تبليغاتX
نوشتار

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي هشتم ـ هفته ي سوم اسفند ماه1386

 شماره هاي هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

شماره هشتم نوشتار منتشر شد

مقاله / نقد / گفت و گو

 

گفت و گو با  مظاهر شهامت 

1ـ بيو گرافي مختصر براي خوانندگان ما بفرماييد شامل :نام ـ نام خانوادگي ـ سن ـ تحصيلات ـ سابقه ي ادبي ـ کتاب ها و مطالب چاپ شده در نشريات ـ سمت ها و عناوين مختلف در ادبيات شهر و کشور و ...........): مظاهر شهامت نويسنده ، شاعر و منتقد ادبيات ، در روز سوم آذرماه سال 1345 در شهر رضي از توابع مشگين شهر به دنيا آمد .

 

 

نقد جامع يك داستان / مجتبي اسماعيل زاده

براي شروع نقد يك داستان به خواندن يا شنيدن نقد هايي كه قبلا در مورد ان داستان شده است اصرار نكنيد . هركس با يك زاويه وروي يك بعد از داستان تمركز مي كند. فقط كافيست نظر شخصي خود يا همان برداشت از داستان را به طور ساده بيان كرد و سپس داستان را از روي عناصري كه در ان بكار رفته يا همان تكنيك هاي نويسنده در داستان را بررسي كرد .

 

 

نقدي بر شعر روشني.من.گل.آب/سهراب سپهري/اصلان قزل لو

دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت.

 

 

سخن سردبير / سياوش دانش آذر

اين مطلب دچار تغييراتي شد و براي همين در شماره هاي بعد نوشته خواهد شد.

قصه ها

 

.... / آتوسا مولوي 

پدر رفت ، برادر آمد . برادرم رفت ، پدر آمد . شلوارش نصف شده بود . پوتين هاي اش را گم کرده بود . پاهاي اش ويلچر شده بودند . پدر رفت و آمد ولي برادرم ديگر برنگشت . و مادر يادش آمد که وقت رفتن اش پشت سرش آب نپاشيده و از زير قرآن ردش نکرده.

 

 

با تو بودن / سيد حيدر علي آران 

و سر انجام از پله هاي فلزي به هم راه بقيه بالا رفتم و با راهنمايي مهمان دار خنده رو  کنار پنجره کوچک نشستم و از پنجره به بيرون زل زدم. کمر بندمو بستم و تو خيره شده بودي به من .هواپيما بلند شد ،پس از چندي در آسمان بوديم. آب نيلگون درياچه و جزاير متعدد از اون بالا ديده مي شدوقتي لب پنجره نشستي.

 

 

لحظه ي ققنوس / رويا حمزه زاده

با هر قدمي که بر مي داشت ، لحظه اي مي ايستاد. گويي که نفس در اعماق وجودش جايي گير کرده باشد ؛ به سختي اضطراب و تشويش درون را به بيرون پس مي داد. با چه زحمتي خودش را به آنجا رسانده بود. پنج ، شش قدم بيشتر تا پله هاي ورودي راه باقي نبود اما انگار با بلندترين خط کش دنيا هم نمي توانست اين فاصله را اندازه بگيرد.

 

 

فصل يکم رمان جادوگران مرده / سعيد جديري ـ ميلاد فصيح نيا 

يک سال در حال عادي و آني گذشت ، همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت و زندگي جادوگرها هم که مدتي بود به نگارش روزنامه نگاران در آمده بود ديگر فرو کش کرد . و همه ي مردم باور کردند که زندگي جادوگران به کلي پايان يافته .در شهري دور زوجي جوان همراه با يک نوزاد زندگي مي کردند ، هنري مردي ايتاليايي بود که هميشه و ...

 

نمايشنامه

 

اگر باران ببارد ( قسمت دوم از دو قسمت )  / علي بانگين

دختر: حقيقت آن چيزي است که در درون توست . بازگرد پسرعمو و به حقيقت درونت ايمان بياور . و گرنه اين سينه من و آن خنجر در کمرگاه تو . جنازه ام با خود ببر . اما فراموش مکن جنگ که شروع شد با يک جنازه پايان نمي گيرد . مرگ يکي از دو عقيده آن را سرانجام مي بخشد.

پسر : مي دانستم برنمي گردي . چرا آمدم ، نمي دانم .  

 

زمزمه هاي خودماني ( قسمت دوم از دو قسمت )   / بابک لطفي

آرش : اون طورا هم نيست

ريحانه : گوش کن اخوي ، الان به اين سروانه ميگي  يا سه تومن يه ربعه جور مي کنه و يه ماشين رله يا اينکه با سرکار باباي، شير فهم ، من خرابم ، مخم قاطي کرده ، يه سيگاري رفتم يه حب روش اون بالام

بهداد : فضانوردي باحاله خانومه ... پولينا.

شعرها

 

علي رضا آقايي راد 

(ملاقات در شبي باراني)
--------------------------------
آمده بود
کنج اتاقم نشسته بود و
محالات زندگي را اورادوار زمزمه مي کرد.

 

 

مظاهر شهامت

ديو هم بياوريد آن ديوار فرو مي ريزد آقاي فرزانه !

کف بياوريد به دهانتان بزاق زاغ

و بلرزانيد دل و دين را با دل و دست

اگر نه زير آوارش مي مانيد تنگ ترين دل

 

 

دو شعر از اصلان قزل لو 

فقط من!
*****
حالا، ماه كاملا خم شده ،
به زمين،
و چه دقيق!
تو مي گويي: ...

 

 

  دو شعر از مجتبي اسماعيل زاده 

نگاه مي کنم

به پنجره اي که کوچه را گرسنه است

به نفس هايي که به شماره مي افتند

ودر گلو مي ميرند ، حرف هايي که شوق پريدن داشتند

 

ترجمه

 

خانه هست / موري لوئيس / مينا ميرزاپور

او در نيويورک زندگي مي كرد و در لندن در جزيره اي در پاريس هميشه اتاقي براي او در مكان پيترايستين با يك منظرة طوسي بود و باب تيرنير كسي كه درس مي داد انگليسي در دانشگاه دوست داشت او را داشته باشد يا با او باشد اما گاهي اوقات يك هتل انتخاب مي كرد (بچه هاي باب خوب بودند اما دوست نداشت با انگشتان پا در اطراف حركت كند وقتي كه آن ها خواب هستند)...

 

مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر

هيات تحريريه : ليلا حکمت نيا ـ هادي خشايي

شماره هاي هفتم ـ ششم ـ پنجم

ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

اگر مايل به همكاري با نوشتار مي باشيد با پست الكترونيكي يا از طريق نظر به ما اطلاع دهيد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:54 توسط نوشتار |

 

گفت و گو با جناب مظاهر شهامت

 

1 ـ بيو گرافي مختصر براي خوانندگان ما بفرماييد شامل :نام ـ نام خانوادگي ـ سن ـ تحصيلات ـ سابقه ي ادبي ـ کتاب ها و مطالب چاپ شده در نشريات ـ سمت ها و عناوين مختلف در ادبيات شهر و کشور و ...........) 

مظاهر شهامت نويسنده ، شاعر و منتقد ادبيات ، در روز سوم آذرماه سال 1345 در شهر رضي از توابع مشگين شهر به دنيا آمد .

« البته اين شهري که اکنون خاطرات آشنا و ناآشناي مرا در خود نشان مي دهد يا بيرحمانه کتمان مي کند ، آن موقع ده کوچک و ساده ايي بود که نشانه هاي طبيعت را در هر کجاي خود به رخ مي کشيد» .

در سال 1351 در همانجا وارد مدرسه ابتدايي شده و به عنوان شاگردي تيزهوش آن دوره را طي و در مدرسه نو تاسيس راهنمايي تا سال 1357 با جهش در کلاس سوم راهنمايي تحصيل مي کند .

« تا آن موقع بايد از چند نفر ياد کنم که در شکل گيري ذهن من ياري کردند . علي فوق ، محمد سليمي ، زنده ياد رحيم نصيريان به عنوان سپاهيان ترويج و آباداني که هميشه در کتابخانه خانه فرهنک روستايي را به روي من باز مي گذاشتند . و از زنده ياد بهنام بورنگ که معلم رياضي ام بود دردوره تحصيل راهنمايي ، و کتاب هاي زيادي را برايم پيدا مي‌کرد . از صمد بهرنگي ، علي اشرف درويشيان ، دولت آبادي ، ساعدي و ديگران . نصيريان حتي در نقاشي و خوشنويسي صبورانه کمکم مي کرد . شايد باور نکنيد که وقتي ابتدايي مي خواندم کتاب هاي غلامحسين ساعدي مثل « شب نشيني با شکوه » و کتاب هاي خارجي مانند « بابا لنگ دراز » را در همان کتابخانه خواندم ، در يك آبادي دور . »

در آن سال ها دو داستان از او در روزنامه کيهان و مجله رستاخيز چاپ مي شود . سال 1358 براي ادامه تحصيل به اردبيل مي آيد و در رشته علوم تجربي دبيرستان طالقاني ثبت نام مي کند .

« مي گفتيم مدرسه پلاستيکي است . ايتاليايي ها ساخته بودند . آخر کوچه کرد احمد بود و نماي آبي زيبا از جنس پلاستيک داشت . خيلي زود شيطنت بچه ها داغانش کرد . براي رفتن به آنجا از کوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ ميرزا بخشعلي و کرد احمد مي گذشتيم .»

در همين سال يکي از داستان هايش در مجله دانش آموزي « شنبه سرخ » چاپ شد . در سال 1359 براي تحصيل در کلاس دوم تجربي به دبيرستان مدرس منتقل شد .

« شلوغکاري بچه ها دبيرستان طالقاني را به تعطيلي کشاند . دسته دسته مان کرده و به مدارس ديگر پخش کردند . »

« سحرگاه 28 بهمن ماه 1358 آغاز يک دوره بسيار سخت براي من بود . سرگرداني دردناک و ... »

از آن روز مجبور به ترک تحصيل مي شود و بالاخره در سال 1362 در همان دبيرستان با شرکت در امتحانات متفرقه کلاس دوم را طي و سال بعد کلاس سوم را در دبيرستان نواب صفوي به صورت شبانه به آخر مي رساند . در سال 1365 ازدواج مي کند و قبولي چهارم نظري را درمشگين شهر مي گيرد .

« دبيرستان هاي اردبيل هيچکدام تحملم نکردند ، به مشگين شهر پرتاب شدم تا با بزرگواري قبولم کرده باشد . مگر مي شود در آنجا از دوست بسيار عزيزم جاهد موذن زاده ياد نکنم . آن کمک هاي بي دريغش ، قدم زدن هاي زمستاني مان زير بارش برف در خيابان هاي شهر و در دو سوي دره دل انگيز خياو . و چگونه مي شد راه پيدا نکند در داستان هاي کوتاه و رمان ها و اشعارم با آن مرگ دلخراشش که هنگام بازگشت از تبريز در تصادف رخ داد . او را تار به کشتن داد . مي رفت آموزش تارببيند در تبريز . »

در سال 1367 به خدمت نظام اعزام مي شود . آموزش در پادگان نيروي هوايي قصر فيروزه تهران و ادامه خدمت در پايگاه يکم شکاري مهرآباد و پايگاه دوم شکاري تبريز .

« سرهنگ بهزاد احساسات وطن فرمانده پادگاه شريف ترين انساني بود که شناختمش . گمش کردم . پيدا کردن دوباره اش آرزوي بزرگي است . »

در سال 1369چند شعرش در نشريه بهار آذربايجان تبريز چاپ مي شود . بالاخره در سال 1369 براي کاهش غم نان در حاليکه خانواده اش در اردبيل مي مانند به تهران مي رود و خيلي زود پايش به دفتر مجلات آدينه ، دنياي سخن ، گردون ، آينه انديشه ، تکاپو و ديگرها گشوده مي شود . در سال 1370 شعرهايش را منصور کوشان ، رضا براهني ، محمد جعفر پوينده ، محمد مختاري ، فرشته ساري ، مديا کاشيگر ، مسعود توفان و ديگران مي خوانند و در نتيجه دفتر شعر با عنوان « نخستين اشعار » در نشر آرست تهران آماده چاپ مي شود و بعد از به قول خودش تکه تکه شدن ، چاپ و بالاخره در سال 1372 روانه بازار مي شود .

« وقت چاپ دفتر ، من در جزيره قشم بودم . کوشان دسترسي به من پيدا نکرده بود و مجبور شده بود عنوان کتاب را خودش انتخاب کند . دو سال بعد کارمند شرکت پارس در مغان بودم که کتاب اجازه توزيع گرفت . مي دانيد يعني چه ، يعني اينکه وقت چاپ در جنوبي ترين و وقت توزيع در شمالي ترين نقطه ايران بودم .»

در سال 1372 چند شعرش در مجله تکاپو چاپ مي شود و داستان « جزيره اش » در شماره 14 آن مجله ، که آن شماره خمير شده و توزيع نمي شود .

از اين دوره به بعد شهامت بيش از پيش در حوزه ادبيات فعال است . در سراسر کشور در اکثر مجلات و روزنامه هاي ادبي – فرهنگي نام او ديده شده و نيز اسمش را از راديوها و خبرگزاري هاي مختلف مي شنويم :

در اردبيل : نشريات آواي اردبيل ، پيام اردبيل ، شور ، فضل ، اردبيل فردا ، آواي مردم ، سايان ، مرغ سحر ، مهر و ...

در تبريز :

عصر آزادي ، آدينه ، اجاق ، صداي عدالت ، بهار آذربايجان و ...

در اروميه :

نويد آذربايجان

در تهران :

تکاپو ، کلک ، کارنامه ، آزما ، همشهري ويژه تهران ، گوهران ، نافه ،

در کرمان : مجله خوانش و نشريه فتح

در شيراز : عصر پنجشنبه

در خوزستان : نداي جنوب

در رشت : باران و گيله وا

در روزنامه هاي سراسري : شرق ، اعتماد ، ايران ، اعتماد ملي ، آينده نو ، کارگزاران

در سايت هاي اينترنتي : ماني ها ، ادبيات و فرهنگ ، کلاغ ، کتاب سياوش ، ماندگار ، قابيل ، جن و پري ، وازنا ، رمزآشوب ، پارمجيدون ، مانيفست ، هنر نويسش ، والس ادبي ، ادبستان ، آتي بان ، رواق و ...

در خبرگزاري هاي :

ايسنا ، ايلنا ، مهر ، فارس ، ايکنا ، کتاب و ...

او در چند راديو داخلي و خارجي مانند راديو بي بي سي ، صدا و سيماي اردبيل و صداي آشنا داستان و شعرخواني کرده يا مصاحبه و نقد ادبي مي کند . ترجمه شعرش به زبان آلماني پخش مي شود .

در اکثر برنامه ها و مراسم ادبي – فرهنگي در شهرهاي مانند اردبيل ، تبريز ، تهران ، اصفهان ، رشت به عنوان سخنران يا ارائه دهنده مقاله شرکت مي کند .

در سال 1382 بعد از ده سال وقفه در چاپ کتاب مجموعه داستان « از مه و ماهستان فقط خواب هاي من » او به وسيله نشر داستان سرا در شيراز چاپ مي شود .

در سال 1383 به عضويت کانون نويسندگان در مي آيد .

سال 1384 قرار است نشر پاندا مشهد مجموعه دو داستان بلند او با عنوان « 13 » را منتشر کند که مجوز نمي گيرد .

در سال 1385 نشر بوتيمار مشهد دومين دفتر شعر او را با عنوان « از کنج چندم دايره » چاپ مي کند و بالاخره اولين رمان او با نام « ... آدميان که در ... » در سال 1386 به وسيله نشر فرهنگ ايليا در رشت روانه بازار کتاب مي شود .

در سال 1385 درست يک روز بعد از فوت عمران صلاحي در خانه فرهنگ گيلان دفتر شعر « از کنج چندم دايره » با اجراي عليرضاي پنجه اي شاعر و با شرکت تقريبا تمام نمايندگان شعر استان هاي کشور نقد و بررسي مي شود .

در سال 1386 در جشنواره سراسري داستان راوي ، داستان « يکي بود و يکي نبود » شهامت برنده رتبه اول مي شود .

نشر مينا در تهران به زودي رمان دوم او با نام « ويرگول هاي آبي » را منتشر مي کند . و دو رمان و چندين مجموعه داستان کوتاه و شعرهايش منتظر انتشار است .

ضمنا او در حال حاضر مسئوليت سر دبيري بخش ادبيات استان هاي اردبيل و آذربايجان شرقي مجله نو انتشار « دال » و مديريت سايت ادبي جغد www.joghd.net را نيزبه عهده دارد .

« مظاهرشهامت بي شک يکي از فعال ترين نويسنده و شاعر ادبيات معاصر است . »

اين اعترافي است که از زبان بسياري از فعالين مطرح عرصه ادبيات معاصر ايران مي شنويم .

 

2ـ يک شاعر و يک نويسنده خوب ( از ديد شما ) بايد داراي چه ويژگي هايي باشد ؟

نمي دانم چگونه مي توان با قطعيت به اين سئوال جواب داد . هر شاعر يا نويسنده با نمايش خوب بودن آثارش ، ويژه‌گي‌هاي خود را تعريف مي كند . يعني هيچ ويژگي به شكل قانون قبلي و ازلي ، هيچ نويسنده يا شاعر خوبي را پديد نمي‌آورد ، بلكه خوب بودن او اتفاقي است در آينده و با حضور آثارش ، كه ويژگي‌هايش را مشخص مي‌كند .

اما شايد بتوانم بگويم حضور خلاقيت ، پيگيري مداوم نوشتن و وفادار ماندن او به جهان ذهن‌اش ، ويژگي هايي است كه در نهايت او را به اثبات مي رساند ، و هستي‌ي خاص‌اش را نمايان مي‌كند


3 ـ حرف شما با شاعران جوان؟

من تقريبا تمام حرف هايم را طي نقدها و مقالات مختلفي كه نوشته‌ام و اكثر آنها در جرايد يا در سايت هاي اينترنتي چاپ شده است حرف هاي خود را ( اگر واقعا حرفي بوده باشند ) زده ام . شاعران جوان ما با فضا ، موقعيت و امكانات تازه و زيادي رو در رو هستند . اين از نظر تاريخي اتفاقي بسيار نادري است كه اساسا براي نسل‌هاي قبلي قابل تجربه نبود . احساس حرص‌آلود استفاده از اين موقعيت ، به طور طبيعي ، شتابناكي را بر ذهن و فعاليت عاملان جوان ادبيات مستولي مي‌كند ، و يك داوري غير منصفانه و باطل حاكي از ناديده گرفتن ، يا سبك دانستن آثار گذشتگان را.

اما تجربه دو دهه اخير با نگاه به پشتوانه تجربه هاي تاريخي مشابه در ايران و ساير جهان‌هاي ادبيات ، نشان داده است كه حداقل در ادبيات نمي توان بدون اتكاء به ريشه ها كار بزرگي انجام داد . مي دانيد كه مهم ترين عنصر استفاده ما ، يعني زبان ، خصلت آركائيك ( باستاني ) دارد . يعني چون ما آن را اختراع نكرده‌ايم و پيش از ما هم به كار برده شده و اكنون ما فقط بر امكاناتش « اندكي » مي افزاييم ، اساسا تا حدودي در اختيار ما قرار مي گيرد و خواه ناخواه ، ما و آثارمان را به گذشته‌مان پيوند مي دهد . همين اتفاق در عناصر ديگر هم با شدت و حدت كمتر يا بيشتر مي افتد . بنابراين از نويسندگان و شاعران جوان مي توان درخواست كرد به اين حقيقت بينديشند و حاصل دريافت‌هايشان را در آثار خود نشان دهند .

البته من خوشبين‌تر از اين هستم . چون در ادبيات جوان دهه هشتاد آن تعديل لازم و ضروري را مي بينم . تعديل در شتاب گاه مخرب و ويرانگري كه مثلا در ادبيات جوان دهه هفتاد تجربه شد .  

 

4 ـ  شعر و داستان امروز ايران در چه مرتبه اي از جهان قرار دارد ؟

تعصبي پنهان و دلبستگي هاي فراواني مرا وسوسه مي كند كه شعر و داستان امروز ايران در مرتبت هاي والايي در ميان ادبيان جهان ببينم ، چنانكه بعضي از دوستان شاعر و نويسنده مان اين كار را كرده و نظر خود را بدون دلايل كافي ، در حد يك ادعا منتشر كرده‌اند . اما نمي‌توانم زياده از حد از تعصب يا دلبستگي هاي حسي‌ايي كه متكي به شواهد و قراين نيست ، پيروي بكنم .

به نظرم ادبيات هر ملتي متكي است به پشتوانه هايي چند وجهي و چند بعدي مناسبات اجتماعي – تاريخي جوامع آنها كه به عنوان شالوده هاي اساسي ، كيفيت ساختارها را پديدار مي كند ، كه موفق‌ترين آنها از يك انديشه نظام‌مند و وسيع و ژرف حادث شده اند .

واقعيت تاريخي زيست فكري ما چنين شالوده ها را نشان نمي دهد . ما به شكل تاريخي از نظام انديشه و انديشه نظام مند به دور بوده‌ايم . بنابراين در حوزه داستان داراي پشتوانه اندك بوده ، و در حوزه شعر از نوع متفاوتي از انديشه و خيالي برخوردار بوده ايم كه به صفت معاصر منجر نشده‌ است . و يا بهتر است بگويم از آنچه كه معاصر و غالب ناميده شده ، دور مانده است .

پس مي توانم نتيجه بگيرم كه براي رسيدن به مرتبه بهتري از ادبيات جهان هنوز راه درازي در پيش داريم و شايد نيازمنديم كه در ساخت نگاه و تفكر خود به هستي و انسان در زمان اكنون ، دگرگوني عظيمي را ممكن سازيم


5 ـ شعر دهه ي هشتاد را چگونه ارزيابي مي کنيد ؟

رويكرد شعر در دهه هشتاد به داوري در تاريخ اخيرش

مثل خيلي هاي ديگر معتقدم نامگذاري دهه‌هاي شعر ، به واسطه ايجاد خطوط ناچارا مطلق ، با دوره‌هاي ماقبل و مابعد خود ، نه تنها منجر به شناسايي روشن و قابل اتكاء ويژگي‌هاي دوره هاي شعري نمي شود ، بلكه اجبارا و با تبعيت از منطق دروني اصل انفكاك ، باعث مي‌شود تا تحليل هاي اي بسا گمراه كننده پديدار شده ، سر در گمي بيشتري را حاصل شود . بنابر اين براي دركي روشنتر از شعر و شاعران در دهه هشتاد ، از نامگذاري مثلا « شعر دهه هفتاد » يا « شعر دهه هشتاد » و يا هر گونه ديگر خودداري كرده ، به جاي آن موقعيت شعر در هر دوره را در نظر مي گيرم . مانند شعر در دهه هفتاد ، هشتاد يا هر دهه ديگر .

به نظر مي‌رسد براي شناخت شعر در دهه هشتاد بهتر است كيفيت آن وبا تاكيد افزونتر رفتار عاملانش را از دهه پيشتر ( دهه هفتاد ) پيگيري و مقايسه كرد . اين لزوم از آنجا ناشي مي شود كه شعر ايران بيش از هر زمان ، در آن دهه دچار ادعاگري افراطي شده و بخواهيم يا نه ، براي ادامه خود در دهه هشتاد ، بنيان‌هاي تاثيراتي مستحكمي را به وجود آورد .

دهه هفتاد يكي از مهم‌ترين و جذابترين دهه براي مطالعه سير انديشه و نحو انديشگي ايراني است . اين ويژگي اگر چه در مواردي مختلف از تغييرات و تبدلات اتفاقات جهاني تبعيت كرده و از آن نتيجه مي شود ، در خيلي از كنش – واكنش هاي بنيادين از تحركات دروني خاصي ناشي مي‌شود كه در تداوم تاريخ ديدگاه هاي انساني خود كيفيت تازه‌ايي را به نمايش مي‌گذارد . به اين صورت كه در نوع نگاه حداقل دويست سال اخير تاريخش كه خطي بوده و مداومت كانالي داشته ، براي اولين بار دچار روحيه تشكيك و ترديد نسبت به آن مي شود .

در اين زمان اذهان پيشتازان انديشه و هنر اولا بالاخره از كرختي ناشي از جنگ و اتفاقات سياسي داخلي و جهاني كه به يكباره همه معيارهاي قبلي و قديمي آنها را در معرض ترديد قرار داده بود ، رهايي پيدا كرد . ثانيا با گذر از يك دوره ياس و نوميدي ، فرصتي يافت تا نسبت به گذشته و حال خود داوري نموده ، در پي رسيدن به تحليل هاي ديگر براي خويش باشد .

بنابر اين مي توان قبول كرد در دهه هفتاد با وجود گرفتاري هاي بسيار و موانع عظيم ، ذهن « فعال » ايراني بيش از هر زمان ديگر وضعيت چالشمندي را ادامه مي دهد . تفكر شعري هم به عنوان جزئي از آن كل چالشگر ، تكان‌هاي بزرگي را آغاز مي كند . از بررسي و مطالعه كيفيت جنبه‌ها و قسمت‌هاي ديگر آن كل – كه البته هم قدرت تخصصي بالايي را مي‌طلبد و هم اينكه بحث شعري ما را دچار تشتت خواهد كرد – صرفنظر كرده ، توجه خود را به كنش – واكنش‌هاي شعر در اين دوره متمركز مي كنيم .

در حيطه شعر در دهه هفتاد – وقتي بعد از يك دوره كرختي در جايگاه چالشمند قرار مي‌گيرد ـ انديشه‌ايي به وجود مي آيد كه مي‌خواهد شعر را از سياست‌زدگي اش در دوره‌هاي اخير آزاد كند . به باور اين انديشه ، شعر تحت تاثير و استيلاي سياست در سال‌هاي اخير، از ماهيت واقعي خود دور افتاده ، با غلتيدن در ورطه شعار و نوعي آرمانگرايي احساساتي ، در زير مجموعه آن قرار گرفته و با ادعاي كنشگرانه خود ، به جاي اينكه معرف جهان شاعرانه شخصيت باشد ، در خدمت اجتماعيتي قرار گرفته كه اساسا ربطي به ماهيت شعر نداشته ، بلكه بار گراني بوده كه از تلاطمات مناسبات اجتماعي خاص به آن تحميل شده است .

