نفس های ِ تند ِ دختر
همه چیز از جایی شروع می شود که پرستار فداکار ِ یکی از بیمارستان های نزدیک خانه مان تصمیم می گیرد چند ساعتی را اضافه کار بماند . البته نه بخاطر پول ، بلکه برای رضای خدا ، که شاید توی این چند ساعت یک مریض بیشتر را دلداری بدهد ،اخر عاشق دلداری دادن است . این پرستار را خوب می شناسم ، شناسنامه ام می گوید که زنم است . این را هم بگویم که بار اولش نیست . همیشه می گوید از بچگی عاشق پرستاری بود. می گوید این انگیزه از روزی در او پیدا شده که به یک فیلم هندی با بازیگران معروف نگاه کرده است . البته اسم فیلم را هم بارها توی گوشم خوانده است چیزی مثل صدای عشق و چندین بار هم خواسته که این فیلم را برایش پیدا کنم . ..
شرط بازی
سیاوش دانش آذر
بازی خیلی ساده ای بود ، البته اگر یکی دو باری آن را تمرین می کردی تقریبا استاد آن بازی می شدی . قوانین ساده ای هم داشت ، فقط کافی بود به حرف های یک پیش کسوت در این بازی گوش کنی ، مطمئن باش که یاد گرفتن اش برای تو هم امکان دارد .
دو تا پسر رفته بودند تا تن شان را در حمام خوب بشویند . هر دو لباس های شان را درآورده و فقط شلوارک های درازی که تا زانو ها را می پوشانید تن شان مانده بود . یکی از آن ها آب را به این طرف و آن می ریخت تا حمام کمی گرم شود . دیگری هم در مورد بازی آن روز برای اش با آب و تاب حرف می زد . یکی اهل همان روستا بود و دیگری هم فقط ماه های تابستان را به خانه ی عمه اش که همان حوالی بود می رفت و با پسر عمه های اش بازی می کرد . اغلب او بازی های رایج در شهر را یاد می گرفت و به روستا می برد ، طوری با اشتیاق از بازی ها حرف می زد که همه ی خانواده ی عمه اش را به وجد می آورد و وقتی با پسر عمه اش که هم سن و سال اش بود می رفت برای چرای گاو ها ، آن جا هم همان بازی های تازه را برای پسر های قد و نیم قد روستا تعریف می کرد و طوری وانمود می کرد که خودش استاد آن بازی است ، این روال خوب پیش می رفت ،
و ...
تجربه های ناگفته
هومن قاسمی راد
آمده ایم جنوب تا پدر به قول اش وفا کند و ما را ببرد مسافرت ، اما به شرطی که خودش انتخاب کند کجا برویم . انگار خودش هم حس کرده بود چه قدر از من و مهران غافل شده و می خواست هر طور شده جبران کند . شاید حرف های عمو رحمت واقعا او را متحول کرده بود . حرف هایی که همه شکایت های من بود و می دانستم در این دنیا اگر کسی باشد که رگ خواب بابا درست و حسابی در دست اش باشد فقط عمو رحمت است . مامان هم همین طوری بود می دانست چگونه باید بابا را راضی کند و بدون دعواهای زن و شوهری اختلافات سلیقه ای را ختم به خیر کند، وگرنه بابا کسی نبود که به همین مفتی ها برای دختر 16 ساله اش دوچرخه بخرد و بگذارد مثل پسرها با لباس ورزشی هر صبح برود پارک و خیابان ورزش کند ، آن هم قاطی دختر و پسرهای هم سن و سال خودش . ...