شماره ی دوازدهم
شهریور ماه سال 1388ـ سپتامبر 2009
ـــــــــــــــــــــــــــــ مقاله ها
هومن قاسمی راد یکی از قصه نویسان و شاعران جوان و با استعداد اورمیه در ساعت 7 صبح روز دوشنبه مورخه ی 14 اردیبهشت سال به خاطر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت ...
هنر / سیاوش دانش آذراز دیر باز و با توجه به اشعار شاعران سده های پیشین در ایران زمین و سیطره ی کنونی زبان فارسی ( بدون در نظر گرفتن تداخل قواعدی با زبان های دیگر از جمله عربی ) هنر معنایی داشته که در نشانه شناسی های معمول به معناهایی شبیه فضیلت ، بزرگواری ، نیکویی و از این قبیل کارها اطلاق می شده ...
هنر داستان نویسی بهرام صادقی
/ غلامحسین ساعدی
اولين داستان بهرام صادقي در مجلة «سخن» چاپ شد. داستاني بهظاهر تلخ و خشک، با زبان نرم و عبوس ولي با توصيفهاي ريز و دقيق. برانگيختن گيجي و حيرت خواننده، در حضود مسجد و تابوت و مردهاي بهظاهر پيدا ولي ناپيدا. و شک و ترديد که آيا اين خود مرده است که در مجلس ختم خويش حضور به هم ...
می بینیم که امروزه بسیاری از مردم از ابهام و مشکل بودن شعر به طور عموم , شعر نیمایی به طور خصوص و شعر سپید به طور اخص شکایت می کنند و گاه به طنز و تمسخر می گویند : ما که نفهمیدیم ...المعنی فی بطن الشاعر! و خودشان را به این شکل راحت می کنند...
زبان گنجینه ... / آیدین مطهر
نیا
متاسفانه در میان روشنفکران کشور ما به دلیل وجود برخی نگاههای تنگ نظرانه و شاید برخی مصلحت اندیشی های نامعقول و بی جا، به مساله زبانهای غیر فارسی در ایران هرگز به اندازه ای که شایسته توجه است، پرداخته نشده است و همواره نوعی خود سانسوری نانوشته در بین قشر روشنفکر.
ــــــــــــــــــــــــــــــ پرونده ها
هوگو ؛ ویکتور ماری ؛ شاعر ؛ رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی است . وی در شهر بزانسون از پدری جمهوری خواه و مادری طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعد ها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسیار برد... .
هومن قاسمی را بهتر بشناسیم /
سیاوش دانش آذر
هومن قاسمی راد در 14 تیر 1362 در تهران به دنیا آمد . در سن 16 سالگی به اورمیه آمد و از سال 1378 جزء اعضای انجمن شعر و ادب جوان اورمیه شد . هم زمان با آن در کانون نویسندگان جوان اورمیه « بوتا » نیز به عضویت در آمد و با نوشتن شعر و قصه ی کوتاه فعالیت هنری خود را آغاز نمود... .
ــــــــــــــــــــــــ گفت و گو ها
غلامرضا عباسی دانش آذر ( سیاوش دانش آذر ) متولد سال 1358 البته شهریور ماه ـ روز بیست و یک ام ـ از سال 1375 مهر ماه حس کردم که طوری هایی از ادبیات خوشم می آید . از سال 1377 هم خرداد ماه با ورود به انجمن شعر و ادب جوان ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ قصه ها
حالا به چشم های کاملا یشمی ام نگاه کن / مهدیه محمد زمانی
آخرین بولانی شکم پر 2 / تینا محمد حسینی
عزیزم انگشت ات را از دهان ات بیرون بیاور / معصومه پالیزبان
آتش روشن نمی شود / طاهره اسکندری
روایت های متقاطع / سیاوش دانش آذر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ نقد ها
نقدی بر قصه ی ( ـــــ ) / سیاوش دانش آذر
ـــــــــــــــــــــــــــ
روایت های متقاطع
بعد از سپری کردن یک روز گرم کاری قرار بود آن روز بهروز و نسرین پنجمین سالگرد عقدشان را در خانه ی شان جشن بگیرند . بهروز کیک نسبتا بزرگی خریده بود با یک عدد دستبند طلا ، درست همانی که قول اش را به نسرین داده بود اگر جواب آزمایش حاملگی نسرین مثبت باشد آن دستبند را برای اش بخرد و در روز سالگرد عقدشان به دست اش ببندد . بهزاد و پریسا هم که دوست های خانوادگی شان بودند نیز دعوت بودند تا در جشن کوچکی که بهروز ترتیب اش را داده بود شرکت کنند . آن شب بعد از این که شام مورد علاقه ی بهروز سر میز غذا سرو شد ، و چند تایی هم میوه بعد از غذا صرف شد ، بهروز همه را متوجه خودش کرد و با صدای رسایی گفت :
ـ بچه ها توجه کنید ، امروز درست شد پنج سال که من و نسرین ...
بهزاد حرف بهروز را با شادی و خنده برید و گفت :
ـ فردا هم نوبت شماست تا مهمون خونه ما بشین .
بهروز و بهزاد مدت ها بود که با هم دوست بودند و بهزاد و پریسا هم درست فردای روز عقد بهروز و نسرین به محضر رفته و بدون این که شاهد های فامیلی داشته باشند سریعا ازدواج کردند . رابطه ی دو خانواده به ظاهر خوب و مسالمت آمیز بود و تقریبا تنها دوست هایی بودند که بعد از تاهل به خانه ی همدیگر رفت و آمد داشتند . بهروز دستبند طلا را از قاب اش بیرون آورد و دست نسرین را گرفت و گفت :
ـ این هم هدیه ی عقد از طرف بابای بچه به مادرش ...
و دست بند طلا را به دست نسرین بست .
پریسا که زنی لاغر و باریک اندام بود رو به بهزاد کرد و گفت : یاد بگیر بهزاد ، یاد بگیر ،
بهزاد هم که انسان شوخ طبع و نقطه سنجی بود گفت :
ـ عزیزم تو هم قول بده حامله بشی منم برات دو تا دستبند طلا ، اونم از این گرون تر و با عیار بالا می خرم .
جمع چهار نفره با کمی سرخی که روی چهره ی نسرین رگه انداخته بود خندیدند . و ادامه دادند به حرف های معمول و از این نوع صحبت ها که در مجالس این چنینی رد و بدل می شوند . بعد از ساعتی بهزاد و پریسا از نسرین و بهروز خداحافظی کردند و رفتند .
بعد از این که ظرف ها توی ظرف شویی چیده شد و سایر کارهای مرتب کردن خانه به اتمام رسید ، بهروز کنترل تلویزیون را برداشت و کنار نسرین روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست و دست دیگرش را آرام روی شکم نسرین گذاشت و کمی آن را نوازش کرد .
نسرین که خواب از چشم هایش می ریخت دست بهروز را آرام کنار زد و گفت :
ـ بهروز ، اجازه می دی من برم بخوابم ...
بهزاد و پریسا هم بعد از این که به خانه ی شان رسیدند کمی در مورد بچه دار شدن نسرین و بهروز حرف زدند و بعد هم گرفتند خوابیدند .
بهروز بعد از این که کانال های تلویزیون را کمی بالا و پایین کرد کنار نسرین روی تخت دراز کشید و آرام گفت :
ـ نسرین به نظر تو ما خوشبخت شدیم .
نسرین که توی خواب بیداری داشت دنده به دنده می شد با صدای آرامی گفت :
ـنمی دونم ، تو چی فکر می کنی ...
بهروز گفت :
ـ تو دوست داشتی جای پریسا باشی ،
نسرین که انگار خواب از سرش پریده باشد نیم خیز شد و گفت :
ـ انگار بازم قرص هاتو نخوردی ، بازم از این اراجیف ردیف نکن . اگه تو دوست داشتی با پریسا ازدواج کنی خوب همون اول این کار رو می کردی و دیگه مجبور نبودی تا ...
بهروز که متوجه شد بند را آب داده زود به طرف نسرین چرخید و گفت :
ـ منظورم این نیست ، خودت که می دونی من و پریسا هیچ نقطه ی اشتراکی نداشتیم
نسرین کمی پتو را به سمت چانه های اش بالا برد و گفت :
ـ پس چرا اون همه مدت باهاش ...
و بقیه ی حرف اش را برید و گفت :
ـ تو راست راستی عاشق اش بودی بهروز ...
بهروز گفت :
ـ نه بابا ، الکی بود ، تازه اگه عاشق اش بودم چرا اومدم تو رو گرفتم ...
نسرین که انگار کاملا در خواب حرف زده باشد گفت : راست می گی منم 5 ساله دارم به این موضوع فکر می کنم که چه طوری یه شبه اون عشق افلاطونی رو به هم زدی و اومدی طرف من ...
بهروز که انگار نمی خواست نسرین را راحت بگذارد تا او بخوابد گفت :
ـ می شه دیگه در موردش فکر نکنی ،
نسرین گفت :
ـ چرا نمی شه اما تو نمی زاری ، من همون اول گفتم که نباید با این خونواده ارتباط داشته باشیم ، اما تو خودت رو زدی به روشنفکر بودن و هزار تا ادا و اصول
بهروز که می خواست نسرین را آرام کند گفت : دوست نداشته باشی از همین فردا زنگ می زنم به بهزاد می گم دیگه ارتباط شون را با ما قطع کنند .
نسرین خوابیده بود .
این دیالوگ ها یکی کم یکی زیاد هر شب قبل خواب بین بهروز و نسرین رد و بدل می شد و همیشه قبل از این که نتیجه ای حاصل شود نسرین خوابیده بود و بهروز هم بعد از این که کمی به دختر رویاهای اش که خیال می کرد همان پریسا است فکر می کرد و هرگز به نسرین نمی گفت که هنوز هم پریسا را دوست دارد و ... هنوز هم از دست بهزاد ناراحت است که چرا رفته و با کسی ازدواج کرده که یک مدتی رابطه ی بسیار صمیمی با او داشته است . هر چند همیشه این هم از یادش می رفت که خودش در روز های آخر این ارتباط پریسا را قال گذاشته بود و رفته بود به خواستگاری نسرین و پریسا به خاطر این که دل بهروز را مانند خودش داغ بگذارد ، با بهترین دوست دوران مجردی بهروز ازدواج کرده بود ، آن هم درست روز بعد عقد بهروز و نسرین .
*
صبح زود بهروز از خواب بیدار شد ، با این که هنور نسرین خواب بود او را تکانی داد و گفت :
ـ من دارم می رم دو تا نون داغ بخرم ، تو هم پاشو تا من برم برگردم سماور رو روشن کن .
بهروز با سر و صدایی که توی خانه راه انداخته بود نسرین را از خواب بیدار کرد و بعد از این که او را بوسید از خانه به طرف نانوایی سر خیابان راه افتاد . توی این فاصله هم نسرین از خواب بیدار شد و برای این که دست و صورت اش را بشوید به طرف دست شویی رفت .
*
بعد از چند دقیقه بهروز با دو تا نان سنگک داغ برگشت دم در منزل و دست انداخت توی جیب اش و کلید های اش را بیرون کشید و به طرف قفل در برد . توی همین فاصله مرد همسایه نگاه پرمعنایی به او اندخت و جواب سلام اش را نداد . بهروز که هنوز موفق نشده بود تا کلید را توی قفل جا بی اندازد ، دوباره سعی کرد ، اما هیچ کدام از کلیدهای دسته کلید توی قفل نچرخید و بهروز با دستپاچگی خیال کرد که دسته کلید را اشتباهی برداشته است .
بهروز که دیگر ظاهرا چاره نداشت دست اش را به طرف آیفون خانه برد و زنگ را فشار داد .
نسرین که داشت با حوله دست و صورت اش را خشک می کرد ، با صدای زنگ در آن صبح زود خودش را گم کرد ، به طرف اتاق خواب رفت و بهزاد را صدا زد ، بهزاد که هنوز توی مالیدن چشم های اش بود گفت :
ـ کی می تونه باشه ،
نسرین که هنوز حوله را توی دست اش داشت گفت :
ـ نمی دونم شاید یکی کار واجب داشته باشه .
بهزاد که آدم تنبلی نشان می داد توی رخت اش غلطی زد و گفت :
ـ می شه بری ببینی کیه ؟
نسرین به طرف در خانه وارد حیاط شد و دم در ایستاد و گفت :
ـ کیه ؟
بهروز از پشت در گفت :
ـ می خواستی کی باشه ؟
نسرین که انگار صدا را شناخته بود چادرش را کیپ کرد و لای در را باز کرد . با دیدن بهروز پشت در نسرین جا خورد و پرسید :
ـ آقا بهروز برای پری اتفاقی افتاده ،
بهروز کمی لب و چشم های اش را کج و معوج کرد و وارد حیاط خانه شد و در حالی که نان های داغ را به طرف نسرین دراز کرده بود گفت :
ـ آقا بهروز ، برای پری ، ...چی داری می گی ؟ من چه بدونم برای پری چه اتفاقی افتاده
نسرین که هنوز گیج بود خواست مانع ورود او به سمت خانه شود ، اما بهروز که نان ها هنوز در دست های اش بود در حالی که داشت فکر می کرد به طرف پله های بالکن منتهی به درب ورودی هال قدم برداشت
نسرین که از این حال بهروز شوکه شده بود با صدای بلندتری گفت :
ـ بهزاد خوابه ، یه دقیقه وایسین الان بیدارش می کنم
و زودتر از او به طرف درب ورودی هال قدم برداشت . بهروز را طوری که به او نخورد کنار زد و وارد هال شد و زود در را بست ، بهزاد که با صدای نسبتا بلند نسرین کاملا از تخت جدا شده بود به هال آمد و با دیدن نسرین در آن وضعیت گفت :
ـ بهروزه ،
بهروز پشت در سعی کرد تا در هال را باز کند اما نسرین قفل در را چرخانده بود . بهروز بعد از این که نتوانست در را باز کند از پشت در گفت :
ـ نسرین این اداها چیه ، اون صدای بهزاد نبود که از تو خونه اومد ...
بهزاد که کل قضیه را کم و بیش فهمیده بود نسرین را به اتاق خواب فرستاد و آرام آمد در هال را باز کرد و گفت :
ـ اروم باش ، یه لحظه ف آروم باش توضیح می دم ....
بهروز با دیدن بهزاد در خانه اش کمی عصبانی شد و یقه اش را گرفت و نان های داغ را روی موکت هال پرت کرد و بهزاد را هل داد و چسبانید به دیوار هال .
بهزاد که دیگر مطمئن شده بود جریان از چه قرار است دوباره سعی کرد تا بهروز را آرام کند . بهزاد دست های بهروز را از یقه اش کند و گفت :
ـ دو دقیقه به من گوش کن .
بهروز که هیچ گونه نمی توانست آرام بگیرد گفت :
ـ چی رو می خوای توضیح بدی کثافت ، اومدی توی خونه ی من و ...
بهزاد دست های بهروز را محکم گرفت و گفت :
ـ بازم زده به سرت ، نکنه امروز بیست و چهارمه مرداده ...
بهروز با این حرف او گفت :
ـ من زده به سرم یا تو ...
بهزاد گفت :
ـ نسرین یه لیوان آب برای بهروز بیار زود هم زنگ بزن به یه ....
و حرف اش را نیمه تمام گذاشت و دوباره سعی کرد بهروز را آرام کند . او را تا مبلمان پذیرایی برد و گفت :
ـ یه لحظه بشین .
و آب را از دست نسرین گرفت و به سمت بهزاد برد و گفت :
ـ اینو بخور ، الان حالت خوب می شه .
بهروز آب را کنار زد و خواست به سمت نسرین حمله کند که بهزاد او را گرفت و این کشمکش باعث شد که هر دوی آن ها توی پذیرایی ولو بشوند . بعد از این که کلی با هم کلنجار رفتند بهزاد گفت :
ـ بابا بذار حرفمو بزنم ، باز دفعه های پیش دست بزنت این طوری نبود .
بهروز با شنیدن این حرف بهزاد گفت :
ـ دفعه های پیش ، مگه دفعه ی چندمه ...
بهزاد گفت :
ـ فکر کنم با این بار شد دفعه ی چهارم .
بهروز که نمی توانست حرف های بهزاد را کامل بفهمد گفت :
ـ تو درباره ی چی داری حرف می زنی ...
بهزاد که کاملا به بهروز مسلط شده بود و دست های اش را کامل گرفته بود گفت :
ـ اگه قول بدی کار احمقانه ای نکنی بهت می گم
بهروز که از بقیه گیج تر شده بود گفت :
باشه ، اما توجیه نکن ، من باید جفت شما دو تا خائن رو می کشتم .حالا حرفتو بزن عوضی بی شرف .
بهزاد که انگار از این فحش ها و کتک کاری بهروز ناراحت نمی شد گفت :
ـ باشه ، اول تو بیا بشین این جا آروم باش تا برات بگم .
بهروز که ارام شد ، بهزاد شروع کرد به صحبت کردن ، در مورد بیماری عصبی بهروز که سالی یک بار در بیست و چهارم مرداد عود می کند و این افتضاحات را بالا می آورد .
نسرین دختری بود که بهروز عاشق اش می شود و سال ها بعد از یک عشق حسابی به نا به دلایلی که هیچ کس هنوز نمی داند با پریسا ازدواج می کند . بعد از این ازدواج متوجه می شود که نسرین هم با بهترین دوست اش بهزاد ازدواج کرده و این عامل باعث می شود تا به او شوک عصبی دست بدهد و روانه ی مریض خانه ها شود ، وضعیت بحرانی بهروز روز به روز تحت مداوای دکتری به نام دکتر دولتشاه ، رو به بهبود می رود ، اما او هر سال درست روزی که بهزاد و نسرین ازدواج کرده اند دوباره قاطی می کند و خیال می کند که با نسرین ازدواج کرده و باقی قضایا ...
بعد از این حرف ها بهروز راضی نشد و دوباره خواست تا بد و بی راه بگوید که نسرین آلبوم عکس های عروسی شان را آورد روی میز گذاشت . بهروز حتا با دیدن عکس های ازدواج آن دو راضی نشد و قرار شد بعد از مدتی آن ها سه تایی به مطب همان دکتر بروند و ماجرا را خود دکتر برای شان تعریف کند .
*
دکتر دولتشاه بعد از احوال پرسی و خوش و بش و معاینات اولیه سر میزش نشست و شروع کرد به حرف زدن در مورد بیماری بهروز و این که 90 درصد بیماری بهبود یافته و ان شاء ا... در همین سالی که رودر روی آن هاست کاملا خوب می شود . بهروز از دکتر پرسید:
ـ پس چرا من هیچی یادم نمی آد .
دکتر دولتشاه عینک اش را روی دماغ اش تکانی داد و گفت :
ـ طبیعیه ، تا دو سه ساعت دیگه دوباره به حالت عادی بر می گردی و اون وقت باید از این زوج محترم عذر خواهی کنی .
بهزاد که خسته و کوفته بود دستمال کاغذی ای را که توی بینی اش بود را جا به جا کرد و گفت :
ـ نیازی نیست ، تو عالم رفاقت این اتفاقات می افته ...
دکتر دولتشاه خندید و گفت :
ـ بهروز جان حالا تا زنت نگران نشده پا شو دو تا نون داغ بخر و برو خونه .
بهزاد گفت :
ـ راستی پریسا از دستبند خوشش اومد یا نه
بهروز گفت :
ـ نمی دونم هنوز حواسم سر جاش نیست .
نسرین سرش را از روی مقنعه خاراند و گفت :
ـ من به چپریسا زنگ زدم گفتم که خوبی ،
بهروز دل اش پر بود از سئوالاتی که برخی از آن ها نمی توانست بپرسد ، مانند این که دل اش می خواست از نسرین بپرسد که یعنی او حامله نیست ، یعنی دیشب به خاطر این که اذیت اش کرده بود قهر نکرده ،
دکتر دولتشاه گفت :
ـ می دونم خیلی سئوال داری بپرسی ، اما خودت جوابت رو پیدا می کنی ، بهتره بری و استراحت کنی .
بهروز گفت :
ـ اگه این طوریه چرا من خونه ی
و به طرف بهزاد نگاه کرد و گفت :
ـ این ها رو مثل کف دستم بلدم
بهزاد گفت :
ـ مرد حسابلی چون ما دو تا دوستیم و رفت و اومد خونوادگی داریم .
بهزاد گفت :
ـ تو مطمئنی که من خواب نیستم نسرین .
و با این که می دانست نباید آن حرف را آن جا بزند دوباره گفت :
ـ نسرین خانم .
نسرین گفت :
ـ نه ، می خوای تا بهزاد یه چک بزنه دم گوشت تا بفهمی بیداری ...
دکتر دولتشاه گفت :
ـ ببین تنها راه ات اینه که بری خونه ، پریسا هم منتظرته برو . پا شو برو یه کم که استراحت کنی همه چی مثل روز اول اش می شه .
بهزاد هم که داشت می گفت :
ـ خدا کنه .
*
سه تا دوست با این که هر یک داشتند به چیزهای بی ربط به همدیگر فکر می کردند راهی خانه ی بهروز شدند . توی راه بهروز که توی صندلی عقبی لم داده بود گفت :
ـ پس بگو چرا اون مرد جوب سلامم رو نداده .
بهزاد نیش خندی زد و گفت :
ـ آبرومون رو تو محل هم بردی ،
بعد از مدتی بهروز پشت در خانه ی شان بود و پریسا و بهروز با تکان دادن دست بهزاد و نسرین را بدرقه کردند .
پریسا که کاملا با بیماری بهروز آشنا بود او را با ظرافت گفتار کامل تا عصر پرستاری کرد و تقریبا حوالی 3 ـ 4 عصر بهروز کاملا حواس اش سر جای خودش آمده بود .
سر سفره ی شام بهروز کلی از پریسا عذر خواهی کرد و گفت :
ـ خیلی جالبه دیشب این بنده خداها رو دعوت کرده بودیم برای جشن سالگرد عقد امروز صبح هم که کلی بهزاد رو کتک اش زدم ...
بهروز بعد از شام قرص های اش را مرتب همان طوری که دکتر دولتشاه گفته بود خورد و کنار پریسا توی تخت دراز کشید
پریسا که داشت آرام آرام دست اش را روی شکم اش می کشید گفت :
ـ بهروز تو منو بیش تر دوست داری یا نسرین رو .
بهروز که هنوز توی فکر کارهایی بود که آن روز انجام داده بود گفت :
ـ اگه تو رو دوست نداشتم الان این جا چیکار می کردم .
پریسا چیزی نگفت و توی فکرش به بچه ای فکر می کرد که داشت توی شکم اش رشد می کرد ، به نسرین و بهزاد فکر می کرد که تنها دوست خانوداگی شان بودند .
داشت به این فکر می کرد که کی می شود از دست این بیماری عجیب و غریبی که شوهرش بعد از آن اتفاق دچارش شده بود خلاص شود .
*
صبح زود بهروز به تلافی دیروز زود تر از پریسا بیدار شد و او را هم بیدار کرد ، پریسا توی خواب و بیداری گفت :
ـ چته باز ، لابد می خوای بری نون سنگک داغ بخری ببری بدی به نسرین ...
بهروز گفت :
ـ نه بابا حالم خوبه ، اون سالی یه بار اتفاق می افته ، این دفعه دیگه راه خونه رو درست می آم .
پریسا که نیم خیز روی تخت نشسته بود گفت :
ـ خدا کنه ، پس تا تو می ری نون بخری منم پاشم سماور رو روشن کنم .
بهروز بعد از این که یک بوسه ی داغ از پریسا گرفت و گفت کلی دوست اش دارد لباس پوشید و از خانه به قصد نانوایی بیرون رفت .
*
بعد از چند دقیقه بهروز با دو تا نان سنگک داغ برگشت دم در منزل و دست انداخت توی جیب اش و کلید های اش را بیرون کشید و به طرف قفل در برد . توی همین فاصله مرد همسایه نگاه پرمعنایی به او اندخت و جواب سلام اش را نداد . بهروز که هنوز موفق نشده بود تا کلید را توی قفل جا بی اندازد ، دوباره سعی کرد ، اما هیچ کدام از کلیدهای دسته کلید توی قفل نچرخید و بهروز با دستپاچگی خیال کرد که دسته کلید را اشتباهی برداشته است .
بهروز که دیگر ظاهرا چاره ای نداشت دست اش را به طرف آیفون خانه برد و زنگ را فشار داد .
پریسا که داشت با حوله دست و صورت اش را خشک می کرد ، با صدای زنگ در آن صبح زود خودش را گم کرد ، به طرف اتاق خواب رفت و بهزاد را صدا زد ، بهزاد که هنوز توی مالیدن چشم های اش بود گفت :
ـ کی می تونه باشه ،
پریسا که هنوز حوله را توی دست اش داشت گفت :
ـ نمی دونم شاید یکی کار واجب داشته باشه .
بهزاد که آدم تنبلی نشان می داد توی رخت اش دوری زد و گفت :
ـ می شه بری ببینی کیه ؟
پریسا به طرف در خانه وارد حیاط شد و دم در ایستاد و گفت :
ـ کیه ؟
بهروز از پشت در گفت :
ـ می خواستی کی باشه ؟
پریسا که انگار صدا را شناخته بود چادرش را کیپ کرد و لای در را باز کرد . با دیدن بهروز پشت در پریسا جا خورد و پرسید :
ـ آقا بهروز برای نسرین اتفاقی افتاده ،
بهروز کمی لب و چشم های اش را کج و معوج کرد و وارد حیاط خانه شد و در حالی که نان های داغ را به طرف پریسا دراز کرده بود گفت :
ـ آقا بهروز ، برای نسرین ، ...چی داری می گی ؟ من چه بدونم برای نسرین چه اتفاقی افتاده
پریسا که هنوز گیج بود خواست مانع ورود او به سمت خانه شود ، اما بهروز که نان ها هنوز در دست های اش بود در حالی که داشت فکر می کرد به طرف پله های بالکن منتهی به درب ورودی هال قدم برداشت
پریسا که از این حال بهروز شوکه شده بود با صدای بلندتری گفت :
ـ بهزاد خوابه ، یه دقیقه وایسین الان بیدارش می کنم .
به یک باره بهزاد که با سر و صدای آن ها تا بلکن آمده بود خمیازه ای کشید و گفت :
ـ پریسا کاریت نباشه ، مگه نمی دونی امروز بیست و چهارمه مرداده ، منم آماده ام تا یک دست کتک مفصل از بهروز بخورم ، کاریت نباشه بذار بیاد تو ...
اورمیه ـ آذر 1387
سیاوش دانش آذر
1
سحریم بیر آخشام چاغیندا
منی آنلامامیش
من آنلاتمامیش
بیر شوز دئمک / ایستر ایسته مز
آیا قارشی گئتدی
سحریم
سوز توتان بیر سیرداش
امین بیر سحرایدی
گونش دن سونرا
ساعات لار 6 ـ 7 اولار اولماز
گلردی
سیم سیجاق بیر شیرین اسینتی له بیر لیکده
یالنیز جا
اوتوروب
اوز اوزه سوزله شیردیک
سحریم آخشام چاغلاری
دئییب دئمه میش
کوچردی
چکیب گئدردی
من ده
یارین صاباحاده ک
اوتوروب آنلاریمی سایاردیم
سحریم
ایندی ایسه
آخشام چاغلاریندا
نئچه ایللر بویودور
آی
آدلی
یووارلاق
ایشیق بیر کیشی ایله
گئدیب دیر
سحر آیدا قالدی
گئری گلمه دی
گئری گلمه ییر
سحر سیزیم
گونش ده ن همن سونرا
ساعات 6 ـ 7 ده
اینسانلار منه سحر دئیه
سیم سیجاق قانادلاریمین
آلتیندا
اوتوروب دورور لار
سحر دئییلم
دئمک ایسته میرم اونلارا
سحر سیز گورمه ک ایسته میر اونلاری
سحر سیز گوزلریم ...
2
هر زامان
بوش بیر دویغویلا
باشیمیز قاریشدی
قاریشیق قالدی
هله ده زامان بویو
نه گله جک ده ن خبریمیز اولدو
نه کیمسه نین کئچن گونلرینده ن
هر نه یازی
هر نه شئعیر
واز کئچین دئدیلر
اولو تانرینین
هر نه ده ن ده خبری اولماسا
آلین یازیمیزدان
ها بئله منیم
بویله جانسیز لیییمدان خبری ...