چنين نگرشي ، اگر انقلابي بزرگ هم در ديدگاه شعري نبوده باشد ، تحولي عظيم در آن است . چرا كه اساسا تاكيد آن بر فرديت بوده و كناره‌گيري آن از موضوعيت اجتماعي بودن ، بازگشت به خلوتي ترك شده شاعري است . قرار گرفتن در جايگاه چنين ادعايي ، البته توان اثباتي از آن را طلب مي‌كرد .

بنابراين شعر در اين دوره مجبور بود خود را به حد كافي يا لااقل لازم تسليح كند و براي رسيدن به چنين آمادگي به مطالعه وسيعي از تئوري‌هاي ادبي و نمونه شعرهاي جهاني پرداخته ، سعي كرد از انبان تجربه آنها استفاده كافي ببرد . توجه به زبان و زبان‌آوري از راه بازي‌هاي زباني ، در نظر گرفتن و استفاده از پيشرفت‌هاي مادي و نظري در حوزه صنعت و علوم ، التفات به تحولات جامعه‌شناسي جهاني ، نظر كردن به تحولات فكري و انديشه در وضعيت معاصر ايران و جهان ، دقت در تغييرات لايه به لايه و حتي ناگهاني و آشفته اذهان عمومي به عنوان خصيصه عصر حاصل از تبدلات حاضر و ... اتفاقاتي بودند كه شعر در دهه هفتاد قبل از سرايش و بعد از آن ، به آنها اعمال نظر مي كرد و به واسطه چنين تسهيلاتي ، موقعيت برتر خود را به ثبوت مي رساند .

اما به هر دليل اين مقوله از نگاه آسيب شناسي دچار مشكلاتي بود كه با ادامه آن ، خود را خدشه‌دار كرده ، در مظان اتهاماتي قرار گرفت كه با ورود به آنها ، آن كيفيتي كه از آن انتظار مي رفت ، گرفتار گاه انتقادهاي مهلكي شد كه بايد بسختي تاب مي‌آورد .

گفتيم شعر در دهه هفتاد اهتمام جدي داشت تا خود را از استيلاء سياست و سياست‌زدگي برهاند . اما اصرار افراطي صرفا تئوريك بر اين منظور و اثبات آن از راه تفريط بي‌اتكاء به پايه‌هاي لازم و ضروري فكري و تحليلي ، خود به خود به رفتاري تبديل شد كه رنگ و بوي از نوع سياسي به خود گرفت . به عبارت ديگر در مقابله با سياست و براي اينكه بعدها دوباره ، به وسيله آن متخلخل نشود ، از آن سوي بام افتاده ، با گرفتن صفت عصيانگري ، به آنارشيسمي رسيد كه نهايتا شاعر را از هر گونه موقعيت كنشگرانه برحذر داشته ، او را در چنبره واكنشگري صرف گرفتار مي دانست .

به عبارت ديگر ، اگر چه توانسته بود منطبق‌هاي ضعف شعريت شعر در دوران اخير خود را كشف كند ، اما براي از بين بردن آن ، به جاي توانمند شدن به قدرت‌هاي لازم و برخورداري از يك سامانه منسجم انديشه ، با عملي كردن يك روحيه ويرانگر ، رفتاري را از خود نشان مي‌داد كه بدون اتكاء به ريشه و مبادي خاص ، مي‌خواست با حذف تماميت تاريخ ادبيات ، خود را آغازگر كلمه و عمل سرايش بداند . باور داشته باشيم كه چنين رفتاري ، اساسا يك رفتار سياسي بود تا رفتاري كه از جايگاه انديشه جامع ادبي قابل انتظار است . چرا كه اتكاء آن بيشتر متكي به تحليل هاي آني بوده و نهايتا به عمل گرايي افراطي مي انجاميد .

شعر در دهه هفتاد با آوار كردن تئوري‌هاي جهاني ، و با رد امكان عدم تطابق‌هاي آن با زبان و شعر فارسي ، به اعتبارهايي دست مي‌يافت كه عملا شكننده و متزلزل بود . اما آن را انكار مي كرد .

تحليل آن از تاريخ ، جامعه ، مردم و بالاخره شخصيت و جهان كلامي‌ايي كه هر كدام از آنها را دربرمي گرفت ، شتابزده و بي‌پايه بود . بنابراين وقتي به استنادات و نتايج حاصل از آن مي رسيد ، بالاجبار در نقطه‌ايي گرفتار مي شد كه جز انكار داشته‌ها ، نمي توانست قابليتي را براي پذيرش ها و تجربي كردن نوين آن ، در خود فراهم كند .

از اين نظر مي توان گفت توجيه‌گران غالب شعر در اين دهه ، خيزشگراني براي نمايش « انكار » و « ويراني » بودند تا گروهي براي اصلاح . مي توان چنين رفتاري را نوعي از آن رفتاري دانست كه انقلابي ناميده شده و اساسا سنتي است . روحيه شورشگري با بهانه هاي اندك و مطالعه نشده و بي‌نياز به تحليل هاي جامع ، كه ذاتا محتاط خواهد بود . اين چنين روحيه مثل مثال‌هاي تاريخي‌اش شتابزده ، توده‌ايي و براي يك دوره كوتاه فراگير خواهد بود . چنانكه شد و ديديم .

شايد به همين دليل است كه شعر در اين دوره ، در اجزاء و ساختار خود پذيرنده زبري ، زمختي ، خطوط شكسته ، اشكال متشكل از كنج هاي بسيار ، تيزي و برندگي كلمات و ... مي گردد . فضايي كه در عين آشفته بودن ، قدرت تك محوري و دستوري را در پساپشت خود به نمايش مي گذارد و از امكان هم كلامي و بروز همهمه گفت و گوها در درون خود ، دوري مي كند . و به اين ترتيب از آن صميميتي دور است كه ما آن را خاص شعر و ديگر خلاقيت هاي هنري مي دانيم كه در بستر آن امكان آشتي انسان با خود و ديگران و همه جهان هستي اتفاق مي‌افتد . و اين اگر نوعي حاكميت ديكتاتوري نيست پس چيست .

مي‌توان نتيجه گرفت كه شعر در دهه هفتاد اگر چه با رويكردي بزرگ و ضروري به بازبيني خود آغاز كرد ، اما در عمل به دليل فقدان يك انديشه منسجم و بايسته ، كه دسترسي به آن به خاطر شرايط تاريخي ذهن جهان سومي اش ناممكن شده بود ، نه تنها نتوانست به اهداف بسيار خود دست پيدا كند ، بلكه در عين حال باعث تشتت در شناخت تجربه هاي تاريخ شعر هم گشت كه اي بسا جبران آن و زدودن تحليل‌هاي به جا گذارده‌اش ، يكي ديگر از مشكل‌هاي شعر در اكنون خواهد بود .

بنابراين در نظر مي‌گيريم كه شعر در دهه هشتاد با درك دورنمايي كه شعر در دهه هفتاد ترسيم كرده بود ، با تندروي و عصيان آنارشيستي آن درگير خواهد بود كه بايد آن را بازشناخته و تعديل كند . اين اتفاق در اوايل اين دهه نمي افتد . بلكه هنوز آن روحيه و آن شتابزدگي به اشتباه ستوده و فراگير شده ، نه تنها بر شعر حاكم است ، بلكه عوامل آن هنوز در پي مستدل كردن چنين رويكردي اميدوارند و براي حصولش مي كوشند .

اما بعد از يكي دو سال با توجه به آرام شدن طبيعي وضع ، كه اساسا از پس شتابزدگي ها حاصل مي‌شود ، فرصتي پيش مي‌آيد تا روند و جريان يك حركت چندين ساله ، اين بار با دقت و فرصت بيشتري بررسي شود . بهتر است همينجا اضافه كنم كه در دهه هفتاد منتقدين شعر در برابر « شاعرـ منتقدها » سكوت پيشه كرده بودند . اين از آنجا ناشي شده بود كه اولا اين گروه نسبت به حركت شعر عقب تر مانده بودند و از كيفيت جديد آن بي‌خبر بودند . ثانيا گروه شاعر – منتقد ها به قدري كوبنده و با هياهو عمل كرده بودند كه دسته دوم براي حفظ موقعيت خود ، دچار محافظه‌كاري شديدي شده ، و اي بسا به ناچار و براي پوشش ضعف خود ، به تاييد ناآگاهانه مواضع آنها پرداخته بودند . اما پس از فرو نشستن گرد و غبار از بعد سال‌هاي اوليه دهه هشتاد ، توانستند به ميدان آمده و مطالعه چندين ساله خود را نشانگر سازند .

به هر حال شعر در دهه هشتاد نسبت به دهه ماقبل خود ، در موضعي قرار نگرفته تا به مصداق آن دچار ادعاهاي غير عملي شده و براي اثبات آن دست به دامان تئوري هاي انباشته و جديدي شود . ضمنا هيچ ويژگيي را نشان نمي دهد كه فكر كنيم در كيفيت شعر و تاريخ آن دخالت مبدعانه تازه ايي دارد . بلكه با نزديك شدن به فروتنانه‌گي اهتمام مي‌ ورزد تا شعائر دهه ماقبل خود را تعديل كرده ، امكان از بين بردن گسست ها را كه از نظر دهه ماقبل ضروري و نيكو شمرده مي شد و يكي از اهداف آن بود ، فراهم آورد .

در اين دوره ما تجربه‌هاي تازه‌ايي از تبدلات زشت و زيباي جهان ، جوامع انساني ، اتفاقات قاره‌ايي و بالاخره موقعيت شاعر در ميان همه آنها داريم كه در دهه هشتاد مي كوشد با تاني و دقت بيشتر به آنها نزديك شده ، دريافت‌هايش را به شعريت تبديل كند و باز هم عليرغم ديدگاهش در دهه ماقبل كه فكر مي كرد موجودي واكنشگر است و جز برتافتن مستقيم تاثيرات و تاثراتش ندارد و نبايد با قدرت‌هاي موازي و مقابل درگير شود ، اين بار با احساس اينكه خود قدرتي است ، خود را در مقام و جايگاه كنشگري درمي‌ يابد . بنابراين علاوه بر وسيع كردن ديدگاه‌هايش ، امكان داوري را براي خود منطقي مي داند . پس به جاي خشم گرفتن به هر كس و هر چيز و بالاتر از همه به تاريخ ، يا مايوس شدن از همه آنها ، سعي مي كند در تشكيل تاريخ و هستي خود و پيرامون ، دخالت پويا داشته و در چيدمان آن سهيم بوده باشد . و اين است كه مي تواند آن را داراي آن انديشه شعري كند كه آرام آرام سامان و انسجام يافته و معرفي مي كند .

به باور من آنچه كه مي توان براي شعر در دهه هشتاد مزيت شمرد همين حركت اميدوار كننده ايي است كه در پيش گرفته تا خود را در بستري شايسته‌اش پيش ببرد . حركتي كه در آن فروتنانه‌گي ، صميميت ، تلاش براي شنيدن و بازگفتن ، تعقل در تحليل‌هاي موقعيت‌شناس و موقعيت آفرين ، تقرب به انواع تاريخي ، تسليح شدن به قدرت سئوال كردن به جاي تاكيد در پاسخ داشتن ، مداومت دادن به روح ترديد و تشكيك ، ارزش نهادن به مخاطب و دريافت نيازمندي به او و ... مشهود مي شود . به بيان ديگر ، شعر در اين دهه آماده مي شود تا اگر بتواند به آباداني ويرانگي هايي برخيزد ، كه بيش از هر زمان در دهه هفتاد در مناطق آن به وجود آمده است . كه در غير اين صورت قادر به تداوم بي‌دردسر خود نيست . از اين نظر مي‌توان قبول كرد در اين دوره شعر مي كوشد با بازگشت به حافظه تاريخي خود و آشتي دوباره با گذشته‌اش كه از بازبيني دقيقتر تجربه هاي تاريخي اش حاصل خواهد آمد ، با اطمينان فراتر از شعارهاي مطرح پيشين پيش برود .

به نظرم مثال‌هاي خوبي هم در رفتارشناسي عاملان نمايان شده است كه براي تقرب به اهداف جديد اميدوار كننده است . مثلا ديگر از آن بيماري اپيدمي ژانرسازي و نوع آفريني عجولانه كه هر روز و هر ماه از پي هم نمايان مي‌شدند ، كمتر خبر مي رسد . حالا ديگر هر كس يا گروهي با اتكاء به اندك‌ترين تفاوت‌هايي كه در آثار خود داشتند يا نه ، ادعاي نوآوري هاي مطلق و بي‌هيچ ارتباط با ديگران و ديگر آثار را نمي‌كنند . كاري كه در دهه هفتاد شايع بود و ضربه كشنده‌ايي را بر پيكر ارتباطات و بازخواني هاي شعر وارد كرد .

تاكيدهاي افراطي براي وقوع گسست نسل‌ها و عدم لزوم گفتگوي بين نسلي ، كه نهايتا نسل هاي ماقبل را از گردونه دخالت و اهميت دور نموده و به اين ترتيب فراموشي عظيمي را به تاريخ تحميل مي كرد ، اكنون ديگر از تريبون‌هاي پرهياهو حذف شده ، به جاي آن اعتراف به ضرورت همگرايي انديشه آنها مطرح مي شود . اهميت اين زماني روشنتر خواهد شد كه به ياد بياوريم آثار شعري كليتي است كه در كنار هم باز خواني مي شود و حذف هر كدام به خوانش ديگران لطمه وارد خواهد كرد . وهمينگونه است تحليل و تفسيرانديشه و رفتار عاملان آن در هر دوره .

بر خلاف دوره‌ اخير شعر اكنون سعي دارد پس ازسرايش خود ، به بازخواني كيفيتش بپردازد . در حاليكه قبلا از تئوري ها و دستورالعمل ها به سرايش مي رسيد . و اين رفتار اخير يعني احترام گذاشتن به عمل كشف در شعر و بازيافتن كشف‌هاي آن. و بالاخره درك اينكه شعر كالاي مصنوعي نيست ، بلكه حاصلي است از كنكاش‌هاي رازآلود خلاقيت . و به همين دليل رديابي تكوينش زيبا و مشكل است .

شعر در دهه هشتاد سعي مي كند از پيله‌سازي به دور خود خودداري كرده ، خود را درگير و اسير موضوع و نگرش هاي محدود نكرده و باقي را ممنوع نشمارد . بلكه مي‌كوشد نگاه باز و وسيع خود را به تمامي هستي پيرامونش شامل كند . بنابراين اگر چه هنوز اندك ، اما از هم اكنون تنوع آثار آن قابل پيگيري است .

اين مثال ها و مثال‌هاي ناگفته ديگر مبين اين حقيقت است كه در اين دهه ، بسياري از گردبادهاي غبارآلود فرو نشسته ، اندك اندك به وضعيتي آرام دست مي‌يابيم تا در فرصت موجود به بازسازي دوباره دانسته ها و دريافته‌ها بپردازيم .

پس تاكيد مي كنم كه باز هم مجبور هستيم به جاي آثار با مشخصه‌هاي برجسته ، رفتارهاي اعمال شده در آنها را بررسي كنيم . اما اميدوار هستيم اين رفتارها بالاخره به بازتاب‌هاي عملي در آثار مبدل شود . چرا كه در نهايت كيفيت آثار است كه معرف واقعي جهان شعري ما شمرده خواهد شد . تصور بر اين است كه سوي حركت رفتارها در راستاي آن منظور است . در حاليكه در گذشته بين رفتارها و آثار ، خلائي مشهود يا بيگانگي متورم رخ داده بود .


6ـ اخيرا مطلع شديم که سايت جغد با کمک شما و ديگر دوستانتان راه اندازي شده است اين سايت به چه موضوعاتي خواهد پرداخت ؟

سايت جغد عنوان كارگاه شعر و داستان را با خود به همراه دارد . بنابراين روشن است كه در زمينه شعر ، داستان و نقد اين دو فعاليت خواهد كرد . در واقع تلاشي خواهد بود براي مقاومت در برابر موانع انتشار آثار و آن خلاء فاجعه باري كه از اين راه در اذهان عاملان ادبيات پديد مي‌آيد . چرا كه اين سايت معتقد است اگر اين همه انسداد موجود به شكل تعديل و تحديد كننده و تقليل دهنده ادامه پيدا كند ، باعث كرختي و بالاخره مرگ خلاقيت اذهان افراد خواهد شد . پس مي‌كوشد تا به سهم خود در حركت مقابله‌آميز با چنين نحوستي موثر باقي بماند

 

7ـ اگر حرف نگفته اي داريد بفرماييد.

براي شما و « نوشتار » آرزوي موفقيت دارم .


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:26 توسط نوشتار |

 

نقد جامع يك داستان

مجتبي اسماعيل زاده

براي شروع نقد يك داستان به خواندن يا شنيدن نقد هايي كه قبلا در مورد ان داستان شده است اصرار نكنيد . هركس با يك زاويه وروي يك بعد از داستان تمركز مي كند. فقط كافيست نظر شخصي خود يا همان برداشت از داستان را به طور ساده بيان كرد و سپس داستان را از روي عناصري كه در ان بكار رفته يا همان تكنيك هاي نويسنده در داستان را بررسي كرد . اين را بايد بياد داشت كه بيان نقد دو هدف را دنبال مي كند : يكي مشخص كردن نقاط ضعف داستان و ديگري ارائه راهكار و پيشنهاد براي رفع نقاط ضعف داستان است . پس در مرحله اول بايد نقاط ضعف داستان را پيدا كنيم و در عين حال اگر نقطه ي قوتي دارد ان را نيز مشخص كنيم . بايد بخاطر داشت كه در نقد اثر تمركز بايد فقط وفقط روي نوشته باشد وبه نقد افكار يا شخصيت يا راهكارهايي كه صاحب اثر براي پيشبرد داستان بكار برده است به نقد اثر هيچ ارتباطي ندارند .

 

نقد عناصرداستان

يك داستان معمولا دربردارنده ي عناصري است كه به شكل قاعده در امده اند. البته يك داستان خوب نيازي به تبعيت بي چون وچرا از اين قواعد ندارد. با اين حال در مبحث روايت شناسي روايت بايد داراي ويژگي هايي باشد دا در شناخت وبررسي ان به مشكلي برخورد نكنيم . در زير به برخي از اين ويژگي ها وعناصر اشاره مي كنيم كه با تمركز و بررسي يك به يك انها مي توان براي يك داستان يك نقد كلي و جامع ارئه كرد .

 

الف) شروع داستان

بايد دقت كرد كه ايا اولين جملات يا فضاي اوليه داستان ما را به خود جلب مي كند ؟ هر قدر كه نويسنده در شروع خود موفق باشد ، بيشتر ميتواند خواننده را جذب خود كند . اين مسئله در جامعه نيز اشكارا ديده ميشود وقتي شخصي براي خريد كتاب داستاني به كتابفروشي مراجعه ميكند ، جسته وگريخته يك يا دو صفحه ي اول داستان يا همان شروع داستان را مطالعه ميكند. ادوارد سعيد در اين مورد گفته است : بدو داشتن ذره اي از احساس اغاز هيچ اثري را نمي توان شروع كرد ومتقابلا نيز نمي توان به پايان رساند . رابرت اسكولز نيز بر اين عقيده است كه در شروع داستان بايد شخصيت هاي كليدي معرفي شده و مناسبت هاي اوليه ي انها مشخص شود . اگر قرار است بحران يا حادثه اي در اينده داستان اتفاق بيفتد بايد زمينه هاي ان در اوايل داستان پرداخت شده باشد وبه عبارت ديگر براي حادثه اي كه در انتظار است در اوايل داستان بايد فضاسازي كرد . در هر حال شرع داستان هم براي افريدن يك اثر خوب و هم براي منتقد بسيار مهم است و منتقد بايد به شروع داستان و زنجيره ي حوادثي كه ممكن است به ان متصل شود توجه اساسي داشته باشد.

 

ب ) كشمكش

منظور از كشمكش درگيري هاي ذهني واخلاقي  شخصيت داستان است كه از اميال هاي دروني و دغدغخه هاي شخصي ن اصل مي شود . براي تمركز وبررسي اين قسمت از داستان بايد توجه كرد كه ايا كشمكش عاطفي بين شخصيت اصلي و نيز كشمكش هاي ديگر بين شخصصيت هاي ديگر داستان وجود دارد ؟ و نويسنده تا چه حد توانسته است كشمكش هاي  بين شخصيت اصلي و ديگر شخصيت هاي ديگر داستان را نشان دهد ؟

 

 

 

 

 

ج) طرح

مبحث طرح يكي از مباحث پيچيده واساسي در داستان است كه در نقد نيز تمركز زيادي روي اين قسمت از داستان مي شود . به طور كلي طرح يعني : نقشه اي منظم و تصويري در مورد حوادث داستان است . به عبارت ديگر شخصيت ها  و حوادث بايد طوري در داستان شكل يافته وسازمان دهي شوند كه نوشته كنجكاوي و تعليق مخاطب را بوجود بياورد .طبق عقيده ي ام .فوستر بين داستان وطرح تفاوت وجود دارد . داستان نقل رشته اي از حوادث است كه بر طبق روالي زماني سازمان دهي شده اند . اما طرح ،همان نقل حوادث است با تكيه بر موجبيت وروابط علي و معلولي . مهمترين نكته براي طرح اين است كه قابل باور باشد و مخاطب بتواند حوادث موجود در طرح را براي خود تفهيم كند . اگر طرح بصورت فانتزي و يا سورئال باشد  ، نويسنده بايد زمينه هاي اين طرح را در اوايل داستان بوجود اورد يا به عبارتي ديگر ، بر اي حوادثي كه در اينده داستان ممكن است اتفاق بيفتد و دور از باور مخاطب است ، طوري فضاسازي كند كه مخاطب در عين فانتزي بودن ان ، از ان لذت ببرد. در اين قسمت از نقد بايد نكاتي را كه مرتبط با طرح است در نظر بگيريم : ايا طرح واضح وشفاف و قابل باور است ؟ ايا شخصصيت اصلي دغدغه ي تعريف شده اي براي از بين بردن دارد ؟ ايا مخاطب مي تواند زمان ومكان و زنجيره ي حوادث طرح ورابطه ي علت ومعلولي انها را تشخيص دهد ؟

 

د) فضا سازي

فضا سازي به زنجيره حوادث يا اتفاقات داستان بستگي دارد وهرنوشته بايد به نسبت طرح وحوادثي كه در پيش دارد فضا سازي شود . در بررسي اين قسمت بايد مشخص كنيم كه :

- ايا تو صيف كاملي از پيش وپس زمينه ي داستان ارائه شده است ؟

- ايا نويسنده اسم ها ويا تعابير خوبي براي اشيا و اشخا ومكان ها بكار برده است ؟

- ايا بين زمان ونظم حوادث در  داستان هماهنگي است ؟

 

ه) شخيت پردازي

شخيت در تعريفي ساده ، انساني است كه به خواست نويسنده وبراي پيشبرد اهداف وي پا به صحنه ي داستان مي گذارد و كنش هاي مورد نظر نويسنده را انجام مي دهد . البته در نگاهي ديگر شخصيت ، موجودي پويا است كه در كنش هاي داستاني ظاهر ميشود . اگرچه شخصيت  از طرح كلي داستان پيروي مي كند ،ولي گاه ابتكارعمل به ئخرج داده وخود همه چيز را رهبري مي كند . در بررسي اين قسمت بايد ديد كه ايا شخصيت خوب پردازش شده است ؟ ايا حس و كشمكش دروني شخصيت نسبت به شخصيت هاي ديگر داستان به خوبي نشان داده شده است ؟ ايا موقعيت و خصوصياتن شخصيت اصلي به خوبي پردازش شده است ؟

 

ز ) ديالوگ

ديالوگ در تعريفي ساده ،همان كلمات يا جملاتي است كه بين شخصيت هاي داستان رد وبدل مي شود. نحوه ي ديالوگ هاي يك شخص در داستان به شخصيت پردازي بستگي دارد . ديالوگ بايد به گونه اي باشد تا پيچيدگي ولذت داستان را از بين نبرد و مخاطب را به دنبال خودش بكشاند.

در بررسي اين قسمت بايد ديد كه ايا كلماتي كه از دهان شخصيت ها بيرون مي ايد با خلق وخوي انها تناسبي دارد ؟ ايا نويسنده توانسته است در خلال ديالوگ هاي شخصيت ها ، براي داستان فضا سازي كند ؟

 

 

ر) زاويه ي ديد

زاويه ي ديد منظري است كه نويسنده ،راوي ويا شخصيت ها از طريق ان به داستان وحوادث ان مي نگرند. اين منظر به طور كلي دو قسمت است : ساحت چشم وساحت فكر . ساحت چشم همان نگاه ونظر است وساحت فكر ، همان وجهه ي نظر . در عين حال يك داستان مي تواند از چند زاويه گزارش شود ويا دستخوش تغيير زاويه ديد قرار بگيرد . براي بررسي اين قسمت بايد ديد كه ايا :

-در داستان شاهد تغيير زاويه ي ديد هستيم يا نه ؟ ودر صورت تغيير زاويه ي ديد ايا اين كار به شكلي استادانه انجام مي گيرد ؟

- ايا زاويه ديدي كه در داستان حاكم است توانسته است حوادث ودغدغه هاي شخصصيت ها را به خوبي به مخاطب ارائه كند ؟

 

ن) تعليق

در تعريفي ساده ، تعليق همان حس كنجكاوي مخاطب است كه نويسنده براي حدس اينده داستان در مخاطب بر مي انگيزد . به عبارتي ديگر ، تعليق حاصل موقعيتي است كه مخاطب دوست دارد اينده داستان را حدس بزند واگر اين كار را با قطعيت انجام دهد بايد گفت كه تعليق ضعيف بوده است .

