ميان بيشتر ملت ها است ، و به تناسب خصوصيات اجتماعي و نوع آثار ادبي هر ملتي ، خصوصيت و رنگ خاص آن ادب و زبان را دارد ، اما زمينه اصلي آن وصف شخص يا اشخاصي است به زشتي ، خواه اين زشتي در آنها باشد يا ادعاي گوينده اين خصوصيت را درباره ايشان تصوير كرده باشد . هجو را مي توان با وسايل مختلف زباني (نظم و نثر ) و نمايشي و تصويري ( مانند كاريكاتور* ) بيان كرد ، ولي در زبان و ادب فارسي عمدتاً با شعر بيان شده است و از اين رو برخي هجو را يكي از اقسام شعر غنايي* تعريف كردهاند ؛ علت ان نيز يحتمل تأثير گرفتن ادبيات فارسي شده است . پيشينه هجو در  ميان اعراب به پيش از اسلام مي رسد ؛ در ان دوره شاعران هر قبيله در هنگام درگيري جنگ ها و منازعات ميان قبايل ، نه تنها مي كوشيدند تا افتخارات قبيله و بزرگان خود را اصلال در دهند ( يا به اصطلاح به مفاخره بپردازند ) بلكه در برشمردن كاستي ها و معايب حقيقي يا خيالي كس يا گروه مقابل ، بدين سان تمسخر و تحقيرشان ، كوشش بسيار مي ورزيدند و اهاجي ( جمع اهجوه/ اُهجيه ، آنچه از سخن يا قصيده كه بدان دو تن يكديگر را هجو گويند) بسيار ، در قالب قطعات كوتاه و قصيده*        مي سرودند . به گفته برخي پژوهشگران ، « هجا در اصل گونه اي ورد ، افسون و نفرين بوده است . خاستگاه هجا يحتمل با اين تصور قديمي مربوط بوده كه اداي يك سخن ، همراه با انجام آيين ها و آداب ضروري ، به دست كسي كه از توانايي روحي و صفات لازم برخوردار است ، تأثير گريزپذيري بر اشخاص ( يا چيزهايي ) مي گذارد كه اين سخن خطاب به آن ها است . بنابراين ، در هجاي ابتدايي ، سخن سراينده ظاهراً از نيروي جادويي ملهم از جن برخوردار است . » در اين دره ، هدف هجو / هجا كه بيشتر ابزاري براي رجزخواني در جنگ ها است ، كوبيدن افتخارات دشمن ، بدنام كردن و تحقير او است . واكنش در برابر هجا ، در همه شرايط ، جنگ يا صلح ، عموماً خشن بوده و گاه به بريدن گلويهاجي (هجوگوي ) يا هجاء ( بسيار هجو گوي ) و كشتن او مي انجاميد . در موارد ديگر ، هجا منازعات مسلحانه اي را بر مي انگيخت وگاه نیزکسی که هدف هجا بود اگر هاجی را نمی بخشید ، واکنش خود را به تهاجی ( هجو متقابل ) محدود می شناخت . در پیش ازاسلام ، شاعررا بزرگ می داشت و می ستود و هجا گوی تمام  تلاش خود را به کارمیبرد تا در هجویه های خود ، به عرضدشمن بی حرمتی و اهانت کند .س از اسلام نیز ، هجا ، به رغم برخی فراز و نشیب ها و با این که برخی خلفا آن را مغایر تعالیم دین می دانستند ، در میان اعراب همچنان رواج داشت و شاعران عرب در کوبیدن دشمنان ممدوحشان و حتی رقبای شاعر خود از حربۀ آن سود می جستند . جرول بن اوس معرف به حطیئه ( -30/59 ق) ، جریربن عطیه ( - 110/114 ق ) ، فرزدق (38-110ق) ، اخطل ( ح20- پیش از92ق) ، بشار بن برد ( 95/96- 167/168 ق) و ابن رومی ( 221-284 ق) ازپرآوازه ترین هجو سرایان عرب هستند و هجوهای ابن رومی به ویژه از رنگ اجتماعی بهرۀ بسیار دارد . به هر حال ، با این که به احتمال فراوان سرودن هجو و هزل در میان ایرانیان در پیش از اسلام نیز سابقه داشته است ، ولی شاعران  فارسی گو ، از همان نخستین نمونه های شعر فارسی ، یعنی سه مصراع منسوب به یزید بن مفرغ ، شاعر عرب (69ق) ، درهجو سمیَه مادر عباد و عبیدالله بین زیاد است : « آبست و نبیذ است / عصارات زبیب است / سمیَه رو سپیذ است .» در دوره اولیه پیدایی شعر فارسی ، هجو نامه / هجویه ها زبان و لحنی کمابیشملایم و متین داشته و در آن ها ازدشنام های زشت کمترنشانی است و شاعران در هجاگویی می کوشیدند تا ازمیانه روی و برشمردن صفات و سجایای نکوهیدۀ مهجوَ ( هجو شده ) خویش فراتر نرود ک« چرخ فلک هرگز پیدانکرد چون تو یکی سفله دون و ژکور / خواجه ابوالقاسم ازننگ تو برنکند سر به قیامت زگور. » ( رودکی ) « زنی پلشت و تلا توف و اهرمن کردار نگر نگردی ازگرد او که درمان . » ( شهید بلخی )  « بخل همیشه همی ترابد ازآن روی کاب چنان از سفال نو نترابد . » ( ابو طاهر خسروانی ) « ندانستی تو ای خر غمر کیج لاک پالانی که با خرسنگ برناید سروزن پورترخانی. » ( ابوالعباس مروزی ) معروف ترین این هجو ها ، ابیاتی منسوب به فردوسی ( 339-441تا 416 ق ) در هجو سلطان محمود غزنوی  ( 389- 421ق ) ، با بیت معروف ، « چو شاعر برنجد بگوید هجا بماند هجا تا قیامت به جا » است که با این که نشان  از رنجش و آزردگی شاعر ازپادشاه غزنوی دارد در آن ازکلمات زشت و زننده اثر نیست . با این همه آن گونه نیست که در هجو یه های این دوره از الفاظ زشیت و رکیک هیچ نشانی نباشد و برخی ابیات معروفی بلخی ، ابوالعلای ششتری و دیگران مؤید این معنی است . به هر حال هجو رفته رفته به ویژه از دورۀ غزنویان ( و کلاً روی کار آمدن ترکان ) در حالی که ازچندین جهت به ویژه سبک و صور خیال و صنایع شعری راه ترقی را پیمود از جهت برخی مضامین ، به گونه ای در راه انحطاط افتاده و به مثل در مدح به مدایح اغراق آمیزی ( که گاه خواننده را از شعر بیزار می کند و تنفر و انزجار  وی را برمی انگیزد ) و در هجو به کار برد دشنام بسیار زشت و رکیک و نام بردن شرمگاه زنان و مردان روی آورد . منجیک ترمذی ، ، که قدیمی ترین شاعری است که عمده اشعاربجا مانده اش در هجو و هزل است در همین دوره ( اواخر قرن چهارم و اولین قرن پنجم هجری » ) می زیست . درباره منجیک گفته اند که « مردی تیززبان ، هزل آیین ، تند طبع ، زبان آور بلیغ ، نکته دان بود که کسی از تیز طعنش نرستی و ازکمند هجوش نجستی ، سینه اهل کینه را به خدنگ هجا خستی و دست اهل زمان را به کمند هزل بستی . » ازهجو های او است : « ای خواجه مر مرا به هجا قصد تو نبود جز طبع خویش را به تو برکردم آزمون / چون تیغ نیک کش به سگی آزمون کنند وان سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون . »  « چرات ریش داراز آمد ست و بالا پست محال باشد بالا چنان و ریش چنین . » از دورۀ غزنویان و بالاخص دورۀسلجوقیان (  که در 429 ق  بر سر کار آمدند ) کمتر شاعری است که در دیوان شاعری مانند امیر مغزی ( 520 ق ) نشانی ازهجو نیست ، دانسته نیست که وی ازآوردن خود هجو نسرود باشد و بسیاراحتمال دارد که وی ازآوردن آن ها در دیوان خویش پرهیخته است . سنایی ( 467- 529 ) ، شاعر بزرگ پارسی گو و بنیاد گذار حقیقی شعر عرفانی فارسی ، نیزدر هجو سرایی طبع آزمایی کرده است و بخش بزرگی از کلیات او ، از جمله قسمت های از حدیقه ، را هجاها تشکیل  می دهد . گرچه بسیاری ازهجو های او ، مانند « گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غر است زانرو که تا مرا ببری پیش خواجه خواب / چون تو دروغ گفتی ، داد ازطریق راست هم لفظ غزنوی به مصحف تو را جواب » ازگونه های هجو های رایج درمیان همروزگارانش است و بر آن ها برتری ندارد و از انگیزه های بسیار ابتدایی بر می خیزد ، اما کم نیست « هتاکی های او در حدیقه ( و جزآن ) که هجو است و استوار و زیبا و با همه استهجان لحن ف از مهارتی شگفت آوردر زبان شعر خبر می دهد و سیطرۀ سنایی را بر قلمرو الفاظ و تعبیرات شاعرانه درسر حدَ کمال نشان می دهد . » یکی اززیباترین قصاید سنایی نیز که در هجو مدعیان شعر و شاعری روزگارخود است ازاین گونه است : « این ابلهان که بی سببی دشمن منند بس بلفضول و یا فه درای و زنخ زنند / اندر مصاف مردی ،درشرط شروع و دین چون خنثی و مخنت نه مرد نه زنند / مانند نقش رسمی ، بی اصل و معنیند گرچه به نزد عامه چو خطی مبینند / چون گورکافران ز درون پر عفونتند گرچه برون و رنگ و نگتری مزینند / در قعر دوزخند ، نه جنی نه انسی اند درچاه وحشتند ، نه یوسف نه بیژنند / هم ناکسند ، گرچه همی باکسان روند هم جولهند ، گر چه خمی بر فلک تنند / .../ دهقان عقل و جان منم امروز و دیگران هر کس که هست خوشه چن خرمن منند / فرزند شعرمن همه و خصم شعرمن گویی نه مردند همه ریم آهنند . » سنایی همچنین به پیروی ازآنچه در روزگار وی رایج بوده ، یعنی سرودن مثنوی * هایی به منظور تفریح خاطر و تفنٌن و هزل، مثنوی کوتاهی به نام کارنامۀ بلخ ، در کمتر ازهزار بیت ، سروده و در آن عده ای را هجو کرده است . در این روزگار البته هجو تنها به نکوهش اشخاص مدود نبوده و گاه شاعربه نکوهش جماعتی یا حیوانی یا پیشه ای ( و حتی کارخود ؛ شاعری ) زبان گشوده است : « چه باید بهر آداب ندیمی دگربر جان و دل زحمت نهادن / زبان خود به نظم و نثر جاری ز خاطر نکته های بکر زدادن . » که باز آمد همه کار ندیمی به سیلی خوردن و دشنام دادن . » ( دهقان علی شطرنجی ) « مرا آخور سالاری خداوند  جهان داد اسپی که ز پیری است به فریاد و مغان / جفته زن اسپ که از شانه او در رفتن هر زمان آید در گوش دگر سان دستان / راست مانند یکی استر بازیک و حزین از سرشانه برون آمده او را کوهان / پشتش از گوشت تهی گشته به سان تابوت شکم ازازکاه در آکنده به سان کهدان / راست بینیش پر از چین چو دم آهنگر راست چون دیکش ازین پای بدان پا لرزان / سرطان وار به یک پهلو در راه رود که همه دست شد و پای به سان سرطان . » ( محمود بن عمر صایغ هروی ) . سده ششم هجری را می توان اوج ترقی ( یا شاید انحطاط ) هجو سرایی در شعر فارسی  دانست و برخی از برجسته ترین هجو سرایان پارسی گو در این سده بر آمدند . بزرگترین شاعر هزل سرا و هجا گوی این قرن سوزنی سمرقند ی       ( 562/569 ق) است که زبانی تند و گزنده و هتاک دارد و هزلیات و هجویات وی ، به رغم رکاکت مضمون ، از اسلوبی ممتاز سبکی استادانه برخوردارند . سوزنی خود در بیتی به استادی خود در هجو سرایی اشاره دارد : «من آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رای هزار منجیک اندر برم ندارد پای . » انوری ابیوردی ( ح 583ق ) ، شاعر بزرگ ایرانی ، به نام شاعری عمد تاً هجو سرای آوازه ندارند ، بی گمان ازبزرگترین استادان در سرودن هجو و هزل در تاریخ ادبیات فارسی است . « هجو انوری ، گاه حالت خصوصی دارد ، از کسی چیزی طلب کرده و او طمع شاعر را بر اورده نکرده است ، طبعاً این گونه هجو ها که در دیوان او متأ سفانه کم نیست امروزه      نمی تواند ارزش هنری داشته باشد ، مانند بسیاری ازقطعات که در هجو افراد مختلف عصر خویش سروده است . اما گاهیاین هجو ها حالتی عام و نمونه واریافته اند که مصادیق کلی می تواند داشته باشد . گاه این هجو ها ، به علت اغراق * بیش ازحد شاعربر مشخصات افراد یا اشیا ، سبب شده است که کاریکاتور ازآنان تضویر شود . » ازهجو های او است : « مرا سعد دین داد پیراهنی که از دیدنش دیده حیران شدی / ز فرسودگی وقت پوشیدنش تن مرد پوشیده عریان شدی / به هر جا که آسیب سریافتنی به اندازه تن گریبان شدی . » « ای خواجه ! رسیده ست بلندیت به جایی کز اهل سماوات ، به گوش تو رسد صوت گر عمر تو چو قدٌ تو باشد به درازی تو زنده بمانی و بمیرد ملک الموت . » انوری حتی همسرخود را هجو گفته است : «انوری را زنی است ، زانیای که ازاو هر که در جهان زانی است /... » و نیزدر قطعه ای با مطلع « افتخارزمانه فخرالدین / ای پناه تو ، جاه و مسکن من خود را نیز هجو کرده است . به انوری قطعه معروفی درهجو بلخ نیزنسبت داده اند که در حقیقت از شاعری فتوحی نام بوده است ک « چارشهراست خراسان را در چار طرف که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست / گر چه معمور و خرابش همه مردم دارند بر هر پرخردی نیست که چندین دد نیست / مصرجامع را چاره نبود از بد و نیک معدن دَُرٌ و گهر بی سرب و بُسٌد نیست / بلخ ، شهری ست در آکنده به او باش و رنود در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست / مرو شهری ست به ترتیب همه چیزدور جدٌ و هزلش متساوی و هری هم بد نیست / حبٌَُذا شهر نشابور که درمُلک خدای گر بهشتی ست همان است و گرنه خود نیست . » این قطعه منسوب به انوری ، که ازنوع شهر آشوب * به شمار می آید خشم مردم بلخ را برانگیخت و نزدیک بود به بهای زندگی شاعر تمام شود . درباره انگیزه های سرایش هجو باید گفت که در بیشتر هجو ها ، چشم اندازگوینده و خاستگاه شعر ، همان چشم انداز « حرص و خشم و شهوت است . در حقیقت بسیاری از شاعران به دلیل این که از توجه و اکرام پادشاه یا امیری محروم می ماندند دست به سرودن هجو هایی بر ضد او می زدند و هجو پردازی وسیله ای برای در یافت صله * و انعام ازبزرگان بود . « سه چیزرسم بود شاعران طامع را یکی «مدیح » و دگر « قطعه تقاضا » یی / اگربداد ، سوم «شکر » ، ورنداد ( جمال الدین اصفهانی . ) « هر آن شاعری ، کو نباشد هجا گو چو شیری است ، چنگال و دندان ندارد ! / خداوندا امساک را هست دردی _ که الٌل هجا ، هیچ درمان ندارد / چو نفرین بود بولهب رازایزد مرا هجو گفتن پشیمان ندارد . » ( کمال الدین اسماعیل ) « خواجه اسفند یار ! می دانی که به رنجم ز چرخ رویین تن / من نه سهرابم و ولی با من رستمی می کند مه بهمن / خرد زال را بپرسیدم حالتم را چه حیلت است و چه فن ؟ / گفت : افراسیاب وقت شوی گر به دست آوری ازآن دو سه من / باده ای چون دم سیاووشان سرخ ، نه تیره چون چه ِ بیژن / گر فرستی ، تویی فریدونم ورنه روزی ، نعوذبالله ، من / همچو ضحاک ، ناگهان پیچم _ مارهای هجت بر گردن . » ( انوری ) « پوستینی بخواستیم ازتو تا زمستان بسربریم در آن / حرمت ما بر تو بود چنانک حرمت پوستین به تابستان / بده ای خواجه پوستینم هین پیشتر زانکه پوستینت هان . » ( جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی ) همچنین سرایندگانی که در دربارپادشاه یا بزرگی می زیستند گاه دشمنان ممدوح خود را هجو   می گفتند . رقابت و دشمنی ها و کینه های شخصی سرایندگان با یکدیگر نیز اغلب به هجو متقابل یا این گونه است . ازجمله لبیبی بزرگی ازهجویه های فارسی ازاین گونه است . ازجمله لبیبی      ( اواخر سده چهارم و اوایل سده پنجم هجری ) عنصری ( 431 ق ) را چنین هجو گفته است      « گر فرخی بمرد چرا عنصر ی نمد پیری بماند دیرو جوانی برفت زود / فرزانه ای برفت وزرفتنش هر زیان دیووانه ای بماند و ز ماندنش هیچ  سود » منوچهری نیزدر قصیده ای به مطلع « حاسدان بر من حسد کردند و من فردم چنین داد مظلومان بده ای عزٌ میرمومنین » ازحسودان شکایت کرده و به برخی شاعران همروزگار خویش تاخته است . خاقانی ( 582/ 595 ق) نه تنها استاد خود ابوالعلای گنجوی ، بلکه شاعران همروزگارش ، وطواط ( 573 ق ) ، جمال الدین اصفهانی ، مجیر بیلقانی و اثیرز الدین اخسیکتی ( 570/577 ق ) را هجو گفته است و آنان نیزوی را هجو گفته اند : « خاقانیا ! اگرچه سخن نیک دانیا یک نکته  گویمت ، بشنو رایگانیا / هجو کسی مکن زتو مه بود به سن شاید تو را پدر بود و تو ندانیا ! » ( ابوالعلای گنجوی ) رشید و طواط و ادیب صابر که هر دو در دربار اتسز خوارزمشاه به سر می بردند همدیگر را هجو کرده اند:  

« آن مخنث اديبك صابر هجو كرده است بي سبب ما را / پر ز گه كردمي دهانش اگر ببرد كس به بصره خرما را . » ( رشيد وطواط ) گاه نيز رنجش شاعر از شهر و دياري وي را به هجو آنجا و مردمش برمي انگيخت : « اين چه شهريست سراسر آشوب وين چه قوميند سراسر تلبيس / با چنين شهر سقي الله دوزخ با چنين قوم عفاالله ابليس . » ( جمال الدين اصفهاني )

برخي شاعران نيز هجو كس يا گروهي را بهانه كرده به انتقاد از اوضاع نابسامان روزگار    مي پرداختند . گاهي شاعر يك تن را چند بار هجو مي گفته ، مانند بومسلم در ديوان لامعي جرجاني ، علي سه بوسش در ديوان سنايي و اغل در ديوان عمعق بخارايي .

استادان بزرگ سخن ، در هجويات خويش ، گاه سخنشان را از مصداق فردي و تاريخي فراتر برده و و به آفرينش يك تيپ يا نوع خاص پرداخته اند كه مصاديقش در تاريخ همواره تكرار مي شوند و آن شعر ، دست كم در حد همان مصاديق ، هميشه زنده و معني دار است و مي توان آن را گاه به كار گرفت . پس از دوره سلجوقيان ، در دوره ايلخانان و سپس تيموريان ، به رغم آن كه اكثر شاعران به گونه اي دستي در هجو و هزل داشته اند ، شاعري كه بتوان وي را هجوسرا ، به معني دقيق كلمه ، گفت برنمي خوريم و حتي طنزنويس برجسته زبان و ادب فارسي عبيد زاكاني  ( - 771 772 ق ) تنها چند هجويه منثور طنز آميز در نكوهش شمس الدين محمد جويني و ديگران دارد ، گرچه طنز ها و لطايف و هزليات او را مي توان ، با تسامح ، هجو وضعيت عمومي نابسامان جامعه روزگار وي و شخصيت هاي دست اندركار آن ، مانند قاضي و شيخ و شحنه و مانند آنها ، دانست و شايد از همين رو برخي او را سرآمد هجوسرايان اين روزگار دانسته اند . با اين همه ، در ديوان هاي برخي سرايندگان اين دوره هجويه هايي به چشم مي خورد :

« صاحب ما گرش كرم بودي مثلش اندر زمانه كم بودي / ور نبودي علم به بدنامي فلكش شقه علم بودي / ور جهان را وجود ننهادي مثلش اين لحظه در عدم بودي / ور درم را زدست مي دادي نام او سكه درم بودي / ور عجم را به جود بگرفتي اين زمان خسرو عجم بودي / ... / بنده زال زر اگر نشدي صد غلامش چو گستهم بودي / ... / همه دارد كمال و فضل و هنر اي دريغا گرش كرم بودي . » ( خواجوي كرماني ) 

از اواخر سده نهم و به ويژه از سده دهم ، و با روي كار آمدن صفويان در ايران و گوركانيان در هند ، كه بازار شعر و شاعري فارسي در ايران و كشور هاي همجوار ، به ويژه هند ، رواج گسترده اي يافت و با اقبال مردم عامي و كم سواد نيز رو به رو شد و شاعران متعددي كه در اين دوره برخاستند براي جلب نظر ممدوحان به رقابت با يكديگر پرداختند بازار هجويه سرايي بار ديگر رونق گرفت و مشاعره هاي هجو آميز بين اغلب شاعران رواج يافت .

البته ، هم چون گذشته ، تنها رقابت و دشمني شاعران با يكديگر آنها را به هجاگويي     برنمي انگيخت ، و طبع زود رنج آنان ، تأديب بزرگاني كه از دادن صله درخور به آنها امتناع      مي كردند ، و گاه انتقاد از اوضاع نابسامان روزگار نيز موجب بود تا آنان زبان به هجو بگشايند ، از ميان شاعران دوره صفوي ، حكيم شفايي اصفهاني ( 1037 ق ) به هزل و هجاگويي معروف است . وي ، به گفته مؤلف تاريخ عالم آراي عباسي ، « بسيار لوند مشرب و شوخ مشرب بود ... از تنگ حوصلگي اندك ملايمي بر طبعش گران مي نمود و از ظريفي و شوخي همواره زبان به هجو   ستيزه كاران مي گشاد . »

شفايي خود در قصيده و قطعه اي انگيزه شاعران را از هجو سرايي بيان كرده است : « خود نبودست و نخواهد بود پاداش كمال مرد دانشمند را بر نسبت دانشوري / اين يكي از نيم مصرع گنج ها اندوخته وان يكي با صد جهان معني ز احسنتي بري / در رجوع از جنگ دابشليم و غزو سومنات فيلبند زر گرفت از شاه غزنين عنصري / يك رباعي گفت در ببريدن زلف اياز وز جواهر شد دهانش رشك درج جوهري / شعر آن و جايزه اين ، گر من آنجا بودمي كردمي مملو دهانش پر ز ژاژ بحتري / گفت فردوسي به نامش آن چنان شعري و كرد از كمال خشكي امساك در كارش تري / با چنين افراط و تفريطي تو خود انصاف ده چون نگريد ازرقي و چون ننالد انوري / هجو بي زنهار شمشيري بود در دست طبع از تو بيزار است گر بر تيز نايش نگذاري / انوري شد تهمت آلود هجاي بلخ و شد معرض صد گونه ايذا از جهان مدبري / صد طويله خر شد از من راست رفتار و نديد چپ به سوي من كسي اينك كمال سروري / از لئيمان زر گرفتن شاعران را سنت است مانده اين رسم قديم از رودكي و اشهري / كديه نبود آنچه گيرد خسرو معني پناه باج ناموزوني است اين چون خراج سنجري / ... / هجو گفتن گرچه مذمومست هم در شرف و عرف ليك واجب مي شود گاهي به شرع شاعري / در كف مرد سخن گستر بود تيغ و سپر بر ورم هاي درون هم مي نمايد نشتري . »

« دستش به انتقام دگر چون نمي رسد شاعر به تيغ زبان مي برد پناه خود را به يك دو بيت تسلي كند كز آن روي عدو و چهره ديوان كند سياه . »

سليم تهراني ( 1057 ق ) شاعر بر جسته اين دوره ، گرچه به هجاگويي معروف نيست ، در ديوان او ، گذشته از هجو برخي كسان ، هجو چيز هايي مانند كاسه چيني ، پوستين خود ( و حسن طلب ديگر ) و شاهرود ( كه قريب گيلان است ) ديده مي شود : « شاهرودي كه بود بر سر راه گيلان رعد را زمزمه ناخوش او ترساند / آبش از بس كه گل الود بود هر موجش چين پيشاني صندل زده را مي ماند . »

« يكي پياله چيني براي خوردن آب بداد خواجه مرا از صفات نيكويش / كه گر چه كاسه فقرش نهند بر سر راه ز كهنه كعبي او ننگرد كسي سويش / شكسته اي كه صدا بر نيايد از لب او هزار سنگ زند گر كسي به پهلويش / چو چاه زمزمش افتاده رخنه ها بر لب چو حوض كوثر خورده شكنجه ها رويش / ز ساغر دل خاقان زياده تر گرهش ز كاسه سر فغفور بيشتر مويش / ... / به خواجه بخشش اين كاسه شد چو حوض يزيد كه هر كه آب از و خورد شد دعا گويش.»