کئچدیک
نه ایسه
بورالاردا
بیر ایستی اوجاق تاپسان
منیم یئریمه ده
نه یاپ سان یاپ
آما
اود آلیب اودلانما
یانماق
یالنیز
منیم سیرامدا واردیر
سن
ساغلیغیلا قیزیش ...
3
نه فارق ائدر کی
زنگین آرابالاردا گزمه ک
یا دا کی
بوتون کوچه لری یورویه ره ک آددیملاماق
اونملی دئییل
کیمسه نین اونونده کی قوناق لار
منیم له گلیر می سین
یوخسا
باهالی باهالی آرابالار سنی بکله ییر لر
سن
فیکیرلشمه ک ئه ایمیش
بیلیر سین
اینانماییرام
سنین قول قانادین من ده اولسایدی
بوتون آرابا فابریکالاری نین اوزه رینده
اوچماق
منیم ان حاسات ایشیمیدی
نه فارق ائدر کی
بلکی سن اوچاک لار ایله
سوزلشیب سن
آما بیزیم کویوموزده
کیمسه نین
اوچاک آلماغا
پولو یئتمز
نه بیلیم
بلکی ده قجیر لر ایله
....
منیم ده بیر زامان لار قانادیم ...
سئل گلنده ده اوچمایا بئله فیکیر لشمزدیم
یئر اوزونده قالیب
یورویه رک
سئل لرین
اونونده
دوراردیم
...
ایندی سن
کیمسه سنین آرخاندان گلمه دی
یاغیش یاغمادان
سئل آتلانمادان
بئله
سو لار ارخ لرده ییغیشمادان
اوچدون
...
قجیر سیز له مه ک ...
کپنک ده اولسایدیم
پئشینده ن گلمه ز ایدیم ...
یئنی بیر ارابام واردیر
بیری بوگون منی
اوچاک دان یئره دوشر کن بکله یه جک
...
4
دئدین دایان ـ دایان دئدین
اللرینی تیتره یه رک گورمه ک ایسته میرم
دوردوم
اللریم تیتره مه ک ده ن دورمادی کی
اوره ییم ده اوسته لیک تیتره دی
دورامادیم
دورسایدیم
بلکی اوره ییم دور ماق ایسته ییردی
گئتدیم
ایندی هله ده هله دیر
ائشیدیرم
گئتمه ـ مکتوب لاش ـ خبر لش ـ بلکی بیر گون
اوره یین دورسا
ال قولون تیتره مه ک ده ن دایانسا
...
باخیرسان
بلکی بیر گون
گئدن زامانلاریمین رسیم لرینه باخیر سان
بلکی گوزلریمده جوموب سان
خومارلانیب سا ن
بلکی
قوللاریم دان توتوب سان
تیتره مه سین دئیه
سویوماسین دئیه
بلکی دویوب سان
اوره ییمین سس سیز لیینی
... گئتمه سین دئیه
ائل لر ایله قاریشماسین دئیه ...
5
دویغولاریمدا
بیر دوش بئله تاپا بیلمه سن
اویه گورونور کی
سن هامیسینی
گوتوروب آپاریب سان
گوزلویوم ده بوتون یازی لار
سنی گوسته ریر لر
مکتوب لارین اوزه رینده
ایزین
هله دومان توتموش
پنجره نین قاباغیندا
شوشه لرده
اوره ک بیچیمینده
چکیلمیش شکیل
و ساده جه
قوخون
دورد دوواردان دولانیب
بورنومون اوجوندا
بکله مه ک ده دیر ایچری گییر سین دئیه
کوکسومده هئچ نه سس دویولمور
دون دن بری
نفس هابئله نفس چکیلمیر جییر لریمده
قلم دایانمیر بارماقلاریمین آراسیندا
دفترلریمین گوتورمه یینه بئله قودرتیم قالماییب دیر
دویغو سوزام دئییلیر
دئمه ک اولماز
بلکی سن
اورییم ده ن باشقا لارینی دا
اوزون ایله آپاریب سان
کیم نه بیله ر
ساده جه
فیکریمده
توز باسمیش
بیر رسیم ده ن سونرا
کی گوزلریمیناونونده
تارلاشیر
ساغلام بیر فیکیر اولا بیلمه ز
سوز وئرمه یه
سوز دانیشماغا
یوخ
ده ده م
هامیسی سنین
بیز کی بیر سوز دئمه دیک ...
6
اللریمیز ـ دیز لریمیز ـ دوداقلاریمیز ـ یاناقلاریمیز
سویوموش دو
گئتمه ک ده اولماییر دی
قالماق دا
یاری یولدا
چادیر ووروب اوتوروب دانیشدیق
نه ایسه
بیر بیرین سوزلرینی
دوشونمه دیک
نه فایداسی وار
هئچ بیر شئی
ساده جه
بیریمیز قاییت مالی دیق
نه ره یه
هایانا
قار ووردو
بوران باشدی
چادیریندیره ک لری ایریلدی
گوز یاشلاریمیز بوزا دوندو
یاناقلاریمیز دا آسیلی قالدی
اوت آچماق ایسته دیک
آما نه اودون واریدی
نه اود
چیرپی ییغیشمادی
یووشان بولونمادی
اود آچیلمادی
اللریمیز ـ دیزلریمیز ـ دوداقلاریمیز ـ یاناق لاریمیز
سارالیب دوندو
اوره ک لریمیزین تاپپا تاپ سسی بئله دویولمادی
نه فایداسی واریدی دانیشماغیمیزین
چادیر دیرکینی سینیق بولدو
قار بوران کورک لریمیزه یئندی
نفس لریمیز گئدیب قاییتمادی
بو هارجانان زامان دا
کیمسه او بیرینده ن سئودا سوزونو دویمادی
چادیری بیراخیب
یولا دوشدوق
ساعات لاردیر
بیر بیر ده ن خبریمیز یوخ
من کی بورالاردا بیر یئرده
تندیس اولوب
گلیب گئنه عیبرت ساییلیرام
سن نه جور ؟
7
یالنیز بیر سوز دئییب گئتدی
این مادی منه !
هر حالدا
اینمادیق کی اینانمادیق
آصلا
اینماق اولماییر دی
اوین دا بیر اوتوب بیری سی ده یانمالی دیر منجه
قویون اولمادان
قورد پئشینده گزمه ک نه دئمه ک
هارادا قلیب سان
سون فیکیرم
سنی آراماق دیر
ایندی
سنی بولماق ایسته مه ک
نه قورد اولماغیمین پیلانیدیر
نه قویون
سن دئمه دین
دینمه دین
پیچیلتی بئله ...
بیر سس وئرمه دین
قاپالی گوزلرله
هارایا قدر سنی آختارماق اولار می ؟
من ده ن بو قدر
آما سن
هئچ گئری دونمه دین
اویونوموز سونا چاتمیش دیر
آما سن ده ن هئچ خبر اولمادی
8
بوتون سوزجوک لری آلدیلار
بوتون کئچمیش لریمیزی
بوتون دئییلیب دانیشیلمیش لاری
دیلیم
آنا دیلیم
سن سیز اولماییر
دوداقلاریم نه یه آچیلسین
دیلیم اغزیمدا نه یه دولانسین
آجی چکیلیر کوکسومده یارالایا یارالایا ...
اوره ییم نه آدینا لووقا یا دوشسون
بیر گوزل قیز گورر کن ، ساچلارینی هورموش
یاناقلارینی بزه میش
نه دئمه ک لازیم
دیلیم منه بیر سوزجوک وئرر می سین
اویره در می سین
دئیر می سین
پوزولمامیش بو دویغو اوره ییم ده
سینمامیش بو دیلک جانیمدا
اوچوب گئتمه میش سئودا ساییلان
سئوگی دئییلن
بو آیا بنزدیلن
بو جئیران بالاسیلا دئییشیک دوشن
منه بیر سوزجوک
دوستت دارمه بنز بیر شئی
بی تو نمی توانم ...
بو نه چن جی اولاجاق
لال قالارکن
کوچوب گئده ن ...
بیلمه ییرم
آنا مدان دا خبر یوخدور
بالاجا باجیما
اوخول دا
نه لر اویرتمیش لر
کی بو گونلر
تلفن سسلنن زامان
عزیزم عزیزم
دئیره ک
قونوشمایا باشلاییر
سئویش ...
هنر
سیاوش دانش آذر
هنر به عنوان واژه ای شرقی :
از دیر باز و با توجه به اشعار شاعران سده های پیشین در ایران زمین و سیطره ی کنونی زبان فارسی ( بدون در نظر گرفتن تداخل قواعدی با زبان های دیگر از جمله عربی ) هنر معنایی داشته که در نشانه شناسی های معمول به معناهایی شبیه فضیلت ، بزرگواری ، نیکویی و از این قبیل کارها اطلاق می شده ... می توانید با قرائت شعرهای حافظ و مولانا و مانند آن ها به معانی نزدیک به معانی بالا برسید .
حال برخی اوقات واژه ی هنر در لابلای واژه های دیگر طوری به کار برده شده که انگار انجام و اتفاق آن از هر کسی بر نمی آید . باز هم رجوع شود به شعرهایی فارسی قرون گذشته ... اما با این اوضاع در نوع معمول اش با بررسی تاریخ ادبیات فارسی به این معانی هم می شود رسید که هنرمندان افرادی بودند که هدف والایی در پیش رو داشتند و با دیگر مردم کاری نداشتند و اذیت شان نمی کردند و همیشه زبان زد مردم عادی بودند ... و از آن ها کارهای بد سر نمی زده و همیشه سرمنشاء خوبی و نیکی بوده اند ... حال آن که چه قدر از این خوبی ها باعث و بانی شان اسلام بوده و تاثیر قرآن در نوع رفتار و کردار هنرمندان چه قدر بوده نیاز کنونی بحث ما نمی باشد .
هنر به عنوان واژه ای غربی :
برخی از زبان شناسان عقیده دارند که واژه ی آرت art از واژه ی قدیمی سونارا یا سونر که آن هم ریشه در مردانگی و کلا انسانیت و روشنایی داشته اند و سونر آن در گذشت زمان تبدیل به هنر شده و آر آن تبدیل به آرت شده است .
با این اوصاف هنر شرقی تر از غرب است . به توان کلی می توان با این اثبات ها هنر غرب را نزدیک تر از هنر شرق دانست . حال آن که قدمت یونانیان باستان و سقراط و افلاطون و ارسطو و دیدگاه شان به خود هنر چگونه بوده است و آیا و اما های دیگر در بحث کنونی ما نمی گنجد .
حقیقت : واژه ای که در هر فرهنگ و لغتی باشد چیزی است که هر کسی در تمام عمرش تلاش داشته به نوعیتی از آن دست یابد . این که انسان تنها موجود میرا ست ( تا به حال که عدم اش ثابت نشده ) و این میرا بودن صفتی است که به او این جبر را حاکم می کند که از زمان خویش به نفع کارهای دل خواه اش استفاده کند . این زمزمه ها را به وجود آورده که کدام کارها برای انسان بهتر از دیگر کارها شایسته تر است و باعث می شود انسان به لذت هایی بیش تر برسد . یعنی این که اگر در بین دو کار مشابه یکی را انتخاب کند و انجام دهد آیا تضمینی که زمان اش را برای این انتخاب و رد دیگری به کار گرفته چه قدر کار مورد انتخاب او درست بوده ، یعنی بهتر از کار دیگری که انجام نداده و زمان انجام آن را نیز به خاطر کار فعلی از دست داده است .
یعنی کار حقیقی کدام بوده است که می بایست انجام شود و انسان بعد از انجام آن کار رضایت درونی داشته باشد .
حال این یک ورودیه ی بسیار ساده است برای این که انسان به گوشه ای از تعریف حقیقت برسد و خودش را در لابلای سایر مسائل طبیعی و معمول بیابد و در این حفاظ بی رقیب به طرف زندگی ملایمی باشد که در حقیقت وجودی او نهان بوده و او فقط به خاطر این میرا شده و این امتیاز برای او به خاطر انتخاب درست ا می باشد . طوری که در طول زمان عمر به چیزی که می بایسته رسیده است یا نه ... شاید با رسیدن به لذایذی مادی و معنوی این حقیقت به ظاهر نامعلوم از در اندیشه ی او جلوه دوانده و او را سیراب کرده باشد . شاید این راه های انتخابی در رسیدن به آن گوهر حقیقی چیزی غیر از آن بوده که نمایان بوده ... به هر حال این مسائل بانی اولین فلاسفه بوده اند که دلیل اصلی میرا بودن و امتیاز اجازه به انتخاب را در انسان جویا شده اند و پاسخ هایی هم برای آن ها نوشته اند که در گوشه ای از این مسائل گوشه هایی از این فلسفه به هنر پرداخته است که در این جا به گوشه هایی ناچیز از آن خواهیم پرداخت .
تعریف معمول اثر هنری از دیدگاه غرب :
اثر هنری کاری است مخلوق بشر ـ القا کننده ی زیبایی ـ عدم فایده مندی
در تعریف پله پله ی این مقوله با بررسی مخلوق بشر بودن مسئله به راحتی قابل فهم نیست . چرا این مخلوق بودن چگونه اتفاق می افتد و هر ساخته ای دست بشر به مخلوق بشر بودن لازم است .
هر چیزی که توسط انسان ساخته شود نوعی خلقت به شمار می رود . در تبیین کلی خلقت که به یگانه آفریدگار منصوب است آفریدن را بالاتر از خلقت انگاشته اند و می گویند که این خداوند است که می آفریند در کلیت و انسان های هنر مند هستند که می آفریند در جزئیت . یعنی هنگامی که کسی خلقتی می کند ـ می سازد ـ چیزی را که قبل از آن ساخته نشده بود او خلق کرده است اما ابزار خلق او قبل از این خلقت توسط دیگری که در کل به خداوند می رسد خلق شده پس او با خلق شده ها خلق می کند . یا می سازد . اما هنرمند اثری را خلق می کند که ابزار آن در حداقل معیار ممکن قبل از آن خلق شده اند . یعنی هنرمند خلقت خالی انجام نمی کند بلکه بدعت را نیز دارد . اما مخترع یا بعد از او سازنده فقط می سازد . از الگوهایی که نحوه ی وجود آمدن آن ها شاید برای او مهم نباشد .
پس در تعریف معمول هر چیزی که توسط بشر خلق شود اثر هنری است ... ؟ عامل دوم که آن را تنگ تر می کند بیان می دارد که بعد از این که آن چیز خلق شده توسط بشر است بلکه القاء کننده ی زیبایی نیز هست .. مانند اتوبوسی که به طرز زیبایی نقاشی شده ... یا تابلو های تبلیغاتی ... یا گرافیکی یا هزار چیز زیبا که روز به روز به دست بشر ساخته می شوند .
حال عامل سوم که عدم فایده مندی را بیان می دارد عرصه ی اثر هنری را تنگ تر و تنگ تر می کند . یعنی مخلوق بشر باشد زیبایی را القاء کند و مهم تر از همه به هیچ درد دیگری نخورد . یعنی به درد تبلیغ نخورد به درد تبیین نخورد . به درد تاریخ نخورد . به نفع سیاست یا ضرر آن نباشد . راه و چاه را نشان دادن وظیفه اش نباشد . اصلا وظیفه ای نداشته باشد . تعهدی نداشته باشد .
حال اگر هنری باشد که این عامل سوم را نداشته باشد که همین طور هم است الا ماشاءالله در ایران هم بیشتر از دیگر جاها است آن وقت به آن هنر کاربردی گفته می شود و جزء هنرهای زیبا شناخته نمی شود و در حالتی منفعل از انفعال هنری می ماند و مصرف تاریخی یا دیگر استفاده ها را به خود می گیرد و در کل به قشری یا علمی یا اندیشه ای یا اعمالی فایده می رساند . مانند سفارشی نویسی در ادبیات یا کشیدن چهره های افراد در نقاشی یا ساختن هیکل سیاست مداری مثلا ... در پیکره تراشی و ... یا همان مدح مرسوم در شعر و ...
مراحل خلق اثر هنری
هنگامی که از خلق صحبت می کنیم مانند آن است که در مورد چیزی صحبت می کنیم که تا به حال نبوده و بعد از لحظه ی حال ورودش به جهان هستی جشن گرفته خواهد شد . ساختن چیزی برای بار نخست همانا خلق نام می گیرد . مانند ساختن تلفن ( اختراعات ) هر چند سازنده خالق تلفن است اما این خلق به علت این که خلق کامل نیست ، یعنی ابزار مخلوق قبلا خلق شده و از کنار هم قرار دادن این اختراع حاصل می شود . نمی تواند در ردیف خلق قرار گیرد . البته با کمی ارفاق می توانیم این بحث را هم جلو بکشیم که وقتی که بل تلفن را ساخت اصلا شبیه این گونه های فعلی نبوده و در آینده هم شبیه گونه های آتی نخواهد بود . شاید کلا این نوعیت را در اصل از دست بدهد و چیزی غیر از این به این عنوان جای تلفن حاضر را بگیرد اما در هر حال ساخت اول آن به نام بل بوده و هست و برای این مثال می توانیم انواع اقسام تلفن های بی سیم و موبایل و غیره و ذلک را مثال بزنیم که هرگز از کسانی که آن ها را ساخته یا اختراع کرده اند نامی نیست .
اما خلق از اختراع هم بالاتر است . درست مانند منزلت کشف با اختراع . خلق نیز منزلتی والا تر از اختراع دارد . مانند آن است که ساختن چیزی که کاملا شخصی است . کاملا با تمام وجود و ابزار لازمه ی ساخت ( البته اگر ابزاری برای خلق اش وجود داشته باشد ) حال ما می خواهیم بگوییم که خلق آثار هنری واقعا به آن اندازه که توضیح دادیم خلق محسوب می شوند .
از یک نقاشی شروع کنیم . طبیعی است که ابزار نقاشی ( رنگ و بوم و کاغذ و ذغال و قلم مو و ... ) همه ابزاری هستند که قبلا ساخته شده یا بوده اند و هیچ خلقی در ایجاد آن ها موجود نمی باشد . حال نقاش خود نیز بشر است که به شرط معمول مخلوق خالقی دیگر است . پس همه چیز عاریتی شد . پس با این توضیحات تا به حال در نقاشی کردن خلقی اتفاق نمی افتد .
اما کمی که دقیق شویم استفاده ی خلاقانه از خرد هنرمند را وادار می کند که در مورد چیزهایی به فکر فرو رود . و این فر خود را با دیگران از راه خودش در میان بگذارد . یعنی چیزی که او می بیند را هم نشان دیگران دهد . نه این که نوعی که می بیند را به جبر قالب دیدگاه دیگران کند .
نقاش چیزی که می بیند را در میان گذاشته است و می گوید این را من دیده ام . شاید تا به حال کسی برای دیدن آن تقلایی نکرده است . مانند یک فیلسوف که می گوید این سئوال را من مطرح می کنم بیایید تا با کمک هم و علم و ... برای پاسخ یافتن به این مسئله بیاندیشیم . پس نقاش اندازه ی درک خود را از هستی مقابل که می بیند و حس می کند . ( نه این که چیزی زیاد تر از دیگران می بیند ) بلکه قسمت هایی که برای دیگران مهم دیدن نیست را می بیند و با بازتاب آن ها آن ها را نشان دیگران می دهد . پس او بانی است برای دیدن دوباره . حال ایا این دعوت برای بینایی دوباره خلق است . ایا این بدعت است . بدعتی که در بینایی اتفاق می افتد .
حال آن که ما در فرهنگ های مختلفی که بزرگ می شویم همیشه توی پرورش مان در محیط های مختلف برای دیدن چیزهایی که معمول است برای دیدن سرمایه گذاری می شویم . شاید در یک اتاق تمییز بتوان یک لک کوچک را دید و متوجه آن شد . اما در زباله دانی حتا چرک ها را نمی توان دید . و بر عکس آن حاکم می شود و تمییزی را می بینیم . پس توجه به دیدن در انسان برای باری جدید که بدون جبر ذهنی در انسان بوجود آید این امکان را فراهم می آورد تا در بین تمام چیزهای پیرامون هر روز چیزهایی را ببیند که تا دیروز بوده و او متوجه آن نبوده است .
مثال های بسیار زیادی می توانیم بزنیم . مثلا ما در خیابان ها دیگر اتومبیل ها را نمی بینیم . و فقط زمانی که می خواهیم از این طرف خیابان به طرف دیگر رد بشویم سرمان را بالا گرفته و متوجه آن ها می شویم . آیا تا آن زمانی که ما قصدمان برای رد شدن از خیابان بوده اتومبیل ها توی خیابان نبوده اند . پس به طور واضح اول این مسئله پیش می آید که ما هر وقت بخواهیم اطراف مان را می بینیم . دوم این که آن گونه که پرورش یافته ایم و با پیش داوری های ذهنی خودمان داریم پیرامون مان را دید می زنیم . پس برخی اوقات خودمان را هم بنا به عادت و تکرار و جبر جامعه نمی بینیم .
اما هنر می خواهد این نادیده ها را نشان دهد . با روشی ساده اما بدیع . طوری که از این دیدار زجه نکشیم و درد نفهمیم . هنر در بطن خودش خلق می شود . و تا روزی که هنرمند هست انسان هست دائما در حال آفرینش است . این جا چیزی آفریده می شود که تا به حال نه خودش بوده و نه فکرش . فقط ذهنی شناسا بوده که خود مخلوق هنرمندی پر توان تر است .
ادامه
دارد
زبان ها، گنجینه های گرانقدر آثار باستانی فرهنگی بشریتند
آیدین مطهر نیا
متاسفانه در میان روشنفکران کشور ما به دلیل وجود برخی نگاههای تنگ نظرانه و شاید برخی مصلحت اندیشی های نامعقول و بی جا، به مساله زبانهای غیر فارسی در ایران هرگز به اندازه ای که شایسته توجه است، پرداخته نشده است و همواره نوعی خود سانسوری نانوشته در بین قشر روشنفکر ایرانی در قبال این موضوع به غایت مهم، وجود داشته است. در این نوشتار از زاویه ای متفاوت به ضرورت حفظ زبانهای محلی به عنوان گنیجنه ای زنده و پویا از میراث فرهنگی تاریخ بشریت، پرداخته شده است.
آیا آنانی که برای نابودی و یا به سرقت رفتن حتی یک بشقاب شکسته، به حق، غصه ها می خورند، متوجه نیستند که ارزش اشعار، موسیقی، ضرب المثل ها و سخنان نغز به یادگار مانده از تاریخ گذشته ملتها که در زبانهای محلی آنها نهفته است، در حفظ تاریخ گذشته بشریت بسی بیشتر از آن بشقاب شکسته هاست؟! چرا کسی همتی در حفظ این گنجینه های گرانبها نمی کند که روز به روز با بمباران فرهنگی زبان مسلط از رسانه های مختلف، روبه نابودی است و در سینه پیران این مرز و بوم محبوس مانده و در نهایت به سینه قبرستان راه می یابد؟! چرا که سیستم انتقال سینه به سینه از یک نسل به نسل دیگر که این گنجینه را تا به امروز به ما رسانده است، در حال منسوخ شدن و رنگ باختن در برابر رسانه های قدرتمند امروزی است.
آنهایی که تلاش در حفظ زبان مادری را تحجر و کهنه پرستی می نامند، تلاش برای حفظ بشقاب شکسته ها را چه می نامند؟! آیا استدلال آنان با استدلال خلخالی ها که حکم به نابودی تخت جمشید به عنوان مظهر کهنه پرستی و بت پرستی می دادند تفاوتی قابل دفاع دارد؟! آیا آنها اصولا از ارزش واقعی آن آثار باستانی در شناختن سیر شگفت آور ظهور و گسترش تمدن بشری، پس از میلیونها سال زندگی اجداد بشر به صورت وحشی در جنگلها در کنار سایر حیوانات، درک درستی دارند؟! یا اینکه آنها ارزش آن بشقاب شکسته ها را تنها در دلارهای فراوانی می دانند که عده ای از سبک مغزان! پولدار غربی حاضر به پرداختن آن، در قبال اجناس قدیمی مستعمل هستند؟! یا آنکه نژادپرستهایشان، ارزش آن کوزه شکسته ها و خانه خرابه ها را در فخر فروشی به دیگران و برتری طلبی نسبت به اقوام پیرامونی که متکبرانه وحشی می نامندشان، میدانند؟!
چه می گویم! ما جهان سومی ها کدامین علم را بدرستی درک کرده ایم که این دومی باشد؟! در حالیکه بشر غربی مجموعه ای از میراث تمدن بشری مشتمل بر تمام زبانها، موسیقی ها، علوم و یافته های بشر امروزی را در ماهواره ای قرار می دهد و با هزینه هنگفتی به سوی هدفی نامعلوم در فضا می فرستد تا شاید به دست موجود هوشمند دیگری برسد و از نابودی تمدنی که پس از میلیاردها سال در سیاره کوچکی از جهان به نام زمین پدیدار شده است پیشگیری کند (اتفاقی که می تواند با فاجعه ای کیهانی مانند برخورد یک جرم بزرگ آسمانی به کره زمین رخ دهد) و یا ماهواره مشابهی را به دور کره زمین می فرستد تا 50 هزار سال دیگر خود به خود به زمین برگردد تا هم سند باستانشناسی معتبری برای انسانهای آن دوران باشد و هم شاید کمکی باشد برای بازسازی تمدن بشر که احتمال دارد به هر دلیلی نابود شده باشد*. در حالیکه درک آنها از باستانشناسی و تجسس در گذشته تاریخ و فرهنگ با چنان دید بلند نظرانه ایست، بشر عقب مانده جهان سومی ما، ستونهای تخت جمشید را علم می کند تا برتری فرهنگ و تمدن خود را به رخ دیگران بکشد!؟
آیا آنها با خود اندیشیده اند که وقتی تمام اجداد بشر به مدت چندین میلیون سال به صورت وحشی زندگی کرده اند و دو و نیم میلیون سال از زمانی که بشر اولین ابزارهای دستی خود را ساخته است، می گذرد و در مقابل تنها حدود ده هزار سال از سابقه تمدن بشر می گذرد؛ حماقت آمیز نیست که به اقوام و نژادهای دیگر فخر فروشی کنیم و آنها را وحشی و خود را متمدن معرفی کنیم در حالیکه اجداد همه ما انسانها، میلیونها سال به صورت وحشی زندگی کرده اند؟! هدفم از گفتن این حقایق، تاختن به سوء تفاهم بزرگی است که قشر روشنفکر ما به آن دچار شده است بگونه ای که این عقاید متحجرانه چنان بی اعتبار و رسوا شود که دیگر کسی که ارزشی برای آبروی خود قائل است، جرات نکند تا در نطق های عامه پسند سیاسی خود از تاریخ و تمدن درخشان قوم خود بگوید و آن مردم بی خبر از همه چیز را به فخری کاذب بفریبد. فخری که به صورت افیونی تصلی بخش دردهای امروز جامعه ایران در آمده است و اتفاقا راه را بر یافتن راههای درمان واقعی آنها بسته است.
شاید عده ای از همان باستانگرایان، این عقاید مرا به عنوان حسادت به تاریخ درخشان اجداد آنها بنمایانند! اما باید خاطرنشان شوم که امروزه ثابت شده که اقوام ترک و التصاقی زبان اولین انسانهایی بودند که به تمدن و شهرنشینی روی آوردند. در این زمینه ویل دورانت در انتهای فصل ششم از جلد اول کتاب تاریخ تمدن، آسياي ميانه و آنائو در تركستان جنوبي را گهوارههاي مدنيت می نامد که خواندن سطرهایی از آن خالی از لطف نیست:
«در سال 1907 پمپلي در آنائو، در تركستان جنوبي، آثاري از جنس سفال و جز آن به دست آورد و تاريخ آن را 9000 سال قبل از ميلاد تخمين كرد ـ احتمال دارد در اين تخمين 4000 سال مبالغه شده باشدـ چنانكه معلوم شده است، مردم آن ناحيه كشت گندم و جو و ذرت را ميدانسته و در افزارهاي خود مس به كار ميبرده و حيوانات اهلي در اختيار داشتهاند؛ نقشهايي كه بر روي ظروف سفالي آنان ديده ميشود، نمايندة آن است كه تمدن ايشان مسبوق به سابقة چندين قرن ميباشد. از ظاهر امر چنين برميآيد كه فرهنگ 5000 سال قبل از ميلاد تركستان، در آن هنگام، خود، فرهنگ و تمدن سابقهدار و كهني بوده است.»