عنصر تعليق از جمله عناصري است كه نويسنده با بكار گيري صحيح و مناسب ان مي تواند مخاطب را پيوسته در مسير جريان داستان نگه دارد به طوري كه مخاطب از نوشته لذت ببرد وهيچ گاه خسته نشودو علاوه بر اين مي توان با بكار گيري استادانه اين عنصر براي پاين داستان فضا سازي كرد.   .براي بررسي  اين قسمت در داستان بايد ديد كه :

- ايا نويسنده توانسته است مخاطب را در مسير جريان داستان نگه دارد ؟

- ايا نويسنده توانسته است از عنصر تعليق به خوبي در داستان بهره بگيرد ؟

- وايا توانسته است به خوبي اطلاعات مربوط به پايان بندي را در پرده نگه دارد

 

ي) پايان بندي

عناصري كه درست در پايان داستان معرفي مي شوند  ممكن است غافلگيري پايان داستان را براي ما چند برابر كنند . بخصوص اگرچنين عناصري سبب وقوع نتيجه اي تعجب اميز در داستان شود و يا ازعنصرشانس وتصادف بيش ازحد استفاده شود . يك پايان غافلگير كننده در صورتي كه از قبل تدارك ديده شود ، مي تواند پاياني قدرتمند و منطقي باشد حتي اگر عنصصر طرح وزنجيره ي حوادثي كه به پايان منتهي مي شود را از ياد برده باشيم . مهمترين نكته اي كه در پايان بندي بايد رعايت شود اين است كه مخاطب هرگز نبايد احساس كند كه احمق فرض شده است و با پاياني غافلگير كننده كه برايش چندان هم منطقي نيست سرش را كلاه گذاشته اند ( مانند استفاده از تكنيك ضربه ي اخر در بعضي موارد كه كاملا غير منطقي است ). در طول داستان مخاطب به اين نكته اشراف دارد كه فقط در صورتي پايان غافلگير كننده خواهد بود كه زمينه هاي اين غافلگيري در اوايل بوجود امده باشد .

براي بررسي اين قسمت از داستان بايد ديد كه :

- ايا مخاطب از پايان بندي داستان لذت برده است ؟

- ايا نويسنده توانسته است زمينه هاي پايان بندي را در داستان مطرح كند ؟

- ايا مخاطب نحوه ي پايان داستان را قبول دارد يا اين نوع پايان بندي را توانسته است باورمي كند ؟

- ايانويسنده با توجه به زنجيره علي و معلولي داستان توانسته است پاياني منطقي ومطابق با حوادث داستان ، ارائه كند ؟  

       

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:25 توسط نوشتار |

 

نقدی بر شعر
« روشني ، من ، گل ، آب »
سروده ي سهراب سپهري

اصلان قزل لو

ابري نيست.
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه ي زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن چهره ي من پيدا نيست.
چيزهايي هست ، كه نميدانم.
مي دانم، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن.
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ي برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
نقد و تفسير " روشني ، من، گل ، آب" : اصلان قزللو
خلاصه ي شعر :
در يك روز عادي بي ابر و باد ، گوينده در كنار حوضي مي نشيند و به ماهي و آب و روشنايي و پاكي چشم مي دوزد.
مادر با نان و پنير و ريحاني مي آورد و در كنار اين آب و آسمان صاف و گل ها ، زندگي ساده ي پر از خوشبختي ، داريم.

 

 

دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت. به ماهي و گل و آب و روشني نگريست و به چگونه بودن زندگي در كنار آن ها فكر كرد.اگر پرنده ي فكر را كمي بيش تر به اوج ببريم ، تمام اين عناصر (ماهي، روشني ، آب و گل)در دامن طبيعت است و زندگي خوب و خوشبختي در خوشه ي زيست (طبيعت) . به شرط آن كه " آب را گل نكنيم" (1)
حالا فكر را بر زندگي بتابانيم:راز خوشبختي(رستگاري) در چيست؟ در يك نان و پنير و ريحان . كه اگر دقت كنيم هيچ عنصري خارج از طبيعت نيست و معادله زير را مي توان نوشت: زندگي ساده (نان و پنير) + طبيعت پاك = خوشبختي(رستگاري)

در زندگي پاك و طبيعي هر چيز وظيفه اي دارد: از نور ، نوازش فرو مي ريزد و نربان ، صبح را پله پله به زمين مي آورد. ؛ به افراد نگاه كنيم . ظاهر ، نمي تواند بيانگر باطن باشد."پشت لبخندي پنهان هر چيز" اين جا متن اجازه مي دهد ، سپيد خواني كنيم . آن كه مي خندد ، شادان نيست . غم هايش را پشت لبخند پنهان كرده است . شناخت واقعي در طول زمان است . از روزنه زمان مي توان ويژگي هاي اشخاص را تشخيص داد. وجود انسان از دانسته ها و ندانسته ها يش شكل مي گيرد . انسان متواضع و نقاد كسي است كه به آن اعتراف كند . و نادني هايش را در پس دانايي و گاه آن هم اندك پنهان نكند. و تا آن جا پيش رود كه :
تا بدان جا رسيد دانش من
كه بدانم همي كه نادانم. (2)

 

آن گاه انسان آن قدر به طبيعت نزديك مي شود كه :" مي دانم ، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد." يك سبزه ، مساوي با يك زندگي است . اين انديشه اندكي به خيام نزديك مي شود:
هر سبزه كه در كنار جويي رسته است
گويي ز لب فرشته خو يي رسته است
پا بر سر سبزه ، تا ، به خواري ننهي
كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.(3)
اين اغراق ، نشان اهمييت بي اندازه ي سفارش براي حفظ طبيعت است كه در اين شعر متجلي مي گردد.
تفكر اوج مي گيرد و انسان با نور و پاكي ، پرنده اي مي شود كه مي تواند تاريكي ها (ندانسته ها) را با نور و روشني (دانسته ها) پر كند و از آن عبور كند. نور و ظلمت ، دانايي و ناداني در وجود انسان در كشاكشي عظيم اند. فقط يك ذهن نقاد مي تواند با فانوس دانايي از بيشه هاي تاريك ناداني بگذرد .

زبان شعر ، بسيار ساده است . گاهي به زبان محاوره نزديك مي شود : "مي نشينم لب حوض " يا " لاي گل هاي حياط " و گاه به بيگانگي با آن مي رسد ."پاكي خوشه ي زيست." و " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد" به جاي " نور در كاسه منعكس مي شود."
گاه جمله ها را به كلي بي فعل ارايه مي دهد:" گدش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب / پاكي خوشه ي زيست. و در بند دوم " نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر،
اطلسي هايي تر/ رستگاري نزديك ، لاي گل هاي حياط. و باز هم : " پشت لبخندي پنهان هر چيز."
اين فشردگي هاي كلام سبب صرفه جويي در استفاده از واژه هاست و با لفظ اندك معناي بسيار ارائه دادن.
براي زيبايي و ارائه ي تصوير به جاي توصيف و تعريف ، انسان پنداري در بسياري جاها به چشم مي آيد: " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد." يا " نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد."

 

در بند پاياني ، گوينده ، وجود خود را براي دريافت هاي روشن و تاريك ، تهي مي كند و ذره ذره بالا مي رود تا تيرگي ها را ترك كند.
تيرگي ، فانوس، شن، راه ، درخت، پل ، رود ، موج ، عناصر مثبت و منفي اند و شاعر گويي راهي را تصوير مي كند كه گاه از شنزار مي گذرد گاه از تونلي تاريك و گاه به رودي مي رسد و سپس پلي بر آن مي سازد تا ادامه يابد. و موج نيز بالا و پايين مي رود و تحرك را نشان مي دهد.
در آبي آسمان به آن عظمت سايه برگي بر آب پيداست. و اين لذت بردن از متن و به نانوشته هارسيدن است.
منابع:
1- سپهري ، سهراب- هشت كتاب- ص 345 –انتشارات طهوري- چاپ دهم-1370
2- منسوب له ابوعلي سينا
3- شاملو ، احمد- ترانه ها – ص 43- انتشارات نگاه – چاپ دوم-1384

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:25 توسط نوشتار |

 

...

آتوسا مولوي

 

 

پدر رفت ، برادر آمد . برادرم رفت ، پدر آمد . شلوارش نصف شده بود . پوتين هاي اش را گم کرده بود . پاهاي اش ويلچر شده بودند . پدر رفت و آمد ولي برادرم ديگر برنگشت . و مادر يادش آمد که وقت رفتن اش پشت سرش آب نپاشيده و از زير قرآن ردش نکرده ،

خواهرم براي فردا انشاء داشت خانم معلم شان گفته بود ، که بچه ها با پدرهاي شان به مدرسه بيايند . رفتند ، آمدند ، خواهرم يک کربلا گريه مي کرد . پدر يک گوشه کز کرده بود . خواهرم گريه مي کرد و باز گريه مي کرد و مادر هر چه از آن دو مي پرسيد پدر در خودش بود و خواهرم گريه مي کرد .

مادر کيف اش را باز کرد ، کتاب و دفترهاي اش را بر زمين ريخت ، دفتر انشاي اش را باز کرد .

ما پدر خود را دوست داريم ولي پدر ما را دوست ندارد ، چون بي پا شده ، چون که فقط روي صندلي اش مي نشيند و ما همه ، فقط کارهاي او را انجام مي دهيم . پدر خيلي بد شده چون فقط ما را اديت مي کند و به خاطر بي پايي او من هميشه توي مدرسه ، محله ، کوچه و خيابان مسخره مي شوم . همه ما يک جور ديگر نگاه مي کنند . انگار پدر از فضا آمده ، انگار او گداست ، پدر خيلي بد شده ، چون به خاطر بي پايي ما را هي امر ونهي ميکند ، اين را بپوش آن را نپوش ، اين را بکن ، آن را نکن ، او فقط دستور مي دهد . مردم هم بدند و هي مادرم را اذيت مي کنند . او جبور شده فقط لباس هاي سياه بپوشد . مدت هايت که توي خانه ي ما صداي موسيقي بلند نشده .

مادرم يک خودکار از جامدادي خواهرم برداشت و شروع کرد به نوشتن . بعد انشاء را براي ما خواند يک بند اضافه شده بود .

... ولي ما پدرمان را دوست داريم ، درست است که بي پا شده ، اما بي پا شد که من و تو روي پاهاي خودمان بايستيم .

                                               پايان

روي ويلچر خالي بود .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:23 توسط نوشتار |

 

 بعدا برای تان کلی می نویسم

به علت برخی مسائل فعلا بی خیال شدیم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:23 توسط نوشتار |

 

 با تو بودن

 

سيد حيدر علي آران

 

 

و سر انجام از پله هاي فلزي به هم راه بقيه بالا رفتم و با راهنمايي مهمان دار خنده رو  کنار پنجره کوچک نشستم و از پنجره به بيرون زل زدم. کمر بندمو بستم و تو خيره شده بودي به من .هواپيما بلند شد ،پس از چندي در آسمان بوديم. آب نيلگون درياچه و جزاير متعدد از اون بالا ديده مي شدوقتي لب پنجره نشستي  ، با چشمام گفتم : مي خواي بري؟ پاسخمو ندادي و از پنجره بيرون رفتي مثل يک گنجشک از اون ور پنجره مي ديدمت که مرا هم راهي مي کني ، توده ي ابر سياهي ما را در خود گرفت و وقتي باز به آسمان آبي رسيديم تو نبودي ، دلم گرفت. رفتي و پر زدي . دلم مي خواست مرا به همراه خود ببري . چه کيفي داشت در آسمان بودن و همراه تو بودن ، نه چتري ، نه بالي ، فارغبال اما رفتيم و من ...

کوچک شدم ،وال موهاي سفيد  سر و صورتم سياه شد و بعد ريش و سبيلم ريخت و موهايم کوتاه شد و خودم نيز کوچک و کوچکتر .

کت و شلوارم تبديل به يک شلوار محلي سفيد شد و پيراهني سفيد که تا پايين زانو مي رسيد و يک جفت کفش نيم ئار بيرجندي. رسيديم ... اينجا بود ، خونه هاي گاهگلي گنبدي و کوه خواجه که مثل  يه ديوار سنگي  وسط آب درياچه مقاوم ايستاده بود و جند توتن و مرداني که با لنگوته هاي سفيد مشغول پچو کردن بودند. اومديم روي بام شهر و دبستان پانزده بهمن . بچه هاي توي حياط کنار حوض آبي که هميشه چند ترکه ي انار در آن مشغول خيساندن بود، بودند و باغچه ي نرگسي ، که چه عطري داشت . آروم اومديم و کنار بچه ها نشستيم يه هو سرم کچل شد ، به آن دست کشيدم با تيغ اصلاح شده بود ، همه ي بچه ها با تيغ سرشان را اصلاح کرده بودند . از هم کلاسيم پرسيدم : « چي داري؟» گفت : « تو سري !» با خودم زمزمه کردم:  تو سري ؟

معلم به همه خيره شده بود ، سپس با اشاره ي چشم و ابرو  به يکي از بچه ها ، او با کف دست به پشت سر نفر جلويي با تمام قدرت زد.

صداي شترق تو ي فضا پيچيد و صداي چندش آور قهقهه ي معلم و سپس خنده هاي ناخواسته ي بچه ها .

پسرک کنار من مثل خودم مي لرزيد . هنوز خنده رو لب هاي معلم بود که با اشره ي او باز هم صداي تو سري به هم راه صداي خنده ي بچه ها بلند شد. معلم زل زد توي چشم هاي من . لرزش بدنم بيشتر شد اما ناخودآگاه به  هم راه تو لبخند زدم  و ناگهان همراه با صدايي شديد سوزشي عذاب آور را پشت سر و تمام بدنم حس کردم ، درد به تمام وجودم پيچيد ، از شدت ضربه صورتم به پشت نفر جلويي خورد و دماغم سوخت و چشمام سياهي رفت . صداي زمزمه هاي زنبور مانندي را مي شنيدم . چشمامو که باز کردم آقا معلم با ترکه ي چوب بالاي سرم بود . خواستم بلند شوم که از ترس باز از حال رفتم . به کمک فراش صورتمو شستم . پيراهن و شلوار سفيدم پر خون بود . گرماي خوني که از دماغم جاري بود را احساس مي کردم . فراش پشت سر هم تکرار مي کرد : « چيزي نشده ، سرتو بالا بگير ، خون دماغ شدي . »

معلم با چهره اي شادان به طرفم آمد و من از ترس فراش را محکم در بغل گرفتم . معلم با هر قدمي که به طرفم برمي داشت ، انگار ضربه اي تازه به سرم مي زدند ، تنم مي لرزيد ، رو به فراش گفتم : « تو رو خدا نذار منو ... » فراش مهربانانه گف: « نترس نمي ذارم ، ديگه کارت نداره . »

شاگردها مثل يه دسته گنجشک ترسان از هراس ( باشه ) يه گوشه کز کرده بودند و به من و معلم نگاه مي کردند . معلم نزديک و نزديک تر آمد و با لبخند گفت : « پا شو مردني برو خونه لباساتو عوض کن » و با تهديدي ادامه داد : « واي به حالت که به کسي چيزي بگي ، فهميدي ... » 

با کمک تو و فراش اومدم خونه . وقتي پدر مرا اون طوري ديد نگاه غضبناکي به من و فراش کرد و با ناراحتي گفت : « چي شده ؟ »

و من بغضم ترکيد و دويدم به آغوش مادر و همراه با گريه هاي مادر منم زار زدم و با هق هق زير دستان نوازش گر مادر که قربون صدقه ام مي رفت آرام گرفتم . پس از تعويض لباس و گذاشتن پنبه در دماغم به خواب رفتم .

پدر جريان را فهميد و به مدرسه رفت . بچه ها به من گفتند که فريادهاي پدر در تمام مدرسه پيچيده بود و معلم از ترس فرار کرده بود و با عذدرخواهي مدير و ناظم و قول صد در صد به اين که عذر معلم را از اين مدرسه بخواهند ، پدر را آرام کرده بودند .

روز بعد که به مدرسه رفتم سر صف مدير پس از حرف هايي و تعريف از من گفت که معلم ما عوض شده و در ميان سر و صداي شادي بچه ها ادامه داد : « از اين به بعد هم هيچ کس حق نداره سرش را تيغ بزنه ، فقط اصلاح با ماشين . «

خوشحالي بچه ها بيش تر شد و صداي فريادشان مرا که با تو برمي گشتم به سوي ابر هايي که هواپيما در آن غوطه ور بود همراهي مي کرد که : « کلاس تو سري تعطيله ... تعطيله »

به هواپيما بر مي گردم و تو را پشت شيشه جا مي گذارم . بزرگ مي شوم قد خودم و صداي خلبان به گوشمان مي رسد که :« ضمن آرزوي سفري خوش براي شما تا چند لحظه ي ديگه در فرودگاه زابل هواپيما به زمين خواهد نشست ، لطفا کمربند هايتان را ببنديد . »

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:22 توسط نوشتار |

 

لحظه ي ققنوس

رويا حمزه زاده

 

 

     با هر قدمي که بر مي داشت ، لحظه اي مي ايستاد. گويي که نفس در اعماق وجودش جايي گير کرده باشد ؛ به سختي اضطراب و تشويش درون را به بيرون پس مي داد.

     با چه زحمتي خودش را به آنجا رسانده بود. پنج ، شش قدم بيشتر تا پله هاي ورودي راه باقي نبود اما انگار با بلندترين خط کش دنيا هم نمي توانست اين فاصله را اندازه بگيرد. ديگر ناي ايستادن نداشت به آرامي روي چمن هاي سبز محوطه نشست.

     همه جا پارچه هاي سياه و سبز " يا حسين (ع) " بسته بودند. شايد هم چشم هايش سياهي مي رفت ، خودش هم نمي دانست.

     پرچم " يا حسين " ي که در آغوش باد به رقص در آمده بود ، قاب نگاهش را دزديده بود. اما فکرش جاي ديگري  پر مي کشيد.

     - " الهام ! ... الهام يه لحظه منو نگاه کن ! "

     که ناگهان نور فلاش دوربين روي صورتش پاشيد.

     - " امير ! ... اي بد جنس !  باز هم که يواشکي عکس انداختي. حالا فردا که ظاهرشان کردي ، مي نشيني و به ريش ما  مي خندي. باشه ، يکي طلبت ! "

     که صداي گوشخراش آمبولانس روي افکارش دويد. تازه يادش افتاد براي چه به آنجا آمده. ته مانده هاي توانش را جمع کرد و با يک يا علي خوذش را از روي زمين کند. که ناگهان درد آشنايي او را سر جايش ميخکوب کرد. انگار که فرشته ي کوچک او ، بيشتر از خود او مشتاق ديدار پدرش بود. اگر چه تمام طول اين مدت را با قصه هاي شيريني از پدر سر کرده بود و حالا در چند قدمي او ... .

     - " خانم ، ار سر راه برو کنار! ... خانم محترم ! "

     جوان بيست و سه ، چهار ساله اي بود که او را مي خواند. اما نه پاسخي مي­شنيد و نه حرکتي مي ديد.

     - " خانم محسني ! ... چند لحظه تشريف بياوريد. مثل اينکه اين خانم حال شان خوب نيست. اين مجروح ها بايد هر چه سريعتر برسند اورژا نس. لطفا خانم را از سر راه ببريد کنار "

     راهروي بيمارستان شلوغ بود. چند تا مجروح جديد آورده بودند. هر کس در حال انجام کاري بود و به سمتي مي دويد.

     - " خانم ، حالتان بهتر شد ؟ "

     در حاليکه چادرش را روي سرش مي کشيد به آرامي لبهايش را تکان داد. اما به زحمت مي شد صدايي از پس حرکت آنها شنيد.

     - " آخه شما ، با اين وضعتان تنهايي اينجا چکار مي کنيد؟ ! "

     وبا کمي مکث ادامه داد:

     - " بچه ي اولتان است؟ "

     بغضي سنگين بر گلويش چنگ انداخته بود. با تاييد سر پاسخش را داد وادامه داد:

     - " آمده م دنبال ش ... ش ... شوهرم "

    - " شوهرتون؟ ! "

     روي صندلي جابجا شد و پاسخ داد :

     - " بله ، مجروح جنگيه. همين چند ساعت پيش بود که با منزل تماس گرفتند و گفتند که ... ."

     که پرستار جواني ميان کلاممش دويد.

     - " خانم محسني! ، لطفا هر چه سريعتر دکتر شفق را پيج کنيد به اتاق عمل ."

     - " ببخشيد خانم! چند لحظه ، الآن مي يام خدمتتان. "

     اما او حواسش جاي ديگري بود. عکاس جواني مرتب از مجروحين عکس مي­گرفت. و او در هر فلاش دوربين امير را از نظر مي گذراند.

     ساعتي مي شد که همينطور توي حياط قدم مي زد.  هميشه همينطور بود.  هر وقت که  چيزي ذهنش را به خود مشغول  مي کرد ، موزاييک هاي کف حياط را مي شمرد.

     - " امير! ... بالاخره چند تا شد؟ ! "

     - " چي ، چند تا شد؟ ! "

     - " موزاييک هاي کف حياط ديگه! بالاخره نمي خواي بگي چته؟ ! "

     چشم هايش را به موزاييک هاي کف حياط دو خته بود و در ترديد گفتن و نگفتن به سر مي برد که زبانش به سختي در دهان چرخيد.

     - " الهام! ... من ... من مي خواستم ... البته ، اگرکه تو راضي باشي ... يه مدت ... از طرف سروي خبري روزنامه ...  "

     قلبش داشت از جا کنده مي شد. نگاهش را از همه چيز گرفته بود. فقط صداي امير را مي شنيد.

     - " ... اعزام بشم جبهه! "

     اين را که گفت نفس عميقي کشيد. انگار که همين يک جمله راه تنفس اش را بند آورده بود.

     - " الهام! ... چرا اينجوري نگام مي کني؟ "

     در همان تاريکي ديدن و نديدن گفت :

     - " پس ... پس ما چي ؟ ! "

     - " عزيزم گفتم که ، ... اگر که تو راضي باشي."

     خواهش و تمناي عجيبي در لحن صدايش بود که به دامن احساسش چنگ مي زد.

     - " ببخشيد خانم از اين که معطل شديد. اسم شوهرتون چي بود؟ ! "

     با گو شه ي روسري به آرامي عرق پيشانيش را گرفت و گفت :

     - " امير ... امير سجادي! "

     پرستار در حالي که ليست اسامي را جستجو مي مي کرد زير لب نام امير را نيز زمزمه مي کرد :

     - " امير سجادي ، سجادي ... بله ، امير سجادي ، اتاق 202 ، طبقه ي سوم ، ديشب آوردنش.بفرماييد تا آسانسور را نشانتان بدم. "

     مقابل در ايستاده بود. اما نه تاب  همياري در دلش بود و نه توان رفتن بر پايش.  ولي صبر و حوصله ي فرشته ي کوچک او ، داشت تمام مي شد.

     چشم هايش را بست و ناخودآگاه خودش را در آنسوي در يافت. چشم اش که به امير افتاد ، همه چيز را از ياد برد. انگار که تمام دردهايش را آنسوي در جا گذاشته بود. تمام توان نداشته اش را جمع کرد و خودش را به کنار تخت رساند. امير آرام و ساکت خوابيده بود. اما صداي خنده هاي شيرينش را از فراسوي ثانيه ها ، از روز هاي خوش با هم بودنشان مي شنيد.

     سر و سينه اش را باندپيچي کرده بودند. چند تا سيم و لوله هم روي سينه و صورتش وصل بود که صداي تپش قلبش را در فضاي راکد اتاق منتشر مي کرد.

     اين بهترين و آرامش بخش ترين صدايي بود که تا به حال ، در تمام طول عمرش شنيده بود.

     دستان خسته ي امير را ميان دو دست گرفته بود و به پهناي صورتش اشک مي­ريخت. فرشته ي کوچک او هم در اين ميان بد جوري بي تابي مي کرد .

     دوربين شکسته و خاک گرفته اش کنار تخت ، روي ميز بود. لبخند تلخي روي لب هايش  نشست. به آرامي رو به امير کرد و گفت :

     - " حالا نوبت منه ، که يواشکي از تو عکس بگيرم و بعدا يه دل سير ، بهت بخندم. "

     چشمي دوربين را مقابل چشمش گرفت اما  پرده ي نازکي از اشک ، صفحه ي ديدگانش را پوشانيده بود. به آرامي دکمه را فشار داد. ولي دوربين کار نمي­کرد. گويي که روح پاک او ، بزرگ تر از اين حرف ها بود که در چهار چوب قاب کوچک دوربين بگنجد.

    صداي امير را مي شنيد که با خنده مي گفت :

     - " ديدي خانوم خانوما ! ديدي بازم بازنده شدي. هيچ وقت نتونستي که يواشکي از من عکس بگيري. "

     دردي شديد در تمام وجودش چنگ انداخته بود و لحظه به لحظه او را در خود مچاله ميکرد. به ناگه تعادلش را از دست داد و موزاييک هاي سرد کف اتاق پذيرايش شد. بجز صداي صوت ممتدي که تمام وجودش را مي لرزاند ، هيچ صدايي را نمي شنيد. فقط سايه هاي مبهمي را مي ديد که دور بدن بي جان امير او حلقه زده اند.

     نمي دانست اين درد ، درد رفتن اوست يا آمدن فرشته ي کوچکشان.

     و در لحظه ي پرواز تو بود که ققنوس متولد شد. فرشته ي کوچک من و تو ، امير حسين!

     - " امير حسين! ... عزيزم نمي آي ... دير شد ها "

     - " آمدم مادر "

     در حالي که نوشته ي روي مزار را زير لب زمزمه مي کرد دکمه ي دوربين را فشار داد و نور سفيد فلاش آن در کنار عکس نوراني او محو شد.

     آرام و آهسته از آنجا دور مي شد اما هنوز در حال زمزمه بود.

     و در لحظه ي پرواز تو ققنوس متولد شد! ... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:20 توسط نوشتار |

 

فصل يکم

( جزيره )

 

سيد سعيد جديري ـ ميلاد فصيح نيا

يک سال در حال عادي و آني گذشت ، همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت و زندگي جادوگرها هم که مدتي بود به نگارش روزنامه نگاران در آمده بود ديگر فرو کش کرد . و همه ي مردم باور کردند که زندگي جادوگران به کلي پايان يافته .

در شهري دور زوجي جوان همراه با يک نوزاد زندگي مي کردند ، هنري مردي ايتاليايي بود که هميشه و در بيشتر اوقات کتک و شلوار راه راه مي پوشيد او زماني براي ديدن موزه ي واتيکان به روم مي رود ، و در آن جا با ميتانيس آشنا مي شود و حاصل آشنايي آن ها عشق و سرانجام به ازدواج مي کشد . آن ها از زماني که جنگ ميان انسان ها و جادوگرها شروع مي شود براي حفظ سلامتي ميتانيس که بچه اي در شکم داشت به شهري دور مي آيند تا هم بچه در محيطي آرام به دنيا بيايد و هم آسيبي به هيچ کدام شان نرسد . آن روز درست سه شنبه بود و هنري براي گرفتن بليط کشتي براي مسافرت چند هفته اي بيرون رفته بود و هنوز برنگشته بود ، ميتانيس در حالي که دخترشان آناييس را در بغل گرفته بود ميان اتاق راه مي رفت و براي آناييس لالايي مي خواند ، حوصله اش سر رفته بود و در دل دعا مي کرد که اي کاش هنري بليط پيدا کند . در همين زمان هنري در را باز کرد ، و همانند خدمتکاران تعظيمي کرد و وارد اتاق شد و در حالي که بليط ها را روي ميز گذاشت روي کاناپه ولو شد و فرياد زد :

          ـ سلام بر بهترين همسر و عزيزترين دختر روي زمين ...