طالب آملي ( 1036 ق ) ، ملك الشعراي دربار جهانگير گوركاني ، نيز يكي از مخالفان خود را چنين هجو كرده است :

« سري ندارم گفتي به شعر ، خوش گفتي كه شعر هم به تو حيوان سري ندارد هيچ / شعير در خور خر هاي عالمست ، نه شعر چه شد به شعر سري گر خري ندارد هيچ . »

در سده هاي دوازدهم تا چهاردهم هجري نيز هجويه سرايي در ميان شاعران فارسي گو رواج داشته است و از پرآوازه ترين آنها در اين فن مي توان از شهاب ترشيزي ( 1215 ق ) ، يغماي جندقي ( 1276 ق ) ، قاآني ( 1223 1270 / 1272 ق ) و ايرج ميرزا ( 1291 1343 ق ) نام برد : « پر شد در و ديوار بلد از گل و از لاي كو خاك كه گويم به سرت اي بلديه . »

« اين حاكم بي عرضه به ما اهل خراسان دردي نفرستاد و دوا نيز نبخشيد / گويند كه از فرط لئامت به همه عمر در راه خدا نان به گدا نيز نبخشيد / تنها نه از او خلق خدا خير نديديد تقصير كسي را به خدا نيز نبخشيد / راضي به عبايي شدم از همت عاليش با همت عاليش عبا نيز نبخشيد . » ( ايرج ميرزا )

ايرج ميرزا هجوهايي نيز درباره « اسب » ، « شهر كثيف » ، « حقه زنان » و مانند آنها دارد و عارف نامه مشهور وي نيز گونه اي هجو عارف قزويني است .

از ميان سرايندگان معاصر ملك الشعراي بهار ( 1330 ش ) اشعاري در هجو و ذم كسان ، چيز ها و جاها دارد كه از آن جمله اند قصيده اي در پاسخ به يكي از روزنامه نويسان هتاك ، قصيده « غوك نامه » ( سروده 1310 ش ) در هجو و مذمت غوك ها به اقتضاي قصيده لبيبي ، قصيده « ذم ري » ( سروده 1311 ق ) در مذمت شهر تهران ، و دو قصيده در هجو احمد كسروي . اما پس از انقلاب مشروطيت ( 1324 1327 ق ) هجويه هاي شاعران بيشتر رنگ سياسي و اجتماعي گرفت و شاعراني مانند فرخي يزدي ( 1318 ش ) ، عارف قزويني ( 1312 ش ) و حتي خود ملك الشعراي بهار هجو را براي كوبيدن دولتمردان و كساني كه به گمان ايشان با بيگانگان همدست يا مخالف آزادي و پيشرفت ميهن بودند به كار بردند .

از ميان قالب هاي شعر فارسي ، قطعه ، قصيده و مثنوي بيش از قالب هاي ديگر براي سرودن هجويه به كار رفته است . در شعر نو فارسي هجويه بسيار اندك است ، اما گفتني است پس از پيدايش شعر نو ، هواداران شعر كهن فارسي هجويه هاي فراواني در نكوهش نيما و هوادارانش سروده اند كه بعضاً پاسخ هايي نيز از سوي نوسرايان بدان ها داده شده است .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

هایکو

 

گونه ای شعرغنایی ژاپنی که ازسه مصرع به ترتیب 7،5 و 5 هجایی مجموعآ 17 هجا تشکیل می شود. هایکو اثرپذیری شاعرازمجموع یا تصویری طبیعی به ویژه یکی ازماهها یا فصل های سال را می نمایاند. هایکو درآغاز، بخش نخست تانکا بود که 31 هجا درپنج مصرع 5،7،5،7و7 هجا داشت. کهن ترین هایکوهای ژاپنی ازسدۀ سیزدهم میلادی به یادگارمانده و شاعری به نام فوجیواغرا نوسه یی را نخستین هایکوسرا برمی شمرند. با این همه ، هایکو درسدۀ چهادهم میلادی ازچهارده هجای دوم تانکا جدا شد و چندی بعد درسدۀ هجدهم میلادی ، کاربردی مستقل یافت. هایکو ، آمیخته ای ازدو واژۀ هایکای و هوکو است. تا این زمان ، هایکو به معنی شعرهای 5،7،5 یا 7،7 هجایی ، یعنی هایکای رنگا بود و هوکو نیزبه بندهایی آغازین رنگا اطلاق می شد. سرایندۀ هایکو با دیدن موضوع یا تصویری طبیعی ، دفعتآ به تجربه ای شهودی دست می یابد و هستی و جوهرۀ آن موضوع یا تصویر را عمیقآ درک می کند. هایکو پیوند تانگاتنگی با آیین ذن درفرهنگ ژاپن دارد که به یگانگی انسان با کل هستی و طبیعت معتقد است. تفتوت بارز ذن و هایکو دراین است که اولی ، درخود گیرنده است و دومی ، بیرون دهنده . هایکو تجربۀ شهودی حاصل ازذن را به صورتی فشرده ، لحظه ای و گذرا ، درتصویری که به کمک کمترین واژگان ارائه می دهد، متجلی می سازد. درواقع ، هایکو نوعی شکارتصویر با عکس فوری ازطبیعت است که درپهنۀ واژگان پدید می آید؛ ازهمین رو عمدتآ به زبان حالسروده می شود. درهایکو اندیشه های گوناگون را می توان بازگفت:کوتاهی عمر، زن، درختان، گل ها ، کوهساران، ماهتاب، آفتاب ، برف ، باران، مه، گیاهان، جانوران و مانند این ها. درهایکو اغلب ، اشاره و ارجاع به ماه یا فصلی ازسال را می توان دید؛ هرچند که گاهی این اشاره بسیارنامستقیم است، مانند شکوفه های گوجه ، مگسان شبتاب ، برگ های افرا و ماه سرد که به ترتیب به فصل های بهار، تابستان ، پاییزو زمستان اشاره دارند. نماد درهایکو فراوان کاربرد دارد و معنای پنهانی شعر، هرچند با زبانی ساده بیان می شود، اغلبنامحسوس است. بسیاری ازهایکوها، نگاره ها یا تصویرهای کلامی بی بدیلی هستند که چندان به توصیف جزئیات نمی پردازند. هایکو ازآرایه ها و پیرایه های زبانی ، همچون تشخیص *و تعقید*، ایهام و جان آفرینی ، وزن * و قافیه* و مداخلۀ امکانات گوناگون دستوری و آوایی و مانند آنها بی نیازاست، اما بازی های واژگانی و انواع جناس* ، فراوان درآن دیده می شود. هنرها یکوسرایی ازیک سو تا حد امکان به زندگی و طبیعت نزدیک است و ازسوی دیگر ، تا آن جا که ممکن است، ازادبیات فاضلانه فاصله می گیرد. هایکو ازهرنوع ساخت مفهومی یا تصویری ، گریزان است و تنها می کوشد تا درخورترین تصویرها را به دست دهد. درادبیات ژاپن عمومآ و درهایکو خصوصآ ، عرفان وجود ندارد. اصولآ هدف هایکو زیبایی نیست، بلکه با سادگی تمام ، چیزی را به ما می نما یاند که خود همیشه می دانسته ایم ، بیآن که بدانیم ؛ و ما به این واقعیت رهنمون می شود که تا زنده ایم ، شاعریم. شاعران فراوانی درژاپن به هایکوسرایی پرداختند که ازآن میان ، چهارچهره برجسته ترازدیگران هستند. نخست، ماتسوئومونفوسا با اسم مستعارباشو ( 1644- 1694م ) را باید نام برد. وی درکیوتو نزد استاد کیگین ، هایکو آموخت و سپس به مکتب ویژۀ خود درهایکوسرایی دست یافت. وی درهایکوسرایی دستی چیره داشت و شاعرانی پرورش داد که برخی دراین زمینه صاحب سبک شدند. برخی ازهایکوهای باشو ازاین قرارند:« بلبل/ دربیشۀ خیزران/ پیریش را آوازمی خواند.» « زنی قطعه قطعه می کند / کنارآزاله های نهاده به گلدان / ماهی دودی را.» « برسراین راه / راهگذاری نمی گذرد./ این شامگاه خزانی .» سپس باید ازتانی گوچی بوسون ( 1715- 1783م) یاد کرد که به باور برخی ازهایکوشناسان ، به خاطرظافت و حساسیت شاعرانه اش ، برترازباشو است. وی درهایکوی زیر ، احساس پیرترشدن خویش را این گونه بیان می کند: « همچنان ازسال گذشته / تنها ترک./ شامگاه خزان.» یا عکس آسمان درشالیزاررا این گونه توصیف می کند:« زیرماه مه آلوده / آسمان و آبرا کدرکرده است؟ آن غوک.» بوسون دردو هایکوی زیرنیزبا ظرافتی شاعرانه ، نخست ، تصویری ازیک روستای کوچک درفصل بهار را می نمایاند و سپس زمستان و مرگ را تصویرمی کند:« سگ پارس می کند / بردستفرش دوره گرد. / درختان هلو غرق شکوفه اند.» « برکۀ کهن ، لنگۀ صندل حصیری درته آب./ تگرک می بارد.» سومین هایکوسرای بزرگ ژاپنی ، کوبایا شی نوبویوکی با اسم مستعارایسا (1763-1827م) است. ایسا ، همچون باشو شاعرسرنوشت است. وی بیشترهایکوهای خود را دربارۀ حلزون، وزغ، غوک، کرم شبتاب، پشه، مگس ، کک ، زنجره و بسیاری ازحشرات دیگر سروده است:« سنجاقک سرخ،/ ازاین یا بدان نمط/ او نیزدوستدارغروب است.» « شبتاب ها ؟ به کلبۀ من می آیند./ تو این را اندک می شماری؟» «نسیم ملایم / برمی خیزد/ ازفریاد زنجره.»

« عنکبوتان کنارو گوشه ، / نگران نباشید! / سرجاروب کردنم نیست.» «یک انسان / و یک مگس ، / دراتاق دنگال.»    

سرانجام باید به ماسائوکاشیکی ( 1868-1902م) اشاره کرد. او را مصلح هایکو می دانند؛ چه دهایکو را که پس ازبوسون به سراشیبی افتاده بود ، نجات داد. شیکی ، سالک راه زیبایی درهایکوسرایی بود. وی درپی عرضۀ شعناب بود:« پروانه ای تنها / پرپرزنان و روان / درباد.»  « رود تابستانی ./ اسبی بسته/ به تیرپل.» « پرنده ای خواند/ شاتوتی / فرو افتاد.» در1905م، هایکوهای ژاپنی به فرانسوی ترجمه شد و رفته رفته سرودن شعرهایی به شیوۀ هایکو درزبان های اروپایی رواج پیدا کرد. آشنایی برخی ازشاعران انگلیسی (1883-1917م ) و ازرا پاوند، شاعرامریکایی      ( 1885- 1972م  ) با هایکو و توجه به مشخصه های ان ، به ویژه انتقال شهود شاعرانه به کمک تصاویر موجز، تاثیر فراوان درمکتب ایماژیسم* که ازمکتب های تاثیرگذارجهانی است ، داشت. ایماژیست ها برآن بودند تا با تمرکز و فشردگی تصاویر ، به کیفیت قدرتمند تصویرگری درهایکو نزدیک شوند. پاوند درسرایش مجموعه های موبرلی و بندها ازاوصول هایکو فراوان بهره برد؛ شعر« دریک ایستگاه مترو » دلیلی براین گفته است: « ظهوراین چهره خا درشلوغی / گلبرگ هایی برشاخه ای سیاه و مرطوب .» شاعران نامی دیگر نیزتحت تاثیرهایکو ، شعرهایی سرودند که ازآن شمارند رابرت فراست، شاعرامریکایی ( 1874-1963م) ، ویلیام باتلرییتس، شاعرو نمایشنامه نویس ایرلندی (1865-1939م) و کونراد ایکن، نویسنده و شاعرامریکایی ( 1889-1973م). اما شماراندکی ازآنان درتقلید ازهایکو سرایی کامیاب شدند که ویلیام کارلوس ویلیامز ، شاعرایماژیست امریکایی ( 1883- 1963م) ازاین زمره است. در« غزلجرسی » سرودۀ ویلیامز ، اثرپذیری شاعرازهایکو کامآ مشهود است:« چشم اندازازدرخت های زمستانی / جلوتر/ تک درختی / درپیش زمینه/ آن جا که برف/ تازه باریده / شش بسته هیزم / آماده برای آتش .» هایکوی ژاپنکی با ترجمۀ هایکو ( شعرژاپنی ) به همت احمد شاملو و ع. پاشایی وارد ادبیات فارسی شد. البته تا پیش ازانتشاراین کتاب جدی و سودمند ، جسته و گریخته ترجمه هایی ازشعرژاپنی به قلم مترجمانی چون سهراب سپهری ( 1307-1359ش) درمجله هایی نظیر سخن چاپ و منتتشرمی شد که تاثیر چندانی در شعرایران نداشت. البته خود سپهری با توجه به تحقیقاتی که دربارۀ ادب خاوردور انجام داده و نیزآشنایی با این نوع شعر، هایکوهایی ازخود به یادگارگذاشته:« مادرم چاقو را / درحوض نشست / ماه زخمی می شد.»  « زن زیبایی آمد لب رود ، / آب را گل نکنیم: / روی زیبا دو برابرشده است.» با این همه، تاثیرپذیری شاعران ایرانی ازهایکو را می توان درسروده های شاعران دهۀ 1360 ش به این سو یافت؛ البته با یان توضیح که نمایی که شاعران ایرانی ازهایکو دیده و شناخته اند، بیشترمربوط به فضای بومی ژاپن و طبیعت گرایی محض آن است. پس ، بهتر است تا هایکوی معاصر ژاپن نیزارزیابی شود. بیژن جلالی درمجموعۀ روزانه ها ، منصوراوجی درمجموعه های کوتاه ، مثل آه و شعرهایی به کوتاهی عمر ، شمس لنگرودی ، فرشتۀ ساری و بیش ازهمه ، کسرا عنقایی ، هریک به نوعی دربرخی ازسروده های خویش ، گوشۀ چشمی به هایکو داشته اند.« کودک / بر الواری نشسته / و به ابری شبیه کاج می نگرد.»  « زنجیری ازبرف ساخته ام / برای دستان گرم تو.» کودک / درآب چهره اش را می جوید/ جهان / می شکند.» « زن / بر کتف سوختۀ مرد / برگی نقاشی می کند/ صاعقه / باردیگر / فرود می آید.» ( کسرا عنقابی)

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

نقیضه

 

پارودی ، شکلی ازمطایبه ، تقلید خنده آور و تمسخرآمیز اثر / آثارادبیجدی . نقضیه (parody) گونه ای جواب* است که به تقلید ازاثر ادبی دیگری گفته شده و دران شاعر یا نویسندۀ نقیضه ساز ضمن حفظ شباهت نقیضه ( متن تقلیدی ) با اثر اصلی / متن تقلید شده سبک ، لحن ، نگرش یا افکار شاعر / نویسنده را مسخره می کند یا خنده دار نشان می دهد . برای نومنه ، محمد تقی بهر (1266-1330) در« قصیده دماوند یه » سروده است : « ای دیو سپید پای دربند ای قلۀ گیتی ای دماوند/ ازسیم به سریکی کله خود ز آهن به میان یکی کمربند...» و صادق هدایت ( 1281-1330 ش) آن  را چنین نقیضه ساخته است :« ای صاف و سپید کلۀ قند افراشته همچون کوه الوند / ازکاغذ آبیت کله خود وزنخ به میان یکی کمربند »می توان گفت که نقیضه درادبیات همان کاری را می کند که کاریکاتور* در نقاشی ؛ یعنی با شگردهای خاصی دربعضی خصوصیات یک اثر یا قراردادهای به کار رفتۀ مکتبی ازنویسندگان اغراق می کند و آنها را مضحک نشان می دهد. جوزفشیپلی درفرهنگ اصطلاحات ادبی جهان برای نقیضه سه گونه قایل است : 1) نقیضۀ لفظی (verbal) که درآن تغییرواژه ها ، متن تقلید شده را به صورتی خنده آورو مسخره درمی آورد ، مثل همان نمونه ای که دربالا آمد یا این دو بیت ازبسحاق اطعمه (- 830 ق) : « دارم ازکله و کیپا گله چندان که مپرس- که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس/ روزه داری و ریاضت هوسم بود ولی چشمکی می زند آن برۀ بریان که مپرس» که نقیضه ای است براین دو بیت ازغزل حافظ: « دارم اززلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس؟... / پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس.» 2)نقیضۀ صوری0formal9کهدرآن شیوۀ نگارش یا سبک شاعر/ نویسندۀ خاصی برای بیان موضوعی شوخ یا غیر جدی به کارمی رود ، مثل این قطعه ازالتفاصیل اثر فریدون توللی : « قلندری را پرسیدند : کجاست آن مس که زر کرده ای ؟ خندید و گفت : ارآنان پرس که خرکرده ام که کیمیا به حقیقت خرکردن است نه زر کردن. کیمیا چیست ز ره بردن و خرکردن خلق- خلق خرکن که زرت نیزمیسرگردد/ گر کنی سیم و زر ازخاک سیه ، دولت نیست دولت آنست که خلقت به فسون خرگردد .» 3) نقیضۀ درونمایه ای (thematic) که دراین نوع ، معمولأ محتوای اثرتقلید شده و نیت شاعر/ نویسنده به صورتی طنز آمیزباز سازی و ارائه می شود، مثل رسالۀ اخلاق الاشراف ازعبید زاکانی (-772ق) که نقیضه ای است بر اوصاف الاشراف خواجه نصیر الدین طوسی (-672ق) . منظور نقیضه سازازنقیضه ممکن است صرفأ مسخره کردن ، شوخ طبعی های مفرح و سرگرم کننده، هجو و هزل ، یا طنز باشد که دراین مورد آخر، هدف ازنقیضه درکنارتمسخر، عرف شکنی ، انتقاد ازاوضاع و احوال ، و اصلاح است. به عبارت دیگر ، می توان گفت که هر چند نقیضه پردازی ، ازدیدی ، شوخی با آثارادبی و شیوه های ادبی است ، گاه نقیضه سازازطریق نقیضه ، نه صرفا به خوشمزگی یا دانتقاد ازخالق اثر تقلید شده ، بلکه به انتقاد اجتماعی و سیاسی نیزمی پردازد. این نکته نیزدرخوریاد آوری است که نوشتن نقیضۀ خوب دشواراست چرا که باید میان شباهت کامل به اثر اصلی ، و انحراف سنجیده و حسابشده ازخصوصیاتش ، تعادل ظریفی وجود داشته باشد. بنابرین نقیضه پردازی هنری است که کمالش تنها دردستان نویسنده یا شاعر خلاق و متکبر و خوش قریحه صورت می گیرد. یک اصل کلی و ابتدایی در نقیضه یادآوری متن تقلید شده است که این اصل در نقیضه های منظوم با حفظ وزن و قافیه و احیانا ردیف همراه است و گاه نیزمصرع یا بیتی ازشعرتقلید شده درنقیضه تضمین می شود. درادبیات غرب، گاه بورلسک* را با پارودی مترادف شمرده اند . اما گفتنی است با این که این دو ازنظرکاربرد سبک های جدی به صورت موضوعات مضحک و مسخره آمیزبا هم ارتباط دارندآ بورلسک کلی ترو عمومی تر، و حوزۀ تقلید و استهزاء درآن آزادترو وسیع تراست ، درحالی که درپارودی ، به عنوان یکی ازگونه های بورلسک ، صرفا اثرادبی مشخص یا شیوه ای خاص را درادبیات مسخره می کنند. زمانی به اثری پارودی می گویند که شکل حفظ شود و معنی دگرگون گردد، اما اگرمعنی حفظ شود و شکل تغییریابد، به آن تراوستی (travesty) گفته می شود. درادبیات غربف پارودی ازدیربازرواج داشته است و نخستین نمو نه هایش را می توان دریونان باستان سراغ گرفت. درواقع ، خود لفظ پارودی نیزازواژۀ یونانی parodeia ، به معنای آوازی خوانده شده درکنارآوازی دیگر ، گرفته شده است. درآنجا نومنه هایی ازاین نوع ، به وزن شعرهای حماسی قدیم ، باقی مانده است که برخلاف حماسه*، جنبۀ جدی ندارد و مطایبه آمیزاست. ارسطو (384-322 ق م ) درفن شعرضمن اشاره به پارودی ، ابداع آن را به شاعری به نام هگمون (حدود سدۀ پنجم پیش ازمیلاد) نسبت می دهد. اما ظاهرآ هیپوناخس ، شاعر قرن ششم پیش ازمیلاد ، و نویسندۀ گمنامی که نبرد غوکان و موشان را به تقلید ازسبک حماسی هومرسروده ، زودترازهگمون به پرداختن پارودیدست زده اند. آریستوفانس (450-385 ق م ) نیزدرنمایشنامۀ غوکان به سبک نمایشنامه های آیسخولوس ( 450-456 ق م ) و ائوریپیدس (406- ح 485م ) نقیضه می سراید. افلاطون (ح 427-347 ق م ) درضیافت و لوکیانوس (ح 120- ز180م) نیزدرگفتگو ها پارودی را به کاربردند. این شیوه درمیان نویسندگان لاتین نیزرواج داشت تا آنجا که سیسرو ، خطیب رومی ( 106-43 ق م ) فهرستی ازآن ها تهیه کرده است. درسده های میانه بر سروده هایمذهبی و کتاب مقدس نقیضه های زیاد نوشته شد. درادبیات انگلیسی ، چاسر درقصۀ سرتاپس ( حدود 1383 م ) بر خصوصیات رمانس های قرون وسطایی نقیضه می سازد . دردورۀ رنسانس ، رابله در گارگانتوا و پانتاگروئل بر فلسفۀ اسکولاستیک نقیضه می نویسد و سروانتس ( 1547-1616 م ) نیزدردن کیشوت دربارۀ سنت رمانس * های قرون وسطایی . دردوره هاب بعد نیز، درادبیات اروپا ، به ویژه در قرن نوزدهم ، سنت نقیضه سازی ادامه می یابد . درادبیات عرب، نقائض ( جمع نقیضه ) به آثاری اطلاق می شود که شاعری درهجو قبیلۀ شاعردیگری سروده باشدو این کارپیشینه ای دیرین دارد ، مثل نقائض جریربن عطیه (- 110/ 114 ق ) ،فرزدق (38-110ق ) و اخطل(- 92 ق ؟) . نقیضه یا پارودی درادبیات کلاسیک فارسی نیزمعمول بوده است. سوزنی سمرقندی (- 563ق ) درشعرهای هزلی خویش نقیضه هایی بر شعرهای سنایی ( به ویژه پس ازروی آوریش به تصوف) و چند شاعر دیگر داردذ. عبیدزاکانی ازدیگرشالعران و نویسندگانی است که درآثارخود نقیضه پردازی کرده است. او در رسالۀ اخلاقالاشراف به انتقاد اجتماعی پرداخت و دررسالۀ تعریفات نیزبرکتابهای لغت نقیضه نوشت. عبید در« فصل تصنیفات » بر شعر های دیگران نقیضه ساخت که ازآن شماراست این بیت :« شرابخوارم و نراد و رند و شاهدباز مرا زدست هنرهای خویشتن فریاد». ازدیگر نقیضه سازان می توان به بسحاق اطعمه اشاره کرد که به تقلید ازشیوۀ سعدی و حافظ غزل هایی ساخت و درآنها اسامی غذاها و خوردنی ها را به کاربرد. محمود بن امیراحمد ، معروف به نظام قاری یزدی ، شاعرقرن نهم ، هم با کاربرد اسامی و اصطلاحات لباس ها و جامه ها به تقلید ازشعرشاعران دیگر نقیضه هایی سروده است. محمد حسن سیرجانی ، متخلص به قارانی ، معروف به نبی السارقین نیزازدیگر نقیضه پردازان است. بازارنقیضه سازی به ویژه درعهد صفوی داغ بود و نمونه هایی ازآن را درتذکره های آن دوره می توان یافت، مثل این سه بیت ازمهری عرب که نقیضه ای بر غزل بسیار معروف حافظ:«الا یا ایها الساقیادرکاسا وناولها خمار البادۀ الدوشینه کشتی اهل محفل ها / همه فی الشرت و الخمیازه مثل الکوکناریون- دهن وازیدو ششمان برهمی بالموت مایلها/ به روز الگریه ما رفتی الی عند النگارآخر رقیب الخرس ماندی عاقبت کالخرفی گل ها». ازدیگر نقیضه ها می توان به خارستان ازحکیم قاسمی کرمانی اشاره کرد که به شیول گلستان سعدی نوشته شده و درآن اصطلاحات بافندگان و شالبافان کرمانی به کاررفته است. ملستان ازمیرزا ابراهیم خان تفریشی  ( لشکرنویس باشی ) نیزنقیضه ای به تقلید ازگلستان است. ازمیان نقیضه های متأ خر ترباید به مقویم ( 1324ق) ازسرهنگ میرزا رضاخان افشا ر، نقیضۀ تقویم های قدیمی ، و تذکرۀ یخچالیه نوشتۀ  محمد علی مذهب اصفهانی متخلص به بهار، ازشاعران سدۀ سیزدهم هجری ، اشاره کرد که اثراخیرپارودی تذکره های فارسی به ویژۀ آتشکدۀ آذربیگدلی ، شاعرو تذکره نویس (-1195ق ) الست. دردورۀ معاصر نیزبه نقیضه پردازی توجه شده است. التفاصیل ازفریدون توللی و داستان     « اسا ئۀ ادب » ازمجمو عه داستان خیمه شب بازی نوشتۀ صادق چوبک ازاین زمره اند که هردو هجو نثرگذشتگان هستند.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