گذشته از آن سومریان که قدیمی ترین تمدن شناخته شده و مکتوب بشری را تشکیل داده اند از اقوام التصاقی زبان بوده اند که و به نوشته بروسوس، مورخ بابلي (به نقل از تاریخ تمدن ویل دورانت)، «اوآنس (فرمانروای سومری) همه چيز را، كه براي بهبود زندگي آدميزاد لازم بود، از خود برجاي گذاشت. از زمان وي تاكنون، هيچ چيز اختراع نشد.» فریتز هومل سومرشناس مشهور آلمانی در مورد سومریان می گوید: «شاخه ای از اجداد باستانی اقوام ترک در حدود سالهای 5000 قبل از میلاد از وطن خود واقع در آسیای مرکزی حرکت کرده به آسیای مقدم آمده، سومریها را پدید آورده اند. آثار بازمانده از زبان سومری نشان می دهد که زبان ترکی در آن اعصار چگونه بوده است».**
پس اگر سابقه طولانی در تمدن دلیلی بر فخر فروشی باشد، ترک ها باید مغرورترین اقوام کل بشریت باشند. اما حقیقت آن است که سیر پیشرفت تمدن، همانند یک مسابقه دو امدادی است و آنها که پیشقراول بوده اند، عقب تر از همه باقی می مانند و همواره تمدنهای جوانتر با انرژی و قدرت بیشتری، مشعل تمدن را از تمدنهای پیر گرفته و آن را به مرزهای دورتری رسانده اند. تا آنجا که امروز می دانیم، مشعل تمدن از آنائو در ترکستان شرقی به سومر، ایلام، مصر، بابل، آشور و پارس رسیده و سپس از شرق به غرب و اروپا نقل مکان کرد و امروزه به قاره جدید آمریکا رسیده است. آمریکاییان که در واقع همان ماجراجویان اروپایی هستند که به طمع رسیدن به گنج طلای قاره جدید به آنجا هجوم بردند و دوره ای از بی نظمی و بی قانونی غرب وحشی را تجربه کردند؛ امروز پیشتازان تمدن هستند و گاه راستگرایانشان با فراموشی گذشته شان، مغرورانه اروپاییان را با لقب «اروپای پیر» مورد خطاب قرار می دهند!
در این میان تنها راه برای باز پس گیری مشعل تمدن از نورسیده ها، نقدی جدی و بیرحمانه نسبت به گذشته و حال خود و شناخت دقیق عوامل رشد و همچنین انحطاط تمدنها در دوران گذشته و حال است. روشنفکری که به جای نقد گذشته و حال مردم سرزمین خود، آنها را با غروری کاذب و دروغین بفریبد، در واقع با تسکین دردهای ناشی از عقب ماندگی های ملت خود، بوسیله افیون غرور تاریخی، راه را بر اصلاح اوضاع جامعه و شناخت دقیق و علمی نقاط ضعف و قوت فرهنگ بومی می بندد. روشنفکر حقیقی باید صداقت ویل دورانت را داشته باشد که با نقل بی سانسور سابقه آدمخواری در اروپا و بریتانیا، غیر مستقیم به هم نژادان خود گوشزد می کند که اگر امروز پیشقراول تمدن هستید فراموش نکنید که چه گذشته ای داشتید و به یاد داشته باشید سرنوشت اقوامی را که روزگاری پیشگامان تمدن بوده اند و امروز اثری از آنان باقی نمانده است! ویل دورانت در حالی که خود آریایی است با صداقت علمی که لازمه هر دانشمند بزرگی است در مقدمه فصل هفتم- سومر، اعتراف می کند:
« «آرياييان»، خود، واضع و مبدع تمدن نبوده، بلكه آن را از بابل و مصر به عاريت گرفتهاند؛ يونانيان نيز سازندة كاخ تمدن به شمار نميروند، زيرا آنچه از ديگران گرفتهاند بمراتب بيش از آن است كه از خود برجاي گذاشتهاند. يونان، در واقع، همچون وارثي است كه ذخاير سههزارسالة علم و هنر را، كه با غنايم جنگ و بازرگاني از خاور زمين به آن سرزمين رسيده، بناحق تصاحب كرده است. با مطالعة مطالب تاريخي مربوط به خاور نزديك، و احترام گذاشتن به آن، در حقيقت وامي را كه نسبت به مؤسسان واقعي تمدن اروپا و امريكا داريم ادا كردهايم. »
من نمی دانم این چه سری است که ما حق نداریم زبان مادری مان را حفاظت و پاسداری کنیم؟ آنها که ادله دست و پاشکسته تاریخی سرهم می کنند که بگویند که شما ترک نیستید بلکه فارسهایی هستید که بعدها ترک شده اید؛ پس بیایید ننگ ترک بودن را با فخر پارس بودن و آریایی بودن معاوضه کنید! چرا به فریادهای هزاران انسان به جان آمده از این همه نژادپرستی، که فریاد می زنند: «بشنو بشنو من ترکم» گوش فرا نمی دهند؟! ما به چه زبانی بگوییم که می خواهیم خودمان باشیم. خواست ما یک خواست حقوق بشری است و نه یک ادعای تاریخی. همین که پدر و مادر حقیقی و امروزی من ترک هستند این حق طبیعی براساس میثاق های حقوق بشری به من اعطا می شود که زبان مادری، هویت ملی و فرهنگی مختص خود را حفاظت و پاسداری کنم و مخالفان این حق، ناقضان حقوق بشرند. این همه مقاومت و سنگ اندازی در برابر خواسته ای چنین معقول برای چیست؟
شاید کاسه ای زیر نیم کاسه است و بحث فقط بر سر یادگیری زبان مادری نیست بلکه این محرومیت زبانی و فرهنگی، لازمه یک سیستم استثمار و بهره کشی پنهان است تا آذربایجانی ها و دیگر ملیتها، شعور و خودآگاهی کافی برای شناختن پتانسلهای رشد و توسعه خویش را نداشته باشند و تضاد سیاستهای اتخاذ شده را با منافع خود تشخیص ندهند و تنها سیاهی لشگر و پیاده نظام استراتژیهای تعریف شده برپایه منافع مناطق مرکزی ایران باشند؟! تا آنها نظاره گر تشکیل مثلث کشورهای فارسی زبان باشند ولی تشخیص ندهند که منافع آنها نیز در همکاری نزدیک با کشورهای ترک منطقه است. تشکیل مثلث ایران-ارمنستان-یونان را در تخاصم با ترکیه-آذربایجان ببینند ولی تشخیص ندهند که اتخاذ چنین سیاستهای خصمانه ای در برابر همسایگان طبیعی آذربایجان، جغرافیای استراتژیک آذربایجان ایران را در بن بست نگه می دارد و امکان رشد و توسعه منطقه را سد می کند.
شاید آنچه در سطور بالا گفته شد شائبه معقول بودن سیاستهای رژیم از دید منافع فارسها را به ذهن برساند و تقابل و در گیری میان ملیتهای ایرانی را گزینه ای گریز ناپذیر بنمایاند. اما حقیقت آن است که در عصر جهانی سازی، رشد و توسعه تمام مناطق جهان به صورتی تنگاتنگ به هم وابسته است و اتخاذ سیاستهای تنگ نظرانه تنها به ایجاد بن بست برای خود کشورها و ملتها منجر می شود. مطمئنا توسعه آذربایجان در گرو توسعه سایر بخشهای ایران است و برعکس توسعه مناطق مرکزی ایران در گرو توسعه مناطق حاشیه ای آن می باشد. امروزه سرمایه جهانی شده مرزها را در می نوردد و بدون توجه به سرحدهای قراردادی کشورها که درحال رنگ باختن است، تنها به پتانسیل های طبیعی مناطق مختلف و صرفه اقتصادی می اندیشد و نه تقسیم بندی های کهنه بین کشورها. به همین دلیل است که بیشترین مخالفتها با جهانی سازی در کشورهای پیشرفته انجام می شود که شاهد فرار سرمایه از کشورشان به مناطق کمتر توسعه یافته جهان مانند هند و چین هستند که همین امر باعث افزایش بی کاری کارگران گرانقیمت اروپایی است چرا که سرمایه جهانی شده به دنبال کسب سود بیشتر به سراغ کارگران پرکار و کم توقع کشورهای درحال توسعه می رود.
یک سیستم متمرکز که همواره خود را در معرض خطر تجزیه می بیند، جرات و جسارت لازم را در سرمایه گذاری در مناطق حاشیه ای نخواهد داشت و با نگاه امنیتی به این مناطق، هم باعث عقب ماندگی آن مناطق خواهد شد و هم فرصتهای بکر سرمایه گذاری در طرحهای سودآور را در آن مناطق از دست خواهد داد. در واقع ضرورت همکاریهای منطقه ای است که جهان را به سمت تشکیل اتحادیه های منطقه ای هدایت می کند و در این میان حرکت در جهت تجزیه کشور، یک حرکت ارتجاعی و در خلاف جهت تاریخ است اما این باعث نمی شود که تقسیم وظایف و امکانات بین مناطق و تمرکززدایی را انکار کنیم که هر چقدر تجزیه طلبی ارتجاعی است، تمرکزگرایی، تمامیت خواهانه است. در واقع شعار عصر جهانی سازی را در یک جمله می توان خلاصه کرد: "تمرکززدایی در درون و همگرایی در بیرون".
یکی از برتری های سیستم فدرالیستی نسبت به سیستم تمرکزگرایانه نیز در مدیریت صحیح این تضادهای منافع طبیعی بین مناطق مختلف یک کشور در قالب تقسیم عادلانه قدرت و ثروت کشور و اصالت دادن به معیارهای اقتصادی و پتانسیلهای طبیعی مناطق به جای تنگ نظری های شخصی و یا قومی است. داشتن یک دولت فدرال محلی، این امکان را به تمام بخشهای کشور خواهد داد تا با یادگیری و داشتن امکان برای تفکر در قالب منافع منطقه خود، به شناخت پتانسیلهای ذاتی رشد و توسعه منطقه خود نائل شوند و با مدیریت بومی هم بازدهی بالایی داشته باشند و از طرف دیگر، مسئولیت کاستی های منطقه خود را که شاید بخشی از آن هم به کم کاری خود آنها مربوط باشد، شخصا بر عهده گیرند و از متهم کردن حکومت مرکزی خودداری کنند. اصولا شفاف سازی و ایجاد بستر رقابت سالم بین مناطق نه تنها به رشد و توسعه متوازن تمام مناطق منجر می شود، بلکه با مسئولیت پذیر کردن مناطق، آنها را به کار بیشتر و اعتراض کمتر وادار خواهد کرد و بدین ترتیب اتحاد و تمامیت ارضی کشور نیز تقویت خواهد شد.
این که عده ای بررسی مساله ملی را به بهانه های مختلف همچون دشمن خارجی و اوضاع آشفته جهانی! به آینده ای نامعلوم و رسیدن به جامعه ای آزاد و دموکراتیک در ایران حواله می کنند، هرگز قابل قبول نیست. زیرا رسیدن به جامعه دموکراتیک بدون حل مساله ملی غیر ممکن است. از طرف دیگر با روند سریع آسمیله شدن (حل شدن و ادغام شدن) ملیتها در فرهنگ و زبان مسلط، معلوم نیست که در آن آینده آرمانی وعده داده شده اصولا ترک، یا کردی باقیمانده باشد که مدعی حقی شود! لذا ما این حق را همین امروز می خواهیم و با فشار خود بر حکومت مرکزی ایران آن را مطالبه خواهیم کرد.
به خاطر دارم که سالها پیش که در تهران زندگی می کردم. روزی به یک خشکشویی مراجعه کردم. پس از تحویل لباس، مغازه دار اسمم را پرسید و بعد رسیدی را به من داد. هرچه در آن رسید دقت کردم نتوانستم آنچه را که نوشته بود، بخوانم! بعدها فهمیدم صاحب مغازه یکی از هموطنان ارمنی است و نام مرا با الفبای کریل بر روی رسید نوشته است. در آن لحظه بود که از خودم خجالت کشیدم که چرا من که ادعای داشتن تحصیلات عالیه را دارم از نوشتن کلمه ای ترکی عاجزم ولی یک فرد معمولی ارمنی نه تنها به زبان مادریش مسلط است، بلکه چنان نسبت به هویت و زبان مادریش متعصب است، که حاضر نیست با الفبای فارسی (که مطمئنا به آن نیز آشناست) بنویسد تا من نیز قادر به خواندنش باشم! آنجا بود که به راز ماندگاری هویت اقلیت کوچک ارمنی ایران پس از این همه سال که در ایران زندگی می کنند، پی بردم و نسبت به نابودی هویت میلیونها آذربایجانی که در تهران و سایر مناطق مرکزی ایران زندگی می کنند و پس از گذشت چند نسل شاید تنها خاطره ای مبهم از مادربزرگان و پدربزرگان ترکشان به خاطر دارند، غبطه خوردم و با خود اندیشیدم، بی دلیل نیست که ارمنیان در ایران قدر می بینند و بر صدر می نشینند و ما در معرض انواع توهینها هستیم! اگر کسی برای هویت و زبان مادری خویش ارزش و احترامی قائل نباشد، اصولا نباید انتظاری از دیگران داشته باشد.
در نهایت باید گفت اگر امروز کسی در اهمیت حفظ آثار باستانی به جای مانده از گذشته تاریخ، حتی اگر این اثر، کوزه شکسته ای بیش نباشد، ذره ای تردید ندارد، چگونه می توان از حفظ گنجینه ارزشمند زبان که حقیقتا حافظه تاریخی زنده و گویای ارزشها و باورهای بخشی از انسانها در گذر تاریخ است، چشم پوشید و با علم کردن نظریه های منسوخ انترناسیونالیستی، حکم به نابودی این یادگاران ارزشمند بشریت داد و فریادهای حق طلبانه ملتهای تحت ستم ایرانی راکه بدلیل بی اعتنایی های مداوم مدعیان روشنفکری، گاه کارشان از فریاد اعتراض به عصیان دیوانه وار انسان درمانده ای که به هیچ تظلمش و به هیچ فریادش و به هیچ منطقش وقعی نمی نهند، تبدیل می شود؛ با چماق قوم پرستی و تجزیه طلبی خاموش کرد؟! اگر چنین انسان وامانده ای به افراط گرایی روی آورد و در دام پان ها بیافتد جای هیچ سرزنشی نیست!
هنر داستاننويسي بهرام صادقي
غلامحسين ساعدي
اولين داستان بهرام صادقي در مجلة «سخن» چاپ شد. داستاني بهظاهر تلخ و خشک، با زبان نرم و عبوس ولي با توصيفهاي ريز و دقيق. برانگيختن گيجي و حيرت خواننده، در حضود مسجد و تابوت و مردهاي بهظاهر پيدا ولي ناپيدا. و شک و ترديد که آيا اين خود مرده است که در مجلس ختم خويش حضور به هم رسانده يا نه؛ آنهم با يک ابهام ملايم و بيهيچ گرتهبرداري از سبک و سياق معمول رايج در داستاننويسي آن روزگار. رگههاي کوچکي داشت از حالت انتظار که بيشتر در قصههاي پليسي ديده ميشود.
نويسندة تازهاي پا به ميدان گذاشته بود. شايد هم کسي حدس نميزد که پشت اين نقاب ناآشنا، از راه رسيدهاي پنهان شده با کولهباري از طنز و هزل، نه به معناي طنز متداول يا هزل مرسوم و پذيرفته شده، يعني ساده و گذرا. نويسندهاي پيدا شده که گريه و خنده را چنان ظريف بههم گره خواهد زد که بهصورت پوز خندي شکوفه کند؛ نه به سبک گوگول يا مايه گرفته از کار چخوف و ديگران. انگشت روي نکتهاي خواهد گذاشت و دنياي تازهاي را نشان خواهد داد که کم کسي آنرا ميشناخته.
در داستان کوتاه بعدي، بهرام صادقي نقاب از صورت برگرفت. حضور يک مشتري در يک عکاسخانة معمولي براي دريافت عکسي که چند روز پيش از او گرفتهاند. عکاس و مشتري هردو گيجاند؛ متحيرند؛ و نميدانند و نميفهمند که کداميک از عکسها، عکس مشتري است. نه عکاس ميفهمد نه صاحب عکس. مدام در ترديدند و وقتي تمام عکسهاي موجود را زير و رو ميکنند، بهعکس يک ساختمان ميرسند و بعد از بحث کوتاهي هر دو به اين نتيجه ميرسند که اين عکس هم مال صاحب اين عکس نيست؛ يک ترديد ظريف؛ شکاکيت در تميز آدم و ساختمان. هر دو صاحب چشم و گوشاند ولي در تشخيص عاجزند. هيچکدام گرفتار توهم نيستند. هيچکدام آشفتهحال نيستند. هر دو آدمهاي عادي هستند... اما در يک دنياي «آشفته» زندگي ميکنند. دو چشم گاه دو گونه ميبينند و گاه آنچه را که واقعيت ندارد، يکسان ميبينند؛ تمثيلي ظريف ولي نه از روي عمد از زندگي دهة سي تا چهل. تمام اين ظرايف در دو سه جملة کوتاه و تراشيده و بسيار ظريف بيان ميشود. نيش حيرتي بر قلب بسياري که به داستانهاي عادي عادت داشتند. اوج و حضيض و پايان و يا طرح و توطئة قصهنويسي معمول بهطور کامل کنار گذاشته شده بود. دستورالعملهاي داستاننويسي آن روزگاران چنين بود که مثلاً قهرمان داستان بعد از صبحانه، و جر و بحث در خانه راهي بيرون ميشود و حادثهاي پيش ميآيد و فرجام اين داستان به تلخي است يا به شيريني... در داستان بهرام صادقي بهظاهر گرهي نيست اما گره محکمتري هست؛ درماندگي آدمي در شناختن تصوير خويش؛ در شناختن خويشتن خويش، از دست دادن نهتنها هويت وجودي که حتي هويت حضوري.
کار اصلي بهرام صادقي با يک چنين تلنگر کوچکي شروع شد. و بعد مشتي شد بر يک طبل ناپيدا که طنين غريبي در روح آدميزاد داشت. بسياري را به تأمل واداشت و او بيآنکه بخواهد، جاي پاي محکمي پيدا کرد. هر قصهاي که ازاو چاپ ميشد مسئلة پيچيدهاي را به صورت ساده مطرح ميکرد. تکتک آدمهاي ساخته و پرداختة او در کوچه و بازار و خانهها حضور داشتند، همسايه و قوم و خويش و همکار و رفيق و دوست و آشنا هم بودند، همه همديگر را به ظاهر ميشناختند، ولي نه به آن صورتي که بهرام صادقي نشان ميداد. مهارت او، در حمل و نقل اشخاص به اتاق کالبد شکافي يا اتاق پرتونگاري بود. او از پشت يک صفحه، پوست و گوشت و رگ و پي آدمي را کنار ميزد، لخت ميکرد. کار او از درون شروع ميشد، نمايش جمجمه و اسکلت هر آدمي، آنچنان که هست. و بعد بيرون کشيدن گندابههاي تجربههاي عبث از زندگي پوچ و بيمعني، و باز نمايي کولهبار زحمت بيهوده در عمرکشي و روزي را به روز ديگر دوختن و بهجايي نرسيدن و آخرسر افلاس و پوسيدن.
يک چنين زندگي سرگشته را بيشتر طبقة متوسط داشتند. دستماية کارهاي بهرام صادقي نيز طبقة متوسط بود؛ کارمندان، آموزگاران، دلالان، پير و پاتالهاي حاشيه نشين، فک و فاميلشان، آدمهاي ورشکسته، ورشکستة جسمي و ورشکستة روحي، توهين و تحقير شده، مدام درحال نوسان، نوسان بين بيم و اميد، بين اميد و نا اميدي. دلزده و آشفتهحال که با شاديهاي کوچک خوشبختاند و با غمهاي بسيار بزرگ آنچنان آشنا و اخت که خم به ابرو نميآورند. فضاي قصههاي او انباني است انباشته از يک چنين عناصر کبود و يخزده. به احتمال به نظر عدهاي، آدمهاي قصههاي بهرام صادقي يک بعدي به نظر بيايند؛ درست مثل تصاوير فيلمهاي کارتوني. در حاليکه مطلقاً چنين نيست. او با چرخاندن مدام اين آدمها، و جادادنشان در جاهاي مختلف، بهخصوص حضور مداومشان در برابر هم، تصوير بسيار دقيقي از يک جامعة راکد و بي معني ارائه ميدهد. نمونهاش داستان اعجاب انگيز «سراسر حادثه»؛ داستان بيحادثهاي که پر از ماجراست؛ و ماجراهاي تماماً بيمعني و پوچ و مضحک است. يا در قصهاي با عنوان شعرگونة «سنگر و قمقمههاي خالي» و يا در فصل اول داستان «ملکوت» حلول يک جن در جسم و جان يک آدميزاد متوسطالاحوال؛ يعني در معدة يک کارمند ساده و بعد معدهشوري و بيرون کشيدن جن از معده. بدين سان نهتنها آدمهاي از خود رها و بيگانه و تسليم که موجودات ديگري نيز در داستانهاي او حق حضور پيدا ميکنند، برابري تمام جانوران بيشعور با آدمهاي تسليم شده به زندگي روزمره و معمولي. و گاه در حاشية قضايا، اشياة بيجان نيز جان ميگيرند؛ ساعتهاي کهنه، کتابهاي رويهم ريخته. درهم آميختگي و ترکيب همة اين عناصر است که يک مرتبه فضاي داستانها بهرام صادقي را شکل تازهاي ميبخشد. «صور خيال» در زمينة کارهايش بسيار متنوع است. بدينسان بود که او يک نمونة استثنايي بود که با محکهاي عادي نميشد عيار نوشتههايش را سنجيد.
بهرام صادقي قصه نميساخت و نميبافت که روي کاغذ بياورد. او کاغذ و مداد به دست ميگرفت و با اولين جملاتش، قصه در نوشتناش نطفه ميبست. در اوايل و اواسط قصهاش نميدانست که فرجام کار به کجا خواهد کشيد. شگرد کارش اين نبود که با يک برگردان مثلاً دراماتيک کار را به آخر برساند. اغلب با يک حرکت غير عادي ولي ساده به پايان قضيه ميرسيد. مينياتوريستي بود که حاشية کارش را ميشکست و ادامة تخيلاتش را از تشعير پيشساخته شده بيرون ميکشيد و با يک رنگ ملايم يا يک گره، خودش را از چنگ آفريدههايش نجات ميداد.
در آثار بهرام صادقي، حادثه اصلاً مهم نيست. کشمکشها پوچ و بي معني است. درگيريها تقريباً به جايي نميرسد. آنچه مهم است، فضاست. قاليبافي بود که زمينه برايش اهميت داشت؛ با انتخاب رنگ زمينه، نقش و نگار دلخواه را برميگزيد. بدين ترتيب او يک بدعتگذار برجسته در قصهنويسي معاصر ايران است. اهل نقد، با قالبهاي از پيش برگزيده نميتوانند سراغ کار او بروند.
اگر در برخورد با يک اثر يکي از حواس خواننده بيشتر حساسيت نشان بدهد، کارهاي بهرام صادقي بيشتر محرک حس لامسه است؛ حسي غريب و ناآشنا، کنجکاوي تازهاي براي لمس يک محيط تازه. با توجه به اين نکته است که ميشود توجه بيش از حد او را به داستانهاي پليسي دريافت. بهرام صادقي مدام رمان پليسي ميخواند، جذابيت داستانهاي پليسي براي او بيشتر به خاطر پوچي آغاز و پوچي فرجام بود. با سگرمههاي درهم رفته، در سکوي اين دکان و آن دکان، يا در اين قهوهخانه و آن قهوهخانه مينشست و يک رمان پليسي را به پايان ميرساند و با نيملبخندي ميگفت: «چيزي نداشت، خيلي خوب بود اگر در وسط قضايا را رها ميکرد.»
تعجب ميکرد که چرا «کارآگاه مگره» مدام اين در و آن در مي زند، بهتر نيست ساعتي هم بنشيند، و باراني سياهش را روي سر خود بکشد و بقية ماجرا را به امان خدا بسپارد؟ بيهوده نبايد جلو تخيل و کنجکاوي خواننده را گرفت. لقمة جوييده که طعم ندارد. زماني قرار بود که «انتقاد کتاب» شمارة ويژهاي دربارة رمان و داستان پليسي منتشر کند. کار نشر «انتقاد کتاب» را من به عهده داشتم. عدهاي از آشنايان علاقهمند به اين شيوة کار دور هم جمع شدند. بدون حضور بهرام صادقي اين امر اگر نه ناممکن که ناقص از آب درميآمد. باهزار زحمت پيدايش کرديم و در خانة شاملو جمع شديم. شب بينظيري بود، تمام صحبتها ضبط ميشد، و هر وقت نوبت بهرام صادقي ميرسيد، نکتههاي بسيار ظريف و تازهاي را بيان ميکرد که بي استثناة، همه، برداشتهاي خودش بود. نکاتي را که نه کسي جايي شنيده و نه جايي خوانده بود. يک نوع برداشت خاص بهرام صادقي با تلفيقي از دنياي خودش و ادبيات پليسي فرنگي و قصههاي عاميانة خودمان. انگار که راجع به ادبيات تطبيقي صحبت ميکند، گوشههايي را ميگرفت و باز ميکرد. که براي همه تازگي داشت، جلسات بعد حضور نداشت، و محور اصلي رنگها رنگ باخته بود. و بدينسان حيف و صد حيف که کار به پايان نرسيد و همچون بسياري از کارهاي انجام شده و نشده، معوق ماند و منتشر نگشت. او با عدم حضور خود در جلسات بعدي، نشان داد که پايان مهم نيست، مهمتر آنکه شب صحبت دربارة داستانهاي پليسي نبايد پايان و يا فرجامي به سبک رمان پليسي داشته باشد. جوهر بيشتر آثار او با چنين بينشي ساخته و پرداخته شده بود.
بهرام صادقي در گذر از هزار توي تخيلات غريب خويش، به فضاهاي ديگري هم ميرسيد، علاقة عجيبي به قصههاي عاميانه داشت از اسکندرنامه و دارابنامه و حمزهنامه و اميرارسلان گرفته تا شيروية نامدار. از اينها هم بهره ميجست و دقيقاً به شيوة خودش. قهرمان يکي از داستانهاي برجستة او، عياري است درآمده از خميازة قرون و اعصار که به کارهاي محيرالعقول دست ميزند ولي آخر سر با دوچرخهاي در گوشهاي ناپديد ميشود. جابهجا کردن مهرهها، براي ساختن يک فضاي تازه، و پيوند بين آنچه بوده و هست.
جدا از يک چنين استثناهايي، مثلاً قصهاي که به ظاهر دربارة شيخ بهايي نوشته و رنگ و بوي خاص اصفهان را دارد، بهرام صادقي دقيقاً نمايشگر طبقة متوسط و سرگردان و سردرگمي بود که همة اعضاي آن بلاتکليفاند و نميدانند که به کجا آويزان هستند. نکتة مهم کار او اين بود که فيالمثل زندگي يک کارمند در داستان او، با همة راز و رمزش نکتة ديگري داشت، نه تنها خود تسليم شده بود که بختک حاکم نيز بر او سوار شده بود. ولي همه معصوم و بيچاره، مچاله شده، با اين که استعداد کافي براي زندگي بهتر دارد و لي دست و پايش را با تار عنکبوت بستهاند. بهرام صادقي خواننده را تا يک چنين مرزي ميکشاند و بعد رهايش ميکند. بهرام صادقي در هيچ کارش تعيين تکليف نميکند. او خواننده را مکلف ميکند. «نگاه کن، تو اين هستي يا آن؟ آدمي يا ساختمان؟»
بهرام صادقي خواننده را بچة خود ميدانست؛
با شوخ و شنگي و شيطنت، با طنز و هزل خاص خويش، خواننده را جلو خود مينشاند. و
آخر سر لقمهاي در دهان مخاطب ميگذاشت که طعم نداشت، انگار که مشتي خاکاره
بردهان او ريخته. شگرد عمدة کار او برانگيختن نفرت و کينه، يا ستايش و شيفتگي
نبود، او اصلاً و ابداً اينکاره نبود. والايي او در اين بود که خود بود.