ميتانيس ، دخترش را به هنري سپرد و به سمت بليط ها رفت و از فرط خوشحالي جيغ کوتاهي کشيد و ادامه داد :

          ـ واي هنري متشکرم ، بليط ها درست براي فراست.

هنري سرش را پايين آورد و در حالي که آناييس را با دو دست اش بالا مي برد گفت :

          ـ بله پس هر چه زودتر وسايل سفر را آماده کن .

ميتانيس در حالي که از شادي رنگ اش تغيير کرده بود نگاه محبت آميزي به هنري انداخت و خواست چيزي بگويد اما نتوانست پس به سمت اتاق رفت و شروع کرد به جمع کردن وسايل ها و ملزومات سفر . آن شب بهترين شب هر دوي آن ها بود چون پس از مدت ها قرار بود تا به سفري 15 روزه بروند تا خستگي يک سال کار و تلاش شان از تن شان خارج شود . ميتانيس بارها وسايل را نگاه کرد تا چيزي از قلم نيفتاده باشد و هنري نيز که معلوم بود خيلي خوشحال است ، مدام سر به سر ميتانيس مي گذاشت و با انگشت ، روي ميز مي زد و شعرهايي را به زبان ايتاليايي مي خواند .آن شب هيچ کدام نتوانستند از ذوق رفتن به مسافرت به خوبي بخوابند و استراحت کنند ...

صبح قشنگي بود ، هوا آفتابي بود و باد ملايمي نيز مي وزيد ، همه چيز براي يک سفر ايده آل آماده بود ، درست سر ساعت 8 صبح به کنار اسکله رسيدند . کشتي کنار اسکله لنگر انداخته بود و جمعيتي زياد براي همراهي دوستان و آشنايان شان کنار اسکله جمع شده بودند . هنري دست در دست ميتانيس وارد کشتي شد و خود را از ميان جمعيت به لبه ي کشتي رساند تا دور شدن کشتي را از اسکله نظاره گر باشد . هنري آناييس را از آغوش ميتانيس گرفت و خيره شد به جمعيت کنار اسکله ، سوت هاي کشتي بخار به صدا در آمد و خبر از اين داد که کشتي آماده ي حرکت کردن است . آرام آرام از اسکله فاصله گرفت و روي آبي آب دريا روان گشت . هنري دوباره آناييس را به ميتانيس سپرد و وسايل ها را برداشت و وارد ساختمان کشتي شد ، آن ها وقتي وارد تالار کشتي شدند لحظه اي مات و مبهوت ماندند ... لوستر هاي بزرگ که از سقف آويزان شده بودند با آن تابلو هاي نقاشي زيبا و فرش ها و مبلمان هاي اطراف آن صحنه اي جالب و اشرافانه اي را به وجود آورده بود . چند قدمي جلو گذاشتند که خدمه اي از خدمه هاي سفيد پوش کشتي جلو آمد و گفت : « خوش آمديد ، آيا مي توانم کمک تان بکنم .. »؟

هنري که يک لحظه جا خورده بود بليط ها را از جيب اش در آورد و گفت :

          ـ ببخشيد مي تونيد بگين از کدام طرف مي تونيم به کابين مان برويم .

مرد اشاره اي به در خروجي سالن کرد و گفت :

          ـ سمت چپ پله ها را پايين برويد ، به راهروي باريکي مي رسيد که مي توانيد کابين تان را آن جا پيدا کنيد .

هنري بدون اين که به چهره ي مرد نگاه کند دست ميتانيس را گرفت و با آدرسي که از خدمه گرفته بود کابين شان را پيدا کرد . کابين نه چندان بزرگ و تاريک بود که دو تخت در انتهاي آن ديده مي شد ، کنار هر کدام يک ميز عسلي کوچک گذاشته بودند و روي هر ميز يک شمع نيمه سوخته خودنمايي مي کرد .گوشه ي ديگر کابين روي يک ميز پايه بلند مقابل آينه تشت استيلي پر از آب ديده مي شد . چاره اي نبود بايد آن کابين را تحمل مي کردند تا به مقصد شان برسند . هنري روي يکي از تخت ها نشست و آناييس را در کنار خودش خواباند . همسرش شروع کرد به جابه جا کردن وسايل و تقريبا با اين کار سعي کرد خودش را سرگرم کند . مدتي به همين منوال گذشت و ميتانيس نيز روي تخت دراز کشيد ، هنري نگاهي به او انداخت و پرسيد :

          ـ چرا ناراحتي عزيزم ؟

          ـ دوست داشتم اين مسافرت رو مي رفتيم پيش بابا و مامان ، آخه دلم خيلي براشون تنگ شده .

هنري بلند شد و به سمت او رفت ، کنار تخت اش نشست و گفت :

          ـ قول مي دم دفعه ي بعد حتمن برويم پيش آن ها

ميتانيس سرش را به علامت مثبت تکان داد و هنري نيز ادامه داد :

          ـ اگه دلت مي خواد پاشو بريم روي عرشه تا هوايي بخوريم

ميتانيس کشو قوسي به بدن اش داد و دست اش را به هنري سپرد و بلند شد ، هنوز چند قدمي از تخت دور نشده بودند که کشتي شديدا لرزيد ، هنري تعادل اش را از دست داد و به زمين خورد ، چند ثانيه اي تکان ها به طور وحشتناکي ادامه داشتند ، همه ي مردم وحشت زده از کابين ها بيرون آمده بودند و به طرف عرشه ي کشتي هجوم مي بردند . آناييس از آن تکان ها بيدار شده بود و گريه مي کرد . ميتانيس برگت و او را در آغوش گرفت ، هنري خاک هاي روي لباس اش را تمييز کرد و هنگامي که خواستند از در کابين خارج شوند ، کشتي دوباره شديدا لرزيد و اين بار هنري از چهار چوب به محکمي گرفلت و نگذاشت که کسي زمين بخورد ، ترس در چهره ي همه و آن ها نمايان بود ، پس از آرام شدن کشتي هنري دست ميتانيس را گرفت و به عرشه ي کشتي آورد ، همه ي مردم در عرشه ي کشتي حاضر بودند و به حرف هاي ناخدا گوش مي دادند ، آن ها نيز به آن سمت رفتند و حرف هاي پاياني ناخدا را شنيدند :

          ـ خواهش مي کنم آرامش خودتان را حفظ کنيد ، اين تکان ها طبيعي است و ناشي از اين است که هنوز به طور کامل از ساحل دور نشده ايم ، آرام بمانيد و به خوش گذراني تان ادامه دهيد .

مردم در گوش هم پچ پچ مي کردند ، مردي که کنار هنري ايستاده بود خنديد و گفت :

          ـ من تاکنون بارها سوار کشتي شده ام ، ولي کشتي چنين تکان هايي نخورده ، کشتي شما خراب است خراب .

سپس از ميان جمعيت به سمت ساختمان کشتي رفت و ناپديد گشت . عده اي از مردم به کابين هاي شان بازگشتند و عده اي نيز به سمت گوشه هاي عرشه به رفتند  تا دريا را نظاره گر باشند . هنري و ميتانيس روي عرشه ماندند و به دريا چشم دوختند ، موج ها سنگين و بي صدا کشتي را در آغوش گرفته بودند و صداي همهمه ي مردم آرامش و سکوت دريا را مي شکست ، هنري دست اش را دور گردن ميتانيس انداخته بود و از آينده اي دور براي اش صحبت مي کرد . از آينده ي آناييس و خودشان هر دو با هم مي خنديدند . صداي سوت نهار همه را به سالن هاي زيباي ناهار خوري کشتي کشاند . همه با شور و شعف پشت ميزهايي نشستند که روي اش پر بود از خوراکي هاي دريايي و سالاد هاي هفت رنگ از سالاد خرچنگ گرفته تا سالاد مکزيکي ، و ميگو و پوره هاي سيب زميني همراه با مرغ . همه چيز براي ناهار خوب تدارک ديده شده بود و مردم در حال صحبت کردن و خنديدن با يکديگر غذاي خوش طعم و ناهار را صرف مي کردند . هنري و ميتانيس پس از ناهار تصميم گرفتند دوباره به روي عرشه برگردند و مدتي روي صندلي هاي راحتي روي عرشه استراحت کنند و به آسمان نيلي رنگ خيره شوند . اما هوا سرد شده بود و بادي که مي وزيد آن را سردتر مي ساخت ، سابقه نداشت در آن فصل از سال هواي دريا سرد باشد ، ابرهايي سياه از دور نمايان شد و افق را به رنگ سياه در آورد ، ابرهايي مانند دود غليظ سياهي که از سوختن جنگلي عظيم بوجود آمده باشد . ابرها آسمان آبي را اندک اندک در تاريکي خود فرو مي بردند ، و شدت باد با نزديک شدن ابرها افزايش مي يافت ، آب دريا که همين چند ساعت پيش آرام بود ، حال در تلاطم و کف بالا مي آورد ، کف هاي سفيدي که سطح دريا را پوشانيده بودند ، منظره اي از دريايي به رنگ سفيد را به نمايش گذاشته بود که در نوع خود بي نظير مي نمود . در افق چيزهايي ديده مي شد که غير قابل تشخيص بود ، اما هر چه نزديک تر مي گشت به شکل گردبادي ديده مي شد که عظيم بود ، سرد و سياه .

ميتانيس در حالي که نوزاد کوچک اش را در آغوش گرفته بود کنار هنري و ساير مرد ها و زن هاي حاضر بر روي عرشه اين مناظر غير طبيعي را نظاره مي کردند . موج ها کشتي را تکان مي داد و گويي مي خواست آن را ميان چنگال هاي اش به ناگهان خرد سازد . همهمهي مردم فضاي عجيبي را روي عرشه ي کشتي بوجود آورده بود ، هر کس چيزي مي گفت و درباره ي صحنه هايي که مي ديد نظري مي داد ، صداي ناخدا همه را ساکت کرد ، او داد مي کشيد :

          ـ همه بروند به داخل کابين هاي شان ، طوفان عظيم و سختي را پيش رو داريم .

و سپس صداي مردي با هيکلي درشت که روي عرشه ايستاده بود و گويي به نظر معاون ناخدا بود در فضاي تيره و تار اطراف پخش شد . :

          ـ سريع جليقه هاي نجات را بپوشيد و مراقب همديگر باشيد ، هر کس در پست خود قرار بگيرد ، اين يک وضعيت بحراني ست .

فشار مردم براي پايين رفتن از پله هاي منتهي به کابين ها آن قدر زياد بود که هنري صبر کرد تا آخر از همه به کابين شان بروند . باران شروع به باريدن کرد و مه اي غليظ تمامي سطح دريا را پوشاند ، ساقه هاي پياپي فضاي ميان گرد باد را که حال در دريا نيز گرد آبي درست کرده بود ، روشن مي کرد ، موج ها بالا مي آمدند و خود را روي عرشه ي کشتي پخش مي کردند و تند باد کشتي را در اختيار خودش گرفته بود . ترس در وجود همه مانند موجودي وحشتناک رخنه کرده بود . ميتانيس در حالي که آناييس را در آغوش محکم گرفته بود خود را به هنري چسباند ، حال ديگر دير شده بود و وقتي نبود که آن ها بتوانند خودشان را به کابين برسانند ، از طرفي تکان هاي شديد نمي گذاشت که آن ها لبه ي کشتي را رها کنند وگر نه مرگ شان حتمي بود ، گرد باد گردبادي عظيم و سياه بود که مي توانست تمام آب دريا را در کام خود فرو کشد ، کشتي به دور گرد آبي که به وجود آمده بود مي چرخيد و گويي هيچ خلاصي از آن امکان نداشت ، باران با شدت هر چه تمام تر مي باريد و کشتي را از آب پر مي کرد ، حال ديگر گريه هاي آناييس هم شروع شده بود و ميتانيس زير لب بلند بلند دعا مي خواند ، تلاش ملوانان براي تخليه ي آب ثمري نداشت ، موج ها يکي پس از ديگري بر بدنه ي کشتي فرود مي آمدند و آن را شديدا تکان مي دادند ، چندين ضربه ي موج هاي سنگين کشتي را واژگون ساخت و همه را در آب غوطه ور کرد ...

هنري چشم هاي اش گشود ، سرش درد مي کرد و حالت تهوع داشت ، با هزار زحمت از سر جاي اش بلند شد ، ناگهان همه چيز به ذهن اش خطور کرد ، ... کشتي ميان موج ها شکست ... از هم پاشيد ... و او در آب سردي فرو رفت و ديگر صداي آناييس و ميتانيس را نشنيد . ... به اطراف نگاهي انداخت ، چند صد متر آن طرف تر چيزي روي زمين افتاده بود ... با گام هاي بلند به آن طرف حرکت کرد و ميتانيس و آناييس را کنار هم روي شن هاي ساحل ديد ، آناييس داشت با انگشت شست اش بازي مي کرد و ميتانيس نيز هنوز در بي هوشي به سر مي برد ، هنري آناييس را در آغوش کشيد و به جزيره نگاهي انداخت ، جزيره اي که پر بود از درختاني عجق و وجق و صخره هايي بلند ، ميتانيس با صداي گريه هاي نوزادش چشم هاي اش را باز کرد و مانند کسي که به ناگهان ترسيده باشد بلند شد و به هنري و آناييس چشم دوخت ... چشم هاي اش را چند باري ماليد و به ناگه با گريه ان ها را در آغوش گرفت . 

سپس پرسيد :      ـ اين جا کجاست ، اصلا چه اتفاقي افتاد ، هنري سرم درد مي کنه ؟!

هنري خمي به ابروهاي اش داد و در حالي که بچه را به او مي سپرد گفت :

          ـ فکر کنم بعد از غرق شدن کشتي موج ها ما رو به اين جا رسوندند ، ولي چرا کس ديگري را نمي بينم . آيا فقط ما به اين جا آمده ايم ، خيلي عجيب است ...

ميتانيس نوزادش را در آغوش فشرد و ادامه داد :

          ـ خدا را شکر که حداقل براي جگر پاره ام آناييس اتفاقي نيفتاده ...

صدايي شبيه به صداي فرياد شخصي از ميان درختان بزرگ و کوچک جنگل بلند شد و با اين صداي وحشتناک همه ي پرندگان به پرواز در آمدند و توده اي هفت رنگ در آسمان تشکيل دادند ... صدا با قهقهه اي بلند و کش دار پايان يافت ولي آن ها را به خوبي ترسانده بود ...

هنري رو به دريا کرد و در حالي که محکم دست ميتانيس را چسبيده بود . سرش را تکان داد و گفت :       

          ـ به نظر داخل جنگل اتفاقي افتاده ولي چاره اي نيست فقط براي اين که از گشنگي و تشنگي نمي ريم ، بايد وارد جنگل شيم ، فقط از من فاصله نگيريد ...

سپس همان طور که دست همسرش را گرفته بود به سمت جنگل حرکت کردند و آرام و بي صدا در تاريکي جنگل فرو رفتند . درختان بلند و بزرگي بودند که نظير آن ها را در هيچ کجا نديده بودند ... درختاني که قطر آن ها چند ده برابر قطر درختاني بود که آن ها ديده بودند . هنري جلوتر مي رفت و شاخه و برگ ها را کنار مي زد تا همسرش بتواند به راحتي مسيرش را ادامه دهد ، جنگل پر بود از سر و صداي حيواناتي عجيب و غريب ، روي شاخه هاي بلند درختان موجوداتي سياه رنگ با چشماني طلايي و گردني دراز و دست و پايي کوتاه و گوش هايي به اندازه ي گوش انسان نشسته بودند و گويي در گوش هم چيزي مي گفتند . هر از چند گاهي هاي و هويي راه مي انداختند و باعث ترس آن ها مي شدند . اثري از انسان در آن جا ديده نمي شد ، همه چيز غير قابل تحمل بود و حال اگر انساني در آن جزيره زندگي مي کرد او هم بايد استثناء و غير قابل تحمل مي بود . چند ساعتي به پرسه زدن ادامه دادند ولي هيچ چيز پيدا نکردند ... به محيط سربازي رسيدند که دور تا دورش را درختان به صورت دايره­وار فرا گرفته بودند ، ميتانيس همان جا روي يک تخته سنگ نشست و گفت :

          ـ واي ... هنري .... واقعا خسته شده ام ، آناييس هم گرسنه است ،

هنري سرش را روي شانه­اش گذاشت و به اطراف نگاهي انداخت و با صداي آرامي گفت :

          ـ باشه شما همين جا باشين من برم شايد چيزي پيدا کنم .

و سپس به ميان درختان حرکت کرد ، صداي آبشاري به گوش مي­رسيد ، هنري با هزار زحمت از ميان پيچکها و تار عنکبوت­ها عبور کرد و خودش را به کنار آبشار رساند ... صخره­اي بلند که از بالاي آن آب با فشار به پايين مي­ريخت و درياچه­اي نسبتاً بزرگ ايجاد کرده بود که اطراف­اش پر بود از درختان نارگيل و بوته هاي تمشک ، هنري کنار آب نشست و دست و صورت اش را شست و کمي نيز از آن آب نوشيد ، سپس فکر کرد که چگونه آب و غذا براي ميتانيس و فرزندش ببرد ، ... لحظه اي درنگ کرد و بلند شد و از درخت نارگيل بالا رفت و چند نارگيل درشت چيد و با پوشت آن ظرفي ساخت و آب را درون آن ريخته و در يکي از آن ها نيز مقداري تمشک و مغز نارگيل ريخت و به سمت همان مکان برگشت ، چشمانش سياهي مي رفت و احساس مي کرد زمين زير پاي اش حرکت مي کند ، هر چه بيشتر مي رفت خبري از مکاني که از همسر و فرزندش جدا شده بود را نمي يافت ، ايستاد و گوش هاي اش را تيز کرد ، جالب بود ، صداي آب هم ديگر قطع شده بود ، هوا کم کم رو به تاريکي مي رفت و صداي حيوانات لرزه بر اندام اش مي انداخت ، چند باري بلند ميتانيس را صدا زد ... زمين دوباره زير پاي اش لرزيد ... و به ناگهان هم صداي آب را شنيد و هم صداي ميتانيس را ، چند قدمي جلوتر رفت و آن جا را شناخت ، درست بود ميتانيس و فرزندش پشت همان بوته زار ها بودند ، ولي امکان نداشت او اشتباه کند ...

غذا ها را به ميتانيس داد و به فکر فرو رفت و دوباره چند قدمي از آن مکان فاصله گرفت و ميان درخت ها ايستاد ... زمين دوباره زير پاي اش لرزيد ... هنري برگشت تا ببيند ميتانيس غذاها را خورده که متوجه شد آن جا همان مکان تقريبي ابتدايي جنگل است ... چشمانش را ماليد و دوباره نگاه کرد ... درست بود آن جا همان مکان ابتداي جنگل بود ... هنري دوباره ميتانيس را صدا زد ولي جوابي نشنيد ، حدس اش درست بود زمين جزيره متحرک بود و مکان هاي اش دائما عوض مي شدند و در حال چرخش بودند ، دوباره برگشت و همان جا ايستاد ، زمين لرزيد و ...

          ـ ميتانيس زود غذا تو بخور تا بريم ... اين جا خيلي خطرناکه ، نبايد از هم جدا بشيم ...

سپس شروع کرد به توضيح دادن آن چه را که ديده بود و حس کرده بود ...

هر دو با هم و درست در کنار هم بدست آبشاري رفتند که هنري آن جا را پيدا کرده بود ، که بسيار جالب و ديدني بود و در پس آن زيبايي خطرهاي بسياري در کمين بود ، هنري خداي اش را شکر مي کرد که به اين قضيه پي برده بود و از راه خودش منحرف نشده بود ... کمي آن طرف تر از آبشار پلي چوبي به چشم مي خورد که دفعه ي پيش از چشم هنري مخفي مانده بود و يا شايد چرخش هاي جنگل پل را به آن جا رسانده بود . فضاي آن طرف پل تاريک بود و گويي درختان در وجود هم پيچيده و رخنه کرده بودند ، آن ها تصميم گرفتند از روي پل بگذرند و خودشان را به آن طرف برسانند تا شايد راه فراري پيدا کنند ... هنري لبه ي پل ايستاد و گفت :

          ـ ميتانيس دست مرا به هيچ وجه رها نکن

و سپس آناييس را از آغوش او گرفت و در حالي که دست ميتانيس را گرفته بود پا به روي پل گذاشت . به نظر پل مطمئني مي آمد ... آن ها تا ميانه هاي پل رفته بودند که بادي شروع به وزيدن کرد و همراه آن پل نيز شروع به تاب خوردن کرد ... ميتانيس عرقي از ترس بر روي پيشاني اش نشسته بود و هنري در حالي که قصد داشت آرام آرام به راه خود ادامه دهد به ميتانيس اميد رسيدن مي داد . باد شديد تر شد ، آسمان بالاي سر جنگل ميان ابرهاي خاکستري و سياه فرو رفت و آب رودخانه ي دره به فغان در آمد و همان مناظر طوفان کشتي را به ياد آن ها انداخت ، آناييس در آغوش هنري از چيزي نمي ترسيد و مرتبا مي خنديد و با انگشت به آن سوي پل اشاره مي کرد ، همان طرفي که پر بود از شاخه هاي درهم فرو رفته ، با هر زحمت و ترسي که بود آن ها از روي پل گذشتند ، و خيره شدند به گل هاي بزرگ قرمز رنگي که بويي عجيب به فضاي اطراف داده بود ، هنري خم شد و از ميان درختان متوجه شد که آن طرف درختان گويا فضايي خالي وجود دارد و جنگل به پايان مي رسد ، از بين شاخه ها و گل هاي وحشي دست در دست همسرش عبور کرد و به فضاي باز رسيد ، که در انتهاي آن درست در سمت چپ شان درختي تنومند در لبه ي پرتگاهي ديده مي شد ، صدايي همانند صداي گريه ي يک کودک از آن درخت مي آمد ، هنري نگاهي به ميتانيس انداخت ، و آناييس را به او سپرد و به سمت درخت حرکت کرد ، و وقتي به درخت رسيد بچه اي حدودا يک و نيم ساله را ديد که گريه مي کرد ، بهت زده شد و ميتانيس را صدا کرد ، ميتانيس به سمت هنري آمد و گفت :

          ـ خدايا ... يک پسر بچه ... اين جا چه کار مي کند ... چه بامزه است ... هنري ... او گرسنه است

سپس کودک را در آغوش گرفت و گوشه اي نشست و شروع کرد به شير دادن او ، هنري واقعا تعجب کرده بود ، ... اين پسر بچه در اين جزيره ي متروک چه مي کند ، چگونه زنده مانده است ، شايد بچه ي يکي از آن مسافرهاي کشتي باشد ... شايد هم اشخاصي در اين جزيره زندگي مي کنند ، ولي نه فکر نکنم ... واي ... ؟!

هنري چشمانش را ماليد و به دريا خيره شد ... درست مي ديد ، يک کشتي در چند صد متري جزيره لنگر انداخته بود و با قايق تعدادي به سمت جزيره مي آمدند . هنري به سمت ميتانيس رفت که داشت با شور و علاقه اي بسيار با پسر بچه بازي مي کرد و به آناييس و او چشم دوخته بود که چگونه به هم مي خنديدند ، هنري با شور و هيجان در حالي که آناييس را از مقابل او بر مي داشت گفت :

          ـ بلند شو ، خدا به ما رحم کرده ، يک کشتي تجاري در ساحل ديده مي شه .

ميتانيس در حالي که بلند مي شد ، پسر بچه را نيز در آغوش گرفت ، گفت :

          ـ اين طفلک را م مي آورم ، ...

هنري برگشت و نيم نگاهي به پسر انداخت که با آن لبخندش زيباتر شده بود و سپس گفت :

          ـ گويا چاره اي نداريم ،

هر دو از تپه هاي شني رو به ساحل پايين رفتند و در ساحل منتظر اين شدند که قايق به آن جا برسد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:19 توسط نوشتار |

 

هر گونه استفاده از متن نمايش نامه ي زير منوط به اجازه ي کتبي از نمايش نامه نويس

مي باشد . البته ما نيز مي توانيم رابط بين مولف و خواهان باشيم .

 

اگر باران ببارد ( قسمت دوم از دو قسمت )

 

علي بانگين

 

 

دختر:    حقيقت آن چيزي است که در درون توست . بازگرد پسرعمو و به حقيقت درونت ايمان بياور . و گرنه اين سينه من و آن خنجر در کمرگاه تو . جنازه ام با خود ببر . اما فراموش مکن جنگ که شروع شد با يک جنازه پايان نمي گيرد . مرگ يکي از دو عقيده آن را سرانجام مي بخشد.

پسر :   مي دانستم برنمي گردي . چرا آمدم ، نمي دانم .

دختر:    شايد به قصد يقين بود .

پسر :   شايد ! گردن بندت را که وقت گريز جا گذاشتي ، با خود آورده بودم . گردنبندي با سنگهايي به رنگ سبز و فيروزه اي و بنفش . مي دانم يادت هست . ولي گزمگان به رشوه ستاندندش تا به درون شهر رخصتم دهند .

دختر:    همين که آوردي و آمدي ، سپاس .

پسر :   چند کوزه اي با خود آورده ام . گفتم هم ديدار است وهم کسب .

دختر:    کوزه اي که در نعت تو بود خواستاران بسياري در شهر دارد . اما اينجا خشکسالي است و سکه بسياري در انبان مردم يافت نمي شود . بايد بيشتر بگردي.

پسر :   ببينيم خداي خانقاه تو چه قسمت مي کند ؟

دختر:    خداوند همانجا قسمت مي کند که تو مي روي .

پسر :   من مي روم .

دختر:    کس ديگري در شهر از جاي من خبر دارد ؟ 

پسر :   اگر مرشدت نگفته باشد ، نه . من به کس نگفته ام و نخواهم گفت . به جز دختر کوزه گر. هر آن که رسيدم به خواستگاريش مي روم . دعا کن دخترعمو، مي گويند تو مستجاب الدعوه اي . خدانگهدار.