مرثیه

 

شعری را گویند که در سوک خویشاوندان ، یاران ، پادشاهان، وزیران ، برگان قوم،عالمان دین و ذکر مصیبت ائمه معصومین ، به ویژه امام حسین (ع) و یاران او، سروده شده باشد. در گذشته می پردازد، شان و مقام او را تجلیل می کند و از دست رفتنش را ضایغعه ای عظیم جلوه می دهد و در بی وفایی دنیا و مساله مرگ و زندگی سخن می گوید و بازماندگان را به صبر و شکیبایی فرا می خواند . مرثیه بر حسب نوع رابطه شاعر و شخص در گذشته ، ممکن است پرتکلف ، خشک و بی روح یا پر احساس ، جانسوز و جذاب باشد . نخستین مرثیه هایی که در ادب پارسی به جای مانده ، اشعاری است که رودکی سمر قندی در رثای دو شاعر هم عصر خویش ،ابوالحسن مرادی و شهید بلخی ، سروده است، سپس ابوالعباس فضل بن عباس ربنجنی بخارایی در 331 ق در سوک نصربن احمد سامانی و شاد باش جانشین وی ، مرثیه ای سروده و ابومنصور عماره مروزی ، شاعر اواخر عهد سامانیان ، در سوک ابو ابراهیم اسماعیل بن نوح ، معروف به منتصر مرثیه ای گفته است. فردوسی نیز در شاهنامه ، افزون بر شعری که در رثای فرزند از دست شده خویش سروده ، در سوک قهرمانان شاهنامه نیز مرثیه هایی دارد. شاعران در مرثیه سرایی غالبا ترجیعات را بر می گزینند و پس از آن ، از قصیده بهره می جویند ، اما خود را بدین دو قالب شعری محدود نمی کنند . گاهی که شاعر شاعر به مناسبتی ، تنها یک قالب را برای بیان مقصود برگزیده ، مرثیه نیز در همان قالب می سراید، مانند مرثیه های شاهنامه، که در مثنوی بحر متقارب ، قالب ویژه شاهنامه سروده شده است و مرثیه های حافظ که بیشتر در قالب غزل آمده است. خاقانی شروانی مرثیه هایی را که در سوک عموی خویش گفته ، در قالب قطعه آورده و گاهی قالب های دیگری چون رباعی نیز مورد استفاده قرار گرفته است. مرثیه رابر حسب مناسبات سراینده با شخص در گذشته به مرثیه رسمی و شخصی و مذهبی تقسیم می کنند. مرثیه رسمی در سوک ارباب قدرت، یعنی پادشاهان ، وزیران و بزرگان کشور یا وابستگان آنها، سروده می شود. این گونه مرثیه ها را معمولا شاعران درباری می گویند. آنان گاهی به علت تاثر از درگذشت ممدوح خویش که ازو ی صله دریافت می کرده و مورد توجه و عنایت وی بوده اند ، به سرودن مرثیه برانگیخته می شوند ، اما غالبا بر حسب وظیفه یا بنا به دستور پادشاه یا بزرگان کشورا ین کشورا ین کار را می کنند. مرثیۀ رسمی چون بنا بر وظیفه سروده می شود پرتکلف و خشک و بی روح است. از مرثیه های رسمی می توان مرثیۀً عمعق بخارایی را که به دستور سلطان سنجر و در مرگ دخت راو ، مه ملک خاتون سروده ، نام برد. مرثیهً فرخی سیستانی در سوگ سلطان محمود غزنوی ، مرثیۀ امیر معزی در سوگ سلطان ملکشاه سلجوقی و مرثیۀ انوری در سوگ یکی از بزرگان عصر او ، در زمرۀ مرثیه ای گیرا دارد که از غلوها و لفاظی های متداول شاعران برکنار و مشتمل بر سخنان حکمت و پند و اندرز و به شیوۀ خاص سعدی در نهایت سادگی و روشنی است.گاه شاعرسعدی نیزدرسوگ سعد بن ابوبکر سلغری مرثیه ای گیرا دار که ازغلوها و لفاظی های متداول شاعران برکنارو مشتمل برسخنان حکمت و پند واندرز و به شیوۀ خاص سعدی درنهایت سادگی و وشنی است. گاه شاعربدان مناسبت که درگذشت پادشاه یا وزیری به جانشینی فرزند او پیوسته می گردد ، مرثیه و تهنیت را درمی آمیزد و درشعرخویش برمصیت ازدست رفتن شخص درگذشته افسوس می خورد و اندوهگینی می کند و جلوس و جانشینی شاه یا وزیرکنونی را شاد باش می گوید. درمیان شاعران قدیم شعرابو العباس فضل بن عباس بخارایی که درسوگ نصربن احمد سامانی و شاد باش به تخت بر آمدن فرزندش ، نوح بن احمد سروده ، از این دست است. فرخی نیزدرقصیده ای با همان وزن و قافیه ، درتعزیت مرگ سلطان محمود غزنوی و تهنیت بر آمدن فرزندش محمد ، به تخت پادشاهی سروده و امیرمعنوی درمرثیت فخر الملک و تهنیت منصوب شدن فرزندش قوام الملک به وزارت ، قصیده ای دارد. ازشاعران متأ خرفتحعلی خان صبا دررثای آقا محمد خان قاجار و شاد باش فتحعلی شاه ، شعری سروده است. نوع دیگر مرثیه ، مرثیۀ شخصی است که به مناسبت ازدست رفتن یکی ازخویشان شاعر، چون فرزند، برادر، پدر، مادر، خواهرو نزدیکان دیگر یا معشوق یا دوست او سروده می شود. این گونه مرثیه ، به علت پیوند عاطفی شاعربا درگذشته ، معمولأ ازسراخلاص گفته می شود و تراوش دلی سوخته و طبعی اندوهگین است ، ازاین رو، پرمایه و گیرا و جانسوزو پرسوزو گدازاست. مرثیۀ فردوسی درمرگ  فرزند سی و هفت ساله اش که درشصت و پنج سالگی پدرازجهان می رود ، نمو نه ای برجسته ازاین گونه مرثیه ها ست و از این قبیل است مرثیۀ مسعود سعد سلمان درسوگ فرزندش ، صالح ، مرثیۀ بسیارمشهور خاقانی درسوگ فرزندش و مرثیۀ وی درسوگ عمویش و مرثیه های کمال الدین اسماعیل ، سعدی حافظ و جامی ، که در سوگ فرزندان خویش سروده اند . نوع دیگر مرثیۀ شخصی ، مرثیه ای است که شاعر درسوگ معشوق یا دوست نزدیک و مورد علاقۀ خود می سراید . شماراین گونه مرثیه ها درادب فارسی کم است و مشهور ترین آنها ، مرثیه های کوتاه رودکی درسوگ دوستان شاعر خویش ، ابوالحسن مرادی و شهید بلخی ، است. ازنظامی گنجوی نیزمرثیه ای یک بیتی درسوگ خاقانی برجای مانده است. مسعود سعد سلماس درسوگ سید حسن غزنوی مرثیه ای جانسوز دارد. ازشاعران معاصر ، ملک الشعرای بهار درسوگ ایرج میرزا و جمیل صدقی الزاهاوی ، شاعر عراقی و احمد شاملو ، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری درسوگ فروغ فرخ زاد مرثیه سرایی کرده اند. ازجمله مرثیه های شخصی ، مرثیه ای است که شاعردرسوگ قهرمانان داستان خویش می سراید. گاهی شاعر با قهرمان خویش یگانه می شود و فاصله اش با او ازمیان می رود و سرنوشت اغو را سرنوشت خویش می پندارد و ازدست رفتن قهرمان باعث غم و اندوه و افسوس او منی شود و درسوگ او به ماتم می نشیند و مرثیه می گوید. مرثیه ها ی فردوسیدرسوگ سهراب ، سیاوش ، اسفند یار و رستم ، ازاین دست است. نوعی دیگکر ازمرثیۀ شخصی ، شعری است که شاعردر آن ، درموضوع مرگ و حیات ، نزدیک بودن مردن خویش و بی ره توشه بودن و تبانه کردن عمرو جوانی و به امید و شوق وصلبه معشوق حقیقی ، سخن گفته است که نمونۀ برجستۀ آن ، شعر پروین اعتصامی است که برای نقربرسنگ گورخویش سروده و ایرج میرزا نیزدراین مورد ، شعری زیبا گفته است ( شعرسنگ گورو شعرمرگ ) مرثیۀ نوع سوم ، مرثیۀ مذهبی است که شاعران درسوگ رهبران مذهبی، عالمان دین یا مصیبت امامان ، به ویژه سیدالشهداء (ع) و یاران او ، می سرایند . این نوع مرثیه قدمت چندانی ندارد و تقریباً با رسمیت یافتن مذهب شیعه درایران همزمان است . نخستین کسی که درذکر مصیبت شهیدان کربلا کتاب نوشت ، ملا حسین واعظ کاشفی (906/910ق ) بود که کتاب روضة الشهداء را پرداخت. همچنین ازشاعران سدۀ نهم هجری کسانی چون کمالغیاث الدین شیرازی، بابا سودایی ابوردی ، تاج الدین حسن تونی سبزواری ، ابن حسام قهستانی ، خواجه اوحد سبزواری ، لطف الله نیشابوری و کاتبی ترشیزی رامی توان نام بد که به واقعۀ کربلا پرداخته اند و درمناقب ائمه شعرسروده اند . اما پرآوازه ترین شاعر مرثیه سرا ، محتشم کاشانی است که درروزگارتهماسب یکم صفوی ( 984-930 ق ) ، ترکیببند معروف خود را دردوازده بند ، دررثای امام حسین (ع) و یاران او سرود و با این که درانواع دیگر شعر شاعری میانمایه بود ، دراین راه به چنان موفقیتی دست یافت که مرثیۀ وی درشماراشعارمعروف فارسی قرارگرفت و پس ازاو ، بسیاری ازشاعران سبک و سیاق وی را تقلید کردند، اما کمتربه پایۀ او رسیدند. دردوره های متأخرتر ، شاعرانی دررثای سید الشهداء (ع) و یاران او طبع آزموده اند که ازآن جمله ، حاج سلیمان صباحی بیدگلی کاشانی، شاعر اوایل سدۀ سیزدهم هجری است که ترکیب بندی دراقتفای محتشم سروده است . میرزا محمد شفیع ، ملقب به میرزا کوچک و وصال شیرازی ، نیزترکیببندی شیوا دررثای امام حسن (ع) دارد. سروش اصفهانی گذشته ازشصت بندی که به تقلید ازدوازده بند محتشم سروده ، مجموعه ای ازاشعارمذهبی دارد که آنها را دردفتری به نام شمس المناقب (1300ق ) گرد آورده است و میرزا محمود خان ملک الشعرا نیزترکیب بندی بسیارفصیح و جانسوز ، مشتمل بر چهارده بند ؛ دررثای حضرت سید الشهداء سروده که درزیبایی و هنرسخنوری با مرثیۀ محتشم پهلو می زند. شاعران بسیاردیگری ، چون میرزانورالله عمان سامانی ، میرزا محمد تقی نیر، ملک الشعرای بهار، امیری فیروز کوهی ، محمد حسین شهریار، حسین پژمان بختیاری ، اقبال لاهوری ، جلال الدین همهیی ، علی انسانمی و مشفق کاشانی ، درسوگ امام سوم (ع) مرثیه سروده اند. مرثیه ای که درسوگ بزرگان و عالمان دین سروده می شود نیزبه اعتبارآن که مرجعیت و حرمت آنان ازدین سرچشمه گرفته ، مرثیۀ سعدی درمرگ معتصم، آخرین خلیفۀ عباسی ، است که به فرمان هولاگوخان مغول کشته شد.(656ق). مرثیه های مذهبی چون ازژرفای اعتقادات و احساسات شاعربرمی خیزد، اغلب پرسوز، جذاب و گیرا است و نشان دهندۀ شورعاطفی و غلیان احساسات سرایندۀ آن ها است.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:0 توسط نوشتار |

مدح

 

در لغت به معني ستايش و در اصطلاح ادبي ، سخني است که در آن گوینده به توصیف ، تحسین و تمجید کسی بپردازد . شاعران مدیحه سرا درروز های رسمی ، مانند عید ها ، جشن ها ، یاد بود جشن ها ی ملی و مذهبی و پیروزی های نظامی به خواندن مدیحه در حضورشاهان و بزرگان می پرداختند و در توصیف و تمجید صفاتی چون شجاعت ، فداکاری ، خردمندی ، ملک داری ، سیاست ، بخشش ، جنگجویی قدرت و شکوه ممدوح خود شعر می ساختند . مدح در کنار شعر عاشقانه و شعر عارفانه ، رایج ترین مضمون در ادبیات به ویژه شعرفارسی است . از مهم ترین محاسن حضور مدیحه سرایی در شعر فارسی این است که از بررسی آن به ویژگی های تاریخی و اجتماعی هردوره ، به خوبی آگاه می شویم و در عین حال خصوصیات مردم و هنرمندان را به روشنی تصویر می کند . اما دربررسی های جامعه شناسیک شعر فارسی ، همواره مدح را نکو هیدیده اند و به جزئیات پنهان آن کمتر توجه کرده اند . گفتنی است که برای جلب نظر پادشاهان و رسیدن به مقام هایی چون ملک الشعرایی برای شاعران اهمیت زیادی داشت ، زیرا افزون بر کسب پاداش و مقام ، سبب می شد تا شعر ها یشان در جنگ ها نقل گردد و در دیوان آنان نوشته شود درواقع مدح آنان سبب حفظ شعر هایشان می شد . یکی ازمهم ترین ویژگی مدح آن است که شاعران مدیحهسرا اغلب پادشاهی آرمانی را می ستوده اند . شاهی با قدرت ، باشکوه ، خردمند ، بخشنده و بخشاینده ، ودر یک وجودی فرابشری که می توان ادامه اندیشه ایرانی در ستایش فرۀ ایزدی ، که در وجود شاهان نمود می یافت ، تلقی گردد . این گمان که شاعران به غیر واقعی بودن اغراق هایشان در مدح آگاهی نبوده اند ، باوری ساده لوحانه است و باید پذیرفت که آنان با آوردن صفت های نیک و برجسته ، آرزو داشتند تا ممدوحشان چنان باشد و می خواستند او را به یافتن آن صفا ت و پیشه کردنت رفتارهای نیکو ترغیب کنند . همچنین در پایان ستایشنامه هایشان پادشاه را دعا می کردند ؛ دعایی که بی تردید پادشاهان نیز می دانستند که به آن نیازدارند و در واقع خود شاهان هم متوجه حضور خاکی و عادی خود می شدند . اصلی ترین دلیل گرایش شاعران به مدیحه سرایی و گسترش آن پاداش های پادشاهان بود . عبارت دیگر ، میان شاهان و شاعران رابطه ای دو سویه داشت . شاهان به شعر های شاعران که نوعی جنبه تبلیغی دربرابر دشمنان جلب نظر زیردستان بود ، میل داشتند و از سوی دیگر، شاعران به اعتبار ، شهرت اجتماعی ، پاداش ، مستمری و مقام نیازداشتند .

اگرچه اغلب شاعران به سلیقه خود قالب هایی چون غزل * ، مثنوی * ، مسمط* و قطعه * و جز این ها را در مدح به کار می گرفتند ،ولی قالب اصلی مدیحه قصیده * بوده است . به همین خاطره ، مدح در این قالب پروده شد و اساساً قصیده ، قالبویژه مدح بود و مدح سبب می شد تا این قالب به چند بخش تقسیم شود . نخست شاعر به تغزل و تشبیب * می پرداخت و از طبیعت ، عشق و میگساری ، یا شکایات ازدست روزگارسخن می گفت . سپس با گزیدن ، به منظور اصلی می پرداخت و سرانجام به مدح می رسد و در آن ازبزرگی ها و بزرگواری های ممدوح می گفت و با دعایی برای طول عمر او شعر خود را به پایان می برد . برخی شاعران ، چون عنصر ی و انوری ، بدون تغزل و تشبیب ، از همان آغازقصیده به سراغ مدح رفته اند .

گاه شاعردر مدح ،تقاضای خود را نیزبیان می گردد ؛ تقاضایی که به آن استعطاف * می گفته اند . این تقاضاها سبب می شد تا برخی شاعران ؛ شغل خود را چون گداییبدانند : « بدیندقیقه که راندم گمان کدیه مبر به بنده ، گرچه گدایی شریعت شعر است . »  « احوال مبرمی و گدایی شاعران دانند همگنان که نه شعر و نه شاعری . » ( انوری ) مداحی اصولاً نوعی پیشه شعر فروشی به شمار می رفت ، طوری که هر کس شعر را بهتر می خرید ، شاعران مداح نزد او    می رفتند . چنان که گفته آمده ، نباید مدح را با دید امروزی ارزش گذاری کرد ، بلکه باید ارزش های روزگارگذشته را هم در نظر داشت . رکن اصلی مدیحه سیرایی ، غلو * . اغراق است که این اغراق ها در آغازپزیرفتنی و کمترغیرواقعی بود ، اما رفته رفته به محال گویی و دروغ پردازی تبدیل شد : « نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد . » ( ظهیر فاریابی ) باریک اندیشی ، مضمون آفرینی و توجه به آرایه های لفظی و معنوی برای جلب نظرپادشاهان و حاکمان و اعیان ازدیگرویژگی های مدیحه است . مدح ازنظرموضوع و مضمون به سه دسته تقسیم می شود : 1- مدایح درباری ، که منحصراً در مدح شاهان ، شاهزادگان ، وزیران ، سرداران ، حاکمان و اعیان می گفتند و فضایی کاملآ اشرفی داشت . شاعرانی چون عنصری ، فرخی ، منوچهری و قاآنی ازجمله شاعران مدیحه سرای درباریبوده اند . 2- مدایح دینی ، که در ستایش بزرگان دین و مذهب و عرفان گفته می شده است . تفاوت عمده این مدایح با مدایح درباری این است که مدایح دینی با تمایل و رضای شاعرو از سر اعتقادات مذهبی و به سرود ه می شده است . مدایح دینی به توحید * و نعت * و منقبت تقسیم می شود که اولی در ستایش خداوند ، دومی درستایش پیامبر اسلام (ص) ، سومی در ستایش امامان و دیگر بزرگان دین و عرفان گفته می شده است . 3- مدایح اجتماعی و اخلاقی ، که محور اصلی آن پند های اخلاقی و نکات ترتیبی است . در این نوع مدایح ، شاعران ضمن ستایش ممدوح ، نقش معلم را به خود می گرفته و پند هاو اندرزها یی به مدیحه می افزوده است . این اشعار، در ظاهر مدحند ، اما اساس آن ها شعر تعلیمی * است سعدی بنیادگذار این نوع مدیحه سرایی است . « به نوبتند ملوک اندر این سپنج سرای کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای . » « بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندند هوشیار . » نوع دیگر مدیحه نیز ، مدایح منثور است که در دیباچه کتاب ها نوشته می شد . بدین ترتیب که نویسندگان یا مترجمان پس ازحمد خداوند و ستایش حضرت محمد (ص) و احیاناً پس ازستایش امامان و معصومان ، به مدح پادشاه آن زمان می پرداخته اند و کتاب خود را به آنان تقدیم می کرده اند . پیشینه مدح به پیشینگی شعر فارسی است . براساس منابع موجود ، قدیم ترین مدح فارسی ، همانا کهن ترین شعر فارسی است که باربد در روزگار خسرو پرویز سروده است : « قیصر ماه مانذ  و خاقان خورشید - آن من خذای ابر مانذ کامغاران که خواهد ماه پوشد که خواهد خورشید  محمد بن وصیف سگزی نیز در مدح یعقوب لیث مدایحی دارد : « ای امیر که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای و سگ بند و غلام  . » « جز تو نزاد آدم و حوٌا نکشت به کنش و به منش و به گوشت . » در دورۀ سامانی و غزنوی ، به خاطر برخورداری حاکمان ازثروت های بی شمار و بخشش های فراوانشان به شاعران ، عدۀ بسیاری از شاعران جذب دربارها شدند و هر شاعری می کوشید تا با سرودن مدیحه ای زیبا تر ، ازصله * بیشترو موقع و مقام بالا تری برخوردار گردد . این رقابت ها ، زمینه ساز سرایش اشعار بسیار زیبایی در شعر فارسی گردید . « بوی جوی مولیان » و « خمریۀ » رودکی ، « فتح سومنات » فرخی ، و « خمریۀ » منوچهری ازآن شمارند . در برابر مداحی درباری آن روزگار ، مدایح دینی هم وجود داشت که نمونه هایی از آن را می توان در شعر فردوسی و کسایی و ناصر خسرو جست . در دورۀ سلجوقیان مدیحه در لفظ و معنی کاملاً متحول شد . اغراق ها و گزافه گویی های پیشین به محال گویی بدل گشت و مدح با تخیل شاعرانه در آمیخت : « رجا و خوف خلایق بود زحمت او بود به همت او باز گشت خوف و رجا . » « گر سموم قهر تو بر شعله دوزخ وزد دلو چرخ ازدوزخ آب زمزم و کوثر کشد . » با ورود موغولان به ایران مدیحه سرایی رکوردی نسبی یافت و در این دوره دلیل نبود درباربه صورت سابق ، شاعران رفته رفته جذب شهر ها و مناطق دیگر شدند و نتیجه مرکز تجمع شاعران ازمیان رفت . علاوه بر آن فضای روانی اجتماعی که پس از حمله مغول در میان شاعران ، و به طور کلی مردمان ، پدید آمد ، آنان را به نوعی انزوا و فردیت کشانید و به همین دلیل ، قالب غزل که قالبی فردی بود ، محل طبع آزمایی شاعران شد . در این دوره ، شاعران سه دسته شدند : 1- گروهی که با وجود سرودن غزل ، اختصاصاً قصیده سرای ِ مداح باقی ماندند و از همین راه نیز زندگی را می گذرانیدند ، مانند ابن یمین ، خواجو ، سلمان ساوجی و سعید هروی . بیشتر سرودهای این گروه ، استقبال ازقصاید معروف انوری ، سنایی ، خاقانی و برخی دیگر ازگذشتگان بوده و به همین دلیل ، مدیحه های قرن هشتم به مدایح سدۀ ششم بسیار شبیه اند . 2- شاعرانی که با وجود مهارت در سرودن قصاید مدیحه ، از این کار دست برداشتند ، مانند محمد فرغانی . 3- گروهی که با افزودن پندهای اخلاقی ، مدح اجتماعی را بنیاد نهادند ، مانند سعدی . با آمدن تیموریان که دربارهای سمرقند و بخارا رونق گرفتند ، مدیحه سراییرونق دوباره یافت ؛ اما شعر های مدحی این دوره به قدرت و زیبایی شعرهای قرون پنجم و ششم هجری نبود . انتخاب قافیه های دشوار، وجود اغراق و مبالغه ، کاربرد زیاده صنایع شعری ، تجدید مطلع در قصیده های طولانی و تکلفات شاعرانه در این دوره چندان بود که برای نمونه ، سلمان ساوجی در قصیده ای که در مدح رسیدالدین فضلالله همدانی سروده ، نزدیک به 102 صنعت بدیعی را گنجانیده است . در دورۀ صفویان ، اگر چه غلسرایی رواج داشت ، به دلیل تعصبات دینی شاه اسماعیل و جانشینانش ، شاعران به سرودن قصاید دینی پرداختند و تقریباً تمامی شاعران ایرانی این دوره ، شعرهایی در ستایش بزرگان دین و مذهب شیعه سروده اند و بسیاری ازشاعران این دوره نیز به دربارهای اسحاقیان گیلان کوچیدند . پس از این روزگار  ، شاعرانی ظهورکردند که سخنی تازه داشتند و با افزودن آرایه های نو به شعرکهن ، طرزی نو آفریدند و در نتیجه کارایشان ، زبان قصیده ها به سوی سادگی و روانی پیش رفت . از جمله این شاعران وحشی با فقی ، ثنایی و عرفی بودند . پس از این دوره ، حکومت قاجار بیش از پیش در گرد آوریدوبارۀ زنده کردن ، زیرا فتحعلی شاه قاجار ( 1212-1250 ق) تمایل داشت ازخود چهره ای همچون محمود غزنوی ( 389-421 ق) بسازد و شاعران نیزبه تقلید اشعارشاعران سده های چهارم و پنجم و ششم هجری می پرداختند و مدیحه هایشان رنگ و بوی مدایح آن دوره را داشت : « به گروه تیره ابری بامداد ان بر شد از دریا جواهر خیز و گوهر بیزو گوهر زا . » ( قا آنی ) با قتل ناصرالدین شاه (1313 ق ) و آغازمخالفت های روشنفکری ، و به دنبال آن ، در گیری خیزش ها ی مردمی ، شاعران چشم ازدربار برگرفتند و به مثانۀ پیش قراولان این جنبش اجتماعی ، دست ازمدیحه سرایی برداشتند . اگر چه نمونه هایی انگشت شماراز مدیحه سرایی را می توان جست ، به طور کلی عمر شعر مدحی ، به معنای گذشته ، پایان رسیده است .  