استاد
ايجاز بود نه در کلام و بافت کلام، استاد ايجاز بود در ساخت قصه. بدينسان برخلاف
بسياري فکر نميکرد که نويسندة بزرگ کسي است که کار مفصل بنويسد. تمايلي به نوشتن
داستان بلند نداشت. کارش اين نبود. با اينکه بسياري «ملکوت» را جزو رمانهاي
فارسي به حساب آوردهاند، در واقع چنين نيست.
حظهاي را به لحظة ديگر دوختن کار او نبود؛ کار او مليله دوزي بود روي يک تکه پارچة کوچک.
افت کار او زماني بود که خود از کار خود تقليد ميکرد. مثل چند داستان کوتاهي که در اواخر عمر «کتاب هفته» منتشر کرد؛ قصههايي که اگر نام بهرام صادقي هم بالاي آنها نبود خواننده، نويسنده را ميشناخت. بيآن که آن قدرت و صلابت قصههاي دوران درخشان کارهايش را داشته باشد قصههايي رنگپريده که نويسنده، عجولانه سر و تهشان را بههم آورده بود.
اما در زندگي خصوصي خود نيز چنين بود؛ مدام در اوج و حضيض، ولي هميشه مطبوع. آدمي قد بلند، با سيماي خشک و صورتي استخواني، مدام در حرکت، گاه پيدا، و بيشتر اوقات ناپيدا. خجول و کم حرف در برابر غريبهها، ولي سر زباندار و حراف موقعي که صحبتي از داستاننويسي و خيالبافي پيش ميآمد، آنهم در مقابل يا همنشيني دوستاني که بسيار اندک بودند. کم حوصله بود، با اينکه مدام درس و مشق را رها ميکرد و لي دانشکدة طب را به پايان رساند. از آدمي مثل او که دشمن جدي هر نوع نظم مسلط بود، بر نميآمد که به خدمت سربازي برود، و رفت و دوران نظام وظيفه را به پايان برد. تصاوير شفاهي غريبي از دوران سربازي داشت. در واقع او بيشتر قصههاي شفاهي مينوشت. کار او به پايان رساندن يک قصه بود چه به صورت کتبي و چه به صورت شفاهي، و عادت داشت که قصههاي شفاهي را که به پايان برده بود روي کاغذ نياورد. با چنين شيوه و روش زندگي هيچوقت علاقهاي به چاپ کتاب نداشت. و اگر همت جدي ابوالحسن نجفي در ميان نبود، کارهاي او جمع و جور نميشد.
نکتهاي که تني چند از نزديکش خبر دادند
و به اصرار خود او تا امروزه روز، به اصرار خودش فاش نشده، اينکه بهرام صادقي شعر
هم مينوشت، منتهي با اسم مستعار «صهبا مقداري». با جابهجا کردن حروف نام خود يک
چنين امضايي را پاي شعرهايش ميگذاشت.
بسيار
کم شعر چاپ ميکرد: ابتدا در مجلة «صدف»، شعر تقريباً بلندي با تصاوير پيچيده، ولي
گذرا، همچون گذر کارواني از کوليها؛ يک نوع «ليريسم» تازه. بعدها در «کتاب هفته»
و در گاهنامهها و جنگهاي ادبي مختلف. که اگر همتي شود از مجموع آنها دفتري
فراهم خواهد شد.
چند سال پيش با پيلهگري دو روزنامهنگار،
چند مصاحبه از وي منتشر شد. مصاحبههايي داشت دقيقاً از نظريات خودش. و گاه
درازگوييهايي که مطلب چنان دندانگيري نداشت. دليلاش هم واضح بود و از اين نظر
نميشود بر او خرده گرفت. براي طفره رفتن در حضور جمع، حتي از راه مصاحبه، بهناچار
حاشيه ميرفت.
تأثير
آثار او در نوشتههاي ديگران، هيچوقت به صورت مستقيم ديده نميشود. شيوة بيان او
غير قابل تقليد بود؛ داستانهايش را چنان مينوشت که گويي مقدمة قصهاي را حذف
کرده، و از وسط ماجرا قضايا را تعريف ميکند. چند تني از جوانان تازه کار به اين
شيوه دست يازيدند ولي به جايي نرسيدند.
ظهورش
در قهوهخانههاي غريبه تعجب کسي را برنميانگيخت. رفت و آمدهاي بيدليل و با دليل
او به زادگاهش، دربهدري از اين خانه به آن خانه، تن در ندادن به زندگي شکل گرفته
و مثلاً مرتب، نيشخند مدام او به آنچه در اطراف ميگذشت، بهرام صادقي را شبيه
آدمهاي قصههايش کرده بود.
روح
سرگردان خانههاي خلوت، روح سرگردان خيابانهاي تاريک!
خوابيدن در کوچه پسکوچهها، لمس کردن و مدام لمس کردن دنياي اطراف، در دمدمههاي
غروب و هواي گرگ و ميش روي سکوها نشستن و کتاب خواندن، سکوت او و چاپ نکردن کتاب
تازه، اين شبهه را در ديگران برانگيخته بود که بهرام صادقي نوشتن را بوسيده و يکباره
کنار گذاشته است. در حالي که چنين نبود. بهرام صادقي به تأمل نشسته بود. مدام از
ولگردي استثنايي خويش دانه برميچيد؛ از ولگردي يک روح آزاده.
يکي از نتايج عمدة يک چنين زندگي، داستان چاپ نشدهاي است به نام «جوجوتسو ميآيد» که چندين و چند بار نوشت؛ آميزهاي از تمام رنگها و عناصر دستماية زندگي خويش. مهميز زدن به خيالات غريبگونه و عرضه کردن محتويات انبان تجربيات دروني، ساختن يک دنياي تمثيلي تازه، نمايش يک رعب ملايم وناآشنا. حضور تمام جانداران و اشياة بيجان؛ بهخصوص «جوجوتسو» که معلوم نيست موش است بهصورت هيولا يا هيولايي است به صورت موش.
آخرين باري که باهم حرف زديم فروردين پنجاه وهشت بود، تلاش ميکرد که مطبش در حاشية تهران باشد، آن زمان زن و بچه داشت و حوصله نميکرد که دربهدري بکشد.
حضور بهرام صادقي در دو دهه ادبيات معاصر ايران، بيشک يک امر استثنايي بود، شکستن الگوهاي قالبي، نمايش زندگي آميخته به فلاکت از پشت منشورهاي تازه، زندگي بيحادثه و يکنواخت ولي انباشته از ماجراهاي عبث، اعتراض مستتر با نيشخند تلخ و گزنده.
خاموشي او، مرگ او، بيش از آنکه دوستان و خوانندگانش را متأثر کند، متعجب کرده است. فرجام زندگي او، دقيقاً به فرجام داستانهايش شبيه است: که چرا؟ براي چه؟ و به همين سادگي؟
نقل از شناختنامة ساعدي
ابهام در شعر
اکرم پورعلی
می بینیم که امروزه بسیاری از مردم از ابهام و مشکل بودن شعر به طور عموم , شعر نیمایی به طور خصوص و شعر سپید به طور اخص شکایت می کنند و گاه به طنز و تمسخر می گویند : ما که نفهمیدیم ...المعنی فی بطن الشاعر! و خودشان را به این شکل راحت می کنند . اما به نظر من این نفهمیدن از نارسایی شعر نیست بلکه ناشی از غموض و پیچیدگی دنیایی است که شاعر در صدد کشف آن است , و نیز معلول تنبلی خواننده شعر است . باید بدانیم که اصولا" شعر, راحت الحلقوم نیست که آن را در دهان بگذاریم , مزمزه کنیم و بی آنکه دندانش بزنیم قورتش داده واز هضم رابع و خامس بگذرانیم .
معمولا" شاعران برای سرودن شعر یک طرح از پیش آماده ای ندارند تلنگر اول را که یک نیروی مرموز ناشناس به تمامیت وجودی شاعر می زند بارقه اسرارآمیز اولیه که در دالانها و دهلیزهای تودرتوی روح شاعر فروزان می شود , آن نگاه جذاب دلربای دعوت کننده, آن آهنگ راز ورمز آمیز اغواگر یا آگاهی بخش ,آن شعور نبوت, آن بعثت و بیداری ,آنچه که الهامش می نامند ,آن انگیزه پر نیروی شاعری که با مافی ضمیر شاعر خود را می نمایاند بی آنکه خود بخواهد به طرف حقیقت شعر کشیده می شود . شاعر نمی داند به کجا می رود و مقصدش کجاست ؟چه مطلبی را بیان می کند ؟
پس مقوله سودمندی از مقوله زیبایی جداست . بسیار اتفاق می افتد که شعر در ورطه توضیح و تشریح منتقدان و مفسران و ادیبان و شارحان مثله میشود و زیباییهای خود را به طور کلی از دست می دهد .
جوهره والایی که درذات شعر مستتر است در همان استتار خود شکل می گیرد و زندگی می کند . ما با شعر رابطه برقرار میکنیم , باآن رفیق می شویم , از آن لذت می بریم و آن ارتباط رفاقت آمیزو لذت درونی توصیف ناپذیر, منبعث از ذات پر راز رمز و پوشیده و پنهان شعر است.
هر رازو رمزی زیباست این همه شارحین شعر حافظ کوشیده اند اشعار آن حضرت را برای ما حلاجی کنند . به گمان من ازاین کار طرفی نبسته اند و چیزی بر شعر حافظ نیفزوده اند و در حقیقت اب در هاون کوبیده اند چرا که ارزش شعر حافظ به جهان اندرونی آن وابسته است .
وقتی که تمامیت شعر بر ایمان روشن شد شعر چون معمایی حل شده جاذبه اش را از دست می دهد و آسیب می بیند .
تفسیر شعر آن را از هنر به ورطه ادبیات می کشاند. در حالی که شعر ذاتا" متعلق به هنر است و ادبیا ت در مجموع یک دانش و شاخه ای از علم است ولی شعر جویباری زلال و جوشنده از چشمه سار هنر .
حافظ یک هنر مند بزرگ است . یک شاعر تکرار نشدنی . آنگاه که شعر می سروده, هرگز به این موضوع نیندیشیده بود که چند صد سال بعد خود او و اشعار او را در دانشکده های ادبیا ت مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و بررسی خواهند نمود . او نخواسته شعر مشکل بگوید فقط خواسته شعر بسراید . اگر ما آن را درک نمی کنیم اشکال در ..... .
هنر با زیبایی در ارتباط است ولی علم وبه تبع آن ادبیات با درستی . هر چه قدر که به عمق طبیعت نزدیکترمی شویم با ابهام بیشتر مواجه و رودرروییم.
حافظ شعر معروف وزیبایی دارد که در یک بیت آن میگوید:
کیست این پنهان مرا در جان و تن کز زبا ن من همی گوید سخن
که در حقیقت صورت دیگری از این بیت حافظ است :
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و درغوغاست
من شاعر, با من هر کس دیگر, متفاوت است . گاه دیده ایم از شعر سراینده ای تفسیرهای عجیب و غریب می شود تفسیرهایی که خوب میدانیم با حقیقت و جوهره شعر او فرسنگها فاصله دارد . او هرگز بیان مطلب مورد نظر آنها را وجهه همت خود قرار نداده و حتی مطلقا"به آن فکر نکرده است و به فرموده مولانا :
هر کسی از ظن خود شد یارمن از درون من نجست اسرار من
ای بسا شعری را که مشکل و مبهم است به گوشه ای پرت کرده و بگوییم شعر مزخرفی است اما غافل هستیم که چه بسا بسیاری از جلوه های زیبایی شعر در همان ابهام و دست نیافتنی بودن مقصود و معانی آن نهفته باشد.
ما اینک در دنیایی زندگی می کنیم که شعرمان نمیتواند به مفاهیم ساده , اخلاقی و از مقوله پند و اندرز و یا حتی دستورالعمل های پرخاشگرانه بپردازد. شعر محصول آگاهی های بسیط هنرمندانه شاعر است .آگاهی از دنیایی که با همه عظمتش تنها از آن شاعر است. به قول فروغ فرخزاد:
<<من از کجا می آیم که چنین به بوی شب آغشته ام شعر محصول زمان ومکان است >>تفاوت شعر به تفاوت انسانها بستگی دارد و تغییر لحظات . اما با وجود این بعضی از شعرها شعر روزند و بعضی دیگر شعر همیشه.
منابع :
با کاروان حله دکتر عبدالحسین زرینکوب
انواع ادبی دکتر محمد رضا شفیعی
مقاله ای کوتاه در شناخت بیشتر ویکتور هوگو
ملیحه کاظمی
هوگو ؛ ویکتور ماری ؛ شاعر ؛ رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی است . وی در شهر بزانسون از پدری جمهوری خواه و مادری طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعد ها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسیار برد . کودکی و جوانی را با برادران خود نزد مادر و در خانه ای در پاریس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبیعی و وحشی را حفظ کرده بود در اشعار مشهورش دیده میشود ؛ در سال یکهزار و هشتصد و یازده مادر با سه پسرش به مادرید سفر کرد تا از شوهر که به مقام ژنرالی ارتش امپراتوری ارتقا یافته بود ؛ دیدن کند.
آنان تا سال یکهزار و هشتصد و سیزده در اسپانیا ماندند و در این سفر ذوق و قریحه ویکتور درباره رنگهای محلی و نقشهای اسپانیایی و خصوصیتهای این سرزمین بیدار گشت . اما ادراک او از عالم طبیعت که در تخیلاتش جا مهمی اشغال کرده بود ؛ در پاریس رشد کرد و استعدادش بسیار زود در این شهر ظاهر گشت . سه سال بعد و در چهارده سالگی در یاداشتشنوشته است :«میخواهم شاتوبریان باشم یا هیچ» هوگو پس از آن با عشق شدید واسلوب معین به نویسندگی ؛ شاعری؛ رمان نویسی؛ ونقد هنری پرداخت . وی که از قریحه شاعری برخوردار بود ؛ به این نکته پی برد که شعر حرفه ای است که ابتدا باید فنون آن را یاد بگیرد . پس در عین جوانی ؛ با تمرینهای مداوم به آموختن علم عروض و فن معانی و بیان روی آورد . در هفده سالگی با برادرش مجله کنسرواتورلیتر را تاسیس کرد که تا ماه مارس 1821دوام یافت . در این مجله مقاله های فراوان انتقادی با قضاوتی ساده و قابل توجه وسبکی متین انتشار داد و اولین شکل رمان خود را که در 1818 به نام "بوگ ژارگال" نوشته بود ؛ در آن منتشر کرد . داستانی از انقلاب سیاهان که وی را از نظر ادبی نویسنده ای پیشرفته معرفی میکرد. این رمان به صورت کامل شده در 1826انتشار یافت . هوگو در 1820به سبب سرودن "اود درباره مرگ دوک دوبری" از طرف لویی هیجدهم ؛ شاه فرانسه ؛ عطیه ای دریافت کرد . در 1821 مادر را از دست داد و پدرش کمی بعد ازدواج کرد .سال1822 آغاز حقیقی زندگی خانوادگی و زندگی ادبی هوگو است.در هشتم ژوئن ودر بیست سالگی اولین دیوان را به نام "اودها واشعار گوناگون " انتشار داد که موفقیت بسیار به دست آورد و ذر اکتبر همان سال با دوست دوره کودکی "آدل فوشه" که به سبب تهیدستی نویسنده و اختلاف خانوادگی ؛ مدتها خواستگاریش بلاجواب مانده بود ؛ ازدواج کرد .پس از آن رمان "آن دیسلند"را در 1823 منتشر کرد که از نظر قالب و مبنا بیش از آثار گذشته اش جنبه رمانتیک داشت . در 1824 " اودهای جدید" انتشار یافت و چهارمین چاپ از اشعار او در سالهای1825-1828 در سه جلد به عمل آمد که سومین جلد به نام "اودها و بالادها " شامل اشعار جدید و متنوع بود . این دیوانها هوگو را در نظر نسل جدید ادبی استاد انکار ناپذیر سبک تازه شعر معرفی کرد . در دیباچه ای که هوگو به چاپهای متوالی اودها می نوشت و در آن جنبه زیبا شناسی را به صورتی گسترده مورد تفسیر قرار میداد ؛ از تحولی در هنر شاعری و نویسندگی خبر میداد . نمایشنامه "کرامول" با دیباچه ی مهمی منتشر شد . دیباچه خود اعلامیه ای بود درباره نهضت رمانتیسم که هوگو در آن تراژدی کلاسیک را به علت محدودیت فکر و بیان مورد انتقاد قرار داده و مرامنامه رمانتیسم را به وسیله آن عرضه کرده بود . از اینجا هوگو پیشرو مکتب رمانتیسم معرفی شد . در این سالها فرزندانش به دنیا آمدند و پدرش درگذشت . هوگو با دیوان "شرقیات " به سبب استادی و روشنی غیر قابل قیاس ؛ ذوق و شیفتگی به شرق را در معاصران پدید آورد و در دیباچه آن به تخیل محض در شعر حق برتری داد و اعلام کرد که او خود خواسته است اثری با جنبه هنری محض خلق کند .قدرت توصیف مناظر خیال انگیز ؛ روشنی رنگهای محلی ؛ خاصه مهارت در علم بدیع به اشعار ادراکی متفاوت با گذشته داده و بر اثر الهم گرفتن از روشنی و درخشندگی شرق رنگ تازه یافته بود . با همت هوگو ؛ "لامارتین" و "وینیی" موفقیت رمانتیسم در قلمرو شعر غنایی ؛ تثبیت گشت ؛ اما هنوز سنت کلاسیک در قلمرو تئاتر خدشه ناپذیر به نظر می امد . رمان "آخرین روز یک محکوم " در همین سال که اعلامیه ای انسانی بود درباره حذف شکنجه اعدام ؛ بر افتخارهای هوگو افزود . از آن پس خانه شاعر در کوچه نوتردام دشان مرکز تجمع دوستداران ادب شد و مکتب رمانتیسم در آن ظهور کرد . در قلمرو تئاتر هوگو هنوز به شهرتی دست نیافته بود. نمایشنامه کرامول هنوز برای بازی مناسب نبود و در 1829 نمایش "ماریون دلورم" از طرف اداره سانسور قدغن شد . در فوریه ی 1830 "ارنانی" در کمدی فرانسز با اقبال عمومی بر صحنه آمد و افتخارهای هوگو مسلم و پیروزی رمانتیک بر کلاسیک قطعی شد . در همین سال دختر وی "آدل" به دنیا آمد .سالهای 1830 تا 1843 دوران پر ثمر قریحه و ذوق هوگو در همه نوع اثر ادبی به شمار می آید . در قلمرو رمان نویسی ؛ اولین رمان بزرگ او " نوتردام دو پاری" یا "گوژپشت نتردام" در 1831 عرضه گشت . رمانی که رستاخیز درخشان قرون وسطا و در عین حال داستان غم انگیز سرنوشت بشر بود . در قلمرو شعر چهار دیوان به این ترتیب انتشار داد : برگهای پاییز ؛ سرودهای سپیده دم ؛ نداهای درونی و پرتو ها و سایه ها .
هوگو در این دیوانها از احساسات درونی؛ تفکرا وهیجانهای شخصی و اندیشه هایش در باره تاثیر شعر و سرنوشت بشر ؛ تجسم و توصیف طبیعتی که خود تماشاگر آن بوده و عشق "ژولیت دروئه" که با وجود کار شدید و مداوم ادبی و سیاسی تا دم مرگ ادامه داشته و مانند آن سخن گفته است و بیان کلاسیک را با تخیلات رمانتیسم پیوند کرده که گاه با فصاحت فراوان نمودار شده و گاه با سادگی کامل . در قلمرو تئاتر هوگو با نمایشنامه منظوم " شاه تفریح میکند " در پی اقبال عامه مردم بود و سه نمایشنامه منثور منتشر کرد از این قرار : "کوکرس بورژیا" ؛ "ماری تودور" ؛ " آنژلو ستمگر پادوا " و پس از آن نمایشنامه منظوم " روی بلاس" که در درجه عالیتر قرار داشت و به موقیعت سیاسی و اخلاقی هوگو بستگی می یافت و کینه او را به "سنت بوو" منتقد نامدار که از لحاظ سیاسی و خانوادگی رقیب او به شمار می آمد ؛ آشکار کرد ؛ زیرا در این سالها مادام هوگو معشوقه سنت بوو شده بود ! روی بلاس و ارنانی هر دو از شاهکارهای نمایشی هوگو به شمار آمد . پس از سه بار شکست ؛ هوگو در 1841 به عضویت آکادمی فرانسه درآمد و پس از رمان آخرین روز یک محکوم ؛ به فکر رمان تازه ای افتاد درباره زندگی تیره بختان که در آن بی عدالتی و قساوت قانون را درباره مقصران و داوری به سود پول و سرمایه داری را عرضه کند . در 1834 مدارک لازم را در اینباره فراهم آورد ؛ اما انقلاب او را از نوشتن باز داشت و اتمام کتاب که نام " بینوایان" گرفت به تعویق افتاد . این دوره پرثمر و طولانی در آثار هوگو که وی را به درجه اول در شهرت و افتخار رساند ؛ به شکستی ادبی و بدبختیی خانوادگی منجر شد .نمایشنامه حماسی و تاریخی " بورگراوها" که در مارس 1843 در تئاتر فرانسه بر صحنه آمد با شکست روبرو شد ؛ در نتیجه هوگو شوق خود را از دست داد ؛ دنباله تئاتر را رها کرد و با ژولیئت دروئه به نواحی پیرنه سفر کرد . در بازگشت خبر مرگ دخترش لئوپولدین را در روزنامه خواند که در رودخانه غرق شده است . وی برای فرار از درد چنین مصیبتی به فعالیت سیاسی پرداخت و عضویت شورای شهر پاریس را پذیرفت و ده سال کار ادبی را کنار گذاشت . ودر چهارم ژوئن 1848روزنامه اونمان را تاسیس کرد.تا در آن از نامزدی لوئیناپلئون بناپارت برای ریاست جمهوری حمایت کند . اما وقتی فهمید وی جاه طلب و پول پرست است و نظرش در باره او اشتباه بوده به گروه مخالف پیوست و در هفدهم ژوئیه 1851نطق شدید اللحنی بر ضد طرحهای مستبدانه او ایراد وبا کودتای او مخالفت کرد و هنگامی که نقشه اش با شکست روبرو شد ؛ به بلژیک گریخت.ناپلئون سوم نیز فرمان اخراج او را صادر کرد . دوره تبعید هوگو از دسامبر 1851 تا سپتامبر 1870 به طول انجامید . بیست سال تبعید موجب شد که هوگو مانند دوره جوانی به کار شدید پردازد و پر بارترین دوران کار وعالی ترین سالهای بروز نبوغ خود را طی کند . او خود می نویسد «تبعید من سودمند بود و از این جهت از سرنوشت سپاسگذارم » هوگو سراسر روز در آرامش کار میکرد و از نظر سیاسی جمهوری خواه پرشوری گشت . چنانکه در 1859 فرمان عفو ناپلئون سوم را رد کرد و بدین طریق از حیثیت و آبروی جهانی برخوردار گشت . این دوره اوج افتخار هوگو از نظر زندگی و آثار به شمار میآید. در 1852کینهاش را نسبت به اقدامهای ناپلئون در کتاب " ناپلئون کوچک " ابراز کرد که نوشته ای هجوم آمیز بود . پس از آن انتشار دیوان هجوم آمیز "کیفرها"در 1853 موجب ایجاد مبارزه ای بر ضد غضب سلطنت گشت . این دیوان به سبب طنز شدید و القای روح والای انسانیت و تنوع موضوع و سبک بر همه آثار هجوم آمیز سیاسی که در فرانسه منتشر شده ؛ برتری یافت . در 1854 هوگو شعر "پایان کار شیطان " را انتشار داد و پس از نشر اشعار فراوانی که در دیوانهای متعدد فراهم آمد به شعر غنایی و فلسفی روی آورد . دیوان "تاملات" شامل اشعاری بود که در پاریس و بروکسل به سال 1859 سروده شد و از نظر مردم شاهکار شعر غنایی به شمار آمد . هوگو در منظومه "خدا" و پایان کار شیطان این ادیشه را عرضه کرده بود که سرانجام آزادی شر به پایان میرسد. در این زمان ناشر هوگو را به اتمام کار رمان عظیم "بینوایان" برانگیخت و او پس از صرف وقت بسیار سرانجام رمانی را که سالها پیش نوشتنش را آغاز کرده بود ؛ به پایان رساند . همچنین منظومه ی داستانی را آغاز کرد که از حماسه های کوچک ساخته شده و با عنوان " افسانه قرون "در 1859منتشر شد .
این حماسه به سبب ادراک دقیق هوگو پیروزی درخشانی کسب کرد و شاهکار هوگو به شمار آمد . هوگو در 1894 مقاله ویلیام شکسپیر را انتشار داد و در 1865 ترانه های "کوچه ها و جنگلها "را.در 1866رمان " کارگران دریا " و در 1869 " مردی که میخندد"منتشر گشت . هوگو در پنجم سپتامبر1870 به پاریس بازگشت و به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شد اما استعفای خود را تقدیم کرد و بعدها در 1876 به سمت سناتوری پاریس برگزیده شد در این دوره در سیاست کمتر دخالت کرد و تبعید گاهش بازگشت و وقت خود را به اتمام کارهای نیمه تمام دوره ی تبعید گذراند . آثار این دوره عبارتند از : " سال وحشت زا" ؛ "نودوسه " ؛ "آخرین سلسله از افسانه قرون" ؛ "هنر پدر بزرگ بودن" ؛ داستان یک جنایت" ؛ " ادیان و دین " ؛ "الاغ" .
ویکنور هوگو از نویسندگان محبوب زمان خود بود.پارس سالروز هشتاد سالگی او را به طور رسمی جشن گرفت. وی در بیستو دوم ماه مه 1885 درگذشت و دولت ؛ اول ژوئن را عزای ملی اعلام کرد. تابوتش در زیر طاق پاریس برای ادای احترام ملت گذارده شد و پس از آن در پانتئون ؛ مقبره بزرگان به خاک سپرده شد.
گفت و گو با سیاوش دانش آذر
بیوگرافی مختصر
غلامرضا عباسی دانش آذر ( سیاوش دانش آذر ) متولد سال 1358 البته شهریور ماه ـ روز بیست و یک ام ـ از سال 1375 مهر ماه حس کردم که طوری هایی از ادبیات خوشم می آید . از سال 1377 هم خرداد ماه با ورود به انجمن شعر و ادب جوان همچنین انجمن آن روزهای چهارشنبه ها ، و همین طور انجمن بوتا تقریبا فکر کردم می شود در ادبیات بیش تر تامل کرد . متاهل ـ کارم هم دو سال در دفتر خانه کار کردم ـ یک شرکت کامپیوتری ورشکسته ام هنوز در پرونده دارم ـ دو سال تمام هم در حوزه ی هنری واحد ادبیات کار کردم ـ الان هم بیکار هستم و گهگاهی تایپ از این و آن قبول می کنم . در اورمیه ساکن هستم . اما از این سکونت زیاد راضی نیستم . از سال 1378 شروع کردم به نوشتن شعر ـ البته با تشویق های ابراهیم رزم آرا و خلیل شیخ لو و همین طور محمد صبحدل و دیگران ـ اما چون استعداد خوبی در شعر نیافتم ـ البته در نزد خودم ـ از همان یازدهم تیر ماه سال 1379 به قصه نوشتن بیش تر رو آوردم . تا حالا هم ارم ادامه می دهم . هر چند دو سه سالی به علت بیماری افسردگی حاد مرخصی گرفته بودم . اما خدا را شکر توانستم دوباره به وضعیت تقریبا عادی خودم برگردم . البته در این جور بیوگرافی ها می نویسند که استاد که بود و چه شد . ولی به هر حال اگر ریز تر سئوال بپرسید جواب می دهم .