روز چهارم

[ صداي پاي اسبان و هياهو و دبدبه و کبکبه بسيار]

صدا:     سرور سروران ، بزرگ بزرگان ، حاکم حاکمان ، سرآمد دادگران ، بالاتراز بلند پايگان ، حضرت اجل مي آيند .

[حاکم وارد مي شود.]

حاکم :   چه خلوت نادري دارد اين خانقاه کهنه .

دختر:    با وجود سمّ اسبان و چکمه سربازان تو ديگر نه !

حاکم :   من حاکم اين شهرم .

دختر:    پس آنهمه کس که گفتند ، تويي . انگاشتم لشکري به درون مي آيد .

حاکم :   آنهمه که گفتند لقب من است، نه نام من . 

دختر:    لقب آنست ديگران به تو بدهند . آنچه خود به خود مي دهد تخلص است و از شاعران بر مي آيد . شاعر که نيستي ؟

حاکم :   به شاعر بودنم نيازي نيست . شاعران بسياري در قصر دارم . سکه مي دهم و شعرمي خرم .

دختر:    و لابد همان سکه ها داروغه به ماليات مي ستاند و در خزانه مي ريزد که صله بدهي . چون نوکرانت .

حاکم :   هر کسبي مالياتي دارد .

دختر:    شاعري کسب است .

حاکم :   آنچه شاعران من مي کنند آري ، کسب است .

دختر:    آنچه شاعران ديگر مي کنند چه ؟ جرم است ؟

حاکم :   من حاکمم . حکومت مي کنم و چون هر کسبي به اجرتم نياز است . اجرت من مالياتي است که مردم در گنجه ها و تنورهاشان پنهان مي کنند و نمي دهند . بايد گرفت .

دختر :   معيار ماليات چه قدر است ؟ هر آنچه که مردم دارند ؟

حاکم :   من حاکمم نه داروغه . معيار را داروغه تعيين مي کند .

دختر :   و سنان گزمه هاي داروغه .

حاکم :   داروغه مدتهاست ماليات کم مي گيرد ، به سبب قحط سالي . خزانه خالي است . حاکم بدهکار ديده اي ؟

دختر :   به که ؟

حاکم :   کسي که همه راهها به دکان او ختم مي شود .

دختر :   آموخته ام که سياست علم حکومتداري است . تو سياست به حرمسرا داري صرف مي کني . مي گويند در حرمسرايت جاي سوزن انداختن نيست .

حاکم :   که مي گويد تا زبانش لقمه سگان کنم ؟

دختر :   من ! با خود سگ آورده اي ؟ از همانها که سنان بدست بر دروازه هاي شهر بسته اي . رونده و آمده گر ناني جلوشان پرت نکند گاز مي گيرند . بپرس از گزمه گان پاس ديشب دروازه که گردنبندي از سنگهاي قيمتي را به چه رشوه گرفتند از کوزه فروشي که از شهر پايين مي آمد.

حاکم :   گويي تو تنها در اين خانقاه کوچک ، بيشتر از من در آن قصر بزرگ از مردم شهر من و گزمگانم خبر داري . با اين حال انصاف نيست گزمه اي خطا کند و گناه به گردن حاکم انداخت . به داروغه مي گويم بيشتر نظارت کند .

دختر :   حساب دزدان به رئيس دزدان مي گذاري ؟ داروغه ماليات بسيار مي ستاند و خزانه خالي است . اين به چه معني است ؟

حاکم :   اصلا ترا به سياست چه کار ؟ من به ميهماني ات آمده ام . اينست ميزباني دختر پارسا ؟

دختر :   آخر منت به چه کار ؟ در حرمسرايت لشکري از زنان يکي از ديگري زيباتر هست .

حاکم :   يا به طعنه گفته اند يا به اغراق .

دختر :   بگو تو که ازهر خبر شهرت بي خبري چگونه اين خبرت شد؟

حاکم :   اول انگاشتم شايعه است . دختر پارسا و شوي کردن . اگر به نقل از درويش نبود، هرگز اعتنا نمي کردم .

دختر :   گويي سالها در کمين بوده اي !

حاکم :   از زيبايي و نجابتت بسيار شنيده بودم .

دختر :   تو حاکمي يا گنجينه چي ؟ عقل به حکومت صرف مي کني يا گزينش زنان زيبا . اينهمه زن تو را به چه کار ؟

حاکم :   در معشوقه بسيار داشتن عيبي نمي بينم .

دختر :   عشق را چگونه ميان اينهمه تقسيم مي کني ؟

حاکم :   آنها که عشق نمي خواهند. هر زني در برابر طلا و قدرت تسليم مي شود .

دختر :   و اين فريب نيست !

حاکم :   من بسياريشان را از گرسنگي و فقر رهانيده ام .

دختر :   و شده زني را از شويشان بدزدي ؟

حاکم :   زبان از تهمت باز دار! بدان با که سخن مي گويي !

دختر :   تو نيز بدان در کجايي و به چه آمده اي !

حاکم :   من هرگز در زن شوهرداري چشم نداشته ام . اين خصلت و خوي من است .

دختر :   و بر چشم آنها که در حرمسرايت چشم دارند ميل داغ مي کشي . اين نيز قانون قصر توست .

حاکم :   بيرون از شهري و بيشتر از شهري اي خبر از شهر داري . مبادا جام جهان بيني در نهان داري و آشکار نمي کني . اين قانون تنها يکبار اجرا شد . چند سال پيش . خبر رسيد گردو فروشي سرو گوش جنبانده .

دختر :   از که ؟

حاکم :   داروغه . بسيار مصّر بر کيفرش بود که عبرتي شود براي ديگران .

دختر :   و از همسر زيبايش خبرت نبود ؟

حاکم :   همسر ؟ تا آنجا که به خاطر دارم او همسري نداشت . داروغه مي گفت زنش مرده .

دختر :   تو به صداقت داروغه اعتماد کرده اي و او به غفلتت . لابد به ستاندن ماليات به سراي گردوفروش در آمده ، زنش ديده و حريص شده به گرفتن او . و اين نيرنگ زده . هم ماليات مي ستاند و هم ناموس . حاکمان هميشه از خود بدتران به جان مردم مي اندازند.

حاکم :   يادم آمد ، اين قانون هم داروغه خود پيش نهاد که حرمسرا درامان باشد . ولي نه ، باورم نمي شود . اينهمه سياست از او برنمي آيد .

دختر :   به خانه داروغه سري زن . اگر در خانه اش زني ديدي زيباي روي ، با صدايي چون صداي من و خالي برلب ، باور کن و در اطرافيانت بيشتر بنگر.

حاکم:    رواست . آن مي کنم . ليکن اکنون را درياب . به خواستگاريت آمده بودم و تو گفتگو به کجا کشاندي . از هر چه گفتيم جز آنچه به نيتش آمده بودم .

دختر:    ميداني به دقيق درويش در شهر چه پيغام کرده ؟ 

حاکم :   آري ، خبر از قصد شوي کردنت داده ، گفته که دنبال کسي هستي ... که ... دنبال مردت هستي ؟ چيزي شبيه اين ... بيشتر نکاويدم .

دختر :   و تو هستي ؟

حاکم :   که ؟

دختر:    مردي که پي اش مي گردم .

حاکم :   بالاتر از من در اين شهر نيست ، که حاکمم . حالا چگونه مردي مي خواهي ؟

دختر:    که آنقدر با من يکي شود و من با او که دعاهايم درگيرد و باران ببارد .

حاکم :   باران ؟

دختر:    امتحان مکتبم است . بايست باران ببارانم و اين روي نمي پذيرد ، مگر آنکه مردم را بيابم .

حاکم :   (بر آشفته) کسي از باران با من سخن نگفته بود .

دختر:    باران چه دارد که ترا برآشفت ؟

حاکم :   من مي روم .

دختر:    چگونه باراني که همه مردم چشم براه قدمشند ، تو از آن مي هراسي ؟

حاکم :   کنار برو !

دختر:    تو که به خواستگاري من آمدي بودي ، از چه منصرف شدي ؟ از باران ؟

حاکم :   حکومت بالاتر از زن است .

دختر:    ولي تو زنداري تا حکومت دار .

حاکم :   حکومت که باشد ، زن هم هست . دختر پارسا ! از باران منصرف شو و به وصلتم درا . سوگلي حرمسرا مي شوي . قصرم را به نامت مي کنم و آنچه را که بخواهي مهيا مي کنم .

دختر:    وسوسه ام مي کني ؟

حاکم :   داشتن چون تو زني زيبا و افسانه اي افتخاريست در کتابها نوشتني .

دختر:    از اين خانقاه دل برکنم .

حاکم :   باران را فراموش کن .

دختر:    نمي فهمم .

حاکم :   يا باران يا حکومت !

دختر:    اگر باران ببارد ؟ اين ابهام به من بفهمان .چه مي شود هر دو بخواهم ؟

حاکم :   بدان مردم گرسنه ناي مبارزه ندارند و خرج با سواد کردن فرزندانشان را . سيري و سواد دو دشمن حکومتند . تا پيش از قحطي نواي مخالفت از گوشه و کنار برمي خاست . اما اکنون نه. نان به آن اندازه بده که زنده بمانند تا مردم باقي باشد که برآنها حکومت کني ، نه بيش . باران فراموش کن . مردم که سير شدند در مغزشان خون مي چرخد . مردم که سير شدند آنگاه به فکر سرپناه راحتند . گذر خوب . شب هاي امن ، تفرج ، عدل ، آزادي . خزانه خالي و حکومت کردن به از خزانه پر و از حکومت برافتادن . باران را فراموش کن . تو لايق آن قصري نه اين خانقاه متروک ، مه روي افسانه اي .

دختر:    مي بينم ابليس را که از وراي تو به وسوسه من برخاسته . ولي من هفت سال به يقين دل نکوشيده ام که به يک ساعت بلرزاني . اگر مرا مراد تاج و تخت بود ، پس اين خانقاه چرا مأمن کرده ام . آن چند خرما بر رف و اين دلق بر تن من چيست ؟ من به انجام رساندن مکتب مي خواهم و تو پايان نرسيدن حکومتت . و هر دو در گرو باراني ست که من مي خواهم و تو نمي خواهي .

حاکم :   گويي زني هست که در برابر طلا و قدرت تسليم نمي شود . پيش از رفتن چيزي از من براي خود بخواه .

دختر:    از تو چيزي براي ديگري مي خواهم . نوکري داري تازه پدر مرده . او را از قصرت به در کن و از زبان من بگويش خيشش به گاوآهن ببندد . خود مي فهمد . به خانه داروغه مي روي؟

حاکم :   مي روم و اگر آنچه تو گفتي حقيقت داشت بعد از آن به جايي مي روم که آشفتگان مي روند .       

دختر:    نمي ترسي باران ببارانم ؟

حاکم :   نه ، در اين شهر مردي نمي يابي . يکي من بودم که حکومت مي کنم .

دختر :   فراموش نکن که روزي هم باران فرود آمدني است ، هم تو .

[ حاکم مي رود . صداي پاي اسب و چکمه سربازان و دبدبه و کبکبه بسيار و سرانجام سکوت .]

روز پنجم

[داروغه با شکمي برآمده ، نفس نفس زنان و سرفه کنان وارد مي شود .]

داروغه: خانه هم نيست که بگوييم صاحبخانه کجايي ؟

دختر:    در شهر شما به سرايي که در مي آيند ، در نمي کوبند .

داروغه: در شهر ما مي کوبند ، من نمي کوبم که اگر بشناسند يا نمي گشايند يا بعد از پنهان کردن سکه هاشان مي گشايند .

دختر:    مگر دزدي ؟

داروغه: داروغه ام . مأمور و معذور . با گدايي فرقي ندارد . دائم بايد دست دراز کني .

دختر :   گدا مي خواهد و تو به زور مي ستاني . فرق اينست .

داروغه: گدا در جيب خود مي گذارد و من در خزانه حاکم . فرق اينست .

دختر:    خزانه که خاليست .

داروغه: گفته بودند که مستجاب الدعوه اي . اما از کراماتت نشنيده بودم . اين رازي ست درباري . تو نبايد بداني .

دختر :   کيفر دانستن در قانون دربار شما چيست ؟

داروغه: من چه کنم خرج حرمخانه حاکم به دخل خزانه اش مي چربد؟

دختر :   يا تو گاه انبانت با خزانه اشتباه مي گيري و ماليات در آن مي ريزي ؟

داروغه: بالا آمدن از اين تپه نفسم بريده .

دختر :   کسي تو را فرا نه خوانده بود .     

داروغه: ازمدتها پيش قصد آمدن داشتم . به گرفتن ماليات . ليکن شيب اين تپه و تنگي نفسم نمي خواند. به گزمگان نيز اعتمادم نيست . اغلب جوانند و سر به هوا . گفتم مبادا بي ادبي کنند به حضورت . خبر را که شنيدم ، گفتم هم کارخير است ، هم وظيفه .

دختر :   اينجا محل عبادت است نه کسب . ماليات براي چه ؟

داروغه: اگر به کسب است هيچ کسي دراين شهر نبايد ماليات بدهد . هر کس در اين شهر زندگي مي کند و سايه حاکم بر سر اوست بايد ماليات بدهد . آهنگر آهن تفته مي کند و حاکم سياست مي ورزد .

دختر :   اين تپه که بيرون شهر است و سايه ي حاکم بدينجا نمي رسد .

داروغه: ولي تو از اين شهر نان و آبت فراهم مي کني و اگر روزي دشمن هجوم آورد حاکم و سربازانش از شهر و اين تپه دفاع مي کنند .

دختر :   تاکنون که حاکم و سربازانش خود بدين شهر هجوم آورده اند . من چيزي ندارم که به تو بدهم.

داروغه: پس آن بز چيست ؟

دختر :   آن بز من نيست .

داروغه: مي بيني . وقت ماليات که مي رسد دختر پارسا هم دروغ مي گويد .

دختر :   (به خشم) من هرگز دروغ نگفته ام .

داروغه: آزرده مشو . فقط گفتم که بداني ، وگرنه چه کسي از تو ماليات خواست . تازه برايت پيشکشي هم آورده ام . گردنبندي از سنگهايي به رنگ ...

دختر :    ... سبز و فيروزه اي و بنفش .

داروغه: تو از کجا مي داني ؟

دختر :   گزمگان دروازه از مسافران مي گيرند و تو از گزمگان .آنها نگهبانند يا راهزن و تو داروغه اي يا شاه دزد ؟

داروغه: گويي بايد به کرامات تو ايمان بياورم . گردنبند در دست گزمه اي ديدم . زيبا به چشمم آمد ، سکه اش دادم وآن خريدم . چه مي دانستم . پايين که برگردم ادبشان مي کنم . از اينها بگذريم . درويش گفته که قصد وصلت داري .

دختر :   با يک مرد، ميدانستي ؟

داروغه: ميدانستم که آمدم .

دختر :   گويي نشنيدي ، گفتم يک مرد !

داروغه: من مردم ، باور نداري نشان بدهم .

دختر :   بگو گزمگان جوانت بيايند ، هر چه باشند از تو مؤدب ترند .                         

داروغه: زبان برنده اي داري ؟

دختر :   از تنهايي بسيار است . شروط مي داني ؟

داروغه: هر چه باشد مي پذيرم .

دختر:    ندانسته چرا آمدي؟

داروغه: شرط خود مي دانستم . آمدم شرط تو نيز بشنوم .

دختر :   و شرط تو چيست ؟        

داروغه: زيبايي است که داري و شرط تو .

دختر :   يکي باران .

داروغه: هاه ، يادم آمد . قرار است دختر مستجاب الدعوه باران بباراند . نيک کرداري ست . مردم اين شهر اغلب دهقانند . باران که ببارد کسب بيشتر مي شود و ماليات نيز هم . ولي براستي تو چگونه مي خواهي باران بباراني ؟

دختر :   تو به چه ايمان داري؟

داروغه: تنها به دو چيز . زن و ثروت . اين دواند که زندگي را زندگي مي کنند.

دختر:    پس به عشق ايمان نداري؟

داروغه: جزو شروط است ؟

دختر :   آري .

داروغه: و اما عشق ...

دختر :   ... ديشب حاکم به سراي تو آمد ؟

داروغه: واحيرتا .

دختر :   نيامد ؟

داروغه: (متحير) آمد .

دختر :   چه شد ؟

داروغه: يعني نمي داني ؟ مي داني . زنم که بديد دگرگون شد ونگاه عجيبي به من کرد .گويي او را مي شناخت . ولي ميدانم که هرگز او را نديده ، که اگر ديده بود به من نمي رسيد . گفت به جايي مي رود که آشفتگان مي روند ، ميخانه که چند سبويي برگيرد و به قصر ببرد . تو اينهمه از کجا مي داني ؟ درويش به تو پارسايي آموخته يا جادوگري ؟

دختر :   پس زن آن گردو فروش تو ربودي و بدان روز نشانديش ؟ (بر آشفتن داروغه) آنکس که در ناموس مردم چشم دارد ، چگونه عشق مي فهمد .

داروغه: (درمانده) گردو فروش ....  تو بايد ماليات بدهي . گردنبندم را هم پس بده .

دختر:    گردنبند تو ؟!

داروغه: باشد . از آن خودت . پيشکشي را پس نمي گيرند . اما از اين پس بايد ماليات بدهي . قانون براي همه مساوي است . فردا ماه کامل مي شود و من تا آن هنگام بايد تمام ماليات ها گردآورم .

دختر :   نمي دهم .

داروغه: مي بيني ؟! مردم هم چنين مي کنند . نمي دهند و من را مجبور مي کنند به زور ستاندن . (در حاليکه مي رود.) آن نيرنگ ، زن گردو فروش خود پيش نهاد ، نه من .  امشب را فراموش کن دخترپارسا . من هرگز اينجا نبوده ام . [ خارج مي شود و برمي گردد.]  و يادت باشد ، آنچه از تو مي ستانم ماليات است ، نه دزدي .             [مي رود.]

روز ششم

[ ميخانه چي تلوتلو خوران، سبويي و فانوسي به دست وارد مي شود. ]

ميخانه چي: من مست نيستم .

دختر : تو که بر پا بند نمي تواني بود ، چگونه اين تپه بالا آمدي ؟

ميخانه چي: به نيروي اين کوزه ؟

دختر : سحرآميز است ؟

ميخانه چي: آنچه از آن مي تراود ،آري .

دختر : اين نمي فهمم .

ميخانه چي: غصه نخور، من هيچ نمي فهمم .

دختر : مست آمده اي . اينجا ميخانه نيست .

ميخانه چي: ميدانم .

دختر : تو که گفتي هيچ نمي فهمي ؟

ميخانه چي: آنجا ديگر خانه ام است ، مي شناسم .

دختر : برو وقتي مست نيستي ، بيا .

ميخانه چي: من هميشه مستم . يکباره بگو نيا .

دختر : افسوس از اين کوزه زيبا که در آن ، آن ريختي .

ميخانه چي: چند شب پيش از کوزه فروشي خريدم که از شهري دور آمده بود .

دختر : پس کوزه ها به تو فروخت !

ميخانه چي: در اين شهر کس ديگري سکه آن کوزه هاي گران ندارد .

دختر : راست مي گفت . عجيب زيبايند .

ميخانه چي: به ظرافت زن مي مانند .

دختر: کوزه به زن تشبيه مي کني ؟ لابد زن نداري .

ميخانه چي: وصلت نکرده ام .ولي نيم زنان اين شهر زن منند .

دختر :   ياوه مي گويي ؟

ميخانه چي: وقتي در سفره مرد نان نباشد ، در رگش شرف هم نمي ماند .  

دختر : چه بي محابا حقيقت مي گويي ؟

ميخانه چي: آخر هشيار نيستم .

دختر : پس زودتر هرچه سخن داري بگو تا هشياري ات بازنگشته . [ ميخانه چي تلو مي خورد.]

          آن کوزه را باش ، مبادا نجسي بر زمين بريزي .

ميخانه چي: تمام شهر بدين نجسي که تو مي گويي غلام خود کرده ام . اندکي جلو در به بي هواسي ريختم . افسوس! پياله اي مي شد .

دختر : مبادا بز ليسش بزند .

ميخانه چي: بز ؟!

دختر : بسته بودندش جلو در .

ميخانه چي: من بزي نديدم . جلو در فقط در بود . ها... ديوار هم بود . ولي بز نبود .

[ دختر مي رود و بر مي گردد.]

دختر : بز نيست . کسي آنرا باز کرده . هان ... کار داروغه است . به جاي ماليات برده .

ميخانه چي: داروغه ! واي داروغه . به ياد او که مي افتم سرم تنور مي شود . خبر نداري ؟ داروغه مرده .

دختر: کي ؟

ميخانه چي: امروز صبح ، جسد او و زنش با هم از خانه اش بيرون کشيدند .

دختر : چگونه مردند ؟

ميخانه چي: يادم نيست . بگذار فکر کنم (اندکي مي نوشد.) ها ... شيري مسموم در کاسه هر دو بود و بزي که تلف شده بود . تمام بدنشان سياه و کبود بود .

دختر : (باخود) آن بز زهرعلفي چريده بود . تو چرا به سوگش نشسته اي ؟

ميخانه چي: نمي داني چه قدر بدهکارم بود . حالا داد بدهي نزد که ببرم جز اين سبو . 

دختر : زنش خالي بر لب داشت .

ميخانه چي: خالي ؟ (مي نوشد و فکر مي کند.)  آري ، خالي بر لب داشت . بسيار زيبا بود . از مردم شهر هيچ کس آن زنش نديده بود . حتي من ! بعضي مي گفتند زماني زن گردوفروشي بوده.  کسي کار دنيا را درنمي يابد . در اين روزگار کوه هم به کوه مي رسد . چه شد ؟ در خود فرو رفتي؟ نکند داروغه به تو هم بدهکار است . غم آن بز نخور که مرگ آور بود . مي بخور که به جرعه اي غم از دل ببرد . هفت ساله است .    

دختر : مبادا تو ازهمشان راست تر باشي بدين مستي . پس من با اين خانقاه و سبوي تو چه کنم ؟

ميخانه چي: براستي راست هستم و جاي کوزه در رف است . در مسجد باشد يا ميخانه .

[ کوزه در رف مي گذارد.]

دختر : بدين مي چه هست که اينگونه بدان بسته اي ؟

ميخانه چي: عشرت ، ثروت ، قدرت . بگو چه نيست ؟

دختر :   تو که همه چيز داري ، چرا آمدي ؟

ميخانه چي: آمده ام زنم شوي .

دختر:    چون آن نيمه ي زنان شهر ؟

ميخانه چي: نه ديگر ، براستي زنم شوي ؟

دختر:    باران تو را چه سود ؟

ميخانه چي : باران نه ، فقط زنم شوي .

دختر :   پس باران ؟

ميخانه چي: باران را فراموش کن . زنم شو ، سعادتمندت مي کنم .

دختر:    تو که هستي که از سعادت من سخن مي گويي ؟

ميخانه چي: من به تمام اين شهر حکومت مي کنم .   

دختر :   پس حاکم ؟

ميخانه چي: به او هم حکومت مي کنم . تمام مردم اين شهر به پياله من بدهکارند و هر شب محتاج به در خانه ي من و حاکم بيش از همه . نيمه شب بيا ببين خيل مردمي که به پاي من افتاده اند براي پياله اي مي . خانه هاشان را به پياله پياله ي مي خريده ام . زمين هاشان را . زنانشان را . حتي آن فانوس به شش پياله مي خريده ام .آنهم نيمه پر. صاحبش گدايي کور بود و نمي ديد. حتي دانگي از قصر حاکم را هم خريده ام .

دختر :   حاکم گزمه و سرباز دارد .

ميخانه چي: گزمه و سربازانش را هم خريده ام . همه بدهکار منند و مطيع من .اندکي دست نگهدار تا همه بخرم . آنگاه که باران بباراني ، مردم عمله هاي منند در زمينهاي فروخته شده شان  و حاکم اجاره نشين قصر من است . حاکم اگرچه اوست ، اما تو بگو کيست که حکومت مي کند ؟

دختر :   اين شهر فقط يک ميخانه دارد ؟

ميخانه چي: بيشتر داشت . اما قحطي تاکستانهاشان خشکاند . و من که اوضاع بر وقف مراد ديدم از    شهر ارمنيان بدينجا آمدم و دکان در اينجا نهادم . تاکستانم آنجاست ، مي اينجا مي سازم .

دختر :   با داروغه چگونه کنار آمدي با اينهمه کسب و ماليات ؟

ميخانه چي: ماليات ماهي يک کوزه قرار کرده بوديم و او مصرفش ده کوزه بود . پول نه کوزه هرگز نداد بي مروت .

دختر :   (با خود) هيچ کس در فکر باران نيست .

ميخانه چي: بيا حکومت کنيم دختر مه روي .

دختر :   کاش درويش اينجا بود .

[ ميخانه چي نيست.]

روز هفتم

دختر :   و درويش آنجا بود . و من که يکه ترين دختر شهرم به پارسايي و زيبايي ، هفت ميهمان به خانه راه دادم که گويي هزار بودند و گويي همه مردم . و درويش آخرين بود . گفتمش اي درويش ، اين چه تقديريست که بر من مي رود و اين چه بازي ايست که تو مي کني  و مگر من لعبتکم . راست بگو ، آن فسانه به بدعت در مکتب نهادي . بسيار گفت و من شنيدم : آري، در خانقاه زادگاه تو ، مريدانم خواستند که باران ببارانم که ايمانشان محکمتر کنند. من به انجام اين خواست برخاستم . اما کوششم به انجام ننشست . گفتم از اين کار بازمي گردم و ديدم اگر باران فرو نياورم با ايمان فروافتاده مريدانم چه کنم که درآسمان چشم گره کرده اند. پس به تعمق نشستم بسيار که من چه درسي وانهاده ام وهيچ . تنها نقلي از شيخم که همان فسانه بود . گفتم شايد راز در همان باشد . اما اين نيمه گمشده کجا بيابم و انديشيدم يکه ترين دختر شهر به پارسايي و زيبايي ، که شايد تو هماني . پس اين امتحان مقدّر کردم . گفتمش پس آن ميهمانان؟ و گفت که بسيار بسنجي و خود ببيني فرق ميان من و ديگران و به يقين برگزيني .گفتمش به معني فرقي نمي بينم و کو يقين ؟ اگر دلسوختنت براي ايمان بود همان اول به برهان مي گفتي که امکان نمي پذيرد . ليکن حرص ورزيده اي که اگر بباراني تعظيم مريدان بر تو سجده شود و چه شايد شيخ خانقاه گردي . آي درويش آمدي و باران به تأخير انداختي ؟ به حيرت گفت : باران ؟! گفتم آري ، مي بارانم آسمان را، چون آنروز که دعايم در نمي گرفت باران براي خود مي خواستم که آزمونم اين بود . ليکن اکنون دانستم که باران بايد ببارد ، نه براي من و نه براي خشکي اين زمين که خشکي دلهاي مردم ببرد . مردمي که باران فراموش کرده اند . باراني که بشورد و زنده کند . مردم به هيچ رفته اند درويش و من به هر شيوه مي انديشم بارن بايد ببارد . و دوباره گفتمش آمدي و باران به تأخير انداختي . کاش اينجا نبودي درويش و درويش آنجا نبود ديگر . و اينک به دعا نشستن من و آنک باران که اگر باران ببارد ... .