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:59 توسط نوشتار |

لطيفه

 

جوك ، متن نسبتاً كوتاهي كه روايتگري ، براي سرگرمي و خنده مخاطب ( شنونده / خواننده ) نقل كند . هر فردي بر پايه پيشينه فرهنگي خود ، قواعد و هنجار هايي مي پذيرد و در زندگي براي ارتباط با ديگران از نشانه ها استفاده مي كند و آن     هنجار ها را به كار مي بندد .

اين هنجار ها و نشانه ها داراي نظام خاصي هستند و كساني كه آنها را به كار مي گيرند ، از آنها انتظارات مألوفي دارند . حال اگر اين نظام مألوف كه بر منطق و قانون استوار است ، به هم بخورد ، ممكن است با مطايبه ( ويكي از گونه هاي آن كه لطيفه باشد ) رو به رو شويم . از ديدي ديگر ، مي توان گفت لطيفه نوعي درگيري ذهني است كه از تضاد يا اختلاط ديد گاه ها ناشي    مي شود .

نظريه هاي رايج درباره لطيفه به سه دسته تقسيم مي شوند :

1 نظريه هاي شناختي ادراكي ، كه آن دسته از روند هاي ذهني را كه باعث مي شود كسي متن مطايبه آميزي را درك كند مطالعه مي كند . هم چنين اين نظريات به واكنش مخاطبان اين نوع متن هم توجه دارد .

2 نظريه هاي روان شناسيك ، كه به تأثير رواني متون مطايبه آميز بر آدمي توجه مي كند .

3 نظريه هاي نشانه شناسيك ، كه مي خواهند بدانند ساز و كار تضاد كه اساس لطيفه بر آن استوار است ، چگونه در متن تبلور مي يابد و ويژگي هاي زباني نشانه شناسيك آن چيست . برخي از اين نظريه ها بدين قرارند :

آ نظريه تحريك و ارضا :

اين نظريه كه طلايه دارش زيگموند فرويد ، روان شناس سويسي ( 1856 1939 م ) است ، لطيفه را ساز و كاري مي داند كه مي تواند عقده هاي سركوفته را دوباره بيدار كند و با آزاد كردن اين نيروي ذهني مخاطب لطيفه را ارضا كند .

فرويد مي گويد : لطيفه نوعي سازوكار دفاعي بخش ناخود آگاه ذهن است و اثر رواني آن از اين رو است كه مي تواند انرژي رواني سركوفته ذهن را دوباره آزاد سازد و ذهن را ارضا كند .

همچنين فرويد بر اين باور است كه خود ( ego ) آن چه را كه شكل تابو ( tabu ) در ذهن سركوفته شده است ، با مبتذل و عاميانه كردن آن به شكل لطيفه ( يا به صورت هاي ديگر مطايبه ) دوباره آزاد مي كند و تنش دروني را ، هر چند موقتي ، فرو مي خواباند .

از نظر فرويد لطيفه ، از دو راه مي تواند انرژي رواني سركوفته را آزاد كند : فشردن دو پيام متضاد در يك پيام ، و سرپيچي از قواعد زباني .

ب نظريه برتري جوي :

بر شالوده اين نظريه ، خنده واكنش برتري موقتي انسان ، بر فرد يا گروه مسلط بر او است و زماني كه به لطيفه اي مي خنديم ، ناخودآگاهانه بر فرد يا گروهي كه از ما برتر است ، چيره       مي شويم و به عبارت ديگر ، با لطيفه فرد يا گروهي را كه از آن متنفريم تحقير مي كنيم .

پ نظريه معنايي راسكين :

ويكتور راسكين عقيده دارد مخاطب لطيفه در صورتي معناي اصلي آن را درك مي كند ، كه از پيش بداند كسي مي خواهد برايش لطيفه بگويد ( تا متن را در همان راستا توجيح كند ) و از سوي ديگر ميان اجزاي لطيفه تضادي بيابد .

به نظر راسكين ، مخاطب لطيفه بر پايه پيشينه فرهنگي خود از همه نمود ها الگويي در ذهن دارد كه در لطيفه اين الگو تا اندازه اي نقض يا نامتجانس مي شود . اما از آنجا كه لطيفه منطق و قاعده خاص خود را دارا است ، به شكلي به حل اين بي تجانسي مي كوشد كه البته اين راه حل هم با منطق روزمره ناسازگار است و باعث خنده مي شود .

به اعتقاد راسكين هر چه اين راه حل عجيب تر باشد ، مخاطب غافلگيرتر و لطيفه  ، خنده دارتر مي شود ، و اين برخلاف نظر فرويد است كه عامل غافلگيري را در لطيفه مهم تر از غرابت مي دانست .

ت نظريه فوناژي :

از نظر فوناژي ، زبان شناس مجاري ، لطيفه متني است كه در آن يك كنش زباني به همراه كنش زباني ديگري مي آيد ، تا آن را از ارزش بياندازد . به عبارت ديگر ، بخش هاي لطيفه همواره اعتبار همديگر را خراب مي كنند و اين بي اعتباري وقتي پيدا مي شود كه متن با منطق و مناسبات دنياي واقع متناقض باشد ، كه در واقع ، اين همان تقابل دو سطح « واقعيت و ضد واقعيت » يا « واقعيت و خيال » است و زماني كه اين دو سطح در هم بياميزند ، مخاطب با لطيفه رو به رو است .

فوناژي دو شكل كلي براي لطيفه ها قايل است ، يكي لطيفه هايي كه از صنعت جناس و ابهام استفاده مي كنند و ديگري لطيفه هايي كه بر پايه كژفهمي يا انحراف از قواعد زباني و منطقي استوار است .

هاكت ، زبان شناس آمريكايي ، ساختار لطيفه را دو بخشي مي داند :

1 معرفي / مقدمه ( build up ) كه در اين بخش روايتگر ، عناصر اصلي لطيفه را معرفي مي كند و فضا را براي گفتن قسمت اصلي لطيفه ( يعني لب مطلب ) آماده مي كند . بخش معرفي ، بسته به زمينه و حال و هواي لطيفه ممكن است يك جمله كوتاه يا چندين جمله باشد .

2 لب مطلب ( punchline ) كه معمولاً جمله كوتاهي است و به نوعي با بخش اول تضاد دارد يا به شكلي منطق روزمره را بر هم مي زند . مثلاً ، بخش هاي معرفي و لب مطلب در لطيفه زير چنين است : « فيلي و گنجشكي با هم حرفشان شد . فيل هر چه كوتاه مي آمد ، گنجشك از رو نمي رفت . بالاخره فيل عصباني شد و گنجشك را بلند كرد و كوبيد به ديوار . تمام پر هاي گنجشك ريخت . فيل رو كرد به گنجشك و گفت : نگفتم با من درنيفت ؛ ديدي چه به روزت آوردم [ تا اين جا بخش معرفي ] . گنجشك كه از رو نرفته بود ، گفت : كجايش را      ديده اي ؛ من تازه لخت شده ام . [ لب مطلب ] » .

در همين لطيفه ياد شده ، جدا از اين شكل انسان وار دعواي ميان فيل و گنجشك كه هم غير ممكن است و هم نامتناجس با واقعيت زندگي واقعي ( و علاوه بر اين ها ، بامزه ) گنجشك با استفاده از ابهام تعبير ها ، به فيل جوابي مي دهد كه در تقابل با حرف فيل قرار مي گيرد و اين تقابل ، منطق روزمره را بر هم مي زند و باعث خنده در مخاطب مي شود .

گفتني است كه لطيفه پردازان براي ارائه لطيفه ، ابزار هاي بياني گوناگون به كار مي برند كه بعضي از اين ابزار هاي بياني ، عبارتند از : ايهام ، ابهام ، جناس ، تغيير و تحريف آوايي ، اغراق ، ذم شبيه به مدح ، نقيضه ( parody ) ، طعنه و كنايه .

لطيفه ها را ، از نظر شيوه ارائه ، مي توان به لطيفه هاي نوشتاري و لطيفه هاي گفتاري تقسيم كرد .

لطيفه هاي نوشتاري در قياس با لطيفه هاي گفتاري ، اغلب زباني پرداخته تر و گاه فخيم تر دارند و معمولاً امكانات بيشتري براي بازي هاي زباني دارند . از سوي ديگر ، لطيفه هاي نوشتاري گاه عنوان هم دارند و اين عناوين ممكن است خلاصه اي از ماجراهاي لطيفه ، نام يا توصيف كاركتر هاي لطيفه ، يا بيان كننده مضمون اصلي لطيفه باشد .

لطيفه هاي گفتاري نيز چنان كه از نامش پيدا است نامكتوب است و گفتني است كه اين نوع لطيفه به نسبت لطيفه هاي نوشتاري تنوع و گستردگي بسيار بيشتري دارند . ساخت لطيفه هاي فارسي يا روايت گونه است يا چيستان گونه .

در لطيفه هاي روايت گونه ، داستان يا ماجرايي وطرح مي شود كه سرگرم كننده و خنده آور است ، مثل لطيفه اي كه در بالا آمد .

برخي از ويژگي هاي لطيفه هاي روايت گونه ، بدين قرار است :

كاركتر هاي معدودي دارند كه با گفته ها يا اعمالشان لطيفه را مي سازند و پيش مي برند ؛ اين كاركتر ها ممكن است آدم ، حيوان يا شي ء باشند ؛ كاركتر ها لطيفه كلي و تيپ هستند ؛ و اغلب پيرنگ در آن چندان نقش ندارد .

اما لطيفه هاي چيستان گونه لطيفه هايي هستند كه به شكل پرسش و پاسخند ؛ مثل اين لطيفه : « اگر گفتي چطور مي توان پنج تا فيل را توي يك فولكس جا داد ؟ - خيلي ساده ، دو تا جلو ، سه تا عقب . »

زبان شناسي به نام شولتس در تعريف چيستان مي گويد : « چيستان پرسشي است كه پاسخي نامتجانس ، شگفت آور ، و دور از انتظار دارد . »

با اين حساب ، در لطيفه هاي چيستان گونه ، اين پاسخ نامتجانس و دور از ذهن است كه باعث خنده و تشكل لطيفه مي شود . اين نكته نيز در خور يادآوري است كه در اين نوع لطيفه   نمي توان پاسخ را از روي پرسش به دست آورد ، چرا كه ويژگي اصلي لطيفه هاي چيستان گونه ، پاسخي نامتجانس است كه با منطق روزمره نمي خواند ( البته در خود متن لطيفه كاملاً متجانس است . ) .

ياد كردني است كه وجه مشترك لطيفه هاي روايت گونه و چيستان گونه اين است كه هر دو خنده انگيز و شوخند و از سويي ، روايت گري دارند كه معمولاً با گوينده يا نويسنده آن يكي است . روشن است كه هر دوي اين لطيفه ها مي توانند انواعي را شامل شوند .

لطيفه ها از نظر موضوع به انواعي تقسيم مي شوند كه بعضي از آنها عبارتند از :

آ لطيفه هاي سياسي كه درباره موضوعات و شخصيت هاي سياسي است .

ب لطيفه هاي سكسي كه پيرامون مسائل جنسي است .

پ لطيفه هاي هجوآميز كه به هجو تيپ خاصي از مردم ، از جاهاي مختلف ، و عادات و اخلاقيات خاص آنها مي پردازد ، مثل لطيفه هايي كه درباره خساست اسكاتلندي ها گفته         مي شود .

ت لطيفه هاي مذهبي كه در آن از موضوعات يا شخصيت هاي مذهبي استفاده مي شود .

ث لطيفه هاي زبان پردازانه كه بر اساس بازي هاي زباني صورت مي گيرد .

ج لطيفه هاي مهمل كه در گفتار روزمره به آن لطيفه هاي سركاري مي گويند . اين نوع از لطيفه ها درباره موضوعات بي سروته و مهمل است و براي دست انداختن مخاطب نقل مي شوند .

د لطيفه هاي عقيدتي .

ذ لطيفه هاي اجتماعي ، مثل لطيفه هاي تبعيض نژادي . هر چند بيشتر لطيفه هاي فارسي به صورت گفتاري اند نه نوشتاري ، نمونه هايي از صورت مكتوب آن را در متن هاي ادبي قديم ، به شكل حكايت هاي بهلول ، حجي ، ملا نصرالدين و نيز در برخي از حكايت هاي منظوم يا منثور سعدي ( 606 691 م ) و عبيد زاكاني ( 771 ق ) ، در اطليف الطوائف مولانا فخرالدين علي صفي ( 939 ق ) [ پسر ملا حسين كاشفي ] و در دوره معاصر ، در صفحه جوك برخي از مجله ها و نشريه هاي فكاهي مي توان يافت .

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:59 توسط نوشتار |

كاريكلماتور

 

واژه اي برساخته كه از تركيب دو واژه كاريكاتور و كلمه ساخته شده است ؛ و در اصطلاح ، نوعي جمله قصار يا كلام كوتاه منثور و ساده است كه به يك موضوع واحد مي پردازد و مضمون آن در بردارنده نكته اي فكاهي يا جدي است ، مانند اين   نمونه : « موش ، غذاي متحرك گربه است . »

برخي نيز آن را چنين تعريف كرده اند : كاريكاتوري است كه با واژه ها بيان شود . اما اين تعريف بيشتر متوجه ظاهر اين اصطلاح و كلمه هاي سازنده آن است و درخور ياد آوري است كه كاريكلماتور لزوماً بيان كاريكاتوري و خنده آور نيست و در واقع ، بعضي اوقات هم كاملاً جدي است . از اين رو ، مي توان كاريكلماتور را به دو نوع كلي فكاهي و جدي تقسيم كرد .

كاريكلماتور هاي فكاهي هميشه در بردارنده نكته اي خنده دار ( و گاه طنز آميز ) هستند ، و ويژگي هاي متون مطايبه آميز بر آنها حاكم است ، يعني از ابزار هايي كه موجب خنده انگيزي كلام مي شود ، استفاده مي كنند ؛ مثل « پرنده گربه را سر به هوا مي كند . » و اين نمونه : « كاركنان   باغ وحش حق توحش دريافت مي كنند . »

كاريكلماتور جدي شكل هاي متعددي دارد : ممكن است شاعرانه باشد كه مي توان آن را نوعي نثر شاعرانه كوتاه نيز تلقي كرد ( مثل « در زمستان وقتي تصوير درخت در آب افتاد ، آنقدر ماهي گلرنك روي شاخه هايش نشست كه مثل درخت بهاري غرق شكوفه شد » ) ؛ ممكن است در بردارنده نكته اي والا باشد ( مثل « سايه چهار نژاد يكرنگ است » ) ؛ امكان دارد از موضوعات كلي يا بديهي سخن به ميان آورد ( مثل « زمان ، حاصل جمع گذشته و آينده است » يا « موجودي كه زندگي را دوست ندارد از عمرش لذت نمي برد » ) ؛ گاهي نيز بيان كننده تصويري ( image ) ساده است ( مثل « وقتي گل پرپر مي شود شبنم سقوط مي كند » ) و گونه هاي ديگري جز اينها .

با اين همه ، وجه مشترك همه گونه هاي كاريكلماتور اين است كه در آن پديده هاي ساده و انگشت شماري از زندگي روزمره ( كه بيشتر مواقع نيز با هم تقابل دارند ) وجود دارد كه نويسنده درباره آنها به مضمون سازي پرداخته است و از اين جا است كه مي توان گفت اساس كاريكلماتور مضمون سازي است .

نويسنده كاريكلماتور براي نوشتن كاريكلماتورهايش از تمام امكانات ادبي و شگرد هاي شاعرانه استفاده مي كند و در اين ميان ، صنايع ادبي و شگرد هايي كه بيشترين بسامد را در كاريكلماتور دارند ( در كنار تشبيه و استعاره و ايهام ) عبارتند از مراعات نظير ، تشخيص            ( personification ؛ شخصيت بخشي و انسان وار نمودن اشيا و جانداران ) ، تصوير ( ايماژ ) و آشنايي زدايي يعني  نا آشنا كردن دنياي ادراك روزمره .

مهم ترين دستاورد كاريكلماتور برجسته سازي اشيا و موجودات و مفاهيم آشنا و كشف رابطه تازه ميان آنها براي برانگيختن ادراك و احساس تازه از واقعيت هاي جهان است . كاريكلماتور شكار سوژه هاي روزمره و گاه پيش پا افتاده اي است كه كمتر به آنها توجه مي شود و در آن وجوه تازه اي از واقعيت يا روابط ميان امور گوناگون و پديده هاي ظاهري زندگي بيان    مي شود .

ديدن دوباره اشيا و جانوران پيرامون است از منظر خيال پردازي و امكانات بالقوه دريافت ها و تصورات . واژه كاريكلماتور از ساخته هاي احمد شاملو است كه براي اولين بار در 1347 ش در مجله خوشه به كار رفته است . كاريكلماتور از انواع ادبي اي است كه در ساليان اخير در ايران پديد آمده است و معروف ترين نويسنده آن پرويز شاپور است كه اولين كتاب خود را در اين زمينه در 1350 انتشار داد ، و آن در برگيرنده طرح ها و نوشته هاي او از 1337 ش تا سال انتشار كتاب است .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:57 توسط نوشتار |

كاريكاتور

 

اصطلاحاتي كه از نقاشي به ادبيات وارد شده است و در نقاشي ، تصويري خنده دار است كه در آن به وجهي مسخره و مضحك در برخي ويژگي هاي چيزي يا كسي اغراق مي شود . به همين ترتيب ، در ادبيات ، كاريكاتور ( caricature ) شيوه اي است كه در آن نويسنده با توصيف اغراق آميز و غير عادي ، ويژگي ها و خصوصيات مشخص شخصي را مسخره مي كند . گفتني است كه در ادبيات ، درجه تحريف و اغراق ، تنها عامل    تعيين كننده در مضحك نشان دادن كاريكاتور نيست ، بلكه نحوه عرضه شخص يا خصوصيت كاريكاتور شده نيز عامل مهمي به شمار مي رود . اگر چه كاريكاتور نويسي بيشتر در عرصه كمدي معمول است ، گاه در ميان شخصيت هاي فرعي تراژدي نيز مي توان توصيف هاي كاريكاتوري يافت ؛ براي نمونه ، شخصيت هاي رودريگو در اتللو و آزريك در هملت ياد كردني هستند . كاريكاتور نويسي هر چند در ادبيات كلاسيك فارسي رواج چنداني نداشته ، نمونه هاي منظوم آن را در هجو هاي شاعران مي توان يافت .

در نوشته هاي مطايبه آميز هم اين شيوه نمونه هايي دارد ؛ مثلاً ، در تذكره يخچاليه ، از ميرزا محمد علي مذهب اصفهاني ( سده سيزدهم هجري ) كه نقيضه اي است از آتشكده آذر .

در جايي از اين كتاب ، در توصيف ظاهر شخصي به نام ابوالقاسم آمده است : « ... سرگذشت سرش نه حكايتي است سرسري و نعم ما قال في حقه انوري : سري دارد كل و هر گوشه مويي رسته دور از هم مگس گويي بر اطراف كدويي خشك ريدستي ... » .

در ادبيات معاصر نيز ، محمد علي جمال زاده ( 1270 ش ) در داستان « فارسي شكر است » از مجموعه داستان يكي بود يكي نبود ، توصيف هايي كاريكاتوري از دو تيپ مختلف ارائه       مي دهد .

يكي از آنها چنين است : « آقاي فرنگي مآب با يخه اي به بلندي لوله سماوري كه دود خط آهن هاي نفتي قفقاز تقريباً به همان رنگ لوله سماورش درآورده بود ، در بالاي طاقچه اي نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق خواندن كتاب رماني بود . »

يك نمونه ديگر توصيف كاريكاتوري را در داستان كوتاه « قريب الوقوع » از بهرام صادقي مي توان يافت : « ... هر چند كه يك ساندويچ بزرگ مرغ با آن طول دلپذيرش كه آدم را به ياد    راه آهن سيبري مي انداخت به نوبه خود جالب و اشراف مآبانه بود ... » .