کتاب های چاپ شده و همین طور مطالب چاپ شده در نشریات ؟
اگر مجموعه ی آخرین تابش اختر را بشود در ردیف کتاب های چاپ شده قرار داد ، همان ـ دو تا مجموعه ی قصه ی کوتاه هم آماده دارم و در حال گفت و گو با دو سه تا از ناشران هستم . همچنین رمانی هم دارم که در حال بررسی های نهایی است . مجموعه ی شعر هم می شود از بین شعر های سال های دور بیرون کشید . اما فکر نکنم به درد چاپ بخورند . هر چند یکی دو تا کتاب هم در دست مجوز داریم . با دوستان که از آن جمله می توان به پیامبر اعظم اشاره کرد که با آقای جدیری کار کردیم یا به قصه ی کوتاه یک که با جناب چاوش زاده گردآوری شده بودند .
نشریات هم که کلا جریان مفصلی دارند که در این جا نمی توان در باره ی آن ها به طور اخص صحبت کرد . اگر خاطرات کارهایی که با همین نشریات انجام دادم را برای تان بنویسم برای خودش نشریه ای می شود . اما سر جمع ، مطلب در نشریه ی مهمی به چاپ نرسانده ام ، اصلا اقدام به ارسال هم نکرده ام . شاید به خاطر آن که سرم شلوغ نشریه های خودمان بود . تجربه ی کار جدی در نشریه ای به جز نوشتار را هم ندارم . البته یک مدتی تایپ ایست خوانش بودم یا مدتی برای بوتا تایپ کردم ، اما نوشتار مال خودم بود ، فکر خودم بود و ایده ی خودم و تایپ صرف در این نشریه تنها کارم نبود ،
برای حسن ختام این سئوال هم می شود به کتاب های مشترکی اشاره کرد که به صورت مشترک با سایر استان ها و سایر هنرمندان بعد از جشنواره ها و غیره چاپ شده اند اشاره کرد .
سمت ها و عناوین در ادبیات شهر و کشور و مقام های کسب کرده
سمت به خصوصی که بتوان عنوان کرد نبوده ، به جز این سمت آخری که لایق اش نبودم ، این را همه می گفتند الا بچه هایی که در کارگاه ها و انجمن ها با هم بودیم . یک دوره ی دو ساله دبیر انجمن شعر و ادب جوان بودم ـ یک دوره ی دو ساله ریاست همان انجمن را به عهده داشتم که بعد از گذراندن یک سال اش در اثر فشار های ... مجبور به استعفاء شدم . یک دوره ی سه چهار ساله دبیر کانون نویسندگان بوتا بودم . ـ یکی از هیات موسسین موسسه ی تاک بودم که به علت مشکلات با سایر اعضاء از سمت خودم بعد از سه چهار ماه عزل شدم ـ و همین طور یکی از موسسین موسسه ی یاشیل بودم که در همان نطفه خفه شد . تا این که آمدم شدم جانشین مسئول واحد ادبیات حوزه ی هنری ـ و بعد از کشمکشی یک ساله مسئولیت واحد را به عهده گرفتم که بعد از یک سال به علتی که بماند از این سمت کناره گیری کردم .
در طول دو سالی که در حوزه ی هنری بودم ، چهار دوره داوری شعر و قصه ی جشنواره های فصلی استانی را به عهده داشتم ـ و یک دوره هم به عنوان داور قصه ی منطقه ای شمال غرب و غرب کشور انتخاب شدم ـ در کنار چندین دوره ی داوری شهری و شهرستانی و غیره ...
در این دو ساله ی حوزه تعداد دو انجمن فعال قصه نویسی و شعر را بر پا کردیم به کمک دوست های خوبم شیما چوداری و دیبا ناظمی ـ کارگاه های قصه نویسی و شعر با دستورالعمل های مرکز تشکیل دادیم که از جمله ی می شود گفت شاگردان این کارگاه ها به فرحناز کبیری نژاد و هومن قاسمی و میلاد فصیح نیا و سعید جدیری و مجتبی اسماعیل زاده و ساقی ناطقی و زهرا کربلایی و ... اشاره کرد که من اعتقاد دارم ادبیات جدی را از همین کارگاه ها شروع کردند .
در این دوره ی دو ساله چهار جشنواره ی استانی ( فصلی ) که تمام آن ها در طول تاریخ ادبیات این استان بی سابقه بود را با کمک دوستانی همچون فاطمه باباخانی و شیما چوداری و دیبا ناظمی و همسرم مریم خمسه لویی و هم این طور زحمت های هادی خشایی و سایر بچه ها به خصوص مریم دنیا دیده و میلاد فصیح نیا بر پا کردیم .
در این دوره ی دو ساله همایش بزرگ ادبی شعر و قصه ی جوان را بعد از یازده ماه مطالعه و شناسایی و جذب استعداد ها از تک تک مدرسه های راهنمایی و دبیرستان ها و دانشگاه ها در مورخه ی 9/8/85 در اورمیه به اجرا در آوردیم طوری که در سالن 1000 نفری کمبود جا آوردیم و بی سابقه ترین گردهمایی تاریخ آذربایجان غربی بود ـ در این مورد می توانید از پیش کسوتان هم سوالاتی بکنید .
در طول دوره ی دوساله کلاس های تخصصی که در مرکز طراحی شده بود را در حوزه راه اندازی کردیم و دو دوره اش را با استفاده از متون ارسالی حوزه ی تهران برای بچه ها تدریس کردیم و به نظر من اکثر بچه ها توانستند با گذراندن این دوره ها در حد قابل توجهی بالا رفته و حتا به تحقیق ها و کنفرانس ها هم رو آورده بودند که به علت مشکلات شخص معاونت حوزه با بنده و ادبیات این کلاس ها و انجمن ها و کانون ها و کارگاه ها به تعطیلی تمام کشیده شد .
دفتر های قصه و شعر هم از دیگر کارهای دوره ی دو ساله بود . این دفاتر که تمام شعر ها و قصه های بچه های کانون را در بر داشتند تا جایی که من در خاطرم است برای قصه ده تا بودند که اگر من مانده بودم تا به حال باید به سیزده تا می رسیدند و شعر هم سه تا که به صورت ماهانه و فصلی به ترتیب چاپ می شدند . اغلب هزینه ها هم به صورت شخصی ارائه می شدند .
نشریه ی نوشتار هم که تا حالا باید به شماره ی دهم رسیده باشد . بحث مفصلی دارد که درد آور است .
البته یادم نرفته سمت های دیگری هم در حوزه داشته ام . مثلا طی کشیدن در راه خدا . چای دادن به خاطر ادبیات به میهمان های مدیریت ـ شستن در و دیوار حوزه به خاطر هنر ـ شستن توالت و سینمای سوخته و گرد گیری و جارو کشیدن به خاطر انجمن ها و کانون ها و اساسنامه ها ـ و یک مشت چیز دیگر که مزد شان فقط اجازه دادن به فعالیت در حوزه بوده است .
در تمام بالا ها یک ریال هم از طرف حوزه خرج مستقیم برنامه ها نمی شد . و خودمان خرج مخارج آن ها را تامین می کردیم .
مقام های من هم
کسب رتبه و مقام اول و دومی و سومی در بیش از بیست و هشت جشنواره ی کشوری و استانی و همین طور کنگره های ادبی و شعر و قصه و سر جمع ، همه از آزاد و بسیج و مقاومت و همایش اهل قلم و ...
نظرتان در مورد ادبیات و شعر امروز کشور چیست ؟
در مورد شعر که می شود یک دنیا حرف زد . من شخصا برای حال شعر امروز ایران نگرانم ، آینده اش به کنار ، به نظر من هنوز شاعران ما تاویل درستی از شعر ندارند . ترسیدم بگویم معنای شعر را نمی دانند . باور کنید هنوز بسیاری از عزیزان ما که دارند شعر می سرایند ، فرقی با قالب نیست ، هنوز نمی دانند که عروض و وزن و قافیه و سایر صورت های شعر ( شکل ) دخلی در معنای شعر ندارد . هنوز نمی دانند که شعر با کلام معمول فرق دارد ، نه تئوری می دانند و نه از فلسفه ی زیبایی شناسی هنر می دانند . خیال برشان داشته که اگر بتوانند چیزی را بنویسند که باعث لذت و بر انگیختن حس همزاد پنداری در مخاطب باشد ، شعر نوشته اند ، سواد اغلب شاعران ما یا بهتر بگویم شعر نویسان ما کم است . هستند برخی که هنوز خیال برشان می دارد که شعر الهام است و دنبال خواندن شعر زیاد هستند که قافیه ی زیادی در ناخوداگاه داشته باشند که اگر شعر آمد قافیه کم نیاید .
طبیعی است در کشوری که هنرمندان ادبی آن هنوز به زبانی که در آن می نویسند و می خوانند آشنایی کامل نداشته باشند ، مطلق زبان را ندانند ، قواعد زبان را نشناسند ، اصول و قاعده های زبان را نشناسند ، ندانند که شعر با گفتار معمول چه فرقی دارد ، چه طور انتظار داریم که شاعران خوبی داشته باشیم . فرقی هم به حال قالب ها ندارد ، هر چند من به شخصه قالب را زیاد دوست ندارم ،
نظرتان در مورد وضعیت شعر اورمیه ؟
در این مورد که صاحب نظرانی هم چون محمد صبحدل و دومان ملکی و این اواخر دیبا ناظمی نظرات خوبی داده اند و متفق القول هستند که این شهر هیچ سودی عاید ادبیات و شعر زبان فارسی نخواهد کرد ، در زبان ترکی چه تاجی به سر مان خواهد زد منتظر می مانیم و می بینیم .
البته اگر می پرسیدید که شعر نویس های اورمیه چه وضعی دارند من بهتر جواب می دادم .
هومن را بعد از این که رفت بهتر بشناسیم
هومن قاسمی راد در 14 تیر 1362 در تهران به دنیا آمد . در سن 16 سالگی به اورمیه آمد و از سال 1378 جزء اعضای انجمن شعر و ادب جوان اورمیه شد . هم زمان با آن در کانون نویسندگان جوان اورمیه « بوتا » نیز به عضویت در آمد و با نوشتن شعر و قصه ی کوتاه فعالیت هنری خود را آغاز نمود . در سال 1380 با یاری سیاوش دانش آذر و دومان ملکی اقدام به تهیه و تدوین نشریه ی خوانش نمود . هومن قاسمی راد در این نشریه جزء هیات تحریریه بود و اغلب مطالب را در خانه ی خودشان تایپ و آماده می کرد .
در سال 1381 به توسط گروه هنری بوتا به قلعه بابک سفر کرده و جزء فعالین زبان و ادبیات آذربایجانی شده و به فعالیت در زمینه ی زبان و ادبیات ترکی آدربایجان پرداخت .
در بین سال های 84 به علت مشکلات از فضای انجمن های اورمیه خارج شده و به خانه نشینی و مطالعه و نوشتن پرداخت . وی بعد از این که سیاوش دانش آذر به عنوان مسئول واحد آفرینش های ادبی حوزه ی هنری استان مشغول به کار شد دوباره به فضای ادبی شهر بازگشت و در کنار سیاوش دانش آذر به فعالیت های تحقیقاتی پرداخت .
در سال 1385 برای مدت 9 ماه به خدمت سربازی رفت و به علت این که نمی توانست فضای خشک و خشن سربازی را تحمل کند از خدمت متواری شده و هرگز پی گیر کتاب ها و نوشته ها و حتی شناسنامه اش که در پادگان گذاشته جا گذاشته بود نشد .
در سال 1386 به عنوان استادیار در کارگاه ها و کلاس های قصه نویسی و شعر سیاوش دانش آذر به کار گرفته شد و در سال 1387 مستقلا به عنوان مدرس در کارگاه های شعر و قصه در ارگان های مختلف به تدریس پرداخت .
در سال تیر ماه سال 1386 به عنوان قصه نویس برتر استان در چهارمین جشنواره ی شعر و قصه ی آفرینش های ادبی حوزه ی هنری برگزیده شد . در همان سال و در شهریور ماه به مقام اول قصه نویسی در اولین جشنواره ی منطقه ای شمال و شمال غرب ایران دست یافت .
از آغاز سال 1387 با همکاری سیاوش دانش آذر شروع به تدوین و تهیه و گردآوری 12 جلد مجموعه ی آموزشی در زمینه ی ادبیات و هنر پرداخت که تا کنون 4 جلد آن با عناوین مکتب های ادبی به زبان تازه ـ انواع ادبی به زبان تازه ـ انواع رمان ـ ادبیات برای استفاده ی هنرمندان جوان ... کامل و متاسفانه در میانه ی راه تهیه و تدوین مجموعه ی پنجم با عنوان عامل های قصه ... کار را نیمه تمام رها کرده وبه دیار باقی شتافت .
در شهریور ماه سال 1387 در ششمین جشنواره ی شعر و قصه ی جوان کشور در اردبیل به مقام چهارم در بخش قصه نویسی دست یافت .
هومن قاسمی راد به عنوان یکی از منتقدین در نشریه های بوتا ـ نوشتار ـ گنج و هم چنین در وبلاگ های ادبی نوشتار و گنج و ... به فعالیت پرداخته است .
هومن قاسمی راد با همکاری سیاوش دانش آذر قصد داشتند تا مجموعه ای 5 جلدی کتاب قصه و نقد قصه را در سه سال 1387 تا 1389 تهیه و تالیف نمایند که این کار را نیز نیمه تمام کرده و ...
در این شماره به تعدادی از قصه ها ، نقد ها ، شعر ها و مقالات هومن قاسمی راد خواهیم پرداخت .
سرمقاله
هومن قاسمی راد یکی از قصه نویسان و شاعران جوان و با استعداد اورمیه در ساعت 7 صبح روز دوشنبه مورخه ی 14 اردیبهشت سال به خاطر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت .
گنج یکی از بهترین همکاران خود را در زمینه ی نقد قصه و شعر از دست داد . بچه های موسسه ی گنج و همچنین دوستان همکار در گاهنامه ی گنج آن چنان خودشان را گم کرده اند که برای مدت یک هفته تمام کارهای موسسه تق و لق شد ، کارگاه های قصه نویسی و شعر ، کارگاه های فیلم نامه نویسی و نمایش نامه نویسی همه بدون اطلاع قبلی تعطیل شدند . کارگاه قصه نویسی هومن قاسمی راد که روزهای سه شنبه در محل موسسه ی گنج برگزار می شد ، بدون ایشان در سکوت و گریه و زاری گذشت .
هنوز کسی باورش نشده است که هومن قاسمی راد دیگر در بین بر و بچه های گنج نیست .
سه شنبه صبح جنازه ی هومن قاسمی راد از سردخانه ی بیمارستان امام خمینی در شهر اورمیه تحویل گرفته شد و بعد از غسل و نماز در میان ناباوری و سردرگمی تشییع و به خاک سپرده شد .
مراسم یادبود و عزاداری و فاتحه خوانی هومن قاسمی راد روزهای سه شنبه ـ پنج شنبه و دوشنبه به ترتیب در شام غریبان و سوم و هفتم در مسجد سیدالشهداء اورمیه برگزار شد .
حالا نزدیک به پانزده روز است که موسسه ی گنج ، گاه نامه ی ادبی ، هنری گنج ، خانواده و دوستان و شاگردان او منتظر هستند تا از این کابوس بد بیدار شوند . اما انگار این واقعیتی است که نمی شود از آن فرار کرد . ما به خانواده ی ایشان ، تمام شاعران و نویسندگان انجمن های ادبی شعر و قصه ی جوان و بزرگسالان و پیش کسوتان تسلیت می گوییم .
هیچ سخن دیگری نمی توانیم بزنیم و هیچ بحث دیگری باقی نمی ماند جز این که خداوند به مادر هومن ، پدر هومن ، خواهر های اش توان تحمل این مصیبت را ببخشد .
رو به سپيده
پري موسوي
خواب های پست و وحشتناکی می بینم . رنجی که در خواب ها وجود دارد هیچ کجای این دنیا پیدا نمی شود. همین طور است شادی ها و درد ها و حرمانش . کسی که خواب می بیند تنها خودش نیست و به عبارتی خودش همه است . هم آن کسی است که راه می رود هم آن کسی که در راه به او بر می خورد. هم کسی است که حرف می زند هم آن کسی که می شنود . در عین تمام اینها ، آن کسی هم که همه اینها را می بیند خودت هستی . گوشه ای ایستاده ای و همه اینها را می بینی . دیدن که می گویم یک دیدن معمولی نیست. تو درون را می بینی . همان است که گفتم . توهمه می شوی . برای همین هم شادی ها و درد ها و نبودن ها وحقارت ها و همه چیز های دیگر توی خواب خیلی بزرگ می شوند. همه اینها در حالی است که مکان وفردیت ما همان است که بوده . یعنی بی تناسبی هم به همه اینها اضافه می شود.
خواب یک زخم سیاه و بر آمده روی مچ دست راستم. یک تاول بزرگ و سیاه . وحشت کسی را که آن را روی دستم دید هنوز به خاطردارم . دلش کنده شد از جا . بعد زخم مثل یک پولک ازروی دستم به زمین افتاد و به یکباره تمام رنج ها از بین رفت . انگارهمه اش یک بازی بود که من برای ترساندن آن شخص به راه انداخته بودم . اما وقتی بیدارشدم هنوز آن زخم از خاطرم نرفته بود و تا حالا با من است .
همه چیزاز سیزده بدر پارسال شروع شد. وقتی برای خوردن آب به چشمه رفتم و توی لیوانم دو تا کرم پیدا کردم. همان روز احساسش کردم یا شاید بهتر باشد بگویم پیدایش کردم.همان کسی که قبل از آفرینش من دست به کار شده بود و همه چیز را خراب کرده بود،حتی آفرینش مرا.حالا انگار دوباره یاد من افتاده بود.بچه که بودم نمی دانستم چرا اینقدر برای دیگران مایه شگفتی ام.با همسالانم راحت بازی می کردم.تا قبل از هفت هشت سالگی توی یک بی خبری به سر می بردم.بعد از آن کم کم متوجه شدم و یک جور شناخت تدریجی نسبت به خودم پیدا کردم. آینه نقشی اساسی در این شناخت داشت.اول ها از آن فرار می کردم یک جور فرار از تصویر مجازی خودم.تصویرم توی آینه برایم وحشت زا بود.یک طرف صورتم به طرز وحشتناک و
نا معقولی بزرگ تر از سمت دیگر است.انگار که ورم کرده باشد.طوری که بینی ام به همان سمت کج می شود.یک چشم ام هم به علت ورم کوچکتر شده . مویرگ هایی که از زیر پوست بیرون زده اند،سطحی بنفش را روی همان قسمت کشیده است. صورت من یک دهن کجی دائمی است.هنوز هم اگرسال ها جلوی آینه بایستم باور نمی کنم این من هستم.
-ازغروب تا حالا چپیده ایم توی این ماشین.می دانستیم قرار است باران بیاید و این توده هوا از جایی که ما هستیم به سمت گرگان در حرکت است. یعنی در همان جهتی که ما باید حرکت می کردیم.برای همین هم داخل این ماشین اوراق شده کنار جاده مانده ایم تا باران بند بیاید.یک فولکس قرمز قدیمی که حالا پناه گاه ما شده است.
اورولی از صدای کوبیده شدن قطره های باران روی فلزماشین ناراحت است.درست برخلاف نظرمن. اینطور که می کوبد به سقف و دیواره ی ماشین آدم فکر می کند،چقدر خوب است که همین ماشین قراضه را هم پیدا کرده. یک جورامنیت. از آن هایی که بچگی هایمان داشتیم، وقتی موقع قائم باشک جایی دنج و دور از دسترس تر از بقیه پیدا می کردیم.
اسمش اورولی نیست. من اسمش را اورولی گذاشته ام.با اینکه نامی دخترانه و فکر می کنم انگلیسی یا به هر حال مربوط به اروپای غربی است.همان روز اول که دیدمش، چهره اش را در هم کشید. انگار چندشش شده باشد.مدتی را به همان حالت به چهره ام زل زد.گفت فکر کرده من یکی از حیوانات کمیاب جنگلی هستم. قصدش خنداندن بچه ها بود. همه خندیدند. محمود چشم غره رفت . همان روز بود که سیروس مرد و اورولی ساخته شد. گاهی این اتفاق برایم می افتد. وقتی تحمل اشیا و آدم ها و حتی زمان و یا هر چیز دیگر برایم سخت می شود،آن وقت دیگر آن شی و آن شخص و آن زمان برایم هیچ می شود وتنها آن نام است که رشد می کند، جان می گیرد و بزرگ می شود.همان روز اول نمی دانم چرا اورولی به ذهنم رسید.
-اورولی....اورولی.....
خنده ام گرفت اما پنهانش کردم.اورولی با او برای من جاودانه شد بدون اینکه بدانم اصلا کیست.اورولی اصلا وجود نداشت اما هر روز که می گذشت اورولی توی ذهن من جان می گرفت و سیروس کمرنگ و کمرنگ تر می شد.اورولی ساخته می شد: دختر بچه ای با موهای روشن. لاغر و رنگ پریده. بازی می کند ،می دود، سوپ می خورد،موهای او را می کشند او جیغ می زند.
سال های زیادی است که این کار را می کنم. من همه ی آدم های اطرافم را کشته ام و آدم های دیگری را به جای آنها در ذهن ساخته ام. همه ی همکلاسی ها و هم بازی ها و هم محله ای هایمان را. شمار زیادی می شوند.
باران گاه تند می بارد و گاه فقط قطره های ریزی را درهوا می پراکند.چه راحت خوابیده اند. این اولین باراست که با آنها جایی می روم با اینکه بیشتر از یک سال است که هم اتاقی هستیم، مدت کمی است که به آنها نزدیک شده ام. با این همه توی این مدت فکر می کنم فاصله گرفته ام از خودم. نا آرامی از سراپایم بالا می رود.انگار که تنهایی ام، آن تنهایی که مثل کودکم پرورش داده ام، خراشی روی صورتش افتاده باشد،دست و دلم می لرزد.هر کس بامن باشد ناچار احساس تنهایی می کند. چون من فقط به او نگاه می کنم. بی هیچ حرفی و این ظاهر طرد کننده. شاید نباید می آمدم.....
قرار گذاشته بودند آخر هفته، کوهستان بیرون شهر را تا اعماق جنگل جلو بروند. از من هم خواستند بروم. کوهستان قشنگی دارد این شهر. مثل غول چراغ جادو می ماند که تازه از چراغش بیرون آمده و به شهر تعظیم کرده باشد. با دستهایی که روی سینه در هم قفل شده اند. دود حاصل از بیرون آمدن آن هم هیچ وقت تمام نمی شود. تا دامنه هایش همیشه درمه فرو می روند.همیشه دلم می خواست تا آخرش را بالا بروم. هر چه بالاتر بروی بکرتر و دست نخورده تر است.فرصت را از دست ندادم و بابچه ها راهی شدیم. چند وقتی می شود که به آنها نزدیک شده ام .
فقط گاه خرده اتفاق هایی باعث می شوند دوباره کنار بکشم. مثل لاک پشت که با کوچکترین حرکتی از بیرون خودش را می کشد توی لاکش. صبح، وقتی داشتیم آماده ی رفتن می شدیم - آفتاب تند و متمرکز می تابید - بهمن بی اعتنا به تابش تند آفتاب کیفش راپی کلاهش می گشت .پیشانی اش برق افتاده بود.کلاهش را همین چند دقیقه پیش از او گرفته بودم و روی سرم گذاشته بودم. خنده دار بود. من درست روی نیمکتی روبه روی او نشسته بودم. اما نخندیدم. بعد که فکر کردم حتی غمگین و دل آزرده هم شدم.
-یعنی او مرا نمیبیند؟
این اتفاق هم صحه می گذارد بر اینکه گاهی اطرافیان مرا نمی بینند یا سعی می کنند، نبینند و فراموش کنند. دستم راروی صورتم کشیدم و صدایش کردم. گفت :آمدم. آمد. به سختی لبخند زدم:
- منو نگاه کن.
- آ.. اصلا یادم نبود.
همان موقع تصمیم گرفتم به خوابگاه برگردم. اما تا آمدم بگویم، راه افتاده بودیم و داشتیم می رفتیم .حالا که فکر می کنم می بینم اگر امروز من نبودم، یا من هم مثل بقیه از آن قارچ ها خورده بودم، معلوم نبود حالا توی جنگل چه بلایی سرمان می آمد.
محمود مقداری قارچ پیدا کرده بود. هردو مشتش پر بودند. دست هایش را پیش آورده بود و دور می گرداند.
می گفت خیلی خوب قارچ های خوراکی را تشخیص می دهد. و به بچه ها اطمینان می داد که سمی نیستند. ریز بودند و سفید. اصلا نمی شد فهمید که قابل خوردن نیستند. محمود دست هایش را با قارچ های کف آن جلویم گرفت.
-بخور . خوشمزه است.
گفتم : پاییز است. آبان ماه. قارچ حالا نباید بروید.
نخوردم.
اورولی گفت : نمک می زدیم خوشمزه تر می شد.
با سرگیجه شروع شد و بعد جلو چشمشان تار شد و بینایی شان را از دست دادند. از ظهر تا حالا. قرار شد من جلو حرکت کنم. بقیه هم قطار شوند پشت سر هم. دست همدیگر را بگیرند تا آنها را به شهر برسانم .
من سمت راننده نشسته ام . در را که باز می کنم بوی دریا با کمی سرما می خورد توی صورتم. چه راحت خوابیده اند. بهمن روی صندلی کنار راننده خوابیده. پاهایش را روی شکمش جمع کرده. گردنش به سمت پنجره کج شده. حتما بیدارشود گردنش درد می گیرد. ماشین صندلی های پشتی را ندارد. اورولی و محمود کف ماشین کنارهم نشسته خوابیده اند. محمود می گفت یک کوری موقت است. می گفت یک بار دیگر هم اینطور شده و همه خانواده شان با خوردن قارچ هایی که پیدا کرده بودند کورشده اند.اما خیلی زود جلو چشمشان باز شده. می گفت این دفعه خیلی طول کشیده .
یک دسته وزغ از آن طرف جاده می جهند و خودشان را به این طرف می رسانند. من درست عکس وزغ ها می روم. خودم را به آن طرف جاده می رسانم. از میان کوچه های روستایی که همین طرف جاده است، می گذرم . باران را می شود ازمیان نور فانوسهای آویخته به دیوار دید . روستا خوابیده است. مزرعه ها هم. جزصدای ریخته شدن باران روی این همه سیاهی صدایی به گوش نمی رسد. فقط گاه که زیاده از حد به خانه ای نزدیک می شوم ، سگی پارس می کند از دور. خودم را به دریا می رسانم. زیاد آرام نیست . یک تاریکی خروشان . وقتی می نشینم ، دستم می لغزد روی ماسه ها . شروع می کنم به کشیدن یک دایره . دستم را چند دور می گردانم . برجسته می شود و دست آخر صورتکی می شود روی ماسه ها . سری گرد که به طرف چانه باریک می شود. دوچشم خارج ازحد طبیعی بزرگ و ورآمده و یک دهان با لب های درشت و موازی همدیگر . همین . بدون بینی و بقیه ی جزئیات . زل می زند به من . من خدای او شده ام . همین حالا او را خلق کردم . او آفریده و من خالق . آب دریا دارد بالا می آید . تا چند دقیقه ی دیگر با اشاره ی انگشت یکی از موج هایش آفریده ی مرا نابودمی کرد . دریا هم خدای او بود . خدای ویرانی اش . ته دلم می خندم و خوشحال از این خدایی و رها کردن مخلوقم تا به دست دریا نابود شود .
باید برگردم . ممکن است فکرکنند آنها را گذاشته ام و بی خبر رفته ام . از ظهر تا حالا چند بار به خاطر گذشته معذرت خواهی کرده اند. من حرفی نزدم . راه مال رو بود و از کنار دره می گذشت . از ترس بود که عذرخواهی می کردند . گفتم : حالا وقت این حرف ها نیست . مواظب باشید. من جلو حرکت می کردم . دست محمود را گرفته بودم . محمود دست اورولی را، اورولی دست بهمن را . پاهایشان را روی زمین می سراندند. بهمن چند باری سکندری خورد روی اورولی . اورولی نق می زد که چرا مواظب نیست . بهمن تقصیر را به گردن علف های بلندی می انداخت که به پایش می پیچیدند. من حرفی نمی زدم . باید هم جلو را نگاه می کردم هم عقب را.