[ سمايي و دعايي و باران که مي بارد . ]

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:19 توسط نوشتار |

 

هر گونه استفاده از متن نمايش نامه ي زير منوط به اجازه ي کتبي از نمايش نامه نويس

مي باشد . البته ما نيز مي توانيم رابط بين مولف و خواهان باشيم .

 

زمزمه‌هاي خودماني ( قسمت دوم از دو قسمت )

بابك لطفي خواجه پاشا

(قاسم)

تقديم به چشمهاي زيباي دخترم

 

 

آرش : اون طورا هم نيست

ريحانه : گوش کن اخوي ، الان به اين سروانه ميگي  يا سه تومن يه ربعه جور مي کنه و يه ماشين رله يا اينکه با سرکار باباي، شير فهم ، من خرابم ، مخم قاطي کرده ، يه سيگاري رفتم يه حب روش اون بالام

بهداد : فضانوردي باحاله خانومه ... پولينا

ريحانه : آره عزيزم  ، مي خواي يه دونه حرومت کنم شما هم همراه بشيد تو اين سفر رويايي ، سيتي سفر سلامت

بهداد : نخير ، مي تونم کمک کنم مثل دو تا چريک

ريحانه : اي والله ، نمي خواد ، من چيز زيادي نم خوام

صدا سروان : جناب پرتويي بهتري؟

آرش : آره

صدا سروان : صدري هستم

آرش : صدري ؟

صدا سروان : سروان آگاهي ، بخش 4

آرش : خوبي صدري جان ؟

صدا سروان : آقا تماس گرفتيم با سردار فرماندهي منطقه ، گفتن حله  ، خانوم...خانوم

ريحانه : بنال

صدا سروان : شما تو کيفتون سر جمع دوباره هشيش و يه تيغ ترياک پيدا شده ،چرا قاطي کردي، اخه مشکلي نيست

ريحانه : خوشم اومد ،خوب کارت و بلدي ، جوکم بلدي

صدا سروان : الان مي دوني چقد اومد رو حبسيت

ريحانه : بمير بابا ،بهتر از اين زندگي نکبتيه ، هري ، برو بگو بزرگترت بياد،راستي؟

صدا سروان : بفرما

ريحانه : (رو به آرش ) بگو چي مي خواييم

آرش : صدري جان سه تومن پول و يه وسيله واسه رفتن اين خانوم جور کنيد

صدا سروان : جالبه... چشم اطلاع مي دم . امري ندارين ، بچه ها سوارن

بهداد : خانوم...

ريحانه : پولينا

بهداد : بعله... شما که کارت حله خوب بيشتري مي زدي تو گوشش

ريحانه : لازم ندارم

آرش : از کدوم دارو دسته اي ، با چي خامت کردند ، تو اين دايره گمي ، کي هستي؟

ريحانه: يکي از همه ، پولينا – ملينا ،رها... پانيزـ خيلي‌ها ،علاف ، شاهزاده پارک لاله ، باربي ساعي ، ملكة نيزان خراسون

آرش : اسم خودت چيه؟

ريحانه : هر چ دوست داري بزار

آرش : بگو ، مي خواهم کمکت کنک

ريحانه : ريحانه

بهداد : ( با خنده ) ريحانه؟

ريحانه : ( رو به بهداد ) بتمرگ

آرش :ريحانه خانوم ، من حالم خوش نيست، ده قدم راه برم مي افتم يه جنازه مي مونه دستت ، بهتره تموم کني

ريحانه : اصول دين نباف برادر (به سمت پنجره مي رود ) اون پايين خبراييه ، اگه کسي نبودي اينجوري به ولوله نمي افتادند.

آرش : هر چي نباشم آدمم

ريحانه : پاشو، پاشو بيا دم پنجره

آرش : نمي تونم زياد سرپا باشم

ريحانه : پاشو ميگم ( رو به بهداد ) بيارش

بهداد : حتما ، فقط نوک اون و بده کنار ( آرش را سمت پنجره مي آورد)

ريحانه : هي... از ريحانه به تمامي نيروهاي مقيم پايين  رفيقتون ، هم سنگرتون نا خوشه به اين سروان...

بهداد : صدري

ريحانه : گفتم يه ربعه ، اينو ناکارش مي کنم ،شير فهم شد.

بهداد : فکر کنم شد. مي شه ريحانه خانوم بگين يه شيشه هم الکل سفيد بيارن

ريحانه : چه با حال يه شيشه هم الکل سفيد بياريد والسلام

ريحانه : حلا برو بشين ،

آرش : خجالت داره ... خجالت بکشيد، مسخره کرديد خودتونو

ريحانه : آره مسخره کردم

آرش : چرا ، چرا داري خودت و بدبخت مي کني

ريحانه : تو چي مي فهمي؟

آرش :خيلي چيزا ، بهت مي گم من ناخوشم، نمي فهمي تو تنگ نخام شش تا ترکش جا خش کرده همين طوريش دارم ميميرم ، چرا مي خواي بافته گردن تو

ريحانه : مي افته ... چند سالته

آرش : سي و هشت سال( بهداد کتاب آرش را برداشته مي خواند )

ريحانه : بچه داري؟

آرش : آره دو تا نرگس و ناصر

ريحانه : منم دارم يکي ، بهار ،14 سالشه ،  چرا اينجوري شدي آقاي...

بهداد : آرش

ريحانه : آرش خان

آرش : نمي دوني ؟

ريحانه : مي‌دونم ، بگو

آرش : سال شصت و پنج ، غواص بودم تو ارونه عمليات کربلاي 4 ، عينهو ماهي که صد تا قلاب رو سر شد.

ريحانه : تونستن جلوتو بگيرن ، واسه کي رفتي؟ واسه بچت ، واسه زنت ، منم واسه بچم اومدم فرقي مي کنه، من واسه بهارم اومدم ، واسه همه هكسم.

آرش : راه بهتري هم بود

ريحانه : مي خواستم نشد ، قرار بود يکي برام پول بياره، نيومد شايد نتونست بياد ، منم قيچي کردن

آرش : دست خودته

ريحانه : تو دسته خودت نبود که اينجوري نشي

آرش : ريحانه خانوم

ريحانه : بگو

آرش : نه دست خودم نبود ، تو آب بوديم يه دفعه هزار تا خمپاره و ترکش و تير و فشنگ  ريخت بچونمون عمليات لو رفته بود و نمي خواستيم و شد

ريحانه : منم يه کثافت کثافت تر از خودم  واسه چند تا پک لو داده مي فهمي

آرش : من و امثال ما زيره آبي رفتيم که امثال شما باشد نه اينکه اينطوري...

ريحانه : بگو،کثيف ، آشغال ، بي شرف... بگو

آرش: چرا ... مگه چيت کمتر از يه زنه يه خانوم ، ريحانه

ريحانه : زن... فقط از زن بودن  پوشيدن شلوار گاواردين و مانتو خفاشي رو ارث برديم که ارث بابامونه، با ماليدن يه من سرخاب سفيد آبو و روسري اصل آمريكايي و كفش نيم‌پوت روسي زن كه نمي‌شيم ضايع هم مي‌شيم.

بهداد : اين مشکل اجتماعيه بنده تو ايتاليا پاتوقم خيابون فليني بود پر بود از اين قماش ها صدتا هزار تا...

ريحانه : حرف دهنت و بفهم

بهداد : مگه بد مي گم ، خانوم عزيز من قلبم پکيده بس که سلامتي زدم بالا از اون گوشکوبم نمي ترسم اومدي هي دري وري ميگي ،بابا ،خانوم ، عزيز ، پولينا ، ريحانه ، چرا اراجيف ميبافي  ، من در مهد سياست بودم حزب دموکرات ، مافياديدم ، سيسيل و سير كردم شما كه جوجه‌اي.

آرش : آقاي بهداد خواهش مي کنم

بهداد : خانوم ميکشي بکش ،ميميري بمير ، چرا ادا در مياري

ريحانه : ميگم صدات و ببر مي فهمي

بهداد : نه نمي فهمم ، آبروي تروريستارم بردي ، جان تو

ريحانه : تروريست جدو آبادته

بهداد :بنداز زمين اون آشغال و تا نزدم تو گوشت

آرش : آقاي بهداد ولش کن

بهداد : ول نمي کنم بابا ، ما مريضيم اين نمي فهمه ،( رو به آرش ) اين امروز عمل داره منم که رو به موتم مي فهمي

ريحانه : برو عقب مرتيکه الکلي تو نمي خواد به من درس اخلاق بدي ، بشين

بهداد : نمي شينم ( آرش مي افتد ) نور قطع (نور)

هومن : گفتي کاري کنيم آقا جونت با داداشم تو يه اتاق بيافتن  هزار بار منت مشتاق و کشيدم جور شد ، گفتي پدرم قاطيه ،گفتم مهم نيست گفتي راضي نمي شه ، گفتم راضي مي کنم ، هزار بار منت داداشم و کشيدم تا قبول کرد

دريا: خيلي هم دلت بخواد رسمه که پسر ميره خواستگار ،شما که پدرو مادرتون ترک دنيا کردن  برادرتون که نمي تونن قدم رنجه کنن  چيکار ميکردي؟

هومن : اين زن و کجا ديدي؟

دريا: تو بيمارستان

هومن : اونجا چي کار مي کرد؟

دريا: اومده بود ملاقات ، آدم بدبختي بود ، بد ، بد بد ، بدتر از اونكه فكرش و بكني ،‌يكي دو روز باهاش بودم ، شايد خدمت كردم ،‌دلش پاك بود درست مثل او تابلو سياه قلمه با بهار.

هومن : خودت مي گي درست حسابي نبود، نكنه دورت بزنه ، اينا مي‌زنن توري كه يكي از در بخوري يكي از آگاهي‌ها.

دريا: آدم بود ولي

هومن : پول و مي خواست چي کار؟

دريا: مي خواست ... (نور قطع ) نور

ريحانه :پرستار... پرستار ( به سمت در م رود مي ايستد ) عينهو زنبور مأمور ريخته ... پرستار

صداي پرستار : بعله

ريحانه : اين حالش بده

صداي پرستار : من اون تو نمي يام

ريحانه : مي گم بيا تو

بهداد : خانوم نيا تو گير ميکني ها

صداي پرستار : من نمي يام

صدا سروان : برو تو ... ( پرستار وارد مي شود )

پرستار :  سلام

ريحانه : ترسو ... ببين چشه

پرستار :   اين بدبخت نا خوشه ... آقاي پرتويي... آقاي پرتويي، بفرمايي ، (قرص به او مي دهد ) بخوريد الان حالش جا مي ياد، من برم

ريحانه : وايستا بينم

پرستار :   بزار برم تورو خدا ، ان اتاق واسه من پر بدبختي بوده

بهداد : چرا مگه چشه ، خيلي دلت بخواد

پرستار :   واسه آوردن سرکار اينجا پدرم در اومد

بهداد :نمي آوردي

پرستار :   دخترتون گفته بود....دخترتون ، مالا دقورت و نمي‌تونم باقيه ، بجونه مامانم ، بجون دخترم ديگه خلاف بيمارستان كاري نمي‌كنم ، دخترتون مخم و خورد.

بهداد : دخترم؟

پرستار :  چه مي دونم بحث خواستگاري بود

بهداد : با کي؟

پرستار :  چه مي دونم قرار بود ( با اشاره به آرش ) با ايشون اختلاط کنين

بهداد : اين که زن و بچه داره

پرستار :   واسه برادرش

بهداد : اي ، اي ، اي ، مگه اينکه دسم بهت نرسه (به سمت آرش ) بلند شو بينم ،بلند شو

پرستار :   ولش کن حالش خوب نيست

ريحانه : بيا کنار بشين.

بهداد : مگه الکيه دخترة پدر سوخته

ريحانه : شما که صد تا صد تا تو خيابون ....

بهداد : فليني

ريحانه : بعله ... ديد مي زدي عمري سير کردي حالا غيرتي شدي واسه من ، خوب مي شناسم شماهارو

بهداد : شما ديگه آدم شناس شدي منم بودم مي شناختم ، جان تو

پرستار :   من برم

ريحانه : کجا بري ؟بوديد حالا

پرستار :  بايد برم بچمو از مهد بر دارم ، بارون مي باره ، طفلکي يخ مي زنه

ريحانه : وضعيت مريض اتاق 401 چطوره؟

پرستار :   آ مي گم کجا ديد متون ... دارن مي برنش اتاق عمل ولي کاره زيادي نمي شه واسش کرد

ريحانه :  خفه شو

پرستار :  منتظر شما بودن ،شما همون

آرش :آي .... پرستار  ...ناخوشم

پرستار :   اين طفلکي هم بايد بره اتق عمل

ريحانه : تا من نگم نمي ره

آرش : بلندم کنيد

ريحانه : (رو به بهداد ) بلندش کن

بهداد :ابدا خودت بلندش کن

ريحانه : باشه بلندش مي کنم ( به سمت آرش )

صدا سروان  صدري:خانوم پول آمادست ، ماشينم آورديم

ريحانه : عاليه ، من و اين اخوي با ماشين مي ريم

پرستار :   من برم ( صداي موبايل ) شوهرمه

ريحانه : نترس مي ري

پرستار :   الو... سلام ... آره تو راهم ... چشم ... باشه ... خداحافظ

ريحانه : ترسو

پرستار :   احترام ... شما نمي ترسي؟

ريحانه : واسه ما گور به گور شده ، مرتيكه مفنگي ، بود که اينجوري نفله نمي شدم (رو به بهداد)  بلندش کن  ( بهداد آرش را بلند مي کند )

بهداد : خجالت نمي کشي آخه من دختر دسته گلم و بايد بدم به داداش سرکار

آرش : مگه چشه؟

بهداد : گوشه

ريحانه : نپريد به هم

ريحانه : آرش خان پاشو باد بريم

آرش : خودت بد بخت نکن

صدا سروان : چي کار کنم من؟

ريحانه : پرستار

پرستار :   جانم خانوم

ريحانه : چه با حال خانم

بهداد : خانم (با خنده)

پرستار :   خانم

بهداد : مادمازل ريحانه

ريحانه : خفه شيد، بسمه

صدا سروان : من چي کار کنم خانم

ريحانه : اولين باره يه مأمور بهم ميگه خانم ...هي... هوي ... با توام... فلاني اه بخشکي شانس

بهداد : آقاي سروان اين الکل و آوردي

پرستار :   سمه آقا ،مي ميري ها

بهداد : بزار خوش بميريم

ريحانه : نمي خواد

ريحانه : آقاي پرتوي پاشو بريم ، نترس نمي‌زارم بميري

آرش : هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و فوت بايد كرد كه پاك پاك شود صورت طلائي مرگ ولي داري اشتباه مي‌كني.

ريحانه : مي خوام اشتباه کنم

آرش : اون اسلحه رو بزار زمين تمومش کن اين بازي رو

بهداد : شما و برادرتون جدا خجالت نکشيدي

ريحانه : دعواي خانواديگي بعدا

آرش : بذارش زمين اونو

ريحانه : نمي شه

آرش : واسه چي؟ اون كلت چيه دستت ؟ چرا اينجا ، چرا خودت و انداختي تو هچل

ريحانه : مجبورم، اين اسلحه چيه ؟ چرا دست منه ،‌من تا حالا تيركمونم دستم نگرفته بودم ، من چرا اينجام ... من چرا زندم هان ؟

آرش :  داري اشتباه مي کني ، بدم اشتباه مي کني

ريحانه : اينجا فر مانده منم ،فعلا دستور حمله صادر شده  برگشتم نداره

آرش : پا تک مي خوري

ريحانه : لومون ندن نمي‌خوريم .... ريحانه ، ريحانه ... آرش ... آرش بگو شما ، شرمنده‌ام ... ببخشيد ....

آرش : به خاطر دخترت

ريحانه : همش به خاطر اونه

آرش : بهار

ريحانه : بهار....

پرستار برو اون پولو بگير ببر بده به حساب داري بگو پول رسيد عمل و شروع کنن ، راستي به بهار بگو مامان گفت واست بيت داگ و خريدم همون سگ سفيده ، عروسك خشگله

پرستار :   چشم خانم

ريحانه : اي ول

بهداد : عمل

بهداد :چه عملي؟

ريحانه : دخترم بهار

پرستار :   بيمار چهار صد و يک همون دختر نمکيه

بهداد : همون که مي گفتي اميدي نيست

ريحانه : اميدي نيست

 پرستار : چرا هست ، آخه ميدوني قلب از حد نرمال کوچکتره ، پمپاژ درست نيست يک دختر ده ساله نمي تونه اين همه تحمل داشته باشه که...

ريحانه : بس کن ... برو

پرستار : فقط بايد عوض مي شد و انم که نشد

ريحانه : قلب من؟ از حد خودشم گنده تره‌ها

پرستار :  نه خانوم شما که زنده اي

ريحانه : نگفته بود؟

پرستار : گفتي نبود

ريحانه : اصلا .... (بغض مي‌كند)

پرستار : چي؟

ريحانه : اميدي هست؟

پرستار : چرا يه کم .... جون مامانم

آرش : دير مي شه برو پرستار

ريحانه :پول و بده بگو تو رو خدا  تر و خدا تو رو به فاطمه زهرا تورو خدا...

( پرستار خارج مي شود )

آرش : انشاالله بهتر مي شه

بهداد : حالا برادرت دانشجو چي هست آقا آرش

آرش : ول کن تو رو خدا وسط دعوا چرا نرخ تعيين مي‌كني، با وضعي كه مي‌بينم عروسي افتاد بعد ختم بنده

ريحانه : پاشو بريم

آرش : درست فكر كن ، ... كجاست هستة پنهان اين ترنم مرموز چه چيز پلك ترا مي‌فشرد ، شايدم تو حق داري .

ريحانه : پس هيچي نگو ...

آرش : آخه چرا .. اون كلت و بنداز دور .... دور از خودت ، خودت و نمال به اون ، اون بوي عطرت و باروتي مي‌كنه مي‌شي يه تفنگ داريد نه يه مادر خوب .

ريحانه : من يه مادرم ... يه مادر مي فهمي ، شوهر نامردم و تو کارتون گنديده پيدا کرده شب هفتش موندم و حوضم ، دخترم داره مي ميره چي کار مي کردم،

نه واي پيدا شد ، نه آدمي يکي بود اونم نيومد

آرش : شايد مي يومد

ريحانه : گفته بود دوازده نيو مد

آرش : چرا ؟

 شايد به خاطر ، من بودنم نيومد ، به خاطر اين که منم ، من ، ريحانه ... ريحانه

بهداد: شايد شناختت ، جان تو

ريحانه : شايد ، مي گفت درياست ،هم خودش هم دلش ،نيو مد

بهداد : دريا؟

ريحانه : آره همين جا ديدمش دم در اتاق دخترم باهاش درو دل کردم گفت ، مي يارم ، از زير سنگ هم شده مي يارم ،نياورد ، دم در دو تا مأمور کليد کردن بهم گفتم ،رفتم ، موندم خيال دخترم تا اينکه رسيدم اينجا

آرش : فکر کن

ريحانه : تموم شده ، مثل خودم

آرش : ببين من حلش مي کنم

ريحانه : نه رئيس اينجا رودخونه نسيت.

آرش : هست

ريحانه : اينجا کسي هوام و نداره

آرش : داره ، آخر اروبن مي‌رسيده اينجا

ريحانه: آخرارونه توئي

آرش : آخر فکه ، هويزه و شلمچۀ ،مينو ، ابوالخصيب ، اينجاست ، ايرانه ، تو کمکت مي کنم

بهداد : گوش نکن خانوم  ،بريم فرودگاه ، از اونجاهم ،ونيز ، اسپاگتي و چند تا پک سلامتي ، نه آمريكا ، نه استانبول نه بريم دبي .

ريحانه : بميرمم اينجا مي ميرم

آرش : کمکت مي کنم

بهداد : اگه مي تونست خودشو کمک مي کرد. جان تو

آرش : قول ميدم نمي زارم اذيتت کنن ، تو يه مادري ، آخ ... نبايد بهار خانوم تنها بمونه ، بهار مادرش و دوست داره

ريحانه : چند سال،‌ نميخوام بهار مثل خودم باشه

بهداد : اعدام

ريحانه : خوبه؟

آرش : نه اونطورام نيست ، تو که دست خودت نبودي ،مي گم کمکت ميکنم

ريحانه : نمي تونم

آرش : حرفم و گوش کن ، من حق دارم (ريحانه اسلحه را بالا مي‌آورد)

بهداد: ببين خانوم منم مريضم و قلبم پريده و ايشونم پريده به حرف باشه من مسنترم ... برو خانوم ...برو . جان تو.

ريحانه : پريديد ، ولي يکي از پشت بوم يکي از آسمون

آرش : بذارش  کنار

ريحانه : نه (اسلحه را پايين مي‌آورد) .

بهداد: دِ ياالله دِ تموش كن ، يا بزن يا برو ، هر دو طرفش بدبختيه ، اونورم بري بدبختيه ، مثل من يه پسر لا اوبالي ، اونور هزار تا طلبكار ، اينور (آرش نگاهي معنا دار به او مي‌كند) بعله ؛ بابا اعصابمون و ريختي به هم دِ لامذهب .

آرش : تو روخدا .... آي.. (سرخود را مي‌گيرد).

صدري : ماشين آمادست ،‌جناب پرتوي ، بپرن ؟

آرش :تو رو جون هر کي که دوست داري

بهداد :بي خيال بابا ،فکر عاقبت خودت باش خانوم

صدري : جناب پرتوي ، بچه‌ها هستن خدمتتون.

آرش : تو رو جان بهار... بهار...

ريحانه :نمي شه ...نمي شه... مي ترسم ، اخه به کي دلم خوش باشه ، روز که کشيدنم بالا ، کي ميخواد بگه يکي مرد ، بي کس بي صدا ، مي ترسم ... من يه مادرم فقط همين... بخدا نفهميدم ... من يه مادر من يه مادرم... فقط همين

آرش : همينم خيليه ... کمکت مي کنم ( ريحانه اسلحه را به طرف آرش مي آورد )

ريحانه :فقط همين ، بدون که من مادرم

آرش : ريحانه ( صداي يک تير و ريحانه مي افتد ) ( نور قطع )( نور )

هومن : دير شده

دريا : خيلي ديره ... ديره دير

هومن : به خاطر خودت گفتم

دريا : بيا بگير ، راستي ، بايد يه کم فکر کنم

هومن : حالا که چيز مهمي نيست ،مي بيني که اون رفته ، شايدم اصلا نيومده ، اينا كارشونه

دريا : شايد ... خداحافظ

هومن : فردا مي بينيمت

دريا : شايد (نور قطع ) ( نور )

( همان اتاق  تخت آرش خاليست )

بهداد : خانم عزيز من هنوز اين هيپو کلامي هستم (كتاب آرش در دست اوست)

پرستار :    نه بهتري فردا مرخصي

بهداد : جان من

پرستار :    بعله

بهداد : متشکرم ، شما با شوهرت بهتري ؟

پرستار :   خدا رو شکر ، ما يه كم بد اخلاقه ولي خوب حق داره ، مرده خوب .

بهداد : بعله ... راستي اون دختر بچه چي شد؟

پرستار :    عاليه ... خيلي خوبه

بهداد : اگه کمکي خواست به من بگيد

پرستار :   اون ايتاليا نمي ره

بهداد : من هم نمي رم

پرستار :   ديگه الکل نخور پير مرد

بهداد: چشم ، راستي ، اون قلب براي بهار چقدر کار مي کنه

پرستار :   قد عمر ... يه عمر شايد هم بيشتر شايد مثل قلب پاره مادرشو قلب زيباي آرش .(صداي زنگ موبايل پرستار)

بهداد : آقا بود ، جان تو هميشه با نفس تازه راه بايد رفت و ...

پايان

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:18 توسط نوشتار |

 

علي رضا آقايي راد

 

 

ملاقات در شبي باراني)

--------------------------------

آمده بود

کنج اتاقم نشسته بود و

محالات زندگي را اورادوار زمزمه مي کرد.

بوي تند کافور مي داد

بوي خاک باران خورده

بوي شور اشکهاي زني زيبا.

گفتم:

تازگي هابغض که مي کنم

شب دلگير مي شود.

مي داني تعبيرش را؟

گفت:

پاي آبله دار مي لنگد و

دل نيمه مي پوسد!

ما به سؤالي مطروديم

ابليس علم برادر تني رنجمان است.

(مورچه اي داشت آخرين تکه از گوشت سينه اش را مي خورد.)

ومن

خنده ام نمي گرفت وقتي مي ديدم

انگشت به بيني مي کندومغزش را بيرون مي کشد.

پشت پنجره باران مي باريد

وکسي در کوچه

آوازي غمگين را سوت مي زد.

(دنبال چه مي گردي در اين گنگ نامه؟

کابوس که نبايد ربط زيبا شناختي داشته باشد!)

هنوز هم اتاقم بوي تندکافور و

اشکهاي شور زني زيبا مي دهد.

مي داني تعبيرش را؟!




+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:16 توسط نوشتار |

 

مظاهر شهامت

ديو هم بياوريد آن ديوار فرو مي ريزد آقاي فرزانه !