 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:57 توسط نوشتار |

فابل

 

افسانۀ تمثیلی ،واژه ای فرانسوی از ریشه لاتینی fibula به معنی داستان و روایت ، داستان منثور یا منظوم کوتاه و لطیفه واری که * دارد و پیام یا پند اخلاقی در برداشته باشد . فابل ریشه در ادبیات عامیانه * دارد و بنیادی ترین عنصر آن ، نماد * است اصولاً هر نوع داستان *باورنکردنی یا داستانی که پدیده های عجیب و غیره واقعی نشان دهد ، یا داستانی در بارۀ کسی یا چیزی که بنا به ویژگی هایی مثل سایر شده باشد ، فابل است . قصص الحیوانات ، فابل حیوانی یا قصه و حماسه  حیوانات ، از پرآوازه ترین انواع فابل است . نخستین فابل ها را باید در سرودها ی افسانه ای وداجست ؛ چه ، در بیشتر افسانه ها و حکایت های ودا ، جانوران همچون آدمیان سخن می گویند و رفتار می کنند . پیشینه فابل نویسی در ادبیات غرب به روزگار اوزپ ، فابل نویس یونانی ( ح 620-560 ق م ) می رسد . احوال ازوپ چندان شناخته نیست و خاستگاه فابل های او که شمار آنها حداکثر به دویست می رسد نیز به درستی دانسته نیست ، اما به احتمال فراوان از برخی حکایات های کتب مذهبی هندیان و نیز منابع سانسکریت الهام گرفته است . پس از ازوپ باید از هواراس شاعر رومی ( 65-8  ق م ) یاد کرد که پیرو ازوپ بود و فابل هایی دلانگیزاز خود به یادگارگذارد . از پلو تارک زندگینامه  نویس یونانی ( ح46- ح120 م ) و لوکیانوس ، هجونویس یونانی ( 120- ح 180 م ) نیزفابل هایی در دست است . چندی بعد در سده دهم میلادی ، افسانه های تمثیلی فدروس ، فابل نویس رومی ( اوایل سده یکم میلادی ) به نام رومولوس به فرانسه ترجمه شدند و آوازه فراوان یافتند ، چندان که تا سده هفدهم میلادی شناخته و پرآوازه بودند. گفتنی است که فدروس ازپیروان برجسته ازوپ در سه یکم میلادی بود . کاربرد فابل در اروپای سده های میانه ، همچون گونه های دیگر تمثیل * ، بسیاری گسترش یافت ، چندان که مجموعه فابل ها ی آن سالها ، صورت تکوین یافتۀ قصص الحیوانات بود . مشهورترین مجموعه فابل آن دوره ، داستان های به هم پیوسته ای به نام رومن دورینارت است . نام این داستان های برگرفته از نام روباهی است که قهرمان این فابل ها و نماد آدمی هوشیار ، ماهر و مکار است . برجسته ترین فابل نویس دورۀ رنسانس ريا، ادموند اسپنسر ، شاعر انگلیسی ( ح 1552 -1599 م ) است . قصه های مادر هابرد ( 1591 م ) مجموعه ای از فابل اسپینسر است که به شیوۀ فابل های سده ی پیشین پدید آمده است . در همنین دوره ، جان درایدن ، شاعر انگلیسی (1631-1700 م) با بهره گیری از تمثیل های حیوانی در مناطره های جدی مذهبی ، در 1687 م فابل های حیوانی را زنده کرد . با این شاعرو فابل نویس فرانسوس ( 1621-1695 م ) است که نخستین مجموعه فابل هایش در 1668 م به چاپ رسید . وی در مجموعه فابل هایی که در 25 سال گرد آورد ، و شیوۀ ازوپ و مضامینی چون هجو دربار ، دیوان سالاری ، کلیسا ، بو رژواری و تمام مسائل و مشکلات زندگی بشری بهره جسته است . همه فابل های لافونتن ، از جمله زاغک و روباه ، گرگ و بره تابلویی بزگ از تجربه های انسان هستند . فابل های لافونتن به گفته خودش ریشه در پنجه تنترا دارند ؛ البته وی از ترجمه کامل همایون نامه که روایت ترکی انوار سهیلی ، نوشته ملا حسین واغط کاشفی ( 910 ق ) است ، نیز بهره گرفته است . کتاب دیگری که ای بسا لافونتن ازآن در خلق فابل های خویش سود جسته ، فلسفه افسانه وار نوشته پیر دو لاریوه ، نویسنده فرانسوی ( 1560 1619 م ) است که بیشتر به طنز و شیوه نگارش آن توجه داشته است . لافونتن در پیشگفتار دفتر دوم کتاب خود می گوید : ( ... بخش مهمی از حکایت های این دفتر را مدیون پیل پای حکیم هندی هستم ... هندوان را عقیده بر آن است که او بسیار پیشتر از ازوپ ، حکیم یونانی ، بوده و سبک و روشی کاملا نو و متفاوت دارد ؛ مگر آن که ازوپ ، خود ، نام مستعاری باشد از حکیم معروف مشرق زمین ، یعنی لقمان . )

لافونتن ، فابل های فدورس را نیز دیده و برخی از آنها را به شعر برگردانده است . گزیده فابل های لافونتن در دوازده جلد ( 1668 ، 1678 1679 ،1694 ) منتشر شد و پیروان فراوان پیدا کرد . اصولاً بیشتر فابل های سده سوم تا شانزدهم میلادی ، ترجمه های منثور و منظومی از داستان های هندی بید پای بودند . گفتنی است که فابل های هندی برخلاف فابل های غربی ، منظوم هستند . ازآن جا که فابل ها یا حکایت ها ی هندی ، پیام یا پندی اخلاقی در بر دارند ، هندیان کتاب پنجه تنترا و گزیده آن ، هیتوپدیشه را ینی شاستره می خوانند که به معنای دستور های سیاسی و اخلاقی یا اصول رفتاری و حکومتی است . نقل شفاهی و سینه به سینه فابل در هند وستان به سده پنجم قبل از میلاد می رسد و تأثیر آن در ادبیات فارسی را می توان با نگاهی به ترجمه بخشی ازپنجه تنترا به فارسی با نام کلیله و دمنه که در سده ششم هجری صورت گرفته ، یافت . البته افسانه منظوم درخت آسوریک که شرح مناظرۀ یک درخت و یک بزبه زبان پهلوی است ، وجود داشته و در شمار نخستین فابل های ایرانی است . از زمان ترجمۀ پنجه تنترا به فارسی تاکنون ازآن شمارند مرزبان نامۀ مرزبان بن رستم بن شروین (302 ق ) که به زبان طبری نوشته شده و در اوایل سدۀ هفتم هجری به همت سعد الدین وراوینی به فارسی ترجمه شده ، حدیقه الحقیقۀ سنایی غز نوی ( ح 5465 ريال ) برخی حکایت های بوستان (655 ق ) و قطعه روباه و کلاغ ازایرج میرزا ( 1291-1344 ق ) . مشخصه این فابل ها آن است که راوی * یا یکی از قهرمان در پایان داستان ، پیامی اخلاقی را که هدف داستان است ، در یکی دو جمله کوتاه و پر معنی که شبیه به ارسال المثل * است ، باز می گوید . مثلا مقطع حکایت « شیرو روباه شل » بوستان  سعدی چنین است : « برو شیر درنده باش ای دغل میندازد خود را چون روباه شل » یا حکایت « طولی و بازرگانی » درمثنوی مولوی این گونه پایان می گیرد : « معنی مردن ز طوطی  بدُ  نیاز- در نیازو فقر خود را مرده ساز. » البته بسیار اتفاق می افتد که قهرمان نان فابل ها عبارت مثلی پر معنا در لابه لای حرف ها و حکایت ها می گویند ؛ ازهمین رو ، بیشتر فابل ها و داستان ها ی تمثیلی و نمادین ، آکنده از گفته های پر مغزو زیبا هستند که در یاد خوانندگانشان می مانند . به طورکلی ، و فابل نویسی بخشی ازادبیات کاربردی است که بُعد آموزشی آن بر دیگرابعاد می چربد . البته برخی ازنویسندگان و شاعران ازفابل برای بیان نابسامانی های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی جامعه خویش نیزبهره گرفته اند که نام آورترین آن ها در ادبیات فارسی ، عبید زاکانی (ح 772 ق ) با موش و گربه است . از میان کسانی که در ادبیات غرب ، پنین فابل هایی آفریدند ، چهره های زیر مشهورترند : ایوان آندریو ویچ کریلوف ، شاعر و فابل نویس روسی ( 1768- 1889 م ) ، سالتیکوف شچدرین ، هجونویس روسی ( 1826- 1889 م ) با قصه برای بزرگسالان ، آلکسی میخاییلوویچ رمیزوف ، بوزینگان و سرانجام ، جورج اورول ، نویسنده انگلیسی ( 1903-1950 م ) با قلعه حیوانات . از سده نوزدهم میلادی و با شکوفایی ادبیات کودکان و نوجوانان * ، بسیاری ازنویسندگان و فابل نویسان به آفرینش فابل هایی برای این گروه پرداختند که ازآن شمارند . لویس کرول ، نویسنده انگلیسی ( 1932- 1898 م ) با آلیس در سرزمین عجایب ( 1865 م ) ، هانس کریستیان آندرسن ، داستان نویس دانمارکی (1805- 1875م ) با جوجه اردک زشت ، رادیرد کیپلینگ ، شاعر و نویسنده بریتانیایی ( 1865- 1936 م ) با کتاب جنگل ( 1894م ) و آنتوان دوسنت اگزوپری ، نویسنده فرانسوی ( 1900- 1944م ) با شازده کوچولو ( 1943 م ). در ایران نیز برخی ازنویسندگان ، بخشی از فعالیت های خود را به نگارش فابل برای کودکان و نوجوانان اختصاص دادند که در آن میان ، صمد بهرنگی با ماهی سیاه کوچولو و اولوز و کلاغها ، جلال آل احمد با سرگذشت کندوها ، نادر ابراهیمی با «خانواده بزرگ » ، «دشنام » و «کبوتر چاهی به خانه ات برگرد » ، و احمد شاملو با خروس زری ، پیرهن پری پرآوازه تر از دیگران هستند .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:56 توسط نوشتار |

افسانه

 

فسانه / اوسانه ، افسانه که ظاهرا با افسون / فسون ( به معنی ورد ، سحر ، کلماتی که جادو گران و ساحران و عزایم خوانان به جهت مقصود خوانده و نویسنده ، و در مجاز به معنی مکر و حیله و تزویر ) هم ریشه یا از ریشه ی آن است . در فرهنگ های فارسی به معنی ، قصه ، داستان ، حکایت ، تمثیل و سرگذشت ـ حکایت گذشتگان ـ قصه و حکایت بی اصل و دروغ که برای قصد اخلاقی یا تنها برای سرگرم کردن ساخته اند و همین طور قصه هایی که برای بچه ها می گویند .

معادل انگلیسی افسانه ( legend ) از ریشه ای لاتینی به معنی « چیزهای خواندنی » است و در اصل به داستان زندگی یا سرگذشت و کرده ها و کارهای قدیسان اطلاق می گشت که در دیر ها خوانده می شد و سپس در مورد مجموعه ای از چنین داستان هایی ( کتابی که در بردارنده ی چنین داستان هایی ) به کار رفت . از نمونه های بر جسته ی این گونه آثار می توان از افسانه ی طلایی یاکوبس د واراجینی نویسنده ی ایتالیایی ، که مجموعه ی زندگی قدیسان است ، یاد کرد . مفهوم legend  سپس گسترش یافت و به معنی داستان یا داستان های سرگذشت اشخاص واقعی ، آراسته به شاخ و برگ های تخیلی و غیر واقعی بسیار ، به کار رفت . افسانه ی زنان نیک جفری چاسر نویسنده ی انگلیسی ، در سرگذشت زنان پر آوازه ی دوره ی باستان ( کلئو پاترا و دیگران ) از مشهورترین این گونه آثار به شمار می رود . روی هم رفته امروزه افسانه ( legend ) به داستان یا گروهی از داستان ها اطلاق می شود که از طریق روایت شفاهی ، عامیانه از گذشته به حال انتقال یافته است و معمولا شمال گزارشی اغراق آمیز یا ناموثق درباره ی جا یا کسی واقعی یا یحتمل تاریخی ـ اغلب یکی از قدیسان ، شاهان ، پهلوانان محبوب مردم ـ است . از معروف ترین این گونه شخصیت ها در اروپا می توان از شاه آرتوز و شهسواران اش ، شارلمانی ، رابین هود ، یاسونیک ( رابین هود چک ) و اسکندر بیگ ( قهرمان ملی آلبانی ) نام برد . در واقع درباره ی هر قهرمان ، انقلابگر ، قدیس یا جنگاور محبوب مردم ممکن است روایات یا افسانه هایی پدید آیند که در طی زمان پرورده و حجیم تر شوند و سرانجام به نثر یا نظم و ترانه در آیند ، نثر یا نظمی که روایت شفاهی را ماندگار می کند .

در مورد تفاوت افسانه و اسطوره با یکدیگر برخی معتقدند که افسانه ها ، برخلاف اسطوره ها ، که درباره ی ایزدان و نیروهایی آسمانی است ، درباره ی انسان هاست ، یا آن که افسانه ها به گونه ای پایه ی تاریخی دارند ولی اسطوره ها چنین نیستند . حتا بعضی در حماسه ی معروف ایلیاد جنبه های افسانه ای ( مانند پهلوانانی که از آنان کارهایی سر می زند که از آدم های معمولی بر می آید ) را از جنبه های اساطیری ( ماند حکایات مربوط به خدایان ) جدا می سازند . البته تمایز میان افسانه و اسطوره همیشه به این دقت نیست ، و گاهی مرز میان آن ها بر هم می ریزد .

افسانه ها در محتوای با قصه های عامیانه همانندند  : آن ها ممکن است شامل شخصیت های فوق طبیعی ، عناصر اسطوره ای یا شرح پدیده های طبیعی باشند . اما با محل یا شخص خاصی پیوند دارند و به عنوان مطلبی تاریخی روایت می شوند .

هم چنان که در ابتدای گفته آمد در ادبیات غرب واژه ی legend  در ابتدا به معنی داستان سرگذشت قدیس یا قدیسان بوده ، ولی امروزه بیش تر به روایات تخیلی دربارهی جنگ آوران ( مانند شاه آرتور ) مجرمان ( مانند فاوست ، رابین هود ) و نیز اخیرا به مجموعه ی شایعات و حکایات ساختگی حقیقت نمایی که در پیرامون زندگی ستارگان در گذشته ی سینما و موسیقی وجود دارد ، اطلاق می شود ، اما حتا در ادبیات غرب نیز مفهوم افسانه به تعریفی که کرده ایم محدود نمی شود و پژوهشگران غربی بسیاری از قصه ها و داستان های کهن را افسانه به شمار می آورند . در واقع مرز میان افسانه و اسطوره و قصه های عامیانه در بسیاری از موراد مشخص نیست و در برخی موارد هم در هم آمیخته می باشد .

چنان که در آغاز سخن گفته شد در زبان فارسی افسانه را از یک سو « سخن ناراست و دروغ » و از سویی مترادف با قصه و حکایت یا « قصه و حکایت بی اصل و دروغ که برای قصد اخلاقی یا تنها برای سرگرم کردن مردم ساخته اند » می گویند . از هم ریشه گی افسانه و افسون شاید بتوان نتیجه گرفت که افسانه ، قصه و حکایتی ناراست است که برای به شگفت انداختن و مسحور ساختن شنونده ساخته می شود و وی آن را باور می کند . می دانیم که قصه در لغت به معنای حکایت و سرگذشت به آثاری گفته می شود که در آن ها تاکید بر حوادث خارق العاده بیش تر از تحول و تکوین شخصیت هاست و محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه قرار دارد و به بياني ديگر ،حوادث قصه ها ا به وجود مي آورد و در واقع ركن اساسي و بنيادي ان را تشكيل مي دهد بي آن كه در گسترش و بازسازي قهرمان ها و آدم هاي قصه نقشي داشته باشد . قصه عاميانه (folktale) نيز به قصه هاي كهني مي گويند كه به صورت شفاهي يا مكتوب در ميان يك قوم از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است . با يت تعاريف ، افسانه ، گونه اي قصه است . در فرهنگ اصطلاحات ادبي آمده كه « افسانه در اصطلاح زبان فارسي به سه معني تعبير شده است : اول به معني نوعي از اشعار هجائي كه براي سرگرمي اطفال مي خوانده اند . د.م ، نوعي قصه منثور كه غالباً از زبان وحوش و حيوانات گفته مي شود يا سرگذشت آن ها را در بردارد و بخشي از ادبيات عاميانه است . سوم ، داستان هاي منظوم و منثوري كه در كتب ادبي مانند كليله و دمنه ضبط شده است . در نوع سوم يا افسانه تمثيلي (fable) كه شخصيت اصلي آن ممكن است از ميان خدايان ، موجودات انساني ، حيوانات و حتي اشياي بي جان انتخاب شود ، موجودات مطابق با خصلت طبيعي خود رفتار مي كنند و تنها تفاوتي كه با وضيت واقعي خود دارند در آن است كه به زبان انسان سخن مي گويند و در نهايت نكته اي اخلاقي را بازگو مي كنند . » اما با توجه به پژوهش هاي نوين درباره افسانه و با در نظر داشتن تعريف معادل انگليسي آن (legend) مي توانيم بگوييم كه افسانه ، داستان يا روايتي درباره اشخاص نيمه اسطوره اي است و هر شخص محبوب مردم مي تواند به شخصيت افسانه اي تبديل شود . افسانه نه روايتي تاريخي و نه اسطوره اي ، بلكه چيزي ميان اين دو است . ممكن است شخصيت هاي افسانه اي خيالي باشند ، اما بيشتر افسانه ها به شگفتي هاي زندگي همين انسان زميني مي پردازند . اگر قهرمان داستان افسانه اي فوق طبيعي باشد ، ولي جزو روايات اساطيري و ديني نباشد به آن قصه عاميانه (folktale) گويند . شخصيت هاي افسانه اي اين جهاني اند ، اما متعلق به دنياي عادي نيستند . البته اقوام بدوي ميان شخصيت هاي افسانه اي فرق اساسي قايلند . ايزدان قداست دارند ، در حالي كه قهرمانان افسانه از محبوبيت و جذابيت برخوردارند . به گمان الياده ، اسطوره « سرگذشت راست » و افسانه « سرگذشت ناراست « است . حوادث افسانه اي بيانگر رويدادهاي تاريخي ، قدسي و مينوي نيست ، بلكه رويدادهاي خيال گونه اي است كه تنها ريشه در تاريخ ارد . اين خيالپردازي جمعي يا قومي است و نمي تواند از موجودات فوق طبيعي ، ارباب انواع ، ديوان يا پريان و ياري و ياوري آن ها چشم بپوشد . دوام قدرت تخيل افسانه اي به چيرگي افسانه پرداز بستگي دارد . افسانه بر عكس واقعيات ساخته و پرداخته مي شود . تعريفي كه در برخي كتاب هاي مرجع درباره قصه و افسانه آمده ( و بيشتر به مفهوم اين اصطلاحات در زبان فارسي توجه دارد ) چنين است : قصه سخن يا نوشته اي است از روزگاران قديم كه در آن شخصيت هاي گوناگون خيالي يا واقعي ماجراهايي مي آفرينند ، و افسانه همان قصه غير واقعي و داستاني است كه در آن انسان ها ، جانوران ، اشيا يا موجودات تخيلي ، ماجراهاي گوناگون باور نكردني به وجود مي آورند ؛ افسانه ها گاهي بيانگر آرزوهاي نسان و گاهي پاسخگوي كنجكاوي او هستند . بدين سان ما به دو تعريفق از افسانه مي رسيم : اول ، قصه يا روايتي كه پايه تاريخي دارد و در پيرامون شخص يا محلي تاريخي دور مي زند ، ولي آراسته به شاخ و برگ هاي تخيلي و ساختگي فراوان است . از جمله اين نوع افسانه ها در ادب فارسي مي توان از حمزه نامه ، سمك عيار ، ابومسلم نامه ، مختارنامه ، اسكندرنامه ، تيمورنامه ، رستم نامه ، حسين كردشبستري ، خاوران نامه و مانند آن ها اشاره كرد ؛ دوم ، قصه غير واقعي كه داستاني است كه در آن انسان ها ، جانوران ، اشيا يا موجودات تخيلي ماجراهاي گوناگون باور نكردني به وجود مي آورند و اين تعريف دوم است كه بيشتر در ادب فارسي ، به ويژه در قصه هاي عاميانه كه عموماً تخيلي و غير واقعي اند و مي توان آن ه را افسانه هاي عاميانه نيز ناميد ، از آن سخن مي رود و در اين مقاله نيز از اين پس مقصود از « افسانه » همين است . نخستين افسانه ها را مردم عادي به وجود آورده اند و سينه به سينه نقل كرده اند . افسانه ها پا به پاي دگرگوني زندگي مردم تغيير كرده اند و در هر دوره ، از زندگي مردم آن زمان تأثير پذيرفته اند . افسانه ها ، همراه مردم ، به سرزمين هاي ديگر رفته اند و به رنگ زندگاني مردم آن سرزمين ها در آمده اند ، مانند افسانه بزبزقندي كه در ميان مردم آسيا ، اروپا و افريقا روايت هاي گوناگون دارد . افسانه هاي عاميانه نه همان از جهت مضمون و معني ، كه از جهت شيوه بيان نيز شباهت تام با يكديگر دارند . شيوه بيان افسانه ها همه جا ساده و بي پيرايه است ، گرچه در هر ديار و كشوري ، رنگ و جلوه اي خاص دارد . بيشتر افسانه ها مربوط به گذشته هاي بسيار دور و دوران هاي از ياد رفته است . بسياري از افسانه هاي كهن اروپايي بدين گونه آغاز مي شود كه « روزي و روزگاري ، در يكي از شهرها ، پادشاهي و ملكه اي بود . » در افسانه هاي ايران گذشته ، از اين هم دورتر مي شود و به روزگاري مي رسد كه در آن « غير از خدا هيچ كس » نبود ، يا به دوره اي مي رسد كه در آن « يكي بود يكي نبود » ؛ دوره اي كه در آن افسون ها به كار او مي برند . در افسانه ها ، نه تنها زمان ، بلكه جاي رويدادها نيز در تاريكي و ابهام فراموشي محو و گم شده و ناپيدا است . قهرمان افسانه ها ، مكان را نيز مانند زمان به يك چشم برهم زدن در مي نوردد و به سرزمين هاي دور دست ناشناس مي رود . برخي رويدادها در سرزمين هاي دوردست بي نشان ، مانند « كوه قاف » ، « شهر روئين » و «گلستان ارم » روي      مي دهد و برخي در « هيچ جا » رخ نمي دهد و افسانه ها را شمار بسيار است كه مي توان آن ها را به چند گونه ، از جمله اين گونه ها ، بخش كرد :

1- افسانه هاي خيالي با اب و رنگ شاعرانه كه آكنده از حوادث غريب و ماجراهاي شگفت انگيزند . در آن ها موجودات وهمي مانند ديو ، جن ، پري ، غول و عفريت تأثيري تمام دارند و از تنبل ، جادو ، سحر و طلسم سخن بسيار در ميان مي آيد ؛ غولان نفرت انگيز و ترسناك ، آدميزاد را مي خورند و آدميزاده به صورت جانوران در مي آيد و مسخ مي شود ، و از قصر هاي نهفته و گنج هاي با آر كه از كهن ترين آرزوهاي مردم ساده دل و خام طمع جهان است و داستان شير و اژدها كه از ديرباز مايه بيم انسان ها بوده است فراوان سخن مي رود .

2- افسانه هايي كه جنبه واقع بيني و حقيقت گويي دارند و از آنچه در زندگي مردم پيش مي آيد و روي مي دهد با غراق سخن مي گويند ، حوادث و گونه اي منعكس كنند كام ها و آرزوها يا رنج ها و دردهاي انسان هستند ، مانند افسانه هايي درباره مكر زنان و عشق مردان يا رشك زن پدر و كينه خيشان ، و نيز داستان هايي درباره رويدادهاي سفر تجارت و از احوال دزدان ، راهزنان ، بازرگانان و روستايان و ديگر مردمان .

3- افسانه هاي تاريخي ( تا اندازه اي همان تعريف نخست افسانه و معادل با (legend كه سرگذشت هاي شگفت انگيز را به كساني ، مانند محمود غزنوي و شاه عباس يا قيصر و شارلماني و ريشارد شيردل نسبت مي دهند .

4- افسانه هايي كه جنبه شوخي و مسخره دارند و ، با وجود اشتمال بر بر برخي تعاليم اخلاقي در بعضي موارد ، در آن ها بيشتر هزل و طبيب مورد نظر است ، مانند قصه « شيخ چغندر » كه همه چيز را با گولي ساده و ساده دلي بي مانندي تلقي مي كرد و بر سر همين سادگي مرارت هاي بسيار ديد ، يا قصه « خياط و مرد احدب » در هزار و يكشب .

5- افسانه هايي كه در ان ها از جانوران سخن در ميان مي آيد يا جانوران سخن مي گويند . در بسياري از اين افسانه ها ، برخي جانوران مظهر غدر ، مكر و فريب و برخي ديگر نمودار گولي و سادگي و حماقت وانمود شده اند و در افسانه هاي هر قوم نيز اين مظاهر و نمونه ها تفاوت مي كند . مظهر مكر و فريب در افسانه هاي ايراني و اروپايي روباه يا شغال ، در افسانه هاي افريقايي خرگوش ، در افسانه هاي سياهان عنكبوت و سنگپشت ، در افانه هاي جاوه و ژاپن ميمون است . ظهر گولي سادگي در افسانه هاي افريقايي فيل است .