همه ی گذشته داشت از جلو چشمانم رد می شد:
بعدازظهر بود.اتاق پر شده بود از دود سیگار بهمن.
- خب سخت است. همه اش جلو چشممان است این صورت و این بنفشی چندش آور روی صورتش .
- عین سوختگی دل به هم زن است.
- چاره ای نداریم . حالا که با تقاضایمان برای عوض کردن اتاقمان موافقت نکردند ، مجبوریم تحمل کنیم.
- حالا آرام صحبت کن. ممکن است بیدار باشد.
- نه خوابیده .
بیدار بودم.
باران بند آمده . آسمان حالا سرمه ای است یا آبی پر رنگ . آسمان دم صبح است . کمی دورتر وزغ ها با هم می خوانند . باید همان هایی باشند که چند ساعت قبل از جاده رد شدند . محمود از ماشین بیرون آمده و کناری ایستاده است . صدای پایم را که می شنود ، سرش را برمی گرداند طرفم . با پشت انگشتهایم می کوبم به شیشه ی ماشین.
-باید راه بیفتیم.
اورولی وبهمن هم بیرون می آیند.
- تا سر جاده ی اصلی را پیاده می رویم . تردد ماشین اینجا کم است.
بهمن می پرسد: مگرحالا کنار جاده نیستیم.
- نه این فرعی روستا را به جاده ی اصلی وصل می کند.
آسمان روشن ترشده است. دستم را تا جلوی چشمانم بالا می آورم. مچ دستم را نگاه می کنم. هنوز آن زخم از خاطرم نرفته . چیزی روی دستم پیدا نمی کنم. من جلو حرکت می کنم. دستانمان را در هم قفل می کنیم و به راه می افتیم. روبه روی سپیده.
حالا توی چشمهای کاملا یشمی ام نگاه کن
مهدیه محمد زمانی
همیشه از یک جایی شروع می شود . از یک دلتنگی غریب یا از یک نگاه اشنا توی خیابان . از موهای بلند عابری که از کنارم می گذرد و یا از قاب کلفت عینک رهگذری توی پارک . بهانه نمی خواهد . شاید هم می خواهد و من همیشه دنبال بهانه ام . مثله همین الان که توی اپارتمان جدیدم نشسته ام . طبقه ی هشتم یک برج بلند ، کنار کلیسای بزرگ شهر . امروز هم که یکشنبه است و این ناقوس ها هی دارند تکان می خورند . و صدایشان همین طوری توی گوشم است . از اینجا راضی ام . اتاق خوابم ضلع شمالی ساختمان و رو به هایدن پارک زیبا است ، که من همیشه دوستش داشته ام . جان می دهد برای اینکه توی یک عصر خنک بهاری ، توی بهار خواب اتاق ، لم بدهی و قهوه بخوری و یک پیانوی زیبا از موتسارت بگذاری و خوب که حالت جا امد ، یک دوش فرانسوی سرد بگیری . اصلا هم دلت هوای هیچ کس و هیچ چیزی را نکند .
پیرمرد و پیرزن های ان پایین توی پارک انقدر بی خیالند که دلت می خواهد زودتر پیر شوی و بروی بنشینی کنارشان . از اینجا توی بهار خواب اتاقم ، خوب نمی بینم که حالت صورتشان چطور است یا چی دارند به هم می گویند . ولی با این ارامشی که غروب همه ی روز ها ، و نه فقط یکشنبه ، روی نیمکت ها ولو می شوند ، دلم می خواهد از اینجا تا پارک را پرواز کنم و وقتی رسیدم ان پایین ، دست کم شصت سالم باشد ، تعجب نکن ! اینجا همینطوری است . ادم زیاد سرش هوای زندگی کردن ندارد . فقط همین عصر های یکشنبه می ایم و می نشینم اینجا ، تا یادم برود مسئول خرید یک فروشگاه بزرگ شده ام که همه جور لباس زنانه ای می فروشد . بهت نگفته بودم .نه ؟ چند ماهی می شود مشغول شده ا م . شش صبح هر روز تا حوالی چهار عصر . وقتم را زیا می گیرد . کارش زیاد و درامدش کافی است . چیزی را هم که نمی خواهم . لوازم ارایشی ، لباس شبم ، مهمانی ها و خورد و خوراک ناچیزی که دارم . خوب شد یادم امد . امشب هم انی دنبالم می اید . همان دوست همیشگی ام را می گویم تا ، هوم تاون ...چه می گویید شما ؟ تا همان حومه ی شهر را با اتوموبیل تویوتای سفیدم ، با انی کورس می گذاریم . یک مهمانی شبانه است . همه جور ادمی هم توش پیدا می شود . از دوستان نقاش و شاعر و نویسنده گرفته ،فف تا موزیسین و تاجر و پزشک .
من همان کت و دامن یشمی ام را می پوشم که هفته ی پیش خریدم . با کلاه ایتالیایی لبه ی پهنش که یک حریر توری مشکی هم از او اویزان است . می توانی تصو.رش کنی ..؟یقه ی انگلیسی باز دارد و دامن تنگش تا روی زانو هایم است . تناسب خوبی هم با بوت های کوتاه مشکی ام دارد . . پالتو پوست نقره ای که انی از کانادا برایم اورده است ، دیگر تبدیل به یک ستاره ام می کند . لباس هایم خیلی مد روز نیست . اما برای منی که می خواهم فقط توی بحث بشنم و در دانسینگ اخر شبشان هم شرکت نمی کنم ، کافی است .
تعجب نکن ! من دیگر ان شهره ی شلوغ ان سال ها نیستم . الان شرلی 32 ساله ام و رفتارم هم باید متناسب با سنم باشد . دیگر ان روزهایی که توی کافه تریای پایین دانشگاه ، دست هایم را دور گردن تو حلقه می کردم و با هم می رقصیدیم ، گذشته . ان روزهای شعر و ترانه و فریاد و شعور و ..اه .. کاش بدانی که حالم از همه ی اینها بهم می خورد . از همه ی روشن فکر ها هم همینطور . کاش بدانی امشب اصلا حوصله ی ان مردک به اصطلاح نویسنده ی روشن فکر را با ان موهای بلند و ریش های عجیبش ندارم. که همه اش از فلسفه می گوید و از ازادی و نیچه و وینگنشتاین . .. و کاش بدانی که من ، با ان لباس یشمی و ان ارایش نیمه غلیظ انگلیسی و ان موهای قهوه ای کاملا روشنم ، در حالی که لبخند احمقانه ی همیشگی ام روی لبهایم است ، با هر کلمه از حرف های او می شکنم و توی خودم میریزم . من اغلب ساکتم . می توان م حرف بزنم ، از کتاب خایی که خوانده ام از فیلم های زیادی که با انی دیده ام . از مکتب هایی که همه شان را زندگی کرده ام . گاه گاهی هم که از نیچه می گوید و جنونش ، طاقت نمی اورم و چیزی می گویم . اما بحث با این مردک ان هم با ان موهای بلندش ، وقتی ان ط.وری توی چشمهای یشمی ام زل می زند ، من را یاد ان وقت هایی که نباید می اندازد .
راسشتی بهت گفته بودم که موهای کنار شقیقه ام دارد سفید می شود . ؟ همان جایی که وقتی موهایم را پشت سرم می بستم کشیده مخیشد و تو عاشق ان وقت بودی که موهایم را پشت سرم می بستم . مخصوصا وقتی ابروهایم را تازه گرفته بودم و زیبا تر هم میشدم . ان وقت ها زیا د اهل ارایش کردن نبودم . حالا هم نیستم . اما انی می گوید اینطوری جوان تر می شوم . خوب .. خود تو هم می دانی که من به زیبایی ام حساسم . همانه وقت ها هم ، توی بحث هایی که توی کلوپ و تریا داشتیم ، وقتی همه دور میز می نشستیم و تو مثل همیشه با هیجان حرف می زدی ، اگر نگاهت بیشتر از چند ثانیه روی دختری باقی می ماند ، یا به نو شک می کردم و یا به زیبایی خودم ..یادت هست ؟ان وقت ها مو هایم را هر طوری که مد میشد میزدم . کوتاه بلند .تکه تکه .اما الان موهایم تا زیر شانه هایم است و هیچ وقت هم پشت سرم نمیبندمشان . قهوه ای روشن است . از بهترین و مرغوبترین رنگ ها . از فروشگاه های سیتی سنتر لندن . انی که می گوید خیلی بهم می اید . ان وقت ها هر وقت که می خواستم مثله تو کار مردانه بکنم ، تی شرت و شلوار جین می پوشیدم و موهایم رال طوری پشت سرم می بستم تا شقیقه هایم کشیده شود . ان موقع هم که توی ان باند بازی و گروهک ها و حزب های نمی دانم طرفدار کدام انقلاب افتادی ، موهایم را پسرانه زدم ، مثله تو لباس پوشیدم و کنارت ایستادم . من که نمی دانستم انقلاب یعنی چه ؟ انقدر فلسفه به خوردم داده بودی و انقدر توی ان بحث هخای شبانه همیشگی کنارت نشسته بودم مطمئن بودم که هرچه تو ان کتاب ها می گویید ، درست است . اما ان بازی هیا خطرناکی که با جان خودت و من شروع کرده بودی . دیگر توی هیچ کدام از ان کتاب ها ، حرف ها و بحث هایت نیامده بود . ت. داغ بحث های روز بودی و انقلاب و عوض شدن کشور . کتاب و برگه می دادی دست بچه ها و من مات این بودم که چطور حاظر بودی زندگیمان ، زندگی دو نفره قشنگمان را نابود کنی . ان شب اخرب هم توی تریا بهت گفتم . که دیگر نمی خواهم ادامه بدهی . یادت که هست ؟ یادت هست که چی جوابم دادی ؟دست هایم را محکم توی دست هایت گرفتی و گفتی :" عاشقی مال دوره ای بود که باید می کردیم و کردیم .. الان فرق می کنه مملکت داره عوض میشه . جوان ها دارن میرن جلوی گلوله ، تو داری از عشق میگی ؟"
ترک کردنت اسان نبود . دل کندن از همه ی روزهایی که با تو گذشت . از همه ی کافه نادری ها ، شعر ها ، شاملو ها و شعار های انقلابی که توی گوشم می خواندی .. از همه ی کتاب ها و بحث های داغ توی تریا . از رقص های شبانه ، از کوچه های تاریک را تا نیمه های شب قدم زدن . از تو ، از تو ، از عشق ، از خودم حتی ..!نامه هایی که ان اوایل برایم می فرستادی همراه پول و گاهی کتاب ..کتاب !!؟هیچ کدام نتوانست راضیم کند که برگردم . بعد هم که نمی دانم چه شد که دیگر هیچ پیغامی ازت نداشتم . و نداشتنت برایم تبدیل به یک عادت شد .
روزی که می رفتم همه می گفتند ، دیوانه خواهیم شد . تو را نمی دانم اما من شدم . حالا هم دارم توی این پیله ای که برای خودم تنیدم زندگی می کنم . توی اپارتمان هفتاد متری دوست داشتنی ام . تعجب نکن !! من اصلا ادم ان سال ها نیستم . ان دختر پرشور و هیجانی که تو بازو های لختش را می گرفتی و توی سیسنما همش از چگوارا برایش می گفتی ، نیستم . من دیگر از موهای بلند و ریش های عجیب خوشم نمی ید . ان دختر ساده و پاکی که می شناختی ، خیلی وقت پیش مرده .
زندگی ام که از هم پاشید ، دست به هر کاری زدم تا راحت تر زندگی کنم . خودت هعم می دانی چه کارهایی . همه اش را قبلا برایت گفته ام . اینجا زیاد از مردم و از مرد ها کشیده ام . از هم وطن ها مخصوصا. همه شان هم بد نیستند . همان جوانک ایرانی که ترتیب خروجم از ایران را داد . همان که سر میز بحث هایملان همیشه مخالف تو بود را می گویم . چند سال اول زندگیمان ادم خوبی بود . بعد ها اب و هوای اینجا و رنگ و لعابش هوایی اش کرد و من ماندم و دربه دری توی کارگاه ها و شیرینی پزی هایی که قبلا هم برایت نوشته ام و یاداوری شان فقط حالم را بد می کند . الان که زندگیم خوب است . خانه ی خودم . تویوتای سفیدم ، دوستانم ، لباسهایم و شغل جدیدم که حسابی با روحیه ام سازگار است . و گاه گاهی کتاب هایی که از ایران به دستم می رسد . رمان ، فلسفه ، شعر فرقی نمی کند . علاقه به خواندن از همان اول تنها ویژگی مشترک من و تو بود. وگرنه من همان وقت ها هم عاشق موهای بلند و حرف های گاها عاشقانه ات نبودم . این هایی که الان دارم می نویسم هم عادت همان سالهاست که کاغذ می گذاشتی جلویم و می گفتی بنویس . می گفتی اگر بنویسم روزنامه نگاری چیزی می شوم . ان چند ماه اخر هم شدم انگار . یادت هست ؟حرف های تو را مقاله می کردم و به اسم مستعار چاپ می کردم توی روزنامه ها .
اما من دیگر مقاله نمی نویسم . از همه ی مکتب های ادبی و فلسفی هم بیزارم . دیگر تاریخ شیلی را نمی خوانم . گیتار نمی زنم . از ان ساز های شرقی که تو می گفتی زیباست و من زورکی دوستش دارم . دیگر خوشم نمیاید میبینی ؟با ان کس که توی ذهنت ساخته ای یا شاید هم نساخته ای خیلی فرق دارم . دیگر ان شهره ی 18 ساله ی شاد با ان چشم های سیاه و براق و که توش زل می زدی نیستم . با ان بینی قلمی و ان صورت کشیده . و موهای همیشه پشت سرش بسته که با بلوز و دامن سفید و کوتاه کنارت می نشست و قند توی دلش اب میشد . وقتی مشت هایت را گره می کردی و فریاد می زدی :"زنده باد ازادی ! اهای انقلابی ! من الان یک زن 32 ساله ام . زیر چشم هایم حسابی گود افتاده . صورتم هم کشیده تر از گذشته است . بینی ام را عمل کرده ام . لب هایم یک خط تاتوی همیشگی دارد و روی شانه های قامت یک متر و هفتاد سانتی ام، باری به سنگینی چهارده سال غربت نشسته . حالا اگر راست می گویی توی چشم های کاملا یشمی ام نگاه کن . !
تو چی ؟ هنوز همان چهارشانه ی 18 سانتی هستی ؟با ان اوورکت امریکایی و ان شلوار پاچه گشادت . یا اینکه کت و شلوار تنگ می پوشی . و کراوات می زنی و مثله یک جنتلمن واقعی دست زنت را می گیری و مهمانی می روی ؟باید هم عوض شده باشی لندن امروز هم با سیزده چهارده سال قبل فرق کرده است . ساختمان هایش بلندتر شده اند و به جز موزه ها هیچ جایی نیست که چشمت اثار مدرن شدن را نبینند .
من اینجا زندگی ام را دوست دارم و مطمئنم که هیچ وقت دلم برای تو و ایرانت تنگ نمی شود . مطمئنم که دیگر هیچ قاب عینک ضخیمی چشم های ان طرفش را عاشقانه قالب چشمهایم نخواهد کرد . من از چگوارا متنفرم ! می فهمی ! از ان کتاب لعنتی ، چشمهایش ِ بزرگ علوی را می گویم که همان سال ها برایم فرستادی بدم امد . این نوشته را هم کنار می گذارم کنارِ همه ی نامه های قبلی که لای همان کتاب گذاشتمش . لنز توی چشمهایم دارد می سوزد . این ناقوس های لعنتی هم که صدایشان تمامی ندارد . ..اه فردا دوباره دوشنبه است . دیگر تمامش می کنم . انی دارد زنگ می زند و من هنوز ارایش هم نکرده ام .
شهره
تاریخ میلادی اش برای تو دیگر نباید مهم باشد .!
آخرین بولانی شکم پر
تینا محمد حسینی
به نازگل نگفتی که آمدنی نبودی اینجا غذا درست كنی، اگر یك ساعت قبل خالد بعد از مدت ها زنگ نزده بود و نگفته بود که خوش دارد تو را ببیند.
بند بند وجودت لرزیده بود، مو شانه زده یا نزده، راه افتادی، انگشتر به دست داشته یا نداشته. نفس ات مانده بود توی گلویت. گفته بودی: خالد.
جلو در آشپز خانه ایستادی. نازگل سبد سبزی را گرفت روبرویت، قطره های آب می ریخت روی پاهایت. حس خنکی خزید ته دلت . دمپایی نپوشیده بودی. یک جفت پیش داد جلو پایت. با دامن چیندارش از پیش رویت گذشت، یک دامن برایت آورده بود. گفت: فقط تو و شریفه... لیلا آمدنی نیست انگار، و ادامه داد: راحت باش. فواد تا سه و نیم نمی آید.
زیپ دامنت را بستی، چشم هایت برق می زد توی آینه اتاق خواب نازگل . نازگل چهار زانو زده بود روی سرامیک ها و دسته میكرد ساقههاي بلند گندهناها* را. ميگذاشت كنار هم داخل مجمعه* كنار دستش. روبرویش نشستی و تو هم گنده نا را دانه دانه از داخل سبد برداشتی و توی دستت، بنچه کردی* . پرسیدی: چه خبر؟
و به چشم هایش نگاه کردی. خندید. و مثل همیشه دو تا دندان خرگوشی اش نشست روی لب پائینش.
- دست تنها می شدم اگر نمی آمدی امروز... عیسی جان قندولک را نیاوردی چرا؟
حالاپر بود دستانت از گنده نا. دسته گندهناها را گذاشتی داخل مجمعه، کنار دست نازگل، بغل هم. آن موقع محله تان چهار تا کوچه داشت و لیلا هم از دو تا کوچه پائین تر می آمد. همسایه ی خالد بود. در بغلی تان خانه شریفه بود. نازگل نبش کوچه. عیسی هم عادت کرده است. هر وقت که تیر می شوی* با عیسی از دو تا کوچه پائین تر، داخل کوچه را می بینی و خیره می شوی به در سمت چپ کوچه. عیسی هم خیره نگاه می کند هر مرتبه که می گذرد با تو. خانه تان هنوز هم دو تا کوچه بالاتر از کوچه خالد است.
نازگل گوشی تلفن را برداشت و گفت: بله... بفرمائید.
مجمعه پر شده بود از گنده نا های بغل هم دسته شده. نازگل ایستاد و گفت: خمیر اگر بخری...
چاقو و تخته را از توی کابینت در آورد. خیال کردی خالد زنگ زده ، ادامه داد: شریفه، خمیرنان سنگگ شل است ، بربری یا لواش.
آرام بودی. شریفه کی با خمیر نان لواش آمد، خاطرت نیست. صورتت را بوسید . داغ بود، مثل کاکایش* فرهاد. نشست، موهای کوتاه شده سیاهش جلو چشمهایش را گرفت. تخته و چاقو را برداشت. گنده نا ها را بین انگشت سبابه و شصت نگه داشت و با چاقو آنها را خرد كرد. يك دسته ديگر ميگيرد ميگذارد روي تخته تا خرد كند با نصفه ديگر گندهناها. فرهاد آمد خواستگاری. خالد گفت: خودت می دانی.
خیال کردی از پس ات می آید و می گوید : تو زن منی...
اما ماند، شانههايش را انداخته بود بالا. موهای سینه اش زده بود بیرون از یقه ی باز پیراهنش. روز آخر در خانه شان را آبی رنگ زد و این بار ابر کشید.
نازگل قابلمه پر از کچالو* های جوشیده را گذاشت زمین. گفت: پو ستش را بگیریم با هم.
کچالو ها را دانه دانه پوست گرفتی و ریختی داخل تشتی که پر شده بود از گندهنا های خرد شده. مجمع دیگر خالی شده بود. شریفه پیاز ریز می کرد و می ریخت توی تابه تا سرخ کند. کچالو ها را مشت کردی تا له شود. شریفه پیازها را از تابه در آورد، گذاشت توی بشقاب. طلائی، رنگش یک دست طلائی بود. قوطی رنگ دست خالد هم طلائی بود. قلم مو را داخلش كرد و آورد بیرون. نقش خورشید کشیده بود روی در. همان وقت بود که سر جایت ایستادی. رسم*هایش را دیدی، تاپایانش. هر روز رنگ درشان عوض می شد و عکس روی درشان. اما از آنجا رفتهاند، رنگ در خانهشان هنوز عكس آبي با نقش ابر دارد.
شریفه تشت را از زیر دستت کشیده بود بیرون. همه کچالو ها را مشت کرده بودی. ایستادی دستت را زیر شیر آب شستی. نازگل آستین ها را کشید بالا و گنده نا و کچالو و پیاز سرخ کرده را با هم گدمیكرد* و چنگ می زد. شریفه هم نمک و فلفل را به مقدار می ریخت. به نازگل نمی گویی از ماماجانش* چه خبر. او هم چیزی نمی گوید. دلت می خواهد نازگل آلبومش را بیاورد و تو دوباره خالد را لابه لای عکس های خانوادگی شان ببینی. نازگل سفره پهن کرد و جلویت آرد ریخت و خریطه* خمیر را گذاشت کنار پایت. اولین خمیر را کندی و با آرد سفتش کردی و توی کف دستت ورزش دادی، بعد هم گذاشتی کنار سفره تا ور بیاید.
هیچ کس نفهمید خالد دلش پیش توست. وقتی عیسی توی شکمت بود و نمیگذاشت خوب غذا بخوری و وقتی لگد زد به پهلویت، تازه احساس کردی چقدر با فرهاد که کنارش خوابیدهای، غریبه ای.
خمیر گلوله شده را از دستت گرفت، شریفه بود. نازگل هم بولانیهای* سرخ نشده را از روی سینی برداشت و گذاشت توی تابه. شریفه خمیر ورق شده را باز تر کرد و روی سفره پهن کرد. یک قاشق سبزی و کچالو گد شده گذاشت روی ورق خمیر و دو لب آن را به هم چسباند و یک بولانی خام دیگر.
بولانی ها توی دستت سرخ می شد. دستت را گرفته بود یک هفته بعد از عروسی ات که زنگ زده بود و گفته بود: بیا ....
تو هم رفتی. لبش از روی لبت لغزید و رسید به گلویت، به سینه هایت. سینه هایت درد گرفت. حتما عیسی گرسنه شده. به شیر دیگه ای عادت نکرده هنوز. تا همین حالا هم شیر تو را میخورد. عیسی را به دیدن نازگل و لیلا نبردی. هر روز بیشتر شبیه پدرش می شود. تو میدانی. فقط لبانش شبیه توست.سفیدی پوستش ، ابروهای پیوسته و چشمان عسلی رنگ درشتش به خالد رفته.
نازگل بولانی را از توی تابه در آورد، گذاشت توی قاب*. طلائی یک دست بود همه آنها. نگاه میکنی به بولانی خام دیگری که نازگل گذاشته داخل روغن تا سرخ شود. نگاهت می چرخد طرف شریفه. می گویی: سبزی اش را بیشتر بگذار. شکم پر شود. تو خالی دوست ندارم.
حالا از آنجا رفته اند. اما بعد از این همه مدت زنگ زده است، یک دفعه. صدای زنگ تلفن می آید. با دست خمیری گوشی موبایل را از جیب کیفت در می آوری. می گوید: پایم پیش نمیرفت بیایم آنجا.
حالا دو تا بولانی سرخ نشده مانده است. گوشی را می گذاری همانجا، کنار کیفت. برای عیسی دل تنگ نیستی انگار. پهلوی نازگل می ایستی. همیشه اولین بولانی های سرخ شده مال تو بود، توی خانه. نازگل گفت: دو تای آخری مال تواست.
پايان
تينا محمدحسيني
آبان 85
واژگان:
گندهنا = تره (نوعي سبزي براي خوردن)
مجمعه = سيني بزرگ
بنچه كردي = جمع كردي، دسته كردي
تير ميشوي = رد ميشوي، ميگذري
كاكا = عمو
كچالو = سيب زميني
رسم = نقاشي
ماما = دائي
خريطه = نايلون
بولاني = نوعي غذاي سنتي
قاب = ديس
عزيزم، انگشتت را از دهان بيرون بياور!
معصومه پاليزبان
مي آيي نزديك تر و با احتياط توي
صورتت ‹ ها › مي كني. دهانت پر مي شود از مه. بعد لب ها را غنچه كرده و به آرامي ‹
ها › مي كني توي دماغت. دماغت گم مي شود. بازي قشنگي است. مانده برق چشمانِ خيس ات
كه مدام پلك مي زنند توي بي رنگي چهره. چشم راستت را مي بندي و ‹ ها › مي كني توي
چشم چپ. از تابلويي كه ساخته اي، خوشت مي آيد. يك سر و گردن مي آيي پايين تر؛ ريه
هايت را پر مي كني از هواي دور و بر و بعد آن را رها مي كني توي برجستگي سينه ها،
كه آن هم صاف و يكدست مي شود. نوبت مي رسد به گردي شكم؛ مي داني كه با يك بار ‹ ها
› كردن نمي تواني كارش را بسازي. تنها ‹ ها › مي كني توي سوراخ ناف، كه اين روزها
به شكل خنده آوري بيرون زده!! دست مي بري لاي موهاي خيس ات و آنها را مي پيچاني و
دسته مي كني روي يك طرف شانه. نگاه مي كني؛ لاي انگشتانت پر شده از تارِ موهاي
بلندِ چسبيده به خيسي دست ها. دستت را چند بار مي كشي به موهاي نسبتاً بلندت؛
تارها بيشتر مي شوند. دست ها را تند تند به هم مي مالي و شروع مي كني به گلوله
كردن تارهاي مرده ي چسبيده به كف آن.
‹ هر سه رو خودت فوت كن. › امير
نيشش باز مي شود و فوت مي كند به شمع ها. ‹ دست پخت خودمه. همون طوري كه دوست داري،
با يه عالمه خامه. بخور؛ بايد خوشمزه شده باشه. › امير كيك را برش مي دهد و تكه اي
از آن را جدا مي كند، توي بشقابش.
‹ شرط مي بندم سال بعد، پسرم
بتونه يك نفس، همه ي شمع هاي روي كيك رو فوت كنه. › اين را مي گويد و نگاهت مي
كند. تو ساكتي و تنها به روبانِ قرمزِ روي جعبه ي كوچكي نگاه مي كني كه بغل دستِ
امير است و حتماً امير آن را براي تو خريده.
‹ خيلي خُب؛ اين گل پسر ، هر
چقدر هم كه شير باشه؛ پيش مامان خانومش موشِ! درست عينِ باباش. حالا بخور.
لبخندت نيم تمام مي ماسد روي
انگشتان باريك امير كه لاشه ي خامه اي تارِ موي نه چندان بلندي را از تكه ي كيك
جدا مي كند. نگاه امير توي چشمت است. سرت را پايين مي گيري. دستت را مي بري روي
سر. و انگشتت را مي پيچاني لاي چند تار از موهايت، كه دست امير سر مي رسد و مچت را
محكم مي گيرد.نگاه مي كني توي تصوير مقابلت. جز لكه ي روي ناف، تك تك عضوهاي درون
آن پيدا شده اند. دست مي كشي روي شكمِ برآمده ات و خودت را از پهلو برانداز مي كني؛
بزرگ تر از قبل شده.
‹ اين يكي چطوره؟ › نگاه امير
نشسته روي پيراهنِ چسبيده به تنت. ‹ عزيزم، خيلي گرد شده! › با نوك انگشت، ضربه ي
نرمي مي زند روي برجستگي زيرِ پيراهنت. ‹ انگار كه يه توپ بسكتبال رو قورت داده
باشي! › لب هايت را از هم باز مي كني. مي خواهي حرفي بزني كه مهر لب هاي امير، نم
مي خورد روي پيشاني ات. شكمت را با نوك انگشت، لمس مي كني. رَد موهاي ريز خط وسطِ
شكم را دنبال مي كني و دو تار از موهاي دور ناف را به كمك ناخن انگشت شصت مي چيني.
به قرار ميهماني چند شب ديگر فكر مي كني و اينكه يادت باشد به اكرم خانم سفارش كني
دو بند انگشت اضافه كند به گشادي پيراهن جديدت.