کف بياوريد به دهانتان بزاق زاغ

و بلرزانيد دل و دين را با دل و دست

اگر نه زير آوارش مي مانيد تنگ ترين دل

حتي اگر به سوي سيب و سروش فرياد بزنيد بلند اگر بتوانيد

و زن که فراموش کردم را

بايد فرار شويد و تمام نه؟ اقرار خواهيد کرد تمام 

من که تاريخ را نمي فهمم و تارهاي يخ به هر سوست کشيده

له له بزنيد لهيده مي شويد له

ميان گرد و غباري که خورشيد را به عطسه وادار مي کند

نه ، اميدوار نباشيد به هيچ روي

گاوهاي همه شعرهاي لورکا کشته شده اين مردگان نيزه هاي شادخواري

و اين زمين رهاست از هر چه شاخ

ميان زمخت کلماتي که آسمان آبي و سياه را مورچه پاشيده شاخک ها تيز

مي توانيد ماتادورها را ببينيد

شيطان را قلقلک مي دهند بلکه بخندد از دارد اندوهي که بلند کهن

آهاي پسر !

اسب سعدي عسل مي خورد و کمي غزل

حکمت اضافي بدهيش به پشکل هاي متبرکش آروغ مي زند

ببند به ميخ حق بشر

و آن فحش مشهورت را شعار بده با دو مشت و تمام !

زينش را نگير اين مرد زياد نخواهد ماند

خرناسه اش را به آخر رسانده

و بند تنبانش را سفت کرده روي مثنوي هفتاد مني که نفير مي زد 

مرداني که از عمودمنصف خود نيستند سنگين

و به زناني که سوراخ دعايشان را گم کرده اند در پيش و پس

غبطه نمي خورم

و غبطه نمي خورم به هر کسي که دستهاي کرختش را در آسمان افقي مي برد و گاه مشت

آخرين برگ پاييز

آنگاه که مه از اندوه خدا نشت کرده نشسته به زلال نگاهت با بوي خاکستر

بر صورتت هم مي نشيند کبود اي عرياني يخ زده ات مسخ جهان

همين را عاشق مانده ام بنشينم چمباتمه و خيره شوم زمان از جاي ديگر بگذرد بي صدا

و صداي بودلر را بشنوم :

کسي اين لحن فريبا را از رگ هايم بتاراند بلکه بميرم طاقباز بر دوزخ آن سالها

باغلي قاپي کولک سسي ايت مريلدايير

نده ن يانير او ايشيق کيمم کيمه گلميش ؟

آهاي ... بلکه يول اولميشام کوله يه سپيلميش يادا بو فيريلتي دا هر نسه يوخ

سر همه چراغ هاي جهان کلاه حصيري گذاشته اند دزدي نکند از نور

ـ اين را پشه ها زودتر از من مي دانستند

پشه ها

و تويي که حس حشره ات مسئله بودار را هميشه از نو مي شناسد

نور فسفري / پرندگان ريز و در خشان / ذراتي رو به ماه که

گود افتاده توي نعره تاريکي / و سکوتي که روي صندلي چرخدار فکر توطئه مي کند

آهاي عمو !

کم بخوان در گوشش زمزمه بکارت گل ها را

هنوز پشت لبش را شيهه نکشيده

و تاکنون لگد نزده به هيچ چيز وقتي با ترانه يانديم آمان مي رقصد اين کره اسب

يانديم آمان يانديم آمان

بو مئشه دولودي قابان

منکه کولم قوتارميشام

کوزلنسين آزجا سنده قالان

کج پاهايش آسمان و زمين را تيز راه خواهد کرد تا سوارش بميرد

و درختي تنها اعتراف کند اندوه از آبادي جاري مي شود

مي دانستي ؟ 

بايد قبل از آنکه قرص هايم را بخورم

قبل از آنکه به آواز جونده دندان هاي مصنوعي فکر کنم

قبل از آنکه باور کنم زن ها خوبند يا نه اگر شانه هاشان تازيانه هاي چرمي را مرور مي کنند

قبل از آن که ماشين ها ي خيابان مورچه هاي وحشي اند

قرص رويت را به ياد آورم مقروض آيينه در اول روز هميشه پرماجرا

( پشت کرده به ديوار / ممکن است جنگل خيسي را نگاه کند قاب چوبي اش / کمي باد بوزد / کمي صداي بال پرنده / کمي از خانه نزديک فرار کرده باشد گربه / کمي يک يا چند تبر را باران دور کرده باشد ...

قرار باشد هنوز نريخته باشد جيوه و همه چيز اتاق بازهم در آن .

خود را زاده باشد / کتاب ها رديف دندان هاي دايناسور / حرفي زده باشد قبل از باد يا سنگ مثلا بگويد : همنوعاني که من دوست دارم تخم سگ آسورند روي صندلي هاي سازمان ملل .

دراز بکشد که دراز به دراز بميرد / بتواند / که برود بيرون از آشوبي که رتيل در شاخکهاي خود راه انداحته است

سيناجان !

ديدي به باباعلي بگو ول کند مغربم را

آن دو حبه قانون هنوز مشرقم را شفا نداده است

و پوتين پوتين مي زند به پهلوي خزر

پاچه شلوارم خيس مي شود در خواب اول کوير

موکت دشتي باشد هيچ گوشه اش نرسد به کوه هاي کله قندي

که از ترس رم آهوان عقب نشسته اند

و يک نقاش کمي هم ماهر نيست / افتاده به جانش با زرد قرمز آبي سبز

خط خطي کرده باشد خاک و سنگ را

يک جفت کفش کتاني در گوشه اتاق از آن من باشد پايم را مي زند / ميخچه/ بپوشي تو پستانت سفت مي شود شير / چکه / او جفت کند روي تاقچه و هي تماشا / اشک بريزد روي چشم / شور/ بخوانند آواز سوسک ها ... 


نه اين شعر تمام نمي شود

حتي اگر ناله فرزانه ها

و روايت پنجره با باران و باد

تو طئه ريشه درختان در نيم شب


 
 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:16 توسط نوشتار |

 

دو شعر از اصلان قزل لو

 

1

فقط من!
*****
حالا، ماه كاملا خم شده ،
به زمين،
و چه دقيق!
تو مي گويي:
حتمن من!
او مي گويد:
نه .
به ما. نگاه.مي كند.
مي گويي :
اخر ،
من هر شب ،
خودم را در او مي بينم..
پس. ماه با من است
فرياد مي زني نا گاه :
تا به زمينت نكشيدم،
نگاهم كن

آسمان مي گيرد.
و تو كودكانه مي نالي:
اين ماه،
براي من ، ماه نمي شود
فردا ،
به جاي خورشيدش مي گيرم.

خنده ام،
در دل.مي پيچد:.
شمع شب هايت سوخت
..
خواب خورشيدت را
از دست. مگذار

 

2

به فكر پنجره باش
**********
فردا كه مي آيي،
دريا را به پنجره گره بزن؛
جنگل را ،
به باغچه ي كوچك خانه؛
و آسمان را،
به سقف اش.
كه پرنده هاي من،
از قاب پنجره،
بپيمايند،
پهناي دريا را.
و در آبي آسمان ،
بنشانند ،
پر پرواز را؛
كه چندي ست
دلم،
پلك زدن در فراسوي پنجره اش آرزوست.
يادت باشد؛
سپيده را ،
همراه جنكل و آسمان كن.
يك مهتابي از ماه،
در ايوان بياويز؛
براي شب هاي بي ستاره.
يادت باشد؛
پنجره را. تنها نگذار

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:15 توسط نوشتار |

 

دو شعر از مجتبي اسماعيل زاده

 

1

نگاه مي کنم

به پنجره اي که کوچه را گرسنه است

به نفس هايي که به شماره مي افتند

ودر گلو مي ميرند ، حرف هايي که شوق پريدن داشتند

به ابر هايي که سالهاست بغض نمي کنند

به نوشته ي بزرگي که سال هاست مي گويد :

( قرار نبود تو نگاه کني )

 

 

2

مرا بنويس از اول

روي اخرين زمزمه هاي خيس

روي اخرين بغض هاي من يا تو ، فرقي نمي کند

در متن خيالي خاطره ها ،بنويس

روي تمامي ديوارهايي که بوي پنجره مي دهند

روي کاغذ هاي پاره اي که قرار بود درونشان از من بنويسند

جا نگذار قلبت را ،

که چشمانم نمي چرخند ، شايد جا مانده اند

روي سياهي چشم هاي کوچه

روي مداري که انروز روي صفر درجه کليد خورد

پيش نگاه خسته ي مسافري

جا نگذار چشمانت را

که شايد دستانم هنوز جامانده اند

در امتداد لحظه هايي که هنوز بوي لحظه هاي تو را مي دهند  

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:14 توسط نوشتار |

 

خانه هست

موري لوئيس / مينا ميرزا پور

 

 

او در نيويورک زندگي مي كرد و در لندن در جزيره اي در پاريس هميشه اتاقي براي او در مكان پيترايستين با يك منظرة طوسي بود و باب تيرنير كسي كه درس مي داد انگليسي در دانشگاه دوست داشت او را داشته باشد يا با او باشد اما گاهي اوقات يك هتل انتخاب مي كرد (بچه هاي باب خوب بودند اما دوست نداشت با انگشتان پا در اطراف حركت كند وقتي كه آن ها خواب هستند) و در بيروت و استامبول و برلين غربي و در روم او دوستاني داشت در آتن همچنين اما او ترجيح مي داد تنها باشد و حالا، در يك هواپيما بود اوبست كتاب را او مي خواند (شعرها؛ براي انجمن كاملاً) و به عقب نشست و منتظر ماند تا هواپيما بايستد چشم هايش را بست. و وقتي احساس كرد هيچ حركتي نيست باز كردآن ها را و قفل كمربند ايمني را باز كرد و دست خود را به بالا بلند كرد و براي كلاهش و سپس راه خود را روبه جلو در راهرو در ميان رديف صندل ها و پايين پله ها پيش برد و براي ميزبانان لبخند زد و به بالا نگاه كرد براي همين بار او كاملاً گم كرده بود. آن جا هيچ مكان مكس گاتيبل نبود انگار در زندگي او نبوده است دوبار ادامه پيدا كرد نه بيشتر اما آن بزرگ بود، غول پيكر، و گرفته بود تمام قدرت بيرون از پاهاي او را و تقريباً از حال رفته بود براي اولين بار او را نمي شناخت فرودگاه را، تپه ها، درختان، جايي كه او اغلب بوده است بسياري از سال ها. پياده روي و رفتن به حمام و خود را يافتن در آفريقا دوست داشتني بود چريست من ديوانه شده ام او فكر كرد. او كان داد سر خود را و سوت زد و پلك زد در خورشيد. آن رفته بود، اما براي لحظه اي پاهاي او احساس خوبي كرد و او رفت مقابل در. هر كسي دست تكان مي داد به من؟ او فكر چه كسي؟ سلوييا. البته و لاري. من واقعاً بي مغز مي شوم او فكر كرد. سلام! او صدا كرد و به عقب دست تكان داد او پاسپورتش را نشان داد و رفت پيش لاري. مكس خوش آمده به خانه تو حيرت انگيز نگاه مي كني سفر كوتاه خوب بود؟ وقتي من شما را ترك كردم شما چه كار كرديد؟ چي؟ اُه بلند شو او گفت به خودش، به تو چه اتفاقي افتاده همه شروع كردند به گذشتة مكس، جذاب و بي تفاوت، پر از خنده و سرگرمي «زيگي» عشق او را به تو داد – زيگي چه خوب تمام بازي هاي لندن وحشتناك هستند كاملاً وحشتناك شما هيچ ايده و عقيدي اي داريد شاعري كه دارد آغاز يك شايعه پراكني.

مكس گاتيبل بود، سي و پنج ساله، با دقت كيفش را باز كرد و از تئاترها و پارتي هاي اروپا خريدهايي داشت. دزدكي وزير جاي كار كردن، دف كردن و دست انداختن مجبور بود براي دو ماه طول بكشد آن جا عشقي براي وابسته بودن به او بود داستان ها، جوك ها و شوخي ها در اولين منظره از مكان جديد و مردم جديد و سپري كردن خليج كوچك دريا كه آبي غيرقابل باور و روي سرازيدها و سربالايي ها، تپه ها، درختان زيتون. اُه من بايد با تو دربارة يك پارتي صحبت كنم كه يك فرد گرفت هركسي كه خريدار است واي به آن نگاه كن! آن ها فينال استعداد گرفتند و آن جا قلعه هايي و روستاهايي سفيد نم دار بود كه بسياري مي گويند زيباترين است در همة كشور يونان. دربارة اسب تمام كنيم سيلوييا گفت چه اسبي؟ هِي شي مك پچ پچ كرد، نگاه كن تحت تأثير قرار مي داد او را هربار كه او را نگاه مي كرد و هربار او برمي گشت پنج سال حالا رفت به شش 1961. در اين سال ها پدرش مرد ( و شاعر همچنين اما او نمي شناخت او را در آنوقت) مكس ميليونر بود در آن جهان گردي اول.

آن جا چهار تا جهان گرد بود تقاضا و زنده با دو آن دختر با موهاي قرمزـ چه بود اسم او؟ شايد؟ نه ... – مكس و آن ها يوناني بودند و اقعاً تمام نوازش ها، بابانوئل ها و... آن ها پرواز مي كردند در آسمان زيرا گفته بود يك قلعة مشهور آن جا بود نبايد از دست بديد به زودي مكس آن را ديد و چه كار كرده ايد تا به حال لگد كردن انگورها در آفتاب يا چيزهاي ديگر؟ لاري نقاشي چطوره؟ اُه خيلي خيلي شما مي دوني مطمئن باش برنده مي شوم و جايزه ها را مي گيرم و هر روز هزاران مي سازم. اُه كيف هاي من اينجا آمدند من خيلي اين چيزهاي مهر زده را خواهم گرفت و ما مي توانيم از اين جا بيرون برويم. ماشين هاي فرودگاه درست مقابلند سيلوييا گفت. لاري فقط اينجا نايست كمك كن به مكس در كيف هايش شما براي چي اينجا هستي؟ اون مدله مكس خنديد. شما خودتون سزاوار يك هيكل خوش هستيد هِي مواظب آن كيف باش آن پر از كيك هاي روغني و پيراهن است اُه مكس تو  كه هستي. سيلوييا گفت: مرواريد دارم مكس گفت يكي از آن ها كوچك ديگري با چشم هاي ساس و يك سقف برزنت – با بار (چمدان هايي توپي ( كه مي خوره و برمي گرده) در پشت. لاري رانندگي كرد و سيلوييا نشست در وسط و مكس يك سيگار روشن كرد اُه اين تپه ها و درخت ها را او دوست مي داشت خيلي زياد خداحافظ نيويورك براي هميشه چه كسي به آن نياز دارد؟ آن ها ناگهان به طرف يك دختر دهقان روي يك خر منحرف شدند لاري بوق را تركاند و دختر در كنار مي نشست و پاهاي او باد كرده بود خر يورتمه روبه پايين بود. و دوباره براي يك لحظه قويترين احساس ها بر او غلبه كردند كجايم؟ من اينجا چه كنم؟ اما او وقتي براي فكر كردن نداشت زيرا سيلوييا به طور معمول بدون هيچ توقفي مي رفت. لندن چه طور بود؟ بيريلينت؟ ما تماماً دربارة آن در كاغذها خوانده ايم. خداي من. ما اصابت كرديم. آيا شما ديديد همه چيز را؟ آن چيزهاي جديد را اسم آن چيست؟ اُه او به ياد نمي آورد چيزها را در سن پيري شما در برلين بوديد همچنين اما آن ها بيشترين اپراي شگفت انگيز را دارند.

مكس هي شما به چيزها گوش نمي ديد من بگويم. اُه چي؟ او نگاه كرد به اين صورت كه برگردانده بود در شيشة اتومبيل. سي پنج سال و هنوز. چشمهاي ناراحت و آن نگاه قوي. اما كاملاً قوي نبود ده سال پيش آن را داشته بود كمي دورتر كمي كم سوتر، يك قدرت متفاوت. يك شاعر رفته بود و در آن مكان؟

مكس من مي خواهم گوش دهم كاملاً به همه چيز تو با كس ديگري حرف زدي قبلاً.

محدودي از شكر مكعبي خانه ساخت در آفتاب، نوشيدن اعتراخانه چهارتا از آن ها در پشت اتاقك راننده و دختري با موي قرمز از صندلي ها پريد و همة آن ها به همه دليل به او مي خنديدند. او تصميم گرفت من يك خانه مي خرم اينجا. خانه ها ارزان هستند پس اهميتي ندارد و او خريد يك كوچكس را دور از روبه رو بودن با خليج كوچك و براي سه ماه كار يوناني داشت بدون هيچ توقفي مي زد به در و ديوار و ساختمان هاي ساحلي در حالي كه مكس مي ساخت با صندلي هايي ساختة دانمارك و قاليچه هاي اسپانيايي استريوي آلماني و يك چاپ محشر از شكست ناپلئون در واترلو براي بالاي ديوار پيش بخاري. اين خانه است او گفت و تقريباً راحت شده بود از آپارتمانش در نيويورك و آپارتمانش در چلسي ( جايي كه او فقط براي شش ماه بود) و ماند براي هميشه در يونان بهشت جايي كه او بلند مي شد صبح ها با يك آرزو و خواستة خوب و بزرگ براي مزرعه هاي سبز جاده هاي باريك روستايي، آبجو آلماني كوه ها و برف و پرواز مي كرد به نيويورك (آن جا تابستان بود) و ماند براي سه ماه تئاترها، پارتي ها، دوستان قديمي، مكان هاي جديد. و بعد از آن براي آرام شدن، يك كوه در پاريس، كه فقط براي جنب و جوش بود. سپس او برگشت، دو ماه ماند و دوباره برگشت و گفت از اين به بعد ما اينجا هستيم سيلوييا گفت لاري برداشت كيف ها را اَه اين فوق العاده نيست مكس گفت مختلف بود هربار و هميشه مشترك. خرها و آمالگام زنان در فواره و مردان پير قهوه اي نشسته در آفتاب و هركسي صحبت مي كرد و سرو صدا درست مي كرد مشابه و خيلي مخالف. اتوبوس هاي توريستي و صدها سوغات براي فروش هرجايي شما مي بينيد. آن جا چيزي نبود وقتي كه اولين بار آمد. فقط نقاش (ريمبيرندت) وجود دارد كه هركس او را صدا مي زند و خداي من نقاشي هاي او وحشتناك بودند و يك خانم پير انگليسي با يك خانه پراز گربه و حالا هربار در خانه يك نقاش داشت يا نويسنده يا يك ميليونر و دو رستوران وجود داشت جايي كه قبلاً آن جا چيزي وجود نداشت در ساحل و تمام يوناني ها انگليسي صحبت مي كردند در واقع به دوجين كلمه نياز داشتند براي فروختن. ايتاليايي ها و سوئدييان و آلمانيان و فرانسويان وسايل قديمي از بازرگان هاي اروپا مكس! خوش آمدي توبي كسي كه اهل كاليفرنيا بود يك نقاش با يك استعداد كوچك و ارتباطات درست.

ويسكي را مزه كرد اما يك پسر خوب او را به پشت خواباند. چه مدت بوديد شما منتظر اين لحظه؟ كسي مي داند، كسي مي داند؟ مكس گفت شايد براي هميشه مشابه مكس پير توبي گفت گوش كن بيا كنار بگو شش؟ نوشيدني مي خواي البته مكس گفت نگاه كن من بايد بالاي خانه بروم نگاه اگراون هنوز اون جاست مي بينمت توبي گفت: مكس به يك خانم براي ديدن خانة او موقعي كه او خازج از خانه بود پرداخت كرد او پنجره ها و گرد و گيرها را باز كرد و وقتي او آن را وصل مي كرد به پشت آمد او زمين ها را شست تختخواب ها را درست كرد و گل هاي تازه را براي گلدان ها و كاسه ها چيد و غذا خريد و پركرد يخچال را. او مقابل خيابان خانة مكس زندگي مي كرد او آن جا در آستانة در او بود.

هنگامي كه باهم خيابان را مي آمدند لاري با هر دو كيف بود. سيلوييا هنوز صحبت مي كرد مكس سعي مي كرد بشنود و نمي شنيد يك كلمه اِلنا او گفت مي ديدي او را و مي بوسيدي او را از گونه او يك زن پير بود و خجالتي او چيزي براي گفتن نداشت اما چشمان او سوسو مي زد با خوشي چه مدت در آستانة در ايستاده بود منتظر من با كليد در دستش؟ مكس فكر كرد اُه او عالي و حيرت انگيز بود اِلنا اَه داري او گفت بده به من او كيفو و آن جا در خيابان او باز كرد كيفش را و بيرون برداشت روميزي توري را و بي هيچ علتي خجالت مي كشيد او آن را از اِليا گرفت و دوباره بوسيد. صورتش مانند خورشيد درخشيد و ناراحتي خود را پنهان ساخت يك معاملة خوب بود اندازه بودن كليد مكس در در و سپس او قدم برمي داشت در كنار و آن ها در جلو مي رفتند و او به سرعت دنبال مي كرد.

خانه دقيقاً همان طوري بود كه او ترك كرده بود آن را پرشده بود با خورشيد و گل ها يك شيشه از شراب و شش ليوان روي يك سيني روي ميز در تراس شراب سرد شيشه با آب و كنار آن بشقاب هايي از عسل و پارچ چيزهاي شيرين استقبال كردن هاي خوب تو خونه هستي سيلوييا دوباره گفت. اجازه بديد به من به شما مكس بگم اين خونه خانه جايي است كه دوستان شما هستند سيلوييا گفت لبخند زدند بسيار. اُه من فراموش كردم شما شام مي خوريد با ما امشب خوبه؟ خوب بله مكس گفت اما حقيقت روي مي گم سيلوييا لاري گفت بيا بريم من مطمئنم مكس مي خواد راحت باشه با خودش براي مدتي اُ نه نه مكس گفت خواهش مي كنم يك ليوان از شراب بنوشيد من خسته يا چيز ديگري نيستم جهنم خصل ها مسافر كننده هايي مثل من. نه لاري راست مي گه سيلوييا گفت شما تا حدودي بيرون برويد و يك ربع سيلوييا لاري گفت مي دونم مي دونم سيلوييا گفت من خانه خواهم رفت براي خواندن كتابم از اِتيكو اِت. اما شام. تو ساعت حدود هشت مي توني بيايي؟ هشت؟ مكس گفت. به تنهايي پايين تراس نشست و يك سيگار كشيد اما بعد از دوپك آن را دور انداخت او بلند شد خورشيد مخفي بود در آسمان و مانند قايق بادباني سفيدي لنگر انداخته بود در وسط خليج كوچك و يك پرچم آبي كه پرواز مي كرد مكس يكدفعه كتش را پوشيد و يكدفعه احساس خستگي شديد مي كرد يك حركت از خستگي او كاملاً مشخص بود. چشم هايش را بست و براي يك دقيقه بلند شد دربارة چيزي فكر نمي كرد فقط به طور جزئي روي گلولة پايش تكان خورد هِي پسر چه اتفاقي براي تو افتاده؟ او از خودش پرسيد. او كتش را روي تراس گذاشت و رفت به طرف سالن استراحت داخل اتاق خواب و لبة تختخواب نشست و به سختي توانست چشم هايش را باز نگه دارد كفش هاش را درآورد و كلاهش را به ياد آورد و يك دقيقه بعد در لباسهايش او در خواب بود او براي 6 ساعت خوابيد. و وقتي كه بلند شد شب بود و ساكت و احساس كرد يك حس بزرگ از آرامش آرامشي كه كامل بود و خيلي كامل و بعد آن رفت او آگاه شده بود از تيرهاي چوبي سقف گوشة بالايي از گنجه كمد، پرده به كناري از پنجره مي رقصيد در با دو براي يك بار او وحشت كرد و سپس شناخت جايي را كه بود او لامش تختوابش را عوض كرد و نشست براي دقايقي سرش مشغول شد با صدها چيز و سپس به خاطر آورد كه قرار بود با سيلوييا و لاري امشب غذا بخورد و نوشيدني بنوشد با توبي در ساعت شش. اما او مي دانست دير بود حتي او قبلاً به ساعتش نگاه كرد او برگشت به تختخوابش او احساس گرسنگي بخصوصي نمي كرد او مايل بود بداند كه النا در يخچال چه گذاشته يك دقيقه از آرامش و سكوت يك دفعه هول شد مثل هر باري كه او بلند مي شد تمام آن هفته گذشته و هفتة بعد از آن براي لحظاتي قبل از آن كه بيدار بود كاملاً جايي ديگر در آرامشي بزرگ و خوب اما كجا؟ لندن نيويورك پيترايتسين در پاريس پرتقال؟ و البته آن خيلي ساده بود اما او گرفته بود آن را نزديك يك ماه قبل از اين كه او وصل كرده باشد آن را. آن يك مشغوليت فكري شده بود براي او هر شب وقتي او به تختخواب مي رفت بعد از يك روز شايعه پراكن خواندن و نشستن در خورشيد، نوشيدن، حرف زدن. او فكر كرد دربارة آن لحظه ها از آرامش او احساس كرد وقتي كه بلند شد هر صبح اُه خيلي كوتاه او خسته بود از مشكوك كردن خودش به آن ها بالاخره او توانست بررسي كند يا امتحان كند آن ها را اما آن ها  هر صبح ادامه پيدا مي كردند در ظهر او از آن آرامش مطلع شد او حتي باز كرد چشم هايش را او رفته بود از اين مكان. پرده كركره وحشتناك بود بعداً هيچي در پنجمين هفته آن آمد خيلي ساده خيلي واضح براي هر لحظة هر صبح او در خانة پدرش بود بيست و پنج سال پيش در اتاقش در انتهاي خانه كه نگاه مي كرد به بيرون به باغچه و درخت هاي ميوه آسمان انگلستان پرنده ها در روي درخت ها اولين پرنده هاي روز و خانه ساكت و خاموش با پدر و مادرش خوابيده خانه آن اتاق او داشت آشنايي بسيار خوبي عكس ها و فيلم هايي در مغزش. سقف خوابيده الوار شانزده تخته و بيست تخته و الوار در روي يك ديوار و چهارده تا در روي ديوار ديگري حالا او توانست ببيند  كتابهايش، لباسهايش روي صندلي منظره اي از پنجره اش بالاي درخت ها را لخت در زمستان و در تابستان سبز و پاييز. و سپس مادرش بلند شد و راه رفت با دمپايي هاي نرم پايين  هال براي گذاشتن كافي براي صبحانه زماني كه پدرش هنوز بلند نشده بود سپس آن ها رفتند به نيويورك و براي يك مدت آن ها زندگي كردند در شيكاگو و سپس پدرش رفت به روم براي يك سال و آن ها رفتند با او و آن ها بودند در ونيس آن سال در اتاق ها پر شدند با بو و رايحة دريا. اتاق هاي قديمي گچ هاي زرد شكاف هاي ديوار پس از سه آپارتمان در نيويورك هر بار ثروتمندتر بزرگ تر و سپس قلب پدرش به حملة قلبي مبتلا شد. و آپارتمان كوچك مادرش اما او تكان نخورد با او براي فصل هاي مختلف شروع شد و تمام شد با احساساتي كه او خواسته بود براي او صبح گذشته وقتي كه او بلند شد آن لحظه ها خانه بود آرامش نبودند آنجا آن جا نه و نبودند آن ها صبح گذشته و نه صبح بعداز آن و نه بعداز آن و نه براي 10 روز گذشته و در چهاردهمين روز مكس بلند شد با يك خوبي و اشتياق بزرگ براي ديدن يك دوست در كاپنهاكن اُه آن شهر دوست داشتني انسان ها دقيقه هاي تاريخي، پيچك رشد كرده در ديوارها و كبوترها پرواز مي كردند بدون هيچ ترس و نگراني زير پاي شما در ميدان اوترك كرد فوراً و بي درنگ آن جا يك هواپيما بود براي رفتن به آتن در او تلفن كرد و يك صندل گرفت سپس او ديد اِلنا و گفت به او او پرواز نمي كرد دوباره (او خنديد و شانه هايش را بالا انداخت) اما مايل بود به زودي برگردد مثل هميشه برمي گشت و سپس او ديدي لاري و سيلوييا و توبي و دوستان ديگر را و در ساعت 12 او در تاكسي بود و راهش فرودگاهش بود او بعداز پاسپورت بلند شد با كيف هايش در كنار او و روشن كرد يك سيگار و نگاه كرد به ماشين هاي هواپيما سپس او كيف هايش را چك كرد و نشست بيرون در آفتاب با يك فنجان از كافه و منتظر ماند براي دو ساعت كمتر از بيست مردم پرواز كرده به آتن وجود داشت و مكس اولين نفر در هواپيما بود هوا از پلاستيك و تركيبي و ساختگي بود و صندل ها خسته به نظر مي آمدند او به پايين حركت كرد در راهرو به صندلي اش نگاه كرد او كلاهش را بالا گذاشت و نشست به عقب و تمام راه را او احساس راحتي كرد و كاملاً در راحتي. هوا كمي بادي است كه تپش قلب دارند كمربندهايتان را محكم كنيد لطفاً و او انجام داد و اينجا در راه آتن. در راه كاپينهاتن پاريس لندن در راه او احساس مي كرد به طور كامل در خانه است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:3 توسط نوشتار |

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي هفتم ـ هفته ي دوم اسفند ماه1386

Neveshtar  شماره هفتم نوشتار منتشر شد  Neveshtar

 شماره های پنج و شش و يک تا چهار نوشتار

معرفي كتاب / پرونده / نقد / مقاله

 

معرفي كتاب: فن داستان نويسي / هادي خشايي

کتاب "فن داستان نويسي" از آن چهت که چندان به مباحث پيچيده ي تئوريک نمي پردازد، براي نوقلمان بسيار خواندني و سودمند خواهد بود. مباحث مطرح شده درقالب مقالات و يادداشت هايي هستند که به قلم نويسندگان و منتقدان صاحب نام به رشته ي تحرير در آمده اند.