6- برخي افسانه هاي كوتاه كه نتيجه پندآموز و اخلاقي دارند و قهرمانانشان از ميان جانوران يا اشياي بيجان هستند و معمولاً به نام افسانه تمثيلي / فابل* خوانده مي شود ، مانند فابل هاي ازوپ ، افسانه پرداز نيمه افسانه اي يونان باستان و حكايت هاي لقمان حكيم . دكتر روشن رحماني ، پژوهشگر تاجيكي ، در اثرش افسانه هاي دري در تعريف افسانه  انواع آن چنين مي نويسد « نقل ها و قصه هاي اجتماعي ، معيشتي ، هجوي ، عشقي ، عبرتانگيز و پند آموز كه درباره انسان هاي گوناگون ، حيوانات ، مخلوقات خيالي به مانند ديو ، پري ، اژدها ونيز سحر و جادو و ديگر واقعات و حوادث سرگذشتي كه با خيال بديع به حيث انديشه هاي رنگين و عجيب و غريب بيان گردند و با خيالات دل انگيز و پر هيجان به شنونده و خواننده ذوق و شوق بخشند و آرزوها و ارمان هاي مردم را انعكاس دهند و نيكي ها ، چون رحم و شفقت و شادي و سرور ؛ و بدي ها ، چون نفرت و عداوت را بيدار كنند ، افسانه ناميده مي شوند . افسانه يكي از ژانرهاي مردمي ، قديمي و گسترش يافته ادبيات شفاهي و تحريري دري است كه داراي مضمون ويژه ، غايه و سوژه خاصي مي باشد . افسانه به حيث ژانر فولكولوريك يك جزء مهم تربيتي و اخلاقي مردم است كه از قديم الايام از دهاني به دهاني ، از سينه اي به سينه اي ، و از نسلي به نسلي تا اين زمان رسيده ... محض اين افسانه ها و اسطوره ها بود كه بسياري از ادبيان و شاعران خلق هاي مختلف ، منجمله شعراي مشهور دري زبان ، يعني : فردوسي ، مولانا جلال الدين بلخي ، نظامي گنجوي ، جامي و ديگران شهرت جهاني يافتند ... افسانه ها با وجود آن كه خيالي هستند از حقايق و واقعات زندگي منشأ گرفته اند و در آن ها بعضي جهات اجتماعي معيشتي انسان منعكس گرديده است . افسانه ها مثل ديگر گونه هاي ( ژانري ) فولكلور انواع مختلف دارند ، مثل افسانه هاي حيوانات ، افسانه هاي سحر انگيز ، افسانه هاي اجتماعي معيشتي ( افسانه هاي هجوي ، افسانه هاي سرگذشتي ، افسانه هاي واقعي ) ، افسانه هاي عشقي رومانتيكي و غيره . » يگانگي و همساني شگفت انگيز افسانه هاي ملل و اقوام مختلف موجب گشت تا پژوهندگان افسانه ها نظريه هايي درباره خاستگاه آن ها بيان كنند . ياكوب گريم (1785-1863 م ) و برادرش ويلهلم (1786-1859 م ) افسانه هاي عاميانه را بازمانده صورت هايي از اساطير كهن آريايي مي دانستند و به ويژه معتقد بودند كه افسانه هاي پهلواني و جادويي را اقوام هند و اروپاييابداع كرده اند واقوام ديگر اين افسانه ها را از راه مهاجرت يا از طريق ارتباطات فرهنگي از آن ه گرفته اند . ماكس مول (1823 1900 م ) ، اسطوره شناس آلماني ، ه معتقد بود افسانه هاي عاميانه نمادهاي پديده هاي طبيعي را كه در اسطوره ها تثبيت گشته است منعكس مي سازند ، طرق تحول و تكامل اسطوره هاي كهن آريايي را با واژه ها و عباراتي كه از تجربه روزمره اقوام ابتدايي آريايي منعكس گشته بود نشان داد . آنجلو دگوبرناتيس (1840 1903 م ) ، شاگرد مولر ، نظريات استادش را اشاعه داد و تا بدان جايي پيش رفت كه ، براي نمونه ، در داستان معروف دختر شيرفروش ، خنده نشاط دختر را اشاره اي به « خداي سپيده دم » و ريختن شير را كنايه اي از طلوع آفتاب شمرد .

آندريو لانگ (1844-1912م) مردمشناس انگليسي ، بر خلاف برادران گريم ، بدين نتيجه رسيد كه بنيان و اصل افسانه ها به آداب و رسوم و باورهاي انسان هاي پيش از تاريخ مي رسد و ربطي به اساطير ندارد و چون اقوام بدوي در آيين زندگي و آداب و مناسك خويش ، همه جا كمابيش همانندند ، وجود افسانه هايي تا اندازه اي به يكديگر مانند در ميان آن ها نيز طبيعي و ضروري است . تئودور بنفي (1809-1881م ) خاستگاه همه موجودات جادويي و پريان را به ادبيات تعليمي هندي بودايي دانست . بنابر نظراو اين افسانه ها از هند برخاسته و در پي غلبه مسلمانان بر اسپانيا ، و آمد و رفت بازرگانان و سوداگران كرانه هاي شرقي و ار آن جا به همه سرزمين هاي غربي راه يافته است . فرويد (1856- 1939م ) كه معتقد بود خواب يا رويا بيانگر آرزوها و ترس هاي جنسي سركوفته و مكتوم دوره كودكي است ، اسطوره و به تبع آن قصه و افسانه ، را باز گوينده سرگوفتگي هاي رواني دوره كودكي هر قوم شمرد . جز اين ها كساني ديگر مانند ولاديمير پراپ روسي (1895-1970م) نيز نظرياتي ، گه تازه و بديع ، درباره افسانه ها بيان كرده اند .

به هر حال ، خاستگاه افسانه ها هر چه باشد ، افسانه هاي عاميانه بي تاريخ و بي زمانند . عشق به قصه گويي  و شنيدن قصه در تمام طول تاريخ با ادمي همراه بوده است . دوستداران افسانه ها تنها كودكان نيستند و بسياري از پيران و سالخوردگان لذتي كه از افسانه هاي ساده و دلاويز   مي يابند در هيچ سرگرمي ديگري نمي يابند . پادشاهان كهن نيز مانند همه مردم روزگار خويش بدين افسانه ها براي ان ها گرد آورده باشند كه رواج كتاب هايي مانند هزار افسان ، بختيارنامه و كليله و دمنه در دوره ساسانيان بر اين گواه است . خلفاي اموي و عباسي نيز  ، بنابر كتاب هاي تاريخ ، شب هاي بي خوابي را به شنيدن اين گونه افسانه به روز مي آورده اند و از بسياري از اديبان تازي ياد رفته كه خلفا را با نقل قصه ، شعر و فسانه سرگرم داشته اند . افسانه هاي معروف هزار و يكب نيز حاصل همين افسانه پردازي ها است . در ايران تا همين اواخر هميشه قصه خوان ها و افسانه گويان يا « ناقلان اخبار و طوطيان شكر سخن شيرين گفتار» ي بوده اند كه با نقل افساه ها در مجامع رسمي ، مانند مجالس دربار و مجامع غير رسمي مانند قهوه خانه ها ، خواص و عوام را سرگرم مي ساخته اند . مجموعه هاي بسياري از اين گونه افسانه ها رواج داشته است . به نوشته ابن نديم در الفهرست در سده چهارم هجري ابوعبدالله جهشياري به تاليف كتابي در افسانه هاي تازي ، پارسي و رومي پرداخت و 480 حكايت را گرد آورد كه مرگش در رسيد و كارش ناتمام ماند . در واقع افسانه هاي كهن از ديرباز مايه كار و الهام بخش بسياري از نويسندگان بوده اند ، با اين تفاوت كه تا زمان هاي اخير ، بسياري از نويسندگان فارسي نويس كه در ايران ، هند و جاهاي ديگر افسانه ها و حكاياتي را از افسانه گويان گرفته و گردآورده اند ، ذوق و قريحه خود را در هر گونه دخل و تصرف مجاز شمرده اند و كوشيده اند عبارت هاي عاميانه را به تكلفات منشيانه بيارايند . از جمله كتاب هاي فارسي كه افسانه اي يا افسانه هاي كهن را در بر دارند از اين ها    مي توان ياد كرد :

 1- كليله و دمنه ؛ اصل اين اثر به سانسكريت به نام پنجه تنتره يا پنج فصل و شامل افسانه هاي پندآموز اخلاقي بيشتر از زبان حيوانات است . اين اثر به پهلوي و سپس به دست ابن مقفع در حدود 140 ق به عربي برگردانيده شد . ترجمه ابن مقفع را ابوالمعالي نصرالله منشي در حدود 538 ق به فارسي برگرداند كه به كليله و دمنه بهرمشاهي آوازه دارد . از كليله و دمنه ترجمه ها يا تحريرهاي ديگري نيز به فارسي وجود دارد ، مانند ترجمه محمد بن عبدالله بخاري در فاصله سال هاي 541 تا 544 ق با عنوان داستان هاي بيد پاي ، نظم كليله و دمنه بهرامشاهي از بهاالدين احمد بن محمود طوسي ، متخلص به قانعي (-672ق) ، تحرير كليله و دمنه بهرامشاهي از مولانا حسين واعظ كاشفي (-910ق) با عنوان انوار سهيلي از ابوالفضل علامي در حدود 996 ق با عنوان عيار دانش ، ترجمه پنجه تنتره از متن اصلي سانسكريت به دست مصطفي خالقدادهاشمي از ادبيان دربار اكبر شاه گوركاني (963-1014ق) ، و جز اين ها .

2- جوامع الحكايات و لوامع الروايات سديدالدين محمد عوفي بخارايي از سده ششم ق .

3- ترجمه الفرج بعدالشده كه متن اصلي عربي از ابوالحسن علي بن مدايني (-235ق) و ترجمه آن از حسين بن اسعد / سعد بن حسين دهستاني در ميان سال هاي 651-663ق است .

4- مزه نامه / اسمارحمزه / جنگنامه اميرالمؤمنين / قصه حمزه / رموز حمزه .

5- مرزبان نامه كه اصل آن به زبان طبري از مرزبان بن رستم بن شروين از شاهزادگان طبرستان در اواخر سده چهارم هجري است . از اين اثر دو ترجمه فارسي در دست است ، يكي از محمد بن غازي الملطيوي ( ملاطي) به نام روضه العقول و ديگري از سعد الدين واريني از سده هفتم هجري با عنوان مرزبان نامه .

6- طوطي نامه كه اصل آن از افسانه هاي كهن هندي به نام شك سپ تتي يا سوكه سيتاتي به معني « هفتاد افسانه » است . ترجمه اي فارسي از اين اثر راضياء نخشبي (-751ق) ويراسته و پس از افزودن ها و كاستن هايي آن را به نام طوطي نامه در 52 داستان آورده است .

7- بهار دانش از عنايت الله كنبوه لاهوري (1017-1082ق) كه افسانه كهن هندي است از روايت هاي برهمنان .

8- صنوبر و گل / گل و صنوبر از اندرجيت دهير متخلص به منشي از روزگار فرح سير گوركاني (1124-1131ق).

9- حكايات دلپسند از محمد مهدي واصف مدارسي (ز1274ق).

10- داستان شاه سرانديب و درويش / شهزاده سرانديب و پريزاد .

11- استان چهار پسر و چهار پريزاد و بسياري آثار ديگر كه ياد كردن همه آنها در اين مقاله نمي گنجد و فهرستي از آن ها در جلد ششم فهرست مشترك نسخه هاي خطي فارسي پاكستان آمده است . چنان كه گفته آمد افسانه هاي همواره با آدمي بوده است . افسانه ها به آساني با هر محيط اجتماعي و محلي انطباق مي يابند و از اين رو اين كهنگي ، تازه و امروزين هستند . انديشه هايي كه در پس اين افسانه ها نهفته اند ، در همان حال كه ريشه در ناخودآگاه آدمي و ژرفاي فرهنگ دارند ، پيوسته تعبير و تفسير مي پذيرند . پژوهندگان فرهنگ عاميانه ، افسانه هاي عاميانه را بيشتر همچون آفرينشي هنري كه در ميان هر گروه و اجتماعي پديد مي آيند و از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند بررسي مي كنند و صورت هاي گوناگون و عناصر دروني اين قصه ها و قالب هاي ساختاري ان ها را به مثابه كل در هم پيچيده اي از هنر شفاهي مي نگرند . گردآوري و ضبط افسانه ها ، بي هيچ يا اندكي دخل و تصرف ، چنان كه شيوه و اقتضاي كار عملي باشد ، تازگي دارد و از سده نوزدهم ميلادي فراتر نمي رود ، چرا كه پيش از ان افسانه گويان يا افسانه نويسان كهن در نقل روايت افسانه ها بيشتر لذت و تفريح خود و ديگران را جستجو مي كردند و از اين رو در كاستن و افزودن شاخ و برگ هايي بر اصل داستان مانعي نمي ديدند . شارل پرو (1628-1703م) ، شاعر و نويسنده رانسوي ، در تأليف اثرش قصه هاي مادرم غاز كه كجكوعه هايي از افسانه ها است ، جز به التذاذ و تمتع ذوقي نمي انديشد . گرد آوري علمي افسانه هاي عاميانه در اروپا با كار بزرگ برادران گريم به نام داستان هاي پريان گريم (1812-1815م) آغاز مي شود .  صادق هدايت (-1330ش) و فضل الله صبحي مهتدي (-1348ش) مؤلف افسانه ها ( دو جلد ، تهران 1324-1325ش) و افسانه هاي كهن ، از پيشگامان گردآوري علمي افسانه ها در ايران هستند . برخي نويسندگان ، افسانه هاي كهن را بازنويسي كرده اند ، مانند مهدي آذر يزدي مؤلف قصه هاي تازه از كتابهاي كهن و قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب . نويسندگاني نيز با الهام گرفتن از طرح و بيان افسانه هاي كهن ، افسانه هاي تازه اي پديد آوردند كه نام آورترين آن ها در اروپا هانس كريستيان آندرسن دانماركي (1805-1875م) ، مؤلف افسانه هايي مانند جوجه اردك زشت ، سرباز شجاع حلبي ف پري آبي ، كفش هاي قرمز ، درخت صنوبر و جامه نو امپراتور است. در زبان فارسي ماهي سيه كوچولوي صمد بهرنگي را مي توان از اين گونه آثار شمرد . بهرنگي همچنين برخي افسانه هاي محلي آذربايجاني را گرد آورده است . افسانه هاي جديد همان ويژگي هاي افسانه هاي كهن را دارند ، ولي به مسائل امروز مي پردازند و پديد آورندگان آنها شناخته اند . شمار فراواني از مجموعه هاي افسانه هاي مردمان كشورهاي فارسي زبان ايران ، افغانستان و تاجيكستان نيز انتشار يافته اند . يكي از نامدارترين چهره ها در اين زمينه در ايران ابوالقاسم انجوي شيرازي(1300-1373ش) ، مؤسس « مركز فرهنگ مردم » و مجري برنامه راديويي « فرهنگ مردم » از 1340 تا 1358 ش ، است كه گذشته از ديگر موضوعات مربوط به فرهنگ مردم  مانند متل ها و چيستان ها و جشن ها ، آداب و معتقدات ، قصه ها و افسانه هاي عاميانه را نيز گرد آورده كه بخشي از آن ها در سه جلد قصه هاي ايراني (ج1، 1352ش ؛ ج2 ، 1353ش ؛ ج3 ؛ 1355ش ) به چاپ رسيده است . از ديگر مجموعه هاي افسانه هاي مردمان كشورهاي فارسي زبان يا نقاط مختلف ايران مي توان ز افسانه هاي مردم ، عبدالرحمان پژواك ، ( كابل ، 1336ش) ، افسانه هاي قديم شهر كابل از دكتر احمد جاويد ، ( كابل ، 1343ش) ، اوسانه سي سانه از عبدالحسين توفيق ، ( كابل ، 1361ش) ، افسانه هاي هجوي معيشتي تاجيكي تأليف د.ابيدوف ( دوشنبه ، 1978م ، به الفباي سيريليكي ) ، افسانه ها و متل هاي كردي از علي اشرف درويشيان (ج1 ، 1366ش ، ج3 ، 1375 ش) ، افسانه هايي از مادر بزرگ ها از محسن رمضاني ( تهران ، 1347ش) ، افسانه هاي آذربايجان از صمد بهرنگي با همكاري بهروز رهقاني _ ج1 ، تبريز ، 1344ش ، ج2 ، تهران 1348ش) ، افسانه هاي ايراني از پ . الول ساتن ، ترجمه علي جواهر كلام ( تهران ، 1341ش) ، افسسانه هاي دري ( نود افسانه از مردم افغانستان ) ، گردآوري و تحقيق روشن رحماني ( تهران ، 1374ش)، قصه هاي ايراني از آركور كوليسترانج(كپنهاك ، 1918م) ، قصه هاي باباعلي از محمد تقي كهنموئي ( تهران ، 1346ش)، قصه هاي پاي كرسي از درويشه ، ( 2 جلد ، اصفهان 1338ش)، قصه هاي مردم فارس از ابالقاسم فقيري (1350ش) ، افسانه ها از مهدخت كشكولي ( تهران ، 1369ش ) نام برد .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:56 توسط نوشتار |

والري ـ

 

پل آمبرواز والري ، شاعر و نويسنده ي فرانسوي در سي ام اكتبر سال 1871 ميلادي در «ست» متولد شد . پدرش بارتلمي والري اهل كرس و كارمند اداره گمرك و مادرش فاني گراسي اهل جنوا و دختر كنسول ايتاليا بود . كودكي پل در ست گذشت و تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستاني در شهر « مونپليه » تمام كرد و پس از آن در دانشكده ي حقوق نام نويسي كرد و در سال 1889 دوره ي آن را به پايان رساند . او سپس با خواندن رمان «از بيراهه» اثر « اويزمان » شيفته ي شعر سمبوليك شد و استادان اين مكتب براي وي قدر و منزلت بسياري پيدا كردند .

اولين شعر والري به نام رويا در سال 1889 به وسيله ي برادرش در مجله مارسي منتشر شد و دومين آن با عنوان ، ارتفاع ماه در همان سال انتشار يافت . والري در ماه مي 1890 هنگامي كه خدمت نظامش را در شهر مونپليه مي گذراند ، با پي ير لويس ملاقات كرد و كمي بعد با آندره ژيد آشنا شد . او سپس دو شعر خود را با عنوان « كشيش جوان » و « انتظار دلپذير » براي مالارمه فرستاد و شعر  «متناقضات درباره ي معماري » را در سال 1891 در مجله ي آرميتاژ به چاپ رساند . وي در سال 1892 مونپليه را ترك كرد و در پاريس اقامت جست و « شب زن » را به صورت ياداشت ملاحي در حال غرق شدن است ، در همين زمان منتشر كرد . والري در سال 1894 مقاله « ديباچه اي بر روش كار لئوناردو داوينچي » را در مجله ي « لانوول روو » به چاپ رساند و در سال 1896 « شب نشيني آقاي تست » را در مجله ي « لوسانتور » به چاپ رساند . اين نوشته به ظاهر قصه اي فلسفي است كه زندگي فكري ، روحي و احساسي والري را بيان مي كند . وي سپس در آوريل 1897 با شركت در مسابقه اي توانست به قسمت توپخانه ي وزارت جنگ راه يابد ، اما پس از سه سال شغل دولتي را رها كرد و منشي مخصوص خبرگزاري « هاواس » شد و در 31 مي سال 1900 با ژاني  خواهر زاده ي « برت موريزو » نقاش امپرسونيست ازدواج كرد و با ورود به محيط سرمايه داران هنرمند ، براي مدتي دنياي ادبيات را رها كرد .

والري با اصرار آندره ژيد با چاپ مجدد اشعار دوره ي جواني خود موافقت كرد و پس از چهار سال و نيم  تلاش براي تصحيح و تجديد نظر در اشعار گذشته ، منظومه ي بلند « پارك جوان » را در سال 1917 منتشر كرد . وي سپس در سال 1920 شعر « گورستان دريايي » را در مجله « نوول روو فرانسز » به چاپ رساند و در همين سال « آلبوم اشعار قديم » را انتشار داد . او در سال 1922 مجموعه « افسون ها » را منتشر كرد كه شامل اشعار سالهاي 1918 تا 1922 والري است . وي در سال 1923 دو اثر منثور خود را به نام هاي « روح و رقص » و « اوپالينوس يا استاد معمار » به چاپ رساند و در سال 1924 اولين مجموعه ي مقاله هاي انتقادي ش را با عنوان «تنوع» منتشر كرد . او در نوامبر 1925 به عضويت آكادمي فرانسه اتنخاب شد و صدلي آنتول فرانس را اشغال كرد و در سال 1933 به عنوان مير مركز دانشگاهي مديترانه و در سال 1936 به رياست يكي از بخش هاي جامعه ملل انتخاب شد . والري در سال 1937 به عنوان استاد « كولژ دوفرانس » به تدريس شعر مشغول شد . ودر سال 1938 كتاب « دگا ، رقص،  نقاشي » را به چاپ رساند . وي بر اثر خصومت با حكومت ويشي ، در سال 1945 ، به جبهه ي ملي نويسندگان ملحق شد و پس از انتشار منظومه ي « فرشته » در سال 1945 ، در بيستم ژوييه همين سال در گذشت و به دستور  دوگل  با مراسمي رسمي به خاك سپرده شد .

والري را مي توان رمانتيك ترين شاعر قرن بيستم دانست  . او شعر را چيزي نظير بازي و يا مراسم مذهبي مي شمرد و مي گفت كه شعر هدفي به جز خودش ندارد و به فكر نتيجه گيري از آن نبايد افتاد . او شعر را به رقص و نثر را به راه رفتن تشبيه مي كرد و مي گفت كه راه رفتن معمولا به سوي مقصدي است ، اما رقص مقصدي ندارد و رقص كنان به سوي مقصد رفتن مضحك است . پس هدف رقص ؛ همان خود رقص است . كلمات نيز عبارت از قدم ها و يا حركات رقص است و شعر از نثر بدينسان تشخيص داده مي شود كه در نثر كلمات به جز بيان مطلب كاري ندارند ، اما در شعر كلمه ي ارزش واقعي خود را كسب مي كند و شاعر است كه اين نيروي جادويي را به كلمه مي بخشد.

با اين همه والري معتقد بود كه اگر شعر كاملترين و خالص ترين هنرهاست ، از اين رو است كه قهرا بايد قيود متعدد و گوناگوني را بر گردن نهد . اجبار مطلق قيود و قواعد ، شاعر را وادار مي سازد كه از ميان ازدحام انبوه افكار و استعارات كه در روحش موج مي زند و از ميان ابتذالات گوناگون ، آنچه را كه بايد گفت و نوشت، به دقت بر گزينند . به نظر او الهام يا آنچه بدين نام خوانده مي شود ، هيچگونه تاثير و ارزشي در آفرينش آثار هنري ندارد . الهام در نظر او عبارت است از حالتي كه در اثناي آن شعور آفريننده در مقابل خودكاري مغز ، بي اثر مي شود . غريزه نيز حيواني ترين قسمت روحج بشري است و بهاماتي كه زاييده ي غرايزمان باشد علف هاي وحشي شعور ما هستند . ديگر آثارش عبارت اند  از :

پيروزي آلمان 1896

فتحي با طرحي دقيق 1896

خواهران ريسنده ـ انديشه هاي من ـ زيبايي ها .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:55 توسط نوشتار |

برتون

 

آندره برتون ، شاعر و ويسنده فرانسوي در شانزدهم آوريل سال 1896 در « تنشوبره » متولد شد . وي تحصيلات خود را در دانشكده ي پزشكي و خدمات وظيفه را در مركز بيماريهاي روان و اعصاب انجام داد .  و سپس به مطالعه ي فرضيه هاي فرويد در روانكاوي پرداخت . او در همين دوران با شركت در انجمن هاي ادبي زمان خود ، با پل والري ، آپوليند و لوتره آمون ، آشنايي يافت و اولين مجموعه ي اشعارش را به نام « بانك كارگشايي » در سال 1919 انتشار داد . برتون در سال 1920 مجله ي ليتراتور را تاسيس كرد و با همكاري قيليپ سوپو اولين اثر سورئاليستي را با عنوان ميدان هاي مغناطيسي منتشر ساخت . از آن پس زندگي برتون از يك سو با كنار گزاردن سبك دادائيسم كه دچار آشفتگي و هرج و مرج گشته بود و از سوي ديگر با پايه گذاري و توسعه ي مكتب سورئاليستي درآميخت . او سپس اصول انديشه هاي شخصي خود را در مجموعه اي به نام « بيانيه هاي سورئاليستي » منتشر كرد كه شامل سه بيانيه است . اين مجموعه در شرح و تفسير و تكميل و توضيح مقاله ها و رساله هاي تحقيقي او بود كه بعد ها در چند مجموعه انتشار يافت . برتون در سال 1927 به حزب كمونيست فرانسه پيوست و در سال 1928 اولين رمان خود را به نام  ناجا  منتشر كرد . او در اين داستان مي كوشد كه مرز ميان عقل و جنون را از ميان بردارد و اين سوال را مطرح مي كند كه ديوانگي چيست و حد و مرزش كدام است ؟! وي در همين زمان مجله ي « انقلاب سورئاليستي» را بنيان نهاد و در سال 1934 مجموعه اي از اشعارش را زير عنوان  هواي آب  انتشار داد . او در سال 1935 رابطه خود را با حزب كمونيست قطع كرد و پس از ديدار از چند كشور اروپايي ، در سال 1940عازم آمريكا شد .اما كمي بعد براي كمك به رهايي كشورش از سلطه ي هيتلر به وطن باز گشت. برتون تئوريسين مكتب سورئاليسم بود و آثارش بهترين نماياننده ي اين شيوه است و به خصوص مي كوشيد نشان دهد كه فاصله ي ميان عالم عقل و جنون و بيداري و رويا آنچنان كه ديگران مي پندارند ـ وجود ندارد ـ توجه فراوان برتون به امور غيرمعمول و شگفت انگيز و كنجكاوي او درباره ي عمق روح و تحليل فعاليت ناهشيارانه مغز ، سبك سورئاليسم وي را نشان مي دهد . در آثار او داستان ، تجزيه و تحليل و هذيان و اوهام درهم مي آميزد و نظريه ي

ژرار دونروال  درباره ي بسط و نفوذ رويا در عالم واقع را به صورتهاي مختلف نشان مي دهد . اشعار برتون نيز فارغ از قوانين عروضي ، چون نثري است دور از هرگونه پيوستگي منطقي و تنها به وسيله ي كشش و جاذبه ي كلمات است كه هيجان هاي فكري شاعر را نشان مي دهد و در عين حال از استحكام و قدرت القايي بي نظير ي برخوردار است . برتون در 28 سپتامبر سال 1966 در پاريس در گذشت . برخي از آثار مهم اش :

ـ روشني زمين   1923

ـ سورئاليسم و نقاشي   1928

ـ سحرگاه    1934

ـ قصر پر ستاره    1937

عشق جنون آميز  1937 ؛ ظروف مرتبطه ؛ رمز ؛اتحاديه ي آزاديها ؛ فقر شعر، فراموشم خواهيد كرد .