مي روي سمت شير آب. دمپايي هاي
خيس، زير سنگيني بدنت فِس فِس مي كنند. بازش مي كني. كف دست هايت را از آب پر مي
كني و مي پاشي توي سينه ي آينه. براي لحظه اي كمرت تير مي كشد. فكر مي كني از سر
پا ايستادن زيادي باشد. بايد بيشتر استراحت كني. حالا زمين زير پايت مدام بالا و
پايين مي شود. كتف برهنه ات را تكيه مي دهي به كاشي روي ديوار؛ سرما هجوم مي برد زير
پوستت. صابون، دَم دستت است. برش مي داري. مي خواهي آن را بمالي به كف پاهايت، كه
باز سرت گيج مي خورد و از فرط سنگيني كج مي شود روي گردن. چشم ها را مي بندي؛ باز
كه مي كني، نگاهت سر مي خورد توي گوشه ي چشمِ تصوير مقابل، كه تنها نيم رخ اش تا
سرشانه پيداست و دانه هاي ريز عرق كه كم كم سرازير مي شوند توي خط پيوسته ي ابرو
ها.
انگشت هاي عرق كرده ات توي دست
امير، مُشت مي شود. توي راهرو ايستاده اي. هواي اطراف پر شده از بوهاي تهوع آوري
كه نفس كشيدن را برايت سخت كرده. با گوشه ي روسري، جلوي دماغت را مي گيري. زني
مدام در نزديكي ات جيغ مي كشد. سرت را برمي گرداني؛ صورت دختر بچه اي كه انگشت اش
را گرفته روي لب هاي قرمزش، نشسته توي قابِ روي ديوارِ مقابلت. امير مي رود كمي آن
طرف تر و آرام شروع مي كند به قدم زدن. پرستاري مي آيد از روبه رو؛ با لبخندش. ‹
خوشگله ، نه؟ › بچه وق مي زند توي صورتت و تنها مي تواني پلك هاي ورم كرده و نافِ
بلند و آويزانِ او را ببيني كه ميان دست هاي پرستار دارد دور مي شود.
دكمه هاي مانتو را مي اندازي و
از تخت مي آيي پايين. صداي گام هاي امير توي راهرو پخش شده. مي نشيني روي صندلي
مقابلِ خانم دكتر.
‹ اين چند ماه آخر بايد بيشتر
مراقب خودتون باشين. ›
‹ دكتر، مي خواستم بدونم بچه...
مي دونين چيزي كه مي خوام بگم خيلي برام مهم نيست؛ اما خُب، بالاخره...»
‹ البته كاملاً طبيعيه. اكثر
مادر هايي كه ميان اينجا، همين سؤال رو دارن. ببينيد خانم؛ جنسيت بچه تو درجه ي
دومِ اهميت، قرار داره. متوجه كه هستين؟ اينجا اين سلامتِ مادر و بچه است كه ... ›
ادامه ي حرف هاي خانم دكتر توي
گوش ات فرو نمي رود و تو به اين فكر مي كني كه ‹ پسر مون هر چقدر هم كه شير باشه پيش
مامان خانومش، موشِ!! ›
از تصوير مقابلت رو مي گرداني.
صابونِ خيس خورده، توي مُشتت است. هوا پر شده از بخار، و صداي آبي كه توي گوش ات
شُرشُر مي كند. فراموش كرده اي شير آب را ببندي. چيزي توجه ات را جلب مي كند. حجم
هايي تو خالي از كفِ صابون، به شكلِ حباب، جلوي چشمت شروع به چرخيدن مي كنند. چند
بار پشت سر هم پلك مي زني. حباب ها چند برابر مي شوند. نگاه مي كني به صابونِ توي
دستت. نمي داني چطور، ولي حباب ها از كف لاي انگشت هايت مي زنند بيرون. قبل از اينكه
كاري كرده باشي؛ صابون از دستت ليز مي خورد روي سراميكِ كف حمام. حباب ها جلوي ديدت
را گرفته اند. سرت، باز گيج مي رود. حباب ها، بدجوري دوره ات كرده اند. پلك كه بر
هم مي زني حس مي كني بزرگتر از قبل شده اند. حالا مي شود مطمئن شوي كه چيزي
درونشان دارد غلت مي خورد. مي آيند جلوي چشمت و رژه مي روند. بعد اوج مي گيرند
بالاي سرت و يك دفعه بي هيچ ضربه اي توي هوا مي تركند، و باز دوباره از نو تكثير مي
شوند. شكمت درد مي گيرد؛ چيزي درونت شروع مي كند به لگد انداختن و بعد گلوله مي
شود پايينِ شكم؛ درست زير ناف.
سعي مي كني يكي از حباب ها را
توي دست نگه داري. يكي شان را مي گيري. ميان گردي شفاف آن، آدمكي با اندامي لخت،
در حالي كه انگشت شصت پايش را مَك مي زند؛ غلت مي خورد دور خودش.
دور خودت مي چرخي. از لابه لاي
گردش انبوه حباب ها، تصويرِ صورتِ رنگ پريده ايي را مي بيني كه با موهاي لوليده ي
درهم، لحظه اي پيدا و بعد تار مي شود.
مي خواهي امير را صدا بزني. يادت
مي آيد كه هنوز از اداره برنگشته. حالا حباب هاي ريز و درشت با آدمك هاي درونشان
در خود حل مي شوند. زبانت بند آمده. حباب ها دارند يكي مي شوند. حبابي درشت با
آدمكي ريزه ميزه كه مدام انگشتِ شصت پايش را مي مكد جلوي چشمت شكل مي گيرد. نگاهت،
چرخش دايره وار آن را دنبال مي كند. حباب از جلو چشمت دور مي شود؛ مي رود بالاي
سرت و يكدفعه مي آيد پايين و مي نشيند روي شكمت. دست ها را محكم دور شكم، حلقه مي
كني. صداي زنگ تلفن از توي هال به گوش مي رسد؛ فكر مي كني حتماً امير است كه زنگ مي
زند و بعد از شنيدن چند زنگ، صدا يكدفعه قطع مي شود. با احتياط سرت را برمي گرداني
سمتِ تصوير روبه رو، و به آن خيره مي شوي. حبابي درشت با آدمكِ لختِ درونش، مدام
چرخ مي خورد دور گردي شكم ات. دست ها را دور شكم حلقه مي كني و قدمي به جلو بر مي
داري و تند تند شروع مي كني به ‹ ها › كردن توي تصوير. آنقدر كه به كلي محو شود.
تا آمدن امير، زماني باقي
نمانده. چنگ مي زني به پيراهنِ روي جارختي و آن را با عجله مي پوشي. پيراهن مي
چسبد به خيسي تنت. مي روي سمت آشپزخانه. به پشت سر نگاه مي كني؛ برمي گردي؛ در
حمام را از بيرون قفل مي كني. به دور و برت نگاه مي كني؛ حبابي در كار نيست. فكر مي
كني امير كه آمد، حتماً ماجراي حباب ها را برايش تعريف مي كني. توي دلت به افكار
درهم برهمت فحش مي دهي. مي روي توي آشپزخانه. در قابلمه را برمي داري. شعله ي زير
آن را روشن مي كني. قبل از آنكه قورمه سبزي درون آن را به هم بزني؛ آرام دست مي بري
جلو و با نوك انگشت، تار موي نه چندان بلندي را از لبه ي آن جدا مي كني. بعد سينه
را جلو زده و نفس راحتي مي كشي.
آتش روشن نمي شود
طاهره اسكندري
اينجا سرد است . آتش روشن نمي شود . من چشم دوخته ام به دستهاي پدر كه شبيه دستهاي پدر نيستند . نحيف و لاغر و زرد .
همه چيز از آنجا شروع شد كه پدر گفت :مادر با كيومرث بوده و شب نيامده و ما تا صبح توي ايران خانه ي ميزبان بيدار مانديم . صاحب خانه شش ماهه باردار بود . من گفتم مادر پسرش كي به دنيا مي آيد ؟ مادر خنديد و به خانم صاحب خانه گفت : پسر است . خانم بلند شد با غصه به چشمه هايم نگاه كرد و رفت .
من و مادر يك شب خانه ي خانمي دعوت بوديم براي شام . قرار بود بعد از شام بابا بيايد سراغمان . باران مي باريد . خانه اي كه مهمان بوديم . حياط بزرگي داشت پر از ليمو و شمشاد ونارنج . باران بهاري خنكي مي باريد . مادر رفت و توي ايوان خانه نشست. آن وقت ها من فقط 3 سال داشتم دستهايم را روي شكم خانم صاحب خانه گذاشته بودم و به يك نبض گسترده گوش مي دادم . صاحب خانه ديگر با ما منتظر نماند . رفت و خوابيد . بعد لامپ ها را يكي يكي خاموش كرد .
من و مادر توي ايوان خانه نشستيم و به بارش باران نگاه كرديم و خنديديم . من آن وقت ها فقط 3 سال داشتم اما مادر مي گفت با او هميشه كوك بودم . شب عجيبي بود . من و مادر تا صبح به ريزش باران نگاه كرديم و خنديديم و فكر كنم همان شب و يا بعد از همان شب بود كه آن اتفاق شوم افتاد .
كسي زنگ زده بود و با صداي مادر گفته بود .
-عزيز ، تا صبح اينجائيم .
و پدر هم نيامده بود . بعدها پدر توي بيكاري هاي زمستانش نشست و به اين شب فكر كرد و فكر كرد و فرياد زد :
-لعنتي خودت بودي . صداي خودت بود . خواستي با «هاش » راحت باشي .
ما همه مي دانستيم منظور پدر از هاش كيومرث است .
مادر به دروغ فكر مي كرد و به ويراني مي گفت : تهمت مثل حكم قطعي است حق اعتراض نداري.
و هر صبح وقتي بيدارمي شد . كف دستش را حنا گرفته بودند . همه ما مي دانستيم شب قبل توي خانه هيچ خبري و يا حتي حرفي از حنا نبود . اما يك ماه تمام هر صبح وقتي ما در بيدار مي شد مي ديد كه كف دستش آن دايره كوچك حنايي بزرگ تر و برزگ تر مي شود .
پيرزن خانه روبرويي مان مي گفت :
عروسي جن ها بوده و به هوا فوت مي كرد .
مي
گفت : اشتباهي كف دست تو را حنا گذاشته اند . و مادر مي خنديد كه حتماً عروسي
شاهشان است كه يك ماه تمام طول كشيده و آن روز آخري وقتي مادر بيدار شد و ديد كه
تمامي كف دستهايش با انگشتها و ناخن هايش را حنا سياه كرده سراسيمه بلند شد. وسايل
خانه را انداخت پشت يك وانت و سپرد به بابا كه گاو و گوسفند ها را بفروشد زمينها و
باغ را بدهد به كسي اجاره بيايد خانه دايي.
پيرزن خانه ي روبرويي به مادر گفت : نكنه تو را براي يكيشان نشان كرده اند ؟ مراسمشان تمام بشود با خودشان ...
همه اش همين نبود فقط حناي كف دست مادر نبود . يك ماه تمام با اتفاقهايي از جنس حناي كف دست مادر بود . كسي به جاي پدر از توي طويله با صداي پدر داد مي زد و چيزي مي خواست و وقتي من با چراغ نفتي مي رفتم توي طويله ، مي رفتم به تاريك ترين جاي طويله و به دنبال پدر مي گشتم ، چيزي جز يك گوساله بازيگوش نمي ديدم كه با چشم هاي درشت و براقش زل زده به من . سراسيمه بر مي گشتم بيرون و پدر را مي ديدم كه خسته تازه از كوه برگشته . برايش آب مي آوردم و سعي مي كردم فراموش كنم .
اينجا سرد است . آتش روشن نمي شود . زل زده ايم به هيزم هاي خيس و دستهاي نحيف . همه چيز از آنجا شروع شد كه من پنداشتم خواهرم و كيومرث وقتي برگشتن از پشت منبع آب را طول مي دهند فقط يك احتمال بايد داد .
خواهرم در حاليكه مي خنديد و از كيومرث دور به من نزديك مي شد . دستهايش را از زير نشتي آب منبع گرفت ، جيغ كشيد . اما كيومرث رفته بود و من نتوانستم دستش را از شر زالوها ، هزاران زالو نجات بدهم .
دستش را از بازو قطع كردند . زالو ها يكي يكي تا رساندن خواهرم به دكتر خون خوردند و تركيدند . به مطب كه رسيديم فقط يك زالو مانده بود و دست كبود شده و باريك شده ام . پدر گريه نكرد . از نشستي آب منبع ديگر آب چكه نكرد . يك مشت زالو راهش را بند كرده بوند . آب بوي نا مي داد . بوي لاشه، بوي تركيدگي زالو .
پدر گفت :هيچ شك ندارم كه دختر يكي از شماها حتماً با كيومرث مي رود .
من خنديديم و بازويم تير كشيد .
اينجا سرد است . آتش روشن نمي شود و زل زده ام به چشم هاي مادر كه خوشحالي را مي توانم از پشت انبوه گرد و غبار در نگاهش ببينم . هميشه اينجا را دوست داشت به هر شكل .
همه چيز از آنجا شروع شد كه مادر كيومرث را خوار كرد . دستش انداخت و از حياط خانه مان با خنده و فرياد انداختنش بيرون . كرده ي مادر همه چيز را خراب كرد . كيومرث چند ساعت بعد از خنده هاي مادر خودش را به درخت آويزان كرد .
پدر و همه كيومرث را نفرين مي دانستند حاصل آميزش شيطان و مرد زن باره اي كه سالها پيش از جايي كه ما زندگي مي كرديم با دخترش انداختندش بيرون .
اينجا سرد است . آتش روشن نمي شود و آسمان گم شده . دستهاي نحيف كسي تقلاي بي اماني براي روشن كردن آتش مي كند بدنمان به سرما ،كرختي و بي آسمان عادت كرده .
همه چيز از آنجا شروع شده كه آسمان را 40 روز تمام توي انبوه غليظ گرد و خاك گم كرديم .
آسمان
پسر گفت : باران است .
زن گفت :باران كجا بود ؟پياده مي شوم .
گرد و خاك از آسمان تا زانوهايمان رسيده بود . از آسمان نيامده بود . اما از آسمان تا زانوهايمان رسيده بود . زن از دور پنگوئني مي مانست كه روسري فيروزه اي پوشيده . گرد و خاك از آسمان تا قوزك پاهايمان رسيده بود . زن از دور پنگوئني بود كه توي توي مه با روسري فيروزه اي با سه دختر كوچولوي تكواندو كارش راه مي رفت .
زن با سه دختر كوچلوي تكواندو كارش با لباسهاي پسرانه پنگوئني را مي مانست كه پسر مي خواست .
پسر گفت :باران است .
مرد گفت :باران كجا بود ؟ گرد و خاك است . گرد غم است . پياده مي شود .
پسر گفت : باران است . خانه مان را گم كرده ايم .
پسر روي جوش بزرگش را خاراند . چرك و خون جهيد زير ناخنش و از جوش سرازير شد .
مرد گفت : دور بعدي دقت كن خانه تان را پيدا كني . پياده مي شوم .
پسر گفت :پولهايم را هم گم كرده ام ..... دستمال كاغذي داريد خانم ؟
زن به رد چرك و خون توي صورت ، سير زل زد و دستمال را به طرفش كشيد . جيغ دست زن با چرك و خون انگشت پسربرخورد كرد . زن هراسان بيرون دويد .
راننده گفت : آخرين سرويسه .آخرشه كي پياده مي شي ؟
پسر گفت : پس خانه ي ما كو؟
راننده گفت : پياده مي شوم .
من خانه مان را پيدا نكردم . از همه ي مسيرها دور بودم . و ديگر آسمان راهنماي خوبي نبود . آسمان يك هفته بود زير انبوه گرد و غبار گم شده بود . در اعلام وضعيت هواگفته شد . احتمال گم شدن هميشگي آسمان در بعضي از نقاط خيلي قوي است. فردا شهري بدون آسمان و گرد و غبار همراه با........
فردا آسمان بالاي سرمان نبود .
من از پنجره ي آشپزخانه به روبروي دور به ساختمان سفيد محل كار تو زل زدم و گوينده اخبار وضعيت هوا به سرفه افتاد .
توي اين 40روز 5 روزش گرد و غبار از آسمان رفت و ما آسمان را آبي لمس كرديم . اما بعد از 5 روز همه چيز عوض شد و ما خاك تنفس مي كرديم و جايي پناهمان نبود .
بي آسمان ترسيده و غمگين به هم زل مي زديم و سعي مي كرديم ادامه بدهيم .
اينجا سرد است . آتش روشن نمي شود .
همه چيز از آنجا شروع شد كه آب 55 روز تمام طعم رطوبت مي داد . طعم نا ، ماندگي و يا چيزي شبيه لاشه .
آب
مادر آب را بارها و بارها جوشاند . و به خورد ما داد . وما عق زديم . آب طعم لاشه مي داد . پدر رد لوله ها را گرفت و تا سرآغاز جوشش آب رفت . توي چشمه هيچ چيز نمرده بود و توي مسير هم هيچ لاشه اي نيفتاده بود و تنها آب خانه ي ما طعم لاشه مي داد . و بعضي روزها طعم خون . طعم خامي مي داد . توي آن 55 روز من يك نفر را توي روستا ديدم كه به چشم يك مقصر نگاهم مي كرد . خواهرم توي روستا يك پسر را ديد كه به چشم يك گناهكار نگاهش كرد . مادرم توي روستا يك سگ را ديد توي نگاه اول پا به فرار گذاشت و دورنشده برگشت پايم را گاز گرفت . 55 روز تمام آب همين بو و طعم را مي داد . ما نمانديم جايي براي ماندن نبود و پدر كسي را نديد . نگاه هاي كسي را احساس نكرد . پدر گم شده بود ؛ توي كوه ها و گله ها و بوي خامي آب خانه مان .
حالا شير آب را باز مي كنم و صداي ريختن آب توي ليوان مرا به روستا بر نمي گرداند مگر طعم خامي آب كه خانم صاحب خانه دستش را زير شكم برآمده اش مي گيرد و با ناله مي گويد : ماده ضد عفوني است همه ي آب شهر همين مزه را مي دهد . سعي مي كنم آب كه مي خورم ، نفس نكشم ، بوي نا تا مخچه ام مي رود .
توي آن 55 روز 4 يا نه 5 روزش آب برگشت به حالت اولش ديگر طعم و بو نداشت همه خيال كرديم همه چيز درست شده اما بعد از 5 روز آب روشن تيره شد و آب تيره و بدبو مشمئزكننده شد .
اينجا سرد است .آتش روشن نمي شود .
همه چيز از آنجا شروع شد كه رفته رفته زير قدمهايمان سست شد و بعد از 70 روز زميني ديگر زير پايمان نبود . پا كه مي گذشتيم تا زانو فرو مي رفتيم .
زمين
سقف ها نيم متري به كف نزديكتر شده بودند . مادر يك لي لي خريد آورد توي خانه گفت بازي كن.
آهسته _ درسته. و تا زانو توي خانه ي يك فرو مي رفتم . چشم هايم را كه باز مي كردم سقف به نوك بيني ام مي خورد .
آهسته _ درسته و تا زانو توي غبار بودم و خانه ي 2 را نمي ديدم . پايم روي خط بود؟ البرز تا نوك توي زمين نرم فرورفته بود . به زلزله فكر مي كردم . حالا البرز كوچك توي انبوه گرد و غبار مي توانست ستون زمين نرم باشد كه زلزله وارونه اش نكند .
آهسته- درست نيست . هيچ خطي نيست . مرزخانه ي 3و4 پاك شده و من بازي را تمام مي كنم زمين نرم و گرد و غبار ارمغان چيزي است كه من نمي دانم .
اينجا سرد است .آتش روشن نمي شو د .
همه چيز از آنجا شروع شد . توي 25 روز تمام ،تمام خانه پر شده بود از اين گياه منفور . توي حمام توي ظرفشويي ، يكيشان درست از توي لوله شير آب ظرفشويي سر دوانده بود بيرون .
مادر گفت اين گياه سمي است .
گياه
هر جا كه به نوعي به آب، رطوبت ، نم مربوط مي شد . بعد از 25 روز خانه امان از دور باغ كوچكي بود كه توي آن خانه ي بدقواره اي ساخته بودند كه ديوارهايش رشد كرده بود و روي ريشه و ساقه ي گياه هان را گرفته بود .
ما جايي نرفتيم جايي براي رفتن نمانده بود .
اين گياه تمام درخت ها و گل ها را هم گرفته بود . ديديم كه شعمداني ها را مي خورد و ريشه اش را مي دواند به جاي ريشه ي گل كاكتوسي كه توي پنجره گذاشته بودم كه به بهانه ي آن مي رفتم و كنار پنجره مي ايستادم و براي ......
5 روز همه چيز به حالت اولش برگشت . اما بعد آن گياه كه ديگر به گياه بودنش شك داشتيم . همه جا را گرفت و ما رنگ و بو و سبزي گياه ها را به خاطر نياورديم .
اينجا سرد است . آتش روشن نمي شود .
همه چيز از آنجا شروع شد كه گاو ما يك گوساله كور زاييد . همه ي دردسرها از همان لحظه شروع شد . ما 75 روز تمام با گوساله ي كور سر كرديم .
گاو
نمي شد تنها يش گذاشت و نمي شد مواظبش بود . تمام مدت روزهاي اول با ما بود . توي خانه . پاهاي ناتوانش در برابر چشم هايمان توان گرفت . اوايل هميشه بهانه خنديدنمان بود . به در وديوار مي خورد . توي غذا مي افتاد و يا مي رفت و روبروي تلوزيون بي حركت مي ايستاد .
اين روزها خوب بودند . اما گوساله ي كور ما بزرگ شد و ديگر جايش توي اتاق هاي نمور با سقف هاي كوتاه نمي شد . يكي فضاي خالي با چهارديواري بلوكي برايش در نظر گرفتيم .هميشه با فضاي خالي اطرافش درگير بود . به ديوار مي كوبيد .
گوساله اي كور ما هيچ وقت صحرا نرفت كاملاً بي اطلاع بود از گاوبودن خودش . هيچ تصوري از موجوديت خودش نداشت .هميشه در حال چرخيدن دور خودش مي ديديمش .
تا اينكه آن اتفاق شوم افتاد . و پدر گوساله ي كورمان رادر 75 روزگي با پتك بيهوش كرد و توي حياط خانه در برابر چشمان ما و شايد مادرش سلاخي كرد .
يك تكه ورقه ي آهن زنگ خورده از در چهارديواري اش از زير ميخ بيرون زده بود و گوساله كور با پيشاني به آن برخورد كرده بود . پيشاني تا چشم چپش جر خورده بود .
اينجا سرد است و آتش روشن نمي شود .
همه چيز از آنجا شروع شد كه هفتاد روز تمام از اين سرتا آن سرجايي كه ما زندگي مي كرديم فرياد ناله ي زني خسته شنيده مي شد . ضجه مي زد و درد مي كشيد . مادر هيچ احتمالي نمي داد . مگر درد زايمان و ما هفتاد روز تمام شنيديم وپيدايش نكرديم .
كيومرث
كيومرث را سه چوپان در سه نقطه و سه زمان متفاوت يافتند و هر روز مي آوردندش پايين توي جايي كه ما زندگي مي كرديم .
روز اول چوپان اول كيومرث را از آن سر شمالي جايي كه ما زندگي مي كرديم آورد و گفت تازه دنيا آمده . كسي پيشش نبود . گريه هم نمي كرد . صبح كه بيدار شديم شنيديم كه چوپان اول مي گفت : نوزاد را گم كرده كنارش بوده شب . اما حالا نيستش . احتمال خوردنش را داديم به سگها و گرگها ي گرسنه .
روز دوم چوپان دوم كيومرث را از آن سر جنوبي جايي كه ما زندگي مي كرديم آورد و گفت:
- دو روز است دنيا آمده . كسي كنارش نبود گريه مي كرد .
شب روز سوم چوپان دوم بلند شد و گم شدن كيومرث را فرياد زد . در سكوت همه ترسيديم . و روز سوم چوپان سوم بي آنكه بداند از كجا و كي كيومرث را پايين آورد گفت از شدت گريه از حال رفته .نامش را كسي كيومرثس نگذاشت . همه بي آنكه بدانيم چرا كيومرث صدايش كرديم و كسي به خاطر نمي آورد چگونه بزرگ شد و قد كشيد. كيومرث جزهمان سه روز اول هميشه نوجوان تنومند قد بلندي بود كه گياهخوار بود با چشمهايش مي خنديد .
پدر گفت برمي گرديم آنجا .
حالا اينجاييم . سرد است . پدر داد مي زند :
- يا توي نفت آب رفته ياهيزم ها ترند .آتش روشن نمي شود .
حالا اينجاييم . سرد است. آسمان نداريم . يك مشت گياه بد بو و تيره حياط خانه و خانه و احاطه كرده اند و زمين آمده به سقف نزديك شده . اينجاييم . سرد است . پدر داد مي زند .
-يا توي نفت آب رفته . ياهيزم ها ترند .آتش روشن نمي شود .
حالا اينجاييم . سرد است . آسمان نداريم . يك مشت گياه بد بو و تيره حياط خانه وخانه را احاطه كرده اند . و زمين آمده و به سقف نزديك شده . گرد و غبار آمده و رسيده به زانوهايمان و تا زانو توي زمين فرورفته ايم . اينجاييم . سرد است پدر داد مي زند .
- يا توي نفت آب رفته . يا هيزم ها ترند . آتش روشن نمي شود .
حالا اينجاييم . سرد است . آسمان نداريم . يك مشت گياه بد بو و تيره حياط خانه و خانه را احاطه كرده اند و زمين آمده و به سقف نزديك شده . گرد و غبار آمده و رسيده به زانوهايمان و تا زانو توي زمين نرم فرو رفته ايم كسي آمده خانه ي روبرويي مان . شبيه پيش گوهاست مي گويد : ده بالايي بهار است چرا نمي رويد آنجا ؟ كيومرث رفت ده بالايي .
حالا اينجاييم . سرد است . پدر داد مي زند .
- يا توي نفت آب رفته . يا هيزم ها ترند .آتش روشن نمي شود .