 

 
پرونده: نگاهي به زندگي و آثار احمد شاملو / ميلاد فصيح نيا

در سال يک هزاروسيصدوچهار هجري شمسي در يک خانواده ارتشي متولد شد. پس از اينکه تحصيلات ابتدايي ومتوسطه را به پايان برد.به نوشتن پرداخت.در سال يک هزارو سيصدو نوزده نوشته ها و مقالاتش در مطبوعات انتشار يافت؛آثار او با امضاي « آ.بامداد» شهرت يافت.

 

 

نقد:يادداشتي بر قصه ي واحد شماره 14(هومن قاسمي) هادي خشايي

در قصه‌ي كوتاه كه عرصه محدود و فشرده است و همه چيز به گوشه‌ي چشمي به ذهن مخاطب راه مي‌يابد، از درازاي زمان بريده ايم (البته نه هميشه) و امكان پي گرفتن اعمال شخصيتها در طول زمان از نويسنده گرفته شده است؛ آري در قصه‌ي كوتاه هر عمل، سخن و پنداري كه از شخصيت بروز مي كند.

 

 

مقاله:داستان چه‌گونه پديد مي‌آيد؟ / محمد بهارلو

اثر ادبي ـ داستان يا رمان ـ وقتي پديد مي‌آيد كه نويسنده‌اش قادر باشد «جهاني» را بيافريند و بپذيراند؛ يعني واقعيتي را تجسم ببخشد يا آشكار كند و ما را روياروي آن قرار دهد. براي اين كه داستان در ما بگيرد قبل از هر چيز بايد تماسي با دنياي نويسنده ـ آن‌چه نويسنده آفريده است ـ حاصل شود؛ بايد كه ما وارد دنياي او شويم و اين دنيا را از آنِ خود سازيم.

 

قصه‌ها

 

قسمتي از مجموعه ي هايل هيتلر عباس آقا / نيما رضواني

سال هاي زنده‌گي سال به سال نو مي شوند اگر بدانيد چقدر حرف برا، گفتن دارم، ولي خوشبختانه تنها عيبم اينه كه نظمم بهم خورده. نه شبم روزه و نه روزم شبه؛ مي فهمي! نگرانم .. بدخوابم.. با توام، ها... آرزوهاي به خواب رفته ي من در گور خويش به ريشم مي خندند، هه هه هه ... من چيكاره بوده هستم آيا؟! يا بايد مي فهميدم يا نه. خودم به خودم ظلم مي كنم فقط كه نيست ...

 

 

رديف صنوبرها عاشق ام مي کند  / ليلا کريمي

بوي چوب سوخته مي دهد تنه ات و اين باران بي امان كه راه گرفته از ميان رديف صنوبرهاي بلند تكه هاي تنه ات را با خوش برده تا حالا حتمن . كي مي خواهد بند بيايد، نمي دانم ؟ تقلا مي كنم در باز بشود  لااقل ، نمي شود . بي بي را صدا مي كنم . جواب نمي دهد . نمي تواند بفهمد چقدر تنه ات را مي خواهم . هيچ كس نمي تواند بفهمد .

 

 

راننده لوکوموتيوي که يک جفت سيگار مي کشيد / طاهره اسکندري

صداي سوت قطار شنيد . وقتي ساعت زنگ زد . صداي سوت قطار - زنگ ساعت را قطع كرد و فرز از روي تخت دو نفره پايين پريد و با چند حركت قفسه سينه اش را فراخ كرد و رفت كنار پنجره . پنجره را باز كرد و با چند نفس عميق هواي تميزه و تازه صبح گاهي حوالي پنجره اش را كه هنوز دست نخورده باقي مانده بود به درون  شش هايش فرستاد.

 

 

تاب / سياوش دانش آذر

دور خودم گم شده بودم ، داشتم دور خودم کج مي ايستادم ، تو را تماشا مي کردم ، خودم را مي ديدم ، داشتم خودم را از دور در آينه اي کج تماشا مي کردم ، داشتم خودم را مي ديدم .

آرام آرام پا شدم ، روي دو پا ـ روي دو پا ، اما نه دو پاي خودم ، اين دو پاي تو ، روي دو پاي تو آرام آرام پا شدم ، ديگر نه کج ، راست ايستاده بودم ، راست ِ راست .

 

 

فصل نخست رمان جادوگران مرده / سعيد جديري ـ ميلاد فصيح نيا

صداي هاي و هوي وحشيانه ي مردم که از دور به دنبال آن ها مي دويدند ، در فضاي تاريک و رعب آور جنگل مي پيچيد ، ليزا در حالي که نوزادش را در آغوش گرفته بود پا به پاي پيتر در حال فرار بود ، فراري که گويي تمامي اي نداشت ، جنگل در تاريکي مطلق فرو رفته بود و حتا نور ماه نيز نمي توانست از ميان شاخه و برگ در هم فرو رفته به داخل جنگل نفوذ کند .

 

نمايشنامه

 

وقتي باران ببارد ( قسمت اول از دو قسمت )  / علي بانگين

صحنه :دايره اي .

دختر:و من که يکه ترين دختر شهرم به پارسايي و زيبايي و من که نه هرگز آري گفته ام تمناي مردي را ، در اين خانقاه نشسته بر بلندي تپه ، دوراز حصارها و دکانها و ايوانهاي شهر و مردمانش نشسته ام ...

 

 

زمزمه هاي خودماني ( قسمت اول از دو قسمت )   / بابک لطفي

(نور مي‌آيد)

هومن : الو

دريا : جانم

هومن : خوبي يا نه ‌؟

دريا : نه قد شما

 

شعرها

 

الهام مظفري / يک غزل

يک بغل پارچه پر از ابهام ، در فضاي اتاق تو جاري ست

بنشين پاي چرخ خياطي ، گر چه روز و شب تو تکراري ست

علم جغرافياي زندگي ام ، به من و تشنه کامي ام فهماند

روي دستان پينه بسته ي تو ، بهترين چشمه ي جهان جاري ست 

 

 

راحله حديدي / يک سپيد

خانه تا بن دندان به مرگ خودش.... کيش !!
از تير تا کاپيتان بلک تا عاشق برزخم ... بر زخم ؟
زخم خرچنگ که نمک در بهشت مي شوريد
روي اعصابت فلج شده ا م .... باور کن!

 

 

شهرام ميرزايي / يک غزل

اسمت فرشته است ؟ نه ، فردوس خواه نه

اسم تو چيست ؟ روشن و موهوم و ماه نه

اسم تو چيست ؟ شمع ، نه ـ اين که کليشه اي است ـ

پروانه هاي يخ زده ي بي پناه نه

 

 

مهدي گلشن / دو غزل

شبيه يک غزل تازه خواست زاده شوم

غريب و بي کس و تنها ، اسير جاده شوم

و خواست هر قدم من صداي تازه دهد

رفيق راه گوزن و پلنگ ماده شوم

 

 

علي حق نظري / دو شعر ترکي

گئديرسن سئوگيليم اوزولمه منه

سنه تاي بو يولو گئد يب چوخلاري

گؤزله مه يالواريم قال دئييم سنه   

چوخونون داشلارا دييب اوخلاري

 

شعر ترجمه

 

شعري از ميگوئل ارناندث (اسپانيا)

نه...
نه...
زنداني براي انسان وجود ندارد
نمي‌توانند بر بندم كشند

 

 

شعري از ابراهيم صدري(تركيه)

در كشو تفنگي است
و اينجا قلبي
كه كُشتي

بزن، تمامش كن.

 

مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر

هيات تحريريه : هادي خشايي

ليلا حکمت نيا ـ ميلاد فصيح نيا

شماره های پنج و شش نوشتار

شماره های يک تا چهار نوشتار

اگر مايل به همكاري با نوشتار مي باشيد با پست الكترونيكي يا از طريق نظر به ما اطلاع دهيد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:36 توسط نوشتار |

 

داستان چه‌گونه پديد مي‌آيد؟
                                                                                                 محمد بهارلو

 

اثر ادبي ـ داستان يا رمان ـ وقتي پديد مي‌آيد كه نويسنده‌اش قادر باشد «جهاني» را بيافريند و بپذيراند؛ يعني واقعيتي را تجسم ببخشد يا آشكار كند و ما را روياروي آن قرار دهد. براي اين كه داستان در ما بگيرد قبل از هر چيز بايد تماسي با دنياي نويسنده ـ آن‌چه نويسنده آفريده است ـ حاصل شود؛ بايد كه ما وارد دنياي او شويم و اين دنيا را از آنِ خود سازيم. بدون اين ارتباط يا امتزاج، كه گاه شدت مي‌گيرد و گاه از هم مي‌گسلد، مفهوم خلاقيت معنايي نخواهد داشت.
داستان يك واقعيت مستقل است، حتي اگر كاملاً واقع‌بينانه و مستند باشد. واقعيت داستان، قطع نظر از شناخت نويسنده از آن، كليتي تمام‌شده نيست، زيرا كه خود واقعيت به صورت كل واحدي قابل رويت نيست. ما، چه در مقام نويسنده و چه در مقام خواننده، نسبتي با واقعيت ـ تماميت جهان ـ داريم؛ بنابراين شناخت واقعيت يك مفهوم نسبي است، ما آن را تماماً نمي‌شناسيم و همواره آن را «خلاصه» مي‌كنيم. در حقيقت فرديت ما محدود بودن نوع نگاه يا نظرگاه ما را بيان مي‌كند، و در عين حال موقعيت ما را در ارتباط با نگاه يا نظرگاه ديگران نشان مي‌دهد. هر موقعيتي گذرگاه يا روزنه‌اي به موقعيت‌هاي ديگر دارد و همين وضعيت يا كيفيت است كه ارتباط ما را با ديگران فراهم مي‌آورد.
اما در ذات فرديت ما چيزي هست منحصر و متعلق به خود ما كه امتياز ما را، به رغم هم‌جواري و مشابهت موقعيت‌ها، نسبت به ديگران بيان مي‌كند. هر يك از ما مزاج و ذايقه خاص خود را دارد. ادبيات انعكاس همين امتياز، يا مزاج و ذايقه خاص، است. اثر ادبي وقتي پديد مي‌آيد كه صدايي يكه و يگانه را بازتاب ‌دهد. بدون صداي واحد، صدايي كه از اعماق درونيات راوي شنيده مي‌شود، داستاني به وجود نمي‌آيد. آن چه از آن به سبك تعبير مي‌كنيم يك عنصر فردي و مستقل است. در واقع مرزهاي زبان هر آدمي مرزهاي دنياي او محسوب مي‌شود.
در وجود هر نويسنده با قريحه‌اي يك ساحر وجود دارد كه قادر است به سحر كلمات و جادوي نهفته در آن‌ها دست يابد و سهم خود را از زبان بستاند. كاغذ، به تعبير گونترگراس، به طرز موحشي سفيد و خالي است، ما به نيروي جوهر قلم، در واقع سحر كلام، مي‌توانيم به معجزه صدادار كردنِ كاغذ دست پيدا كنيم. در رمانِ مدرن رابطه زبان با واقعيت در كانون اثر قرار دارد و موضوع اصلي رمان نيز هست. پس اغراق نخواهد بود اگر زبان را عنصر كانوني داستان بدانيم؛ زبان به عنوان تعيين‌كننده يا ديگرگون‌كننده مايه يا موضوع داستان. در واقع زبان به سادگي واقعيت را بيان نمي‌كند، بلكه به ساختن آن كمك مي‌كند. به عبارت ديگر زبان بيان‌كننده احساس و انديشه نيست، بلكه شرط تحقق آن است. بنابراين فقط در چارچوب زبان است كه توليد معنا ميسر مي‌گردد.
ويتگنشتاين يگانه وجه تمايز انسان از ساير موجودات را توانايي او در استفاده از زبان مي‌داند. به زعم او زبان است كه ماهيت حيواني انسان را كه با آن متولد مي‌شود ديگرگون مي‌كند. از همين‌رو است كه نمي‌توان ميان رفتار زباني و رفتار انساني تفاوتي قايل شد. هر دوي اين‌ها به هم وابسته‌اند. در واقع كاربرد زبان كاملاً با رفتار آدم‌ها و نسبت ميان آن‌ها سنجيدني است. ما بيش از هر چيز به كلماتي كه از دهان آدم‌ها بيرون مي‌آيند توجه مي‌كنيم، زيرا بيش از هر چيز با كلمات سر و كار داريم؛ اگرچه واكنش‌هاي عاطفي و رواني و جسماني آدم‌ها را از نظر دور نمي‌داريم. هم‌چنين فضايي كه كلمات در آن منعكس مي‌شوند به همان اندازه براي ما اهميت دارد.
از آن‌چه گفته شد مي‌توان نتيجه گرفت كه شيوه پرداخت داستان را نمي‌توان از مايه و مضمون آن جدا كرد. سبك نويسنده و نحوه روايت‌پردازي او و مايه و مضموني كه داستان متضمن آن است از يك‌ديگر جدايي‌ناپذيرند. داستان از يك نظام نشانه‌اي منحصر به فرد تشكيل مي‌شود، نظامي كه در خدمت كليت اثر است. معنا، يا به اصطلاح جديدتر خوانش اثر، از طريق رمزگذاري مجدد ـ نظام نشانه‌اي خواننده ـ شكل مي‌گيرد كه الزاماً با نظام نشانه‌اي داستان همانند نيست. در خوانش داستان خواننده معناهاي تازه‌اي كشف مي‌كند، كه اثر به طور ضمني دربرگيرنده آن‌ها است. تفسير در واقع نوعي بازگويي معناي پنهان اثر است. البته بايد معناي پنهاني وجود داشته باشد، در غير اين صورت نمي‌توان از اثري فاقد معنا همچو انتظاري داشت. هرداستاني تبيين معناشناختي ندارد. نشانه‌شناسي خودسرانه يا عنان‌گسيخته ادبيات نيست.
آن‌چه باعث مي‌شود متني با دقت، يا مجدداً، خوانده شود و كماكان جذاب باقي بماند كيفيت نظام نشانه‌شناختي ـ نحوه هم‌نشيني و تلفيق نشانه‌هاي ـ آن است؛ همان چيزي كه از آن به بازي نشانه‌ها نيز تعبير مي‌كنيم. نشانه‌شناسي از راه ايجاز و تراشيدگي و پيراستگي به نوعي ساختار زيبايي‌شناختي منجر مي‌شود. آن‌چه معنا دارد ـ و لذت مي‌آفريند ـ در واقع چيزي است كه مناسب و بجا به نظر برسد؛ قناس نباشد و ريخت و پاش در آن ديده نشود. تناسب البته هميشه بيان‌شدني نيست، اغلب احساس مي‌شود. مي‌توان از اين معنا به «تناسب زيبايي‌شناختي» تعبير كرد؛ اگرچه معناي زيبايي‌شناسي را اصولاً در قالب واژگان ديگري، جز خود اثر، نمي‌توان بيان كرد.
تفسير در واقع مستلزم تحليل مضامين اثر ادبي و وارسيدنِ كيفيت كاربرد نشانه‌ها و نحوه هم‌نشيني آن‌ها است. تفسير بايد بتواند دامنه درك و دريافت خواننده را از اثر گسترش بدهد و غنا ببخشد. تفسير الزاماً بيان‌كننده معناي اثر نيست، بلكه جنبه‌هاي خاصي از معنا را بيان مي‌كند. چگونگي خلاصه كردن اثر شايد بتواند برخي خوانندگان را به دريافت ساده‌تري از اثر برساند، اما اين به معناي تفسير يا عمل نقد نيست، زيرا نمي‌توان ارزش ادبي را به آن چه توصيف مي‌شود فرو كاست. پرسش اين‌جا است كه وقتي نويسنده اثر را تمام و كمال ارايه داده است چرا بايد آن را «به بياني ديگر» بازگو كنيم؟ تولستوي در پاسخ اين كه پيام «آناكارنينا» چيست گفته است اگر بخواهد آن‌چه را از راه رمانش بيان كرده است در قالب واژگان ديگري بگويد بايد همه رمان را دوباره بنويسد. البته اين پاسخ به هيچ‌وجه ضرورت نقد را منتفي نمي‌كند. اما نمي‌توان نقد را به نوعي «خودانديشي» يا به شبكه بي‌پاياني از بازي‌هاي زباني تقليل داد؛ همان‌گونه كه نمي‌توان پسند و سليقه شخصي را به جاي نقد نشاند و دريافتِ دل‌به‌خواهي و خودسرانه را مرجع نهايي ارزش يا فاقد ارزش بودن اثر ادبي تلقي كرد. حتي ذوق حرفه‌اي نياز به تحليل و ارزيابي اثر را برطرف نمي‌سازد؛ زيرا ذوق، علي‌الاطلاق، متضمن دلالت نيست.
اين حقيقت كه هر اثري مي‌تواند تفسيرهاي گوناگون را لازم بياورد نبايد ما را از ارزش‌هاي مستقلي كه يك اثر و نويسنده اثر طبيعتاً واجدش هستند غافل كند. اين كه اثري الزاماً يك معناي واحد را بيان نمي‌كند به منزله بي‌معنايي نيست. چند معنايي غير از بي‌معنايي است. وقتي اثري را داراي معاني بي‌حد و حصر بدانيم در واقع به بي‌معنايي آن حكم كرده‌‌ايم. به عبارت ديگر اگر هيچ حدودي براي تفسير قايل نباشيم بنابراين مي‌توان گفت كه تفسيري هم وجود ندارد. هر تفسيري از هر اثري ممكن نيست، زيرا هر تفسيري معتبر و قابل اعتماد نيست. تفسيرها را، به صرف آزادي تفسير، به هيچ‌وجه نمي‌توان در يك تراز يا در يك مرتبه قرار داد؛ زيرا آثار و طبعاً مفسران در يك تراز يا در يك مرتبه نيستند.
البته چنان كه اشاره شد، هيچ تفسيري قهراً ممنوع نيست، اما در اعتبار هر تفسيري مي‌توان چون و چرا كرد. اصولاً چون و چرا كردن زماني لازم مي‌آيد كه پرسشي وجود داشته باشد و پرسش در صورتي ممكن است كه پاسخي دربر داشته باشد و پاسخ در صورتي وجود دارد كه بتوان چيزي مربوط و معني‌دار گفت. پرسشي كه در اين ميان اغلب مطرح مي‌شود اين است كه آيا ملاكِ تفسير اثر است يا خواننده؟ آن چيست كه تفسير را ممكن و محتوم مي‌سازد؟ آيا صرفاً خواننده است كه اثر را به خوانش ‌وامي‌دارد و معنا را متصور مي‌شود؟ اگر معنا مستقل از اثر است، به اين دليل كه معنا نااستوار و ناپايدار است، بنابراين لابد تفسير هم ربطي به اثر يا نويسنده اثر ندارد. اگر به راستي چنين باشد تفسير چه معنايي دارد و اصولاً نياز آن به اثر براي چيست؟ به گمان من به همان اندازه كه مفسر و منتقد مستقل هستند براي اثر نيز مي‌توان استقلال قايل شد. خواندن و به طريق اولي تفسير كردن يك رابطه دوطرفه است: رابطه‌اي است ميان خواننده (منتقد) و اثر (نويسنده)؛ گيرم اين رابطه ساده و مستقيم نيست و بسيار متغير است.
آن‌چه از آن به «نقد مكالمه‌اي» (اصطلاح تودوروف) تعبير مي‌شود ممكن است صرفاً از آثار حرف نزند اما با آثار حرف مي‌زند، يا بهتر است گفته شود: رو‌در‌رو با آثار است. «نقد مكالمه‌اي» صداي مولف و منتقد را منعكس مي‌سازد و با طنين‌انداز كردن دو صداي مولف و منتقد صداي جديدي را انعكاس مي‌دهد. چنين نقدي گونه‌اي قرائت فعالانه است كه معرفت جديدي از اثر به دست مي‌دهد، معرفتي كه نشانه‌ها و نحوه هماهنگي و ناسازگاري (تناقض) آن‌ها و نيز نقصان ساختاري اثر را تبيين مي‌كند. در حقيقت منتقد بايد آنچه را در اثر مكتوم و مسكوت يا غايب مانده است آشكار سازد. به عبارت دقيق‌تر «نقد مكالمه‌اي» يعني به نمايش گذاشتن آنچه در اثر بيان‌شدني نيست، قطع نظر از اين كه نويسنده نخواسته باشد آن را بيان كند يا نتوانسته باشد.
هر اثري، ولو پرورده‌ترين آثار، في‌نفسه ناقص است و وظيفه منتقد نشان دادن عناصري است كه نقص اثر را در زمينه‌اي از توازي و تقابل بيان كند. نقص اثر عبارت است از همان ناهم‌خواني‌ها و ناسازگاري‌هايي كه به طور طبيعي در يك اثر مي‌توان يافت. در واقع ميان آن‌چه اثر قصد بيانش را دارد و آنچه اثر عملاً بيان مي‌كند فاصله يا شكافي هست كه از آن به «ضمير ناخودآگاه اثر» نيز تعبير مي‌شود. كار منتقد فراتر رفتن يا برگذشتن از اين فاصله يا شكاف است و دريافتن اين كه اثر چه بايد بگويد تا بتواند آن‌چه را مي‌خواهد بگويد بيان كند. از اين‌رو است كه معناي اثر را مي‌توان فراتر از آن چيزي دانست كه نويسنده بيان كرده است، يا حتي قصد بيانش را داشته است.
به اين ترتيب هدف منتقد نه فقط يافتن معناي درون اثر بلكه باز توليد معنا است، يعني آن چه از فرايند گفت‌وگو ميان منتقد (خواننده) و اثر حاصل مي‌شود. اما به هيچ‌وجه نمي‌توان جست‌وجو يا باز توليد معنا را تابع حقيقتي دانست كه پيشاپيش منتقد آن را در اختيار دارد. اهميتي ندارد كه منتقد به چه چيزي اعتقاد دارد و تا چه اندازه از عقايد خود مطمئن است؛ آن‌چه اهميت دارد اين است كه منتقد قادر باشد دريافت و تحليل خود را از قرائت اثر ـ معاني بالقوه اثر ـ به دست دهد؛ يعني در واقع آن‌ها را به بحث بگذارد.
به تعبير گادامر «هرمنوتيستِ» بد كسي است كه هميشه مي‌خواهد «حرف آخر» را بزند. اما واقعيت اين است كه در عالم انديشه حرف آخري وجود ندارد؛ اين ما هستيم كه در مقام فرد به «آخر» مي‌رسيم.



+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:34 توسط نوشتار |

 

پرونده اي براي  احمد شاملو

ميلاد فصيح نيا

 

در سال يک هزاروسيصدوچهار هجري شمسي در يک خانواده ارتشي متولد شد. پس از اينکه تحصيلات ابتدايي ومتوسطه را به پايان برد.به نوشتن پرداخت.در سال يک هزارو سيصدو نوزده نوشته ها و مقالاتش در مطبوعات انتشار يافت؛آثار او با امضاي « آ.بامداد» شهرت يافت.ونخستين مجموعه اثار نظم ونثر استاد؛ به