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:53 توسط نوشتار |

زولا. امیل Zola, Emile

امیل زولا رمان‌نویس و مقاله‌نویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سن‌لوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنت‌بوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و لامارتین علاقه‌مند. آثار نخستین او نیز رنگ رمانتیسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هیچ وجه با شیوه نگارش دوره میانسالی او مشابهت نداشت. در 1864 اولین کتاب زولا به نام قصه‌هایی برای نینون Contes a Ninon گوشه‌هایی از زندگی او را در دوره جوانی نشان می‌دهد و با عشق شدید به طبیعت همراه است. این کتاب توجه عده‌ای از منتقدان را به خود جلب کرد. سال بعد کتاب اعتراف کلود La Confession de Claude (1865) انتشار یافت. در این هنگام زولا از رمانتیسم دست برداشت و به استادان جدیدی چون بالزاک و فلوبر و استاندال روی آورد، اما نوشتن رمانهای مختلف که باهم ارتباط معنوی نداشت، زولا را قانع نمی‌کرد و انتشار کتاب «دیباچه‌ای بر مطالعه علم پزشکی تجربی» اثر کلود برنار Claude Bernard وی را به راهی کشاند که پیوسته در انتظارش بود. پس به فکر نوشتن رمان تجربی افتاد. به سبک رئالیسم عمق و شفافیت خاص بخشید و اساس مکتب ناتورالیسم Naturalism را بنا نهاد. اولین رمانش در شیوه رمانهای تجربی به نام ترز راکن Therese Raquin (1867) در تاریخ مکتب ناتورالیسم نقطه عطفی به شمار آمد. ترز دختر جوانی است که با عمه خود به پاریس می‌رود و با پسرعمه‌اش کامیل ازدواج می‌کند، اما نه از شوهر ضعیف و رنجور خود رضایتی احساس می کند و نه از محیط پاریس چیزی درک می‌کند، تا آنکه میان او و دوست شوهرش عشقی پدید می‌آید و پس از گذراندن روزهای دشوار، به یاری دلدار، شوهر را در دریا غرق می‌کند و ظاهراً مرگ را طبیعی جلوه می‌دهد و از آن پس در همان خانه و اتاق با همسر تازه به سر می‌برد، اما شبح کامیل لحظه‌ای آنان را آسوده نمی‌گذارد و ترز آنی از سنگینی بار جنایت آسوده نمی‌ماند، تا حدی که حرکات و رفتار او در نظر مادرشوهر پیر و افلیج و لالش راز جنایت را فاش می‌سازد، سرانجام نیز دو جنایتکار برای گریز از شبح هولناک در حضور پیرزن  دست به خودکشی می‌زنند. زولا در 1873 خود از این رمان نمایشنامه‌ای اقتباس کرد که محبوبیت بسیار یافت. از آن پس زولا روش رمان‌نویسی را با هدفی کاملاً علمی دنبال کرد. در نظر او همچنان که جراح جسم بیمار را می‌شکافد تا بر آن تغییرات لازم را انجام دهد، رمان‌نویس نیز تغییرات عمیق جسمی قهرمانان کتاب خود را باید مورد بررسی دقیق علمی قرار دهد، پس به فکر خلق یک سلسله طولانی رمان تجربی افتاد با عنوان تاریخ طبیعی و اجتماعی خانواده‌ای در زمان امپراتوری دوم که عنوان دیگرش له روگون ماکار Les Rougon-Macquart است، شامل 20 رمان که به تدریج منتشر شد و از برجسته‌ترین آثار مکتب ناتورالیسم به شمار آمد. زولا در نسب‌نامه دو خانواده که در پلاسان Plassans، شهر کوچکی در جنوب زندگی می‌کنند و میان اعضای آنها وصلتهایی صورت می‌گیرد، بسیار تعمق می‌کند و مسأله وراثت را در میان افراد این دو خانواده مورد بررسی قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه اعتیاد به الکل یا ابتلای به بیماری سل در میان فرزندان این دو خانواده رایج می‌شود، چنانکه در نسل سوم خانواده که دارای یازده عضو است چهار بیمار و دو رنجور به وجود می‌آید. زولا چنین نتیجه می‌گیرد که مسأله وراثت که خارج از اختیار بشر و نوعی جبر علمی است، چگونه به فعل و انفعالاتی منجر می‌شود که افراد جامعه‌ای را دچار انحرافات بیشمار روحی می‌سازد؛ رشته اصلی که قهرمانان داستان زولا را که تعدادشان به هزار و دویست می‌رسد، به یکدیگر می‌پیوندد، همین عامل وراثت است. زولا در دیباچه اولین رمان از این سلسله  با عنوان ثروتمندی خاندان روگون La Fortune des Rougon، اصل ناتورالیسم را مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه خانواده روگون در مدتی کوتاه صاحب ثروتی بی‌شمار گشته است. پس از آن تا 1876 شش جلد از این سلسله داستان را منتشر کرد. داستان غذای پس‌مانده La Curee که در 1887 به صورت نمایشنامه و باعنوان رنه Renee برصحنه آمد، با موفقیت بسیار همراه شد. در این اثر زولا غارت اموال ملت را در زمان ناپلئون سوم نشان می‌دهد و جامعه فسادیافته زمان امپراتوری دوم را با توصیفی گویا و تصویری رنگین پیش چشم می‌گذارد. داستان شکم پاریس Le Ventre de Paris (1873) زندگی فقیرانه و پر از رنج کاسبهای کم سرمایه را با واقع‌بینی شدید و صادقانه شرح می‌دهد. بخشهایی از کتاب که در آن بازار سبزی و میوه وصف می‌شود، از پرجاذبه‌ترین بخشهای کتاب به شمار می‌آید. فتح پلاسان La Conquete de Plassans در 1874 انتشار یافت و پلاسان در این اثر همان اکس، شهر کودکی زولاست که با علاقه و دلبستگی فراوان آن را وصف می‌کند. پس از آن یکی از معروفترین رمانهای این سلسله به نام گناه کشیش موره La Faute de l''abbe Mouret در 1875 منتشر شد که در آن تضاد حکومت طبیعی و حکومت مذهبی عرضه می‌شود. در این داستان زولا معایب و غرایز پست جامعه فاسد شده و سودجوییهای مفرط را بی‌پروا فاش می‌سازد. مردی که زولا در محیط سیاست خلق کرده، اگرچه تصویری است مسخره‌آمیز، نمودار واقعیت محض است. این اثر با قلم شاعرانه زولا از برگزیده‌ترین آثار او به شمار آمد. هنگامی که زولا سی و شش سال داشت، از قدرت کار عجیبی برخوردار بود و به ناشرش خبر داد که طرح رمان تازه‌ای را ریخته که هنوز نامی برایش در نظر نگرفته است، اما می‌تواند اهمیت آن را پیش‌بینی کند. در واقع نیز رمان که به نام دکه می ‌فروش L’Assommoir در 1877 منتشر شد، از چنان شهرتی برخوردار گشت که زولا را نامدارترین نویسنده عصر خود ساخت و نخستین بار پس از نیم قرن ویکتورهوگو را در درجه دوم شهرت قرار داد و بر کتاب بینوایان او تفوق یافت. در دکه می‌ فروش وصف مناظر پاریس از فراز تپه مونمارتر Montmartre، هیاهوی میخواران که گرداگرد پیشخوانهای می‌فروشی را گرفته‌اند و تصویرهای دوزخی دیگر از قدرتی استثنایی برخوردار است، چنانکه از نفرت و وحشت، زیبایی غیرقابل تصوری پدید می‌آید. زولا با این اثر بر بالزاک نیز تفوق یافت و پس از او کمتر نویسنده‌ای موفق شد که چیزی بر ضخامت ظلمتهای این کتاب بیفزاید. زولا در این دوره خانه‌ای در مدان در حومه پاریس خرید که گروهی از نویسندگان جوان در آن گرد می‌آمدند، از جمله موپاسان، هویسمان Huysmans، هانری سئار Ceard، لئون هنیک Hennique و پول آلکسی Alexis که همه خود را پیرو مکتب ناتورالیسم خواندند، همین گروه در 1880 مجموعه داستانهای شبهای مدان Les Soirees de Medan را منتشر کردند که شامل شش داستان کوتاه از این شش نویسنده بود، از آن جمله داستان گلوله پیهی Boule de suif اثر موپاسان که موجب شهرت او گردید. داستان زولا حمله آسیا L’Attaque du Moulin نام داشت که از خاطرات جنگ 1870 مایه گرفته و توصیف ساده مناظر زیبا و عاشقانه‌ای است که بر اثر جنگ دچار ویرانی و قتل و غارت شده بود. این داستان را از بهترین داستانهای زولا شناخته‌اند. زولا در 1879 نهمین داستان از سلسله رمان روگون ماکار را به نام نانا Nana انتشار داد که به محض انتشار موفقیت عظیمی به دست آورد. داستان نانا بیشتر تصویر جامعه‌ای تباه شده است تا وصف عشق و دلدادگی. زولا، به قهرمانان کتاب برجستگی و واقعیت پرجاذبه‌ای می‌بخشد، چنانکه خواننده در پشت چهره‌های داستانی، اشخاص واقعی را به خوبی می‌بیند و همین امر در توفیق کتاب مؤثر بوده است. که به رغم پیروزی جاودانی و برجستگی خاص مورد حمله سخت نیز قرار گرفت. کسانی که دکه می‌فروش را به سبب نشان دادن معایب و فساد اخلاق محیطهای کارگری ستوده بودند، نانا را که ضعف و انحطاط طبقه بالای جامعه را نشان می‌داد، مورد اعتراض قرار دادند، زولا به همه غوغاها و ایرادها پاسخ داد. در 1882 کتاب دیزی Pot-Bouille انتشار یافت. مقصود از دیزی دیگ ثروتمندان است. زولا برای هجو کردن آداب و رسوم کاسبهای پولدار، خانه‌ی ظاهراً مجللی را در یکی از کوچه‌ها برگزید و درون آن را در معرض تماشا گذارده است، دیوارها را شفاف ساخته و رازها را از پشت آن بیرون کشیده و هیاهوی خانواده‌ها و پخت و پز روزانه و آمد و رفتهای فریبکارانه را نشان داده است. زولا به کسانی که در این کانونها ادعای نیکبختی دارند، خطاب می‌کند و می‌گوید: «شما دروغ محض هستید و در دیگ شما چیزی جز کثافت و فساد پخته نمی‌شود.» این داستان نیز اعتراض فراوان به همراه آورد. در طی دو سال پس از آن زولا دو کتاب از سلسله رمان خود را منتشر کرد به نام کامروایی زنان Au Bonhenr des Dames (1883) و شادی زیستن La Joie de Viver (1884) که موضوع هردو به مسائل روزانه ارتباط می‌یابد. زولا با انتشار کتاب ژرمینال Germinal یکی از قویترین جنبه‌های نظریه خود را درباره سوسیالیسم عرضه می‌کند. ژرمینال سیزدهمین کتاب از سلسله رمان له روگون-ماکار و یکی از معروفترین آثار زولاست. در ژرمینال زندگی نکبت‌بار کارگران معدن پیش چشم گذارده شده است، کارگرانی که در زیر بار استخراج معدن خرد شده‌اند و با مزد ناچیز و گرسنگی، در وضع پریشانی به سر می‌برند، فساد بر سراسر زندگیشان حکمفرما می‌شود و از شدت تیره‌روزی به الکل و زن پناه میبرند و به سبب آنکه اربابها قصد دارند که از مزدشان کسر کنند، به اعتصاب روی می‌آورند، چندین ماه از کار دست می‌کشند و سرانجام بر اثر سرما و گرسنگی، اعتصابشان به شکست منتهی می‌شود، به قوای انتظامی تسلیم می‌شوند و به دوزخ معدن بازمی‌گردند. ژرمینال انعکاس عظیمی داشت و از چنان قدرتی برخوردار بود که منتقدان جز در ستایش آن لب نگشودند. ژرمینال زولا را از بزرگترین نویسندگان همه عصرها ساخت. سال بعد در 1886 اثر Oeuvre منتشر شد که موجب رنجش سزان گردید که وجود خود را در چهره قهرمان کتاب می‌دید، زولا در 1887 در زمین La Terre، از سلسله رمان خود، با لحنی خشونت‌بار از دهقانانی که برای علاقه به زمین از کشتار و خیانت روگردان نیستند، سخن گفته است. وصف صحنه‌های ننگین و قبیح، توفانی از مخالفت برپا کرد، حتی از جانب طرفداران زولا بیانیه‌ای انتشار یافت که او را از استادی و پیشوایی خود خلع کردند. زولا در همین سال به جبران خشونت گذشته، به لطف و نرمی گرایید و کتاب رؤیا Le Reve را انتشار داد. زولا کم‌کم از سلسله رمان له روگون-ماکار، احساس خستگی کرد و سه رمان دیگر در این سلسله انتشار داد و به آن پایان بخشید. هریک از رمانهای این سلسله مستند است و از ارزش مدارک کاملاً مستقلی برخوردار که در مجموع بینشی دقیق را درباره محیط اجتماعی نشان می‌دهد. زولا علاوه بر سلسله رمان له روگون-ماکار دو سلسله دیگر انتشار داد که یکی از آنها مجموعه سه شهر Les Trois Villes است درباره لندن، رم و پاریس. در پنجم اکتبر 1894 بود که آلفرد دریفوس Dreyfus، افسر فرانسوی یهودی به اتهام خیانت توقیف و تبعید شد و فرانسویان، گروهی به موافقت و دسته دیگر به مخالفت با او برخاستند. موضوع رنگ سیاسی گرفت و به اختلاف میان سلطنت‌طلبان و طرفداران کلیسا و جمهوریخواهان کشیده شد که سرانجام به جدا شدن دین و سیاست از یکدیگر در کشور فرانسه منجر گشت. زولا کار ادبی را کنار گذاشت و در قضیه دریفوس شرکت کرد. در پنجم نوامبر 1897 اولین مقاله را درباره کار دریفوس انتشارداد و به دنبال آن نامه‌ای سرگشاده به رئیس دادگاه با عنوان من متهم می‌کنم J’accuse فرستاد و توجه توده مردم را به این کار جلب کرد و با شهامت قابل تحسین و ارائه مدارک، بیگناهی دریفوس را اعلام کرد ونشان داد که دادرسی بسیار سنجیده انجام گرفته است، همین نامه موجب شد که زولا به یک سال حبس و پرداخت جریمه محکوم شود، پس به انگلستان رفت و برای اعاده دادرسی به فرانسه بازگشت، اما دریفوس از طرف دادگاه نظامی مقصر شناخته شد. زولا نفرت و تحقیر خود را در مقاله‌های گوناگون ابراز کرد، سرانجام دریفوس در 1900 تبرئه گشت و اعاده حیثیت و به دست آوردن حقوق سابق وی تا 1906 به طول انجامید. زولا قهرمان اصلی این پیروزی بود و به مردم نشان داد که شهامتش از هنرش کمتر نیست. آخرین سلسله رمان زولا اناجیل اربعه Quatre Evangiles است که آخرین داستان آن پس از مرگش در 1903 انتشار یافت. زولا در بیستم سپتامبر 1902 در پاریس مستقر گشت و در آپارتمان سردش بر اثر مسدود شدن لوله بخاری، به اختناق دچار شد که هیچگونه درمانی سودمند نیفتاد. مراسم تشییع وی در میان گروه عظیمی از مردم انجام گرفت و شش سال بعد جسدش به پانتئون Pantheon انتقال یافت.

مکتب ناتورالیسم در اواخر زندگی زولا قدرت خود را از دست داد، اما سرنوشت آثار زولا به این مکتب بستگی کامل ندارد، زیرا وی در هنر رمان‌نویسی ابتکارهای جالب توجهی به کار برده و در تصویر اجتماع استعدادی بی‌نظیر و استثنایی نشان داده است. آثار زولا با آنکه بر جنبه‌های علمی زیست‌شناسی و مسأله توارث و جبر علمی متکی است، از جنبه‌های شاعرانه و تغزلی و صور ذهنی خارق‌العاده نیز سرشار است. نفوذ زولا و مکتب ناتورالیسم او در نویسندگان ملل مختلف قرن بیستم انکارناپذیر است.

ترجمه شده به فارسی: انسان وحشی- چهره یک زن- دریفوس و امیل زولا- رؤیا- سایه مرگ و پنج داستان- فاجعه آسیای سبز- نانا- هوس- ژرمینال.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:53 توسط نوشتار |

استفان مالارمه

 

استفان مالارمه شاعر فرانسوي در 18 مارس 1842 ميلادي در خانواده اي تهيدست در پاريس متولد شد . وي مادرش را در 5 سالگي از دست داد و در دامن مادربزرگ خود پرورش يافت و از نوباوگي مجبور به تلاش براي معاش شد . او در سال 1862 به انگليس رفت و نه ماه بعد با دختري انگليسي ازدواج كرد و اندكي بعد نيز گواهي نامه ي صلاحيت تدريس در دبيرستان را دريافت داشت . وي سپس به فرانسه بازگشت و در شهر تورنون ، به معلمي پرداخت . مالارمه از اين پس زندگي خود را به دو بخش تقسيم كرد ، يكي را وقف پيشه ي معلمي كرد و قسمت ديگر را نيز در كنار همسر و دخترش به سر مي برد و با دوستان شاعر و نويسنده اش نيز روابط بسيار محدودي داشت . وي چند سالي در شهرهاي گوناگون فرانسه به معلمي پرداخت ، در سال 1871 به پاريس رفت و در آنجا ضمن تدريس به ترجمه ي اشعار ادگار آلن پو همت گماشت ، مالارمه در سال 1887 دو اثر خود را به نام هاي " آلبوم شعر و نثر و اشعار " منتشر كرد و از سال 1880 عصر هاي سه شنبه هر هفته خانه ي خود واقع در خيابان رم ، انجمني براي پذيرايي از شاعران بر پا داشت و در اينجا بود كه كساني چون ، موريس بارس ، رنه گيل ، هانري دورنيه ، گوستاوكان، ژول لافورگ ، پل كلودل ، پي ير لويس ، آندره ژيد و پل والري گرد آمدند و اينان همگي به استادي مالارمه معترف بودند .

مالارمه در سال 1893 ، بازنشسته شد وتوانست با آرامش بيشتري كار كند . بدين جهت به دهكده ي ( وارلول ) نقل مكان كرد و در آنجا انديشه شاعرانه اش بار ديگر به گل افشاني آغاز كرد وي سرانجام بر اثر بيماري ناگهاني تشنج اعصاب حنجره در 9 سپتامبر 1898 در گذشت . دوستش رورن ـ پيكر تراش و نقاش بزرگ در بازگشت از گورستان درباره ي وي چنين گفت : براي طبيعت چقدر زمان لازم است تا بار ديگر چنين هنرمندي بيافريند . درك اشعار مالارمه بسيار دشوار و گاه بسيار ناممكن بود و اين از آن روست كه تخيلات شاعرانه ي وي تا آخرين حد ممكن پيش مي رود . او در باره ي زيبايي نظراتي فلسفس و صوفيانه داشت و به هنر همچون مومنان مذهبي مي نگريست . در نظر او هنر فعاليت مقدس است و تنها هنر است كه آدمي را از خود بدر مي كند و مفهوم سرنوشت اش را بدو باز بخشد.

اثارش

بدبختي ـ ناقوس نواز ـ مرگ آلن پو ـ آخرين سبك ـ خدايان قديمي ـ هنر و ريا و رب النوع مزارع ـ بعد از ظهر يك رب النوع ـ بال ـ پريشان گويي ـ اشعار نفرين شده ـ الحاد صنعتي

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:52 توسط نوشتار |

زندگی پرآشوب آقای رمبو

«ژان نیكلا آرتور رمبو» اما او را به اختصار آرتور رمبو می‌نامند.

به او لقب بنیانگذار شعر مدرن داده‌اند، برای همین بسیاری از ستایشگران دنیای مدرن او را می‌ستایند و از او به عنوان بت شعر دنیای نو یاد می‌كنند. او زاده پرآشوب‌ترین دوران تاریخی چند قرن اخیر است. قرن 19 برای اروپایی‌ها قرنی پرنظریه و پرچهره است. بسیاری از نظریه‌پردازان و بنیانگذاران علمی و فرهنگی امروز خود را مدیون اتفاقات تاریخی و فرهنگی این دوران می‌دانند.از آثار او می‌توان به فصلی در دوزخ ۱۸۷۳/ اشراق‌ها ۱۸۷۴/ گزارش سفر به نواحی ناشناخته اوگادن در حراره ۱۸۸۳ اشاره کرد. همچنین از این شاعر فرانسوی تا به حال کتاب‌های اشراق‌ها، برگردان بیژن الهی،- فاریاب،- ۱۳۶۲، زورق مست (گزیده اشعار)، گزینش و برگردان محمدرضا پارسایار، نشر نگاه معاصر، ۱۳۸۱ و مجموعه آثار چهار جلدی آرتور رمبو ترجمه کاوه میرعباسی به فارسی برگردانده شده اند. آرتور رمبو حاصل چنین دورانی است: دورانی برزخ‌گونه و پر از انقلاب و جنگ و نیز شخصیت‌هایی پرآوازه مثل، مثل بودلر، نیچه، داستایوفسكی و ایبسن.

***

از شارل ویل تا پاریس

او در 20 اكتبر ۱۸۵۶ كه به تاریخ ما می‌شود ۲۸ مهر ۱۲۳۳ در شهر «شارل‌ویل» كشور فرانسه پا به دنیا گذاشت تا به عنوان یك انسان تجربه‌های تلخ و شیرین زیادی را پشت سر بگذارد.

پدرش فردریك رمبو، سرباز توپخانه و مادرش ماری كاترین ویتالی كوئیف، از خانواده ملاكین بود. آرتور هیچ وقت مادرش را به خاطر رفتار خشك و خشنش دوست نداشت.

آرتور به عنوان دومین فرزند خانواده دو سال بعد از ازدواج پدر و مادرش به دنیا آمد. اولین شعرهای آرتور به زبان لاتین بود كه موجب شد بعدها معلمش 3 قطعه از شعرهای او را منتشر كند كه یكی از آنها برنده جایزه شد. با این حال فرار رمبو از خانه آن هم در سن 14 سالگی عصیانگری او را به وضوح نشان می‌دهد اما همین نوجوان عصیانگر در پاریس با مشكلات متعددی روبه‌رو می‌شود كه موجبات دستگیری و بازگرداند به خانه‌اش را فراهم می‌كند.

پلیس پاریس به دلیل اینكه آرتور بدون بلیت سوار قطار شده بود چند روزاو را در زندان نگه داشت و بعد به خانه باز گرداند. نوجوان سركش و سر به هوای فرانسوی كه عاشق شعر بود بعد از این اتفاق موفقیت‌های تحصیلی متعددی کسب میکند و زبان یونانی و لاتین را به خوبی فرا می‌گیرد و همراه این زبان‌ها در رشته تاریخ و جغرافی هم موفق به كسب جوایز مختلفی می‌شود.

دوستی با مردی دیوانه

بعضی عشق‌ها با آزار و اذیت همراه است. پل ورلن، شاعر فرانسوی و آرتور رمبو عاشق هم بودند. آشنایی آنها با هم اتفاقات مهمی را در بر داشت كه موجبات تالیف و خلق بسیاری شعر‌ها شد. ورلن شاعر عجیبی بود كه رابطه عمیقی با رمبو داشت. ماتیلده، همسر ورلن از رمبو خوشش نمی‌آمد برای همین موجبات كدورت در خانواده را فراهم می‌كرد و مانع دیدار این دو دوست می‌شد. رمبو با ناراحتی ورلن را رها كرد و به بلژیك رفت اما جالب است بدانید كه ورلن برای پیوستن به آرتور رمبو خانواده‌اش را رها می‌كند و در پی او به بلژیك می‌رود تا در نهایت هر دو پا به سفرهای مختلفی بگذارند و در سال 1873 با هم اولین سفر تجربی‌شان را به الجزایر بروند.

آزار و اذیت همراه با محبت و دوستی این 2 شاعر فرانسوی موجب شد تا اختلافات متعددی بین آنها شكل بگیرد تا در نهایت آنطور كه نوشته‌اند در 10 ژوئیه 1873 ورلن با اسلحه كمری 2 گلوله به مچ دست رمبو شلیك می‌كند و برای همین عمل 2 سال به زندان می‌افتد. جالب است بدانید همین فرد بعد از مرگ رمبو یكی از مبلغان و بانیان اصلی انتشار آثار آرتور رمبو می‌شود. پل ورلن یك شاعر دیوانه تمام‌عیار بود. جالب است بدانید كه یك بار تصمیم گرفت مادرش را خفه كند و نتیجه‌اش یك ماه زندان شد، همچنین تصمیم گرفت كه خودش و همسرش و كودكش را در خانه به آتش بكشد كه خدمتكارشان مانع شد و او فرار كرد. با این حال ورلن در شعرهایش شاعری پویاست و محیطش را از دیدگاه خود به نقد می‌كشد او اوج جنونش را در شعری با این مضمون نشان می‌دهد:

از درخت و از برگ

از سبز روشن شمشادها

از نورانی بی پایان دشت...

از همه چیز دلزده‌ام

جز از تو...

افسوس!

خلاصه بعد از خوب شدن زخم‌های سطحی رمبو بعد از شلیك 2 گلوله، آرتور به زادگاهش یعنی شارل ویل بازگشت و كتاب «فصلی در دوزخ» را نوشت اما از بخت بد و مشكلات مالی این كتاب از انبار چاپخانه بیرون نیامد.

سرنوشتی تلخ

مرور زندگی رمبو سرنوشت سخت و تلخ برخی شاعران و هنرمندان قرن 19 را برای ما مشخص می‌كند. در ۱۸ مارس ۱۸۷۱ كمون پاریس شكل می‌گیرد و آرتور در ۲۳ آوریل به پاریس می‌رود و به كمونارها می‌پیوندد.

رمبو در دوران كوتاه زندگی‌اش به نقاط مختلف دنیا سفر كرد: انگلستان، آلمان، بلژیك، هلند، ایتالیا، اتریش، سوئد، اندونزی، قبرس، مصر، یمن و حبشه از جمله كشورهایی است كه رمبو به آنها سفر می‌كند و تجربیات زیادی را فرا می‌گیرد و با شاعران زیادی همنشین می‌شود.

زندگی رمبو، با نوعی احساس دائمی تكذیب و رد كردن آكنده بود. او همیشه بزرگ شدن خود را در یك محیط روستایی انكار می‌كرد، برخی روابط اجتماعی بحث‌برانگیز خود را تكذیب می‌كرد، حاضر نبود براساس اصولی زندگی كند كه جامعه آن را طبیعی می‌پندارد و حتی سرودن شعر را هم تكذیب می‌كرد و البته مخالف افتادن در ورطه عمیق كسالت بود.

یكی از معلمان او روزی گفته بود: «نه از قیافه‌اش خوشم می‌آید و نه از نگاه و لبخندهایش. از سر او هیچ چیز عادی و در حد وسط بیرون نمی‌زند. آن چیز، یا نبوغ خواهد بود و یا چیزی شیطانی. آثار آرتور رمبو سال‌ها توسط خوانندگان و هنردوستان بریتانیایی پس زده می‌شد و برایشان غیرقابل فهم بود اما این وضع نیز با ترجمه بهتر و وسیع‌تر كارهای او از دهه۱۹۳۰ به بعد بهتر شد و موجبات شهرت او را فراهم كرد. در دوران معاصر برخی آثار او دستمایه خلق ترانه‌هایی شده است كه از آن جمله می‌توان به باب دیلن اشاره كرد كه در كارهایش بارها به رمبو اشاره كرده، ون موریسون درباره او ترانه‌هایی را سروده است، جیم موریسون كه به زندگی مرگبار او تأسی كرد و مثل آرتور رمبو جانش را از دست داد. همین طور از طرفداران پرو پا قرص او در موسیقی می‌توان به پتی اسمیت اشاره كرد كه قبل از هر كنسرت تعدادی از اشعار او را می‌خواند.

مرگی سخت

سرنوشت زندگی رمبو در 37 سالگی آرام‌آرام رنگ تلخی به خود می‌گیرد تا در نهایت به دلیل وجود تومور سرطانی دكتر‌ها پای راست‌اش را قطع می‌كنند و چند ماه بعد در ۱۰ نوامبر ۱۸۹۱ یعنی ۱۹ آبان ۱۲۷۰ خودمان در كنار خواهرش ایزابل چشمانش را از این دنیا می‌بندد.

رنه شار در مورد مرگ او گفته است: «خوب كردی رفتی، آرتور رمبو! ما چند تن هستیم كه خوشبختی ممكن با تو را بی‌دلیل باور داریم.» قابل توجه این است كه رمبو تمام آثار خود را در فاصله 17 تا 21 سالگی نوشته است كه او را به عنوان یكی از پیشوایان «سمبلیسم» و یكی از طرفداران «سوررئالیسم» مطرح كرده است. یعنی اوج شاعری او 4 سال بود كه نامش را در ردیف بهترین شاعران قرن 19 قرار داد.

نویسندگان فرانسه تحت‌نظر پلیس مخفی

تا اینجا زندگی آرتور رمبو را خواندید اما جالب است بدانید كه چندی پیش پلیس پاریس در میان اسنادی كه منتشر كرد قضاوت‌های باورنكردنی پلیس قرن نوزدهم فرانسه درباره غول‌های ادبیات آن دوران در این كشور نظیر «ویكتور هوگو»، «آرتور رمبو» و «پل ورلن» را هم نقل كرده است.

پلیس در این اسناد، ویكتور هوگو را یك فرد بسیار خسیس و پول جمع‌كن، آرتور رمبو را یك هیولا و پل ورلن را یك آدم پست معرفی كرده است.

این پرونده‌ها را برونو فولینی، كارمند پارلمان فرانسه، پیدا كرده و آنها را در یك مجموعه گردآوری و چاپ كرده است. این نشان می‌دهد كه معتبر‌ترین نویسندگان فرانسه تحت نظر پلیس مخفی قرار داشته‌اند كه برای بسیاری از نویسندگان مایه عبرت است.

برونو فولینی در این مورد گفته است: «این نشان می‌دهد پلیس مخفی فرانسه در كنار پرونده‌های جنایتكاران و چهره‌های سیاسی، پرونده‌هایی را نیز برای نویسندگان و هنرمندان تشكیل می‌داده است.»

یكی از نكات جالبی كه كتاب «پلیس نویسندگان» فولینی از آن پرده برداشته این است كه پرونده‌های سال‌های 1879 تا 1891 تحت نظر «لویی آندریوس»، رئیس پلیس آن دوران قرار داشته كه خودش پدر یكی از مشهورترین رمان‌نویسان و شاعران نسل بعد فرانسه یعنی «لویی آراگون» بوده است. ظاهراً چنان كه خود آندریوس در خاطراتش نوشته است، تمام پاریس در آن دوران تحت نظر بوده است. به گفته فولینی، گزارشات پلیس درباره ویكتور هوگو، خالق رمان مشهور «بینوایان» درست 3 جعبه بزرگ و حجیم را پر كرده بود. این مبارز خستگی‌ناپذیر عدالت اجتماعی دو دهه را به خاطر انتقادهایی كه از «لویی ناپلئون»، امپراتور فرانسه كرده بود، در تبعید به سر برد.

این اسناد بیانگر این است كه پلیس مخفی فرانسه كه در اواخر قرن نوزدهم نویسندگان را تحت‌نظر می‌گرفته است، در واقع نخستین زندگینامه‌نویسان آنها بوده‌اند و گاهی نخستین قضاوت‌های اخلاقی را نیز درباره آنها به ثبت رسانده‌اند.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:51 توسط نوشتار |

 

ابرو

سكينه عبدالهي

همانند نگهباني كار كشته ميله ي مزري بين آقايان و خانم هاي  اتوبوس را محكم گرفته بودم   انگار مي خواست از دستم فرار كند البته موقعي كه به دست انداز ميرسيديم همين فكر هم به سرش ميزد ولي من  زرنگتر از او   بودم.انروز غير از مادرم خورشيد هم با من لج كرده بود هر جوري كه مي ايستادم درست رو به روي من مي ايستاد و سعي داشت كرمهاي آبكي  روي صورتم را بشوراند. كاغذي از كيفم برداشتم  و مشغول باد زدن شدم.و هرازگاهي نگاهي به صندليها مي انداختم دنبال  جاي خالي مي گشتم ولي دريغ از يك صندلي خالي. آنقدر آرايش كرده بودم كه به قوله مادرم عروس هم آنقدر آرايش نميكند روز عروسيش. تنها قسمت صورتم كه به رنگ و شكل خودش باقي بود ابروهايم بود كه آنهم دليل داشت كه الان خدمتتان عرض مي كنم.

وقتي دوستانم را ميديدم  كه ابروهايشان را برداشته بودند و حتي زشتترينشان هم كلي زيبا شده است  اين فكر به سرم ميزد كه من هم بله ديگه.....

ولي وقتي موضوع را به مادرم مي گفتم با حالتي كه انگار پدرش را كشته باشم چشم غره اي ميرفت و  من هم بيشتر وقتها بدون اينكه اعتراضي بكنم راهم را مي گرفتم و پي كارم ميرفتم .بعضي وقتها هم كه راه فراري نداشتم رو به رويم مي ايستاد و اين حرفهايي كه از دوستانم شنيده ام قدمت چند صد ساله دارند  را  به من ميزد:مي گفت:"آخه دختر عقلت كجا رفته اگه ابروهاتو برداري چجوري بفهمن كه دختري يا ازدواج كردي ديگه كسي در اين خونه رو نميزنه ها .تازه مگه تو چه فرقي با دختر خالت داري  سنش از تو هم  زياده ولي اصلا به صورتش كرم هم نمي زنه خدا بگم چيكار كنه اون دوستت چي بود اسمش آهان ماندانا س چيه؟! .از همون روز اولي كه باهاش دوس شدي از زمين تا آسمون فرق كردي .ترشيده گيت به درك , منم به درك , من نمي دونم چجوري سرتو پيش بابات بالا ميگيريو و تو صورتش نيگاه مي كني؟! والا دخترند دختراي قديم كه حتي موقع نامزدي هم ابرو بر نمي داشتند و همونجور ميموندند  تا روزي كه  خونه ي شوهر ميرفتند".نيم ساعتي همينطور يكريز حرف ميزد و من هم سرم را به علامت اره راس مي گي  . آخه درسته اينكار؟درست نيست ديگه تكان ميدادم.

خيلي وقتها  سعي ميكردم اين فكر را از سرم بيرون كنم .همين كار را هم ميكردم ولي وقتي دوباره دوستانم را ميديدم باز فيلم ياد هندوستان ميكرد  و ميرفتم پيش مامانم . خودم را  لوس ميكردم بهش  التماس هم ميكردم .ولي متاسفانه تازگيها نقطه ضعف مرا پيدا كرده بود اگه زياد گير ميدادم حالت مظلومي به خودش ميگرفت آهي مي كشيد و دستانش را  به طرف آسمان بلند ميكرد و در حاليكه كه انگار با خدا حرف ميزند مي گفت :خدايا آخرش از دست اينا دق  ميكنم يا يكي رو بفرست اينو بگيره  يا منو راحت كن ديگه به اينجام رسيد و با دستش گلويش را نشان ميداد .هميشه از گريه ي آدم بزرگها ناراحت ميشوم و هيچ دوست ندارم بزرگتري مخصوصا مادرم جلوي من  گريه كند و از دست من پيش خدا ناله كند .آخه  سر نوشت خيليها  را شنيده ا م كه بعد از اينكه مادرشان آقشان كرده بود به چه بلاهايي كه گرفتار  نشده بودند .و من هم براي اينكه آرامش كنم  حالت پشيماني به خود ميگرفتم و مي گفتم :"مامان تو رو خدا اين حرفها چيه؟ غلط كردم اصلا ابرو برداشتن كه سهله اصلا كرم هم نمي زنم خوبه؟."مادرم هم در حاليكه انگار ميدانست اين حرفها براي دلخوشي اش هست  نگاهم ميكرد و سري تكان ميداد و ميرفت.

آنروز بي خيال ابروانم شده بودم البته زياد هم زشت نبودند ولي فكر اينكه مي توانستند از آن هم خوشگل تر شوند راحتم نميگذاشت.اتوبوس در ايستگاه پروين اعتصامي  ايستاد خوب يادم هست كه از شانس بد من كسي از صندلي شان  پياده نشد . ولي  دختري كه تابلوتر از يك عروس آرايش كرده بود مثل من ,با اين تفاوت كه ابروهايش را برداشته بود و خوشگلتر از من به نظر ميرسيد  سوار شد و با هزار فيس و افاده  از جلوي من گذشت و به طرف يكي از صندليها  رفت و به ميله ي صندلي بغلي چنگ زد و مشغول تماشاي خيابان  شد.دوباره اتوبوس ايستاد .شنيده  بودم  كه آدم خوشگل همه جا شانس مي آورد ولي آنروز با چشمهاي خودم ديدم همان زني كه در صندلي كنار  دختره نشسته بود پياده شد.خواستم بجنبم كه  دخترك بدون معطلي  نشست .حرصم گرفت پاهايم از خستگي درد ميكردند و ناي ايستادن نداشتم .كلي عصباني شده بودم و ته دلم بهش فحش ميدادم ميگفتممن كه زودتر از اون سوار شدم چي فكر مي كنه؟ فكر مي كنه خيلي خوشگله خوب منم اگه ابروهامو بر دارم خوشگل ميشم.با اين حرفها كمي دلم خنك شد و آرام شدم .

كم كم حس كردم كه همان دختر به صورتم زل زده و نگاهم مي كند.گفتم:دختره ي لات حتما داره به پسراي پشت سرم كه به ميله ي اتوبوس گره خوردند و با نيش باز دارن خانمهارو ديد ميزنن را نگاه ميكنه و مي خواهد  با آن ابروهاي  تازه برداشته اش  دلشون بقاپه.

 خواستم نگاهش كنم شايد خجالت بكشد و نگاههايش را به سمت ديگري بچرخاند گذشته از حسودي واقعا خوشم نمي آيد كه دختر از اين سرتخ بازيها در بياورد و خودش را پيش پسرها سبك كند.ولي بي خيال شدم .با خودم گفتم :بابا ولش كن گناه هر كي رو پاي نامه ي خودش مينويسن.

لحظاتي گذشت حالا ديگر  نگاههاي دختر با لبخند همراه شده بود ديگر رگ غيرتم گرفت .آخر سر حسابي طاقتم طاق شد.كنجكاو شدم گفتم:ببينم اصلا اين پسر كيه كه دختره داره واسش جونش در مياد.بهونه اي پيدا كردم و سرم را به طرف آقايون چرخاندم و نگاه كردم همه ي پسرها پياده شده بودند گفتم:" ولي پس اين به  كي داره  نگاه ميكنه؟!"

دوباره نگاهي به دختر كردم دوباره نگاه ميكرد و لبخند روي لبانش بود .تازه متوجه شدم اين بيچاره از اولش هم داشته به من نگاه ميكرده .صورتش را با آن لبهاي خوشرنگ و با آن چشمان سياهش و گونه هايي كه گل انداخته بودند به سمت من كرده بود  و نگاه ميكرد و لبخند ميزد .كم كم از نگاههايش خوشم  آمد احساس غرور ميكردم.با خودم گفتم :نكنه از من خوشش آمده باشد  .نگاهش كردم دوباره همان حالت را داشت .مطمن شدم كه واقعا عاشق چشم و ابروي من شده است يادم افتاد چند لحظه پيش كه خودم را در آينه ديده بودم زيبا شده بودم .اتوبوس در ترافيك شديدي بغل خط كشي گير كرده بود و داشت جان مي كند .گفتم :نكنه داداشي چيزي داشته باشه و الان تصميم مي گيره آدرس خونمون رو بگيره و بياد خواستگاريم .شروع كردم به ناز و عشوه . تصميم گرفتم هر قدر ميتوانم خودم را  در  دلش جا كنم .به پسران خوشگلي كه از كنار اتوبوسمان رد مي شدند چشم ميدوختم و تا آنها نگاه ميكردند  سرم را با هزار ناز و عشوه بر مي گرداندم به طرف ديگري خيره مي شدم كه مثلا كم محلي ميكنم تا حس كند در عين حال كه زيبا و دلربا هستم متين و سنگين نيز هستم .چشمهايم را خمار ميكردم و اينور آنور را نگاه ميكردم و گاهگاهي زير چشمي نگاهش ميكردم و تا ميديدم دوباره نگاهم مي كند در تصميم ام مصمم تر ميشدم.

تا اينكه ديدم دستي به سرو روي مانتوي كوتاهش مي كشد.از روي صندلي بلند شد فهميدم مي خواهد طرف من بيايد .با خودم گفتم:اي ي ي ول  ميدونستم.دل تو دلم نبود داشتم در آسمانها پرواز ميكردم ديگر  احساس خستگي نمي كردم انگار نيرويي فراطبيعي در من تزريق كرده باشند.تصميم گرفتم همان لحظه ي اول طوري با او صحبت كنم كه همانجا جا حلقه ي خوشگلش را از انگشتش در آورد و بگويد:حالا اين پيشت باشه آخه ميدوني ميخوام نشونت كنم تا مطمن شم مال داداشم مي شي الانم برم با مامانم و داداشم صحبت كنم و فردا خدمت ميرسيم .از جايش بلند شده بود و منتظر بود تكانهاي اتوبوس تمام شود .صداي دنگ دنگ كفشش كه هرازگاهي شنيده ميشد و يكهو قطع ميشد  مثل موزيكي آرام روحم را نوازش ميداد داشتم مي لرزيدم .با خودم گفتم:نكنه هول بشي و همه چيرو خراب كني و شروع كردم به فرو نشاندن اضطرابم.گفتم:خوب اين اتفاق برا همه پيش مياد بايد آرومو سنگين وايسي و طوري وانمود  كني كه انگار هزار تا خواستگار زير دستت خوابيده و هيچ عين خيالت نيست.خودم را جمع وجور كردم و سرم را به سمت  خيابان كردم .حالا ديگر نزديك من ايستاده بود و به چشمهاي سياهم چشم دوخته بود و جاي جاي صورتم را كالبد شكافي ميكرد نگاهش را روي ابروانم ثابت كرد .حتما ته دلش مي گفت: آخ جوووون هنوز ازدواج نكرده. من هم خدا را شكر ميكردم كه به حرفهاي مادرم گوش كرده ام.همينطور نگاه ميكرد .خيالم راحت بود با خودم گفتم:من كه عيبي ندارم ولي خوب شايد داداشه يكي يه دونشه و مي خواد سنگ تموم بذاره و يا ته دلش ميگه :خدايا شكرت كه اين دخترو سر راه من قرار دادي .

بالاخره ديوار سكوت بينمان را شكست و لبهاي غنچه اش را گشود و خيلي مودبانه گفت:سلام.من هم خيلي خونسرد و بي تفاوت جواب سلامش را دادم .آماده ي آماده بودم .ادامه داد:واقعا دختر خوشگلي هستي .من هم با حالتي كه انگار شنيدن  اين حرف برايم خيلي عادي است گفتم ممنون خانم لطف دارين .


 
پايان.

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:50 توسط نوشتار |

حرير ابريشم

معصومه اكبري 

ديگر آفتاب كه مي‌تابد روي گندم‌زار و باد كه مي‌پيچد بين خوشه‌ها تو را به ياد من نمي‌اندازد . خيلي وقت است شايد از همان موقعي كه رفتي و دستت را مثل يك خوشه توي هوا تاب دادي و لبخند زدي . آنوقت‌ها هنوز موهايت خوشه‌اي از طلا بودند .  هنوز آفتاب تو را كه مي‌ديد ، پشت ابر قايم مي‌شد ، كه برق خوشه‌هاي طلايت چشمهايش را نزند . اما حالا .... ! يادت مي آيد هميشه با مادرت مي آمدي اين جا ، ظهر كه مي‌شد همه مي‌رفتند . فقط تو مي‌ماندي و اينجا بين خوشه‌ها كنار من مي‌دويدي اينطرف و آنطرف و آواز مي‌خواندي . آنوقت‌ها هنوز لباسي تنم نبود . خجالت مي‌كشيدم سرم را بالا بگيرم! تو برايم لباس آوردي گفتي لباس دامادي مش حسنه و تنم كردي . قدت نمي‌رسيد پريدي و كتش را انداختي روي شانه‌هايم . كلاه حصيري را نگفتي از كجا پيدا كرده‌اي ، كلاه را كه انداختي روي سرم ديگر پوشال‌هاي كله‌ام ديده نشدند . بعد گفتي جيبهاي كتم سوراخ است و پشت آستينش را نمي‌داني كي جويده ! عجله داشتي ، دستهاي پوست پوست شده‌ان را كشيدي روي گوني صورتم . گرم بودي تو ! خواستي ببخشمت ، اما تو ببخش مرا ! ببخش كه فرداي آنروز گنجشكها روي شانه‌ام روي كت دامادي مش حسن نشستند . برايشان حرف زدم . از دستهاي تو كه چيزي به نرمي آنها نيست و گفتند آنها « حرير ابريشم »نرمترين چيز دنياست . حتي نرمتر از پرهاي سينه شان . وقتي رفتند تازه ديدم روي شانه‌ام فضله‌ي گنجشك است اما فهميدم ، وقتي حرير ابريشمي گرمت را روي صورتم مي كشي احساس مي‌كنم چيزي توي سينه‌ام تكان مي‌خورد . فقط حرير است كه مي‌تواند با يك گوني فرق داشته باشد . آخ ! آفتاب كه مي‌زند توي سرم پوشال‌هايم به سوختن نزديك مي‌شوند! مدتهاست كه آفتاب پشت ابر قايم نشده ، چه بي حيا شده !

شايد از وقتي كه مادرت تنها آمد گندم زار شال آبي‌ات را پيچيد دور گردنم از چشمهايش باران مي‌باريد ، چشمهايش مثل لاله‌هاي وحشي شده بودند! حالا ديگر ، توي اين دنيا خوشه‌اي پيدا نميشود كه چشم‌هاي آفتاب را بزند .

خيلي وقت است كه مي‌خواهد با تو مسابقه بدهد كي مي‌آيي تا نشانش دهيم ؟ مي‌خواهد زورش را به اين خوشه‌ها نشان دهد . فكر مي‌كند هرگز نمي آيي . مي‌خواهد انتقام تو ر