( ـــــ )
مصطفی شمس الدینی
همه چیز به خاطر آبروشون بود. اگه اینکه حکمت دیگه با صدای بلند منیژه رو نزد یا اینکه خان داداش زیاد پاپی پیدا کردن سعید نشد به خاطر آبروشون بود. محله ی کشتار گاه گوشهای تیز و چشمهای بزرگی داشت، نگاههای کشیده و نفس های کش دار رو می شناخت و منتقل می کرد. هر همسایه ای برای انتقال این وظیفه پاهای فرز و زبون فصیحی داشت که می تونست مثه یه ژورنالیست ماهر تموم ماجرا رو حتی بهتر از خود افراد مو به مو و بی نقص نقل کنه و انتشار بده. حکمت هم از همین می ترسید از اینکه هنوز بعد از پنجاه سال همه می دونستن پدرش زنش رو واسه ی چی توی توالت خفه کرده یا اینکه خاله ی ناتنی مجردش چی شد که همراه اون دوره گرد پاکستانی فرار کرد و رفت. اصلا" محله ی کشتار گاه همه ا رو بخاطره هایی که ازشون می دونستند ملقب می کردند اسدا... غشی، صغری شله، اکبر پسته دزد به خاطر همین هم وقتی که برای ماجرای منیژه از رئیس کارگاه مرخصی گرفت گفت: برای اندود پشت بومه یه مرخصی سه روزه ی بدون حقوق تا بتونه دوباره با اون چوب ارچین هشت خطش به جون منیژه بیفته و ته توی قضیه رو دربیاره حکمت خوب به خاطر داشت که چند سال پیش که دختر آمیرزا یعقوب دعا نویس شکم پر کرده بود پدرش از فرط خجالت و آبروزیری مجبور شد دخترش رو از بالای پشت بوم توی حیات پرت کنه و جونش رو بالا بیاره یا باید خودش زنده می موند یا بچه اش که بیچاره دختره گردنش می شکنه و هلاک می شه این تجویزی بود که اهالی محله کشتارگاه به آمیرزا کرده بودن. کبری خانم زن آقا حکمت هم چیزی به کسی نگفت حتی به بی بی و قوم و خویشاش ، وقتی هم که ماجرا رو فهمید از توی اتاق مثه یه گربه چاق و بزرگ دنبال منیژه کرد تا حقش رو کف دستش بذاره بعد از چند تا مشت و شکستن یه گلدون حسن یوسف اونو توی حموم حیاط زندونی کرد و گذاشت تا شوهرش آقا حکمت از راه برسه و یه فکری برای این آبروریزی بزرگ بکنه حکمت هم وقتی که رسید هنوز چایی اول معده شو گرم نکرده بود که یه هو پسر کوچیکه از لای در سرشو تو آورد و گفت: امروز ننه منیژه رو دعوا کرد کردتش تو خلاء و درشو هم بسته وقتی کبری خانم دستگیره قوری رو طرفش پرت کرد و فحشش داد فرار کرد و رفت سر وقت مرغهای توی توری تا دوباره چوب حصیر بلندش رو توی تنشون کنه و صدای جیغشون رو بشنوه. حکمت هر ضربه ی چوبی رو که فرو می آورد تن منیژه اونو توی خودش جا می داد و تکون آرومی می خورد خون از زیر تنش یه باریکه ی قرمز باز کرده بود و توی چاه می رفت و گم می شد. کبری خانم بیرون حموم موهای سفید و ژولیده شو باد می داد و با مشت توی در حموم می کوبید و مدام می گفت: تقصیر اون نبوده گیرش آورده کشتیش مادر به خطا. حکمت از حموم که بیرون می آد و یه لگد محکم توی آبگاه کبری خانم می زنه و به پشت محکم توی در توالت می خوره و شیشه ی چسب خورده ی توالت روی تنش می ریزه و بازوش رو می بره حکمت لپای کبری خانم رو می گیره و دو دستی می کشه و می گه : هر جایی کثا فت ، این دختره هم به تو رفته یادته اگه پدر نامردت تو رو بهم ننداخته بود معلوم نبود توی محله چه گندی بالا می آوردی. بهار که قد راست کرد برگها پهن تر شدند و منیژه حامله شد. هیچ فکرش رو هم نمی کرد که اون کثافت از این هم نگذشته باشه کبری خانم وقتی اینو فهمید که منیژه از توی آشپز خانه عق زد و توی باغچه کنار شمعدون ها استفراغ کرد کبری خانم که گیسهای بافته شده ی منیژه رو توی دستش پیچوند و. کشید منیژه زبون کرد و گفت سه هفته است که عقب انداخته با اینکه گفت البته چندتا لکه ی سیاه رنگ هم دیده اما یه سقلمه ی محکم توی پهلوش نشست و اشکش رو درآورد. کبری خانم چند باری توی زیر زمین ته حیاط به شکم منیژه زور کرد و فشار آورد تا بلکه بنونه بچه رو بندازه اما وقتی که دیده بود داره جون منیژه رو بالا می آره ولش کرده بود و رفته بود سراغ در و همسایه تا با بامبول و کلک تجویزی یاد بگیره و بیاد روی منیژه امتحان کنه. البته تجویز چند تا جوشونده ی آویشن و پوست پیاز قرمز رو با چند تا قرص ضد حاملگی خارجی رو هم گرفته بود که همشون رو چند بار روی منیژه امتحان کرد، اما انگار فایده ای نداشت حکمت هم چندین روز یه بلوک سنگین رو که از روی دیوار توالت کنده بود به منیژه می داد و مجبورش می کرد حیا ط بزرگ خونه رو چندین بار بره و برگرده اما اینهم باز افاقه نکرد و شکم منیژه مثه یه هندونه ی توی جالیز هر روز بزرگ و رسیده تر به نظر می رسید. منیژه تک دختر خانواده ی شش نفری آقا حکمت بود یه کارگر فرز پسته پاک کنی که می تونست به راحتی یه گونی صد کیلوئی پسته رو تو یه چشم به هم زدن تمیز کنه و تحویل بده. از چهارده سالگی به بعد بود که هر چند وقت یه بار کبری خانم خبر می آورد که فلانی پیغوم پسغوم داده که منیژه رو می خواد منیژه هم که رنگش می پرید و نفسش می گرفت و حرفی نمی زد و منتظر می موند تا ببینه اقا حکمت یا خان داداش چی می گن اما هیچکدوم از خواستگارایی اومده بودن باب دندون آقا حکمت نبودن منیژه هم خیلی زود قیافه و اسمشون رو فراموش می کرد. انگار که به انبوه پسته های توی دستگاه نگاه کنه دنبال پسته های خندون دیگه ی می گشت که هر لحضه ممکن بود به چشمش بیاد و اون هم مثل یه مرغ اونا رو برچینه و جداشون کنه. شاید سمج ترین خواستگار منیژه همون سعید لنگ بود. منیژه چند بار توی کوچه و کنار صفه ی عزاخونه دیده بودش یه پسر لاغر که مثه یه ترکه ی نم کشیده دولا و منحنی به نظر می رسید. سعید چند بار ننه شو فرستاده بود سر وقت کبری خانم چند بار هم خودش دم در با آقا حکمت صحبت کرده بود و ماجرا رو گفته بود اما آقا حکمت تو کتش نمی رفت که یه پسر به قول خودش بی سر و پا دومادش بشه و آبروش رو ببره سعید با اینکه جواب رد شنیده بود اما چند بار دیگه هم بختش رو امتحان کرده بود پیش نماز محل و چند تا پیر محله رو پیش کرده بود و فرستاده بود سراغ خونه ی آقا حکمت تا شاید با وساطت اونا قبولش کنن اما افاقه نکرده بود. منیژه هم از سعید زیاد بدش نمی اومد حتی وقتی شنید که اونو گذاشتن نگهبان پسته پاک کنی یه جورایی هم خوشحال شد. منیژه از ریش نرم و موهای فر خورده ی سینه ی سعید خوشش می اومد و دلش می خواست صورتش رو نوازش کنه و به موهای سینه اش دست بکشه حتی وقتی هم که اون روز توی کار گاه گیرش آورده بود اول فکر کرد بهتره جیغ و داد کنه و کمک بخواد اما وقتی سعید بهش گفته بود باور کن این تنها راهشه فقط گفته بود پس قول بده که بیایی و عقدم کنی سعید هم من و منی کنه و قول می ده و پشت دستگاه خشک کن کارش رو می سازه. منیژه رو خیلی زود به زیر زمین بردن یه زیر زمین نمور و دنگال که ته حیاط بود توی زیر زمین پر بود از شیشه های عرقیجات و آبغوره . دبه های ترشی هم با اون شکمهای گنده و دستهای به کمر زدشون مثه زنای حامله پا به ماه بودن از تنها پنجره ی کوچیک زیر زمین بعضی وقتها یه باریکه ی نور توی آئینه شکسته زیر زمین می افتاد و از بین حلقه های بزرگ سیر رد می شد توی یه سوراخ بخاری گم می شد. یه جایی مثه دکون عطارا که همه جور بویی توش می اومد. رختخواب منیژه رو روی یه زیلوی کهنه انداختن و لباسهاشو روهم توی یه ساک کردن و بردن پائین تو زیر زمین کبری خانم هم به همه گفت : منیژه رفته ده پیش مادرم تا یه هواییعوض کنه و تا یه سال دیگه هم نمی آد. منیژه مدام توی زیرزمین راه می رفت و توی آئینه شکسته عروسی مادرش دامنش رو بالا می زد و شکمش رو نگاه می کردو اونو ورانداز می کرد که حتی اون روزی که نافش بیرون پریده بود رو هم به خاطر داشت و تعجب کرده بود بعضی وقتها هم که خسته می شد روی رختخوابش دراز می کشیدو به حرکتهای بچه زیر پوست شکمش نگاه می کرد و می خندید و براش شعر می خوند و قصه می گفت اسمش رو گذاشته بود آقا سلیم مطمئن بود اون پسره یه پسر که یه روز حتما بزرگ می شه و می ره و باباش رو می آره اون وقت هم آقا حکمت هم برای گل روی آقا سلیم هم که شده کاری به سعید نداره و راهش می ده تو خونه و تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی می کنن. زمستون که نیمه جون شد حسن یوسف ها رو کبری خانم دوباره گذاشت کنار پاشویه ها توی آفتاب تا گرم بشن و جون بگیرن. مرغها هم توی توری خودشون رو باد کرده بودن و چاق تر به نظر می رسیدن گهگاهی هم آفتابی روشون می تابید مست می شدن مثه خروسها آواز می خوندن و به شکم هم نوک می زدند کمر منیژه که درد گرفت توی زیر زمین رفت و به پسر کوچیکه گفت که بره و کبری خانم رو خبر کنه. کبری خانم هم که انگار منتظر همین لحضه باشد دست عروسش رو گرفت و اومد تو زیر زمین. منیژه رو خوابودند رویتشکی که روشیک پلاستیک بزرگ و ضخیم بود صدای جیر جیر پلاستیک که تموم شد منیژه یه جیغ بلند کشید کبری خانم رو به عروسش کرد و گفت: موقعشه و رفت تا وسیله هاشو از توی خونه بیاره وقتی وسیله هاشو آورد و آستینش رو مثهقصبها بالازد اومد سروقت منیژه و با روسری دهنش رو بست بعد آروم توی پیشونیش رو بوسید و گفت: برای همسایه هاست. کبری خانم پسر کوچیکه رو صدا کرد و بهش گفت: اگه تهوی حیاط ته اون حلبت خوب چوب بزنی تا آبجی منیژه بزاد از بازار برات یه جوجه مرغ رنگی می گیرم تا بزرگش کنی و بذاریش کنار مرغها مال خودت پسر کوچیکه هم مثه طبال های نظامی نخ قوطی شو گردنش انداخته بود و توی حیاط ضرب گرفته بود و گام... گام می کرد. خان داداش هم توی حیاط زیر ته گاه نشسته بود و زرشک می جوید و دماشون رو تف می کرد توی سوراخهای دمپایی ش حکمت هم با تسبیحش ور می رفت و به پسر کوچیکه نگاه می کرد و حرفی نمی زد انگار با چشمهاش مدام به پسر کوچیکه می گفت محکم تر محکم تر محکم تر. پلاستیک که خیس شد کبری خانم به عروسش گفت: بازم فشار بیاره نباید بچه به خشکی بشینه و بعد با ساعدهای چاقش به بالای شکم منیژه فشار آورد و گفت زور بزن دیگه آخراشه.. بچه که توی دستای کبری خانم افتاد عروس خانم رفت تا آبجوش رو بیاره کبری خانم یه نخ قالی محکم به ناف بچه بست و تیغ ریش تراشی رو از توی الکل برداشت و بریدش، وقتی خون با اون ماده ی لزج روی پلاستیک قاطی شد و یه پیچ آروم خورد و شکل ثابتی گرفت کبری خانم هم قبل از اینکه بچه رو سر و ته کنه و دهنش رو انگشت بکشه نگاهش به وسط پای بچه افتاد و توی دلش خالی شد و آروم با خودش گفت: لعنت به دل سیاه شیطون. صدای جیغ بچه که بلند شد منیژه دیگه از حال رفته بود و موهای ژولیده اش توی چشماش اومده بودن و خیس شده بودن صورت دخترونه و پر موش انگار زیر فشار درد و عرق تیره تر و پرمو تر به نظر می رسید. کبری خانم بچه رو شست اونو توی ملحفه سفیدی پیچید و به عروس خانم داد. خودش هم رفت سر وقت منیژه تا روسری خیس دور دهنش رو باز کنه. لپهای سفید منیژه رو بوسید و گفت: تموم شد دختر جون دیدی مادر شدن چه گناه بزرگیه .... منیژه که از یه ذره آب قندی که کبری خانم به حلقش ریخته بود جون گرفته بود چشماش بازتر شدن و دنبال بچه گشت عروس خانم هم لبخند به لب بجه رو آورد و روی سینه های بزرگ و پرشیر منیژه گذاشت و گفت: اینم سلیمه خانم خودمون تپل و مپلو صحیح و سالم. جفت که اومد کبری خانم اونو توی پلاستیک تیره تپوند و محکم گره ش زد تا بندازدتش بیرون. عروس خانم هم پلاستیک زیر منیژه رو کهنه کشید و جمع کرد. منیژه هم بدون اینکه به حرفهای عروس خانم توجه کنه دستش رو وسطای بچه کشید تا بدونه بچه چیه؟ انگار دیگه براش فرقی نمی کرد دختر یا پسر مدام گردن کج می کرد و از روی سینه های متورم و سنگینش سعی میکرد صورت بچه رو ببینه و با خودش فکر کنه اون شبیه کی شده .... کبری خانم از زبر زمین بیرون آمد حکمت مثه یه سنجاب طرفش اومد و بازوی چاق و گندشو گرفت و گفت چی شد. کبری خانم در حالی که می خواست بازوش رو از قلاب دستای حکمت در بیاره آروم زیر لب چیزی گفت و سرش رو تکون داد. حکمت در حالی که بازوی کبری خانم رو محکم تر فشار می داد گفت: مثه اینکه یادت رفت قرارمون چی بود. کبری خانم باز زیر لب غرولندی کرد و اینبار کمی بلند تر گفت: نه .... نشد. خان داداش که نزدیکشون شد حکمت کبری خانم رو هل دادو گفت می دونستم که این حرومی رو خودم باید خلاصش کنم و با سرعت از کنار پسر کوچیکه رد شد و رفت گوشه ی حیاط تا بیلش رو بیاره خان داداش که طرفش رفت کمی عصبانی و مضطرب بود حالا دیگه زرشکهای بیشتری رو توی دهنش جا می داد و می جوید. حکمت برگشت و گفت: برو اون نطفه ی حروم رو بیار تا چالش کنم اونجا زیر انجیر خوبه خاک می ریزیم روشخودش اون زیر نفله می شه. خان داداش که مثه یه گاو وحشتزده به نظر می رسید تفاله های زرشکها رو روی زمین تف کرد و بی حرکت موند. حکمت که اونو این طوری دید گفت: می دونستم تو هم مثه اونای دیگه بی غیرتی و دوید و رفت سر وقت باغچه و شروع به کندن کرد. کبری خانم که حکمت رو اونطوری وحشی و جدی دید توی زیر زمین دوید و داد زد و در و بست. عروس خانم و منیژه گوشه ی زیر زمین بودن به کبری خانم نگاه می کردن کبری خانم پشتش رو به در چوبی زیر زمبن داد و باز داد زد و گفت: بجنبید داره می آد پدر سگ می خواد بچه رو سر به نیست کنه بجنبید قایمش کنید عروس خانم و منیژه هنوز فکری نکرده بودن که حکمت یه لگد محکم به در چوبی زد و کبری خانم از پله های کوتاه زیر زمین مثه یه چغندر بزرگ پرت شد وسط زیر زمین و از حال رفت حکمت که پائین اومد مثه سگ دندوناش رو نشون می داد و می غرید عروس خانم که اومد جلوش و موءدبانه گفت: آقا جون حکمت یه فحش زنونی بد نثارش کرد و خفه شد. منیژه هم بعد از اینکه با آخرین نیروئی که براش مونده بود جیغ کشید و التماس کرد وقتی که دید بچه توی دستای زمخت حکمت مثه یه جوجه ی کوچیک داره کش میاره و خفه می شه ولش کرد و پس افتاد. حکمت که از زیر زمین بیرون اومد پسر کوچیکه از جلوش مثه یه کبک گریخت و فرار کرد حکمت هم با عصابانیت یه لگد به طرفش پروند و گفت: حیض زاده لگد بهش نگرفت اما پاهاش توی هم پیچیدن و روی خشت های کف خونه زمین خورد و گریه کرد. خان داداش تا خودش رو جمع و جور کرد طرف حکمت اومد حکمت بچه رو توی چاله گذاشته بود و دنبال بیلش می گشت اولین بیلش رو که پر از خاک کرد خان داداش رسید و کمرش رو گرفت عروس خانم و کبری حانم که بالا اومدن خاکهای بیل توی هوا پرت شدن و ریختن توی حوض و پاشویه ها. کبری خانم که اومد بچه رو از توی چاله برداره حکمت داد زد و گفت: پدر سگ درش نیار و با بیل محکم به شانه های کبری خانم خوابوند و اونو غلتوند جیغ کبری خانم که هوا رفت پسر کوچیکه بینی شو بالا کشید و رفت حلبش رو آورد و شروع به طبل زدن کرد. آسمون رو ابرا قرمز کرده بودن انگار می خواست از آسمون به جای برف دلمه دلمه خون بیاد مرغ ها توی توری جیغ می زدن و از روی تن هم بالا می رفتن و چنگالا شونو توی پشت هم فرو می کردن. حکمت هم توی بازو های چغر و پر گوشت خان داداش مثه یه کرم لزج می لغزید و تقلا می کرد و انگار مدام به بیل نگاه می کرد و فحاشی میکرد و فحش های بریده بریده و بی معنی می داد به سعید لنگ فکر می کرد که الان یه جایی نشسته و داره به ریششون می خنده به همسایه ها که حتما یه جایی گوش کشیدن و دارن به دعواشون گوش می دن به اون حروم زاده لعنتی که باید سر به نیست می شد اون تنها مدرکی بود که تا آخر عمرش هر وقت از توی محله رد می شد توی محله همه با انگشت نشونش می دادن و می خندیدن یه فحش ناموسی زنده و متحرک که رو.ز به روز عذا می خورد و بزرگتر می شد تا وقتی که از دستش دق کنی و بمیری. منیژه وقتی بچه رو از توی گودال روی سینه های خاکیش گذاشت شیر روی سینه هاش گل شده بود و می لرزید و مدام هق هق می کرد با خودش می گفت: نکشینش باباش گفته میاد، نکشینش. خان داداش که توی گیر و دار بهم و پیچیدن و خاک ریختن یه مشت محکم توی گردن حکمت زده بود خاکهای تنش رو می تکوند و زیر لب به زمین و زمون فحش و بد بیراه می گفت عروس خانم که مثه یه موش در گوشه ی قایم شده بود وقتی که دید حکمت بیهوش اونجا افتاده اومد سر وقت کبری خانم و و شونه هاشو مالوند تا حالش بیاره. پسر کوچیکه هم دیگه دست از طبل زدن کشیده بود و یه گوشه ای نشسته بود و با بینیش ور می رفت. حالا دیگه همه ی محله ی کشتارگاه توی حیاط بزرگ آقا حکمت بودن و داشتن با چشمها و گشهاشون همه چیز رو ثبت و ضبط می کردن. مداد پسر همسایه روبه رویی وقتی صدای دعوا رو از خونه ی آقا حکمت می شنوه از در بالا می آد و در رو باز می کنه حکمت که تکون خورد حال اومد خان داداش رفت سر وقتش. حکمت دستهای خان داداش رو تاروند خودش رو روی زمین جمع کرد و نشست وقتی که چشمش به همسایه ها افتاد که دارن توی حیاط می لولن با هم حرف می زنن پقی زیر گریه زد و گفت آبرومون رفت. پایان
نقدی بر قصه ی ( ـــــــ )
سیاوش دانش آذر
برخی اوقات شرایط زندگی در جامعه باعث می شود تا انسان ها طی شرایط حاکم بر جامعه حرکت کرده و به آن سر خم کنند . بسیاری از سنت های قدیمی که راه و روش زندگی کردن را به انسان ها تجویز می کرد دچار مشکلاتی بودند که انسان های این دوره هنوز در برخی از موراد از چنگ آن ها رهایی نیافته اند و حتا نکوشیده اند تا در بهتر سازی آن ها نقشی ایفاء کنند . برخی از این مسائل مانند تعصاب خشک و خالی و بسته نگهداشتن زن در خانه و عدم اجازه ی او به دسترسی به جامعه و افراد از این سنت های غلط بوده و هنوز هم در برخی از جوامع به وفور مشاهده می شوند .
قصه نویس تخیلاتی را در سر می پروراند که حاکی از این مسائل و دلایل وقوع آن هاست . قصه نویس در فضایی مشابه زندگی می کند و آن قدر خود را در این مسائل غرق کرده که گویی در زمان حال برای ما روایت می کند . هر چند در بسیاری از مواقع به جای یک روایت بی طرف ، جانب داری می کند . اما در هر حال رئالی که در این قصه حاک است ما را به اشتباه می اندازد که یعنی هنوز در این قرن ما در این سنت ها گیر کرده ایم .
هر چند بحث های جامعه شناسی از پیرامون قصه زمان بر است ، اما نمی توان از این مسئله به همین سادگی گذشت و به آن هیچ توجهی نداشت . روایت هایی از این قبیل همیشه به نهایت ناخوشایندی ختم می شوند . هرازگاهی هم با دخالت شعور قصه نویس و با مشاهده ی رد پای او ختم به خیر می شوند . بسیاری از جامعه شناسان و حتا عالمان دور و اطراف این واقعیت های تلخ را کتمان می کنند . اما کافی است تا مانند مصطفی کمی با دقت دور و اطراف مان را نگاهی بچرخانیم تا این قبیل مسائل را در زندگی مان مشاهده کنیم .
اگر چه در این موارد افراد جوان تر همیشه کوشیده اند تا این مسائل را از خود دور کرده و با فکر و ایده ی مدرنی به مسائل پیرامون توجه کنند ، اما باید توجه داشت که برای سنت شکنی در این مورد خاص زمانی بسیار طولانی لازم است تا ریشه ی آن را از بن و بیخ بکند و تا آن زمان شاید سال ها و دهه ها و قرن ها طول بکشد .
اما در مورد قصه
یکی از مهم ترین الویت ها در موفقیت یک قصه نویس درک صحیح از منطقه ای است که در آن رشد یافته و آشنایی به زبان کوچه و بازار آن منطقه ی جغرافیایی است . قصه نویس های جوان ایرانی متاسفانه از این الویت مبرا بوده و بیشتر دنبال فرهنگ منطقه ای غرب هستند و اغلب کارهای شان به ترجمه می ماند تا اصل . این به دلیل کمبود تجربه و منابع این چنین است . اما در این قصه ، قصه نویس با هشیاری تمام به کنکاش در مورد مسئله ای می پردازد که در آن محیط رشد کرده و هم اکنون آماده ی ارائه است . قصه نویس نه تنها با تخیل بلکه با عینیت این موارد و فضا ها را تجربه می کند و در انتهای جریان به رویات آن می پردازد . اصلی که امروزه در ادبیات و سایر هنرها حکمفرماست این است که هنرمند از بومیت خود بنویسد طوری که جهان ان را بفهمد . موفقیت بسیار خوبی برای قصه نویس در این روایت اتفاق افتاده و از معدود قصه های بومی ایرانی است که برد جهانی می تواند داشته باشد .
این بومیت تا جایی پیش می رود که زبان قصه را به زبانی محاوره ای تبدیل می کند و در آن راوی از اصطلاحاتی استفاده می کند که معنی شان در حیطه ی منطقه ی شان کاربرد دارد . البته نه این که این ایرادی می تواند باشد بلکه به کیفیت قصه افزوده است ، اما کاش قصه نویس معانی این واژه ها را نیز می نوشت .
خلاء = توالت
صفه = صحن
دنگال = رسوب گرفته
و ... که خودتان می توانید از فرهنگ و لغات کمک بگیرید .
در روایت های محاوره ای صمیمیت خاصی بین متن و مخاطب به وجود می آید و در این نوع خاص که در مقایسه با دیگر آثار بسیار کم به چشم می خورند . قصه نویس توانسته با انتخاب این نوع روایت ( زبان محاوره ) ارتباطی تنگ و محکم بین مخاطب و متن ایجاد کند .
وارد شدن تیپ ها و شخصیت های بی شمار به درون قصه با پیش زمینه ی ذهنی و بدون آن ، امکان تعلیق را بالا برده است ، اما نمی تواند زیاد باعث نرمیت در قصه شود ، اگر چه این شخصیت ها و تیپ همین طوری در رفت و آمد هستند و برخی فقط عنوان دارند و هیچ ... اما کارکرد درستی در قصه ی امروز به نظر نمی آید . البته شاید این مسئله را بتوان در چهره ی زشت محتوایی قصه پنهان کرد . البته من در مورد این همه عنوان تیپ و شخصیت هایی که فرصتی برای پردازش ندارند موافق نیستم .
روایت سوم شخص مفرد که در حد دانای کل پیش رفت دارد . روایتی از این نوع می تواند موثرترین نوع روایت در این نوع قصه ها باشد . ما فضاهایی در کنار هم داریم و روایت تقریبا رو به جلو و منطقی و حتا در برخی موراد خطی است . برای این که فضا ها را در کنار هم بتوان با انرژی یکسانی حفظ کرد ، استفاده از این نوع روایت که دائم در حال رفت و برگشت در فضای ما بین زیر زمین و حیاط است ، نوع ایده الی به نظر می رسد . اما این میزان به تخصص قصه نویس در انتخاب راوی و نوع روایت بسته است . مهم تر این که زمان در قصه به اندازه ای غیر محسوس است که به این رفت و آمد ها کمک می کند . منظور این که مدت زمان رشد قصه از لحاظ کهکشانی منطبق بر رشد خود قصه در فضای غیر واقعی است . این بسیار کم اتفاق می افتد . و سخت است که یک راوی بتواند طوری روایت کند که زمان قصه منطبق بر زمان معمول باشد ، ( نوعی حقیقت نمایی )
راوی برای این که سهولتی در امر روایت داشته باشد ، فلاش بک هایی ضمنی نیز به کار برده ، مثلا به قضیه ی مرخصی حکمت اشاره دارد . یا این که به پیشینه ی او ( زن اول اش را در توالت خفه کرده است ) این ها به حدی متخصصانه صورت می گیرد که روند را در حد نرمال حفظ می کند .
در کل قصه ای با زبان یکدست ، روایتی منطقی که قصه را پیش می برد و زمان اتفاقات در قصه را ملموس می کند . پردازشی زیبا و منحصر به فرد در مورد شخصیت ها که این عمل با برقراری گفت و گو و همین طور عمل ها و عکس العمل ها ما بین شخصیت ها امکان می پذیرد .
اما برخی سهل انگاری ها هم در قصه دیده می شود . مثلا اگر این قصه را واقعیت بپنداریم . اصولا باید فضای زشت و روند تاریک قصه بر آن فایق آید ، اما چون نوعی حس همزاد پنداری ما بین قصه نویس و شخصیت منیژه قابل دریافت است ، قصه کماکان به نفع منیژه در جریان است ف و می توان با دقت طرفداری قصه نویس از منیژه را در می یابیم . البته این نوعی رد پای قصه نویس در روایت قصه است . و چون راوی نیز یکی از شخصیت های درونی قصه نویس به شمار می رود . نباید این رد پا محسوس باشد . اما این قدر باید گفت که اگر این حساسیت خود قصه نویس در مورد این شخصیت نبود ، قصه متعالی تر پیش می رفت . شاید قصه نویس نتوانسته است دست از انگولک راوی بردارد . هر چند زیاد نمی شود این را ایراد دانست ، اما به هر حال قابل بحث است .
در این نوع روایت ها همیشه خوب و بد از هم قابل تفکیک هستند ، اگر مخاطب خود را جای حکمت قرار دهد ، چه اتفاقی می تواند برای اش بیفتد ، آیا او واقعا می تواند بچه را خاک کند ، یا تحمل این بدبختی را می تواند داشته باشد .
این ها سئوالاتی هستند که باید از مخاطبین پرسید . در هر حال قصه ی زیبایی است که به حد چشم گیری می تواند مخاطب را با خود درگیر کند و او را در تعلیق نگهدارد و با پایان یافتن قصه تعلیق هنوز در مخاطب باقی می ماند و نوعی پایان بندی امروزی دارد که بر موفقیت قصه می افزاید .
اشاره به محصول پسته و کار کردن در کارگاه یا مانند آن ... پسته پاک کنی نیز از اشارات به جا برای ثبت منطقه و بومیت به شمار می رود .
آرزوی توفیق برای مصطفی شمس الدینی .
در انتها باید از قصه نویس پرسید که چرا باید از این قضیه چشم پوشید که در هر شهری محله ی های اطراف کشتارگاه باید دچار چنین مسمویت هایی باشند . منظور من استفاده از لفظ کشتارگاه است که شاید در ایران لو رفته است و مخاطبان زیاد باور نمی کنند که محله های اطراف کشتارگاه باید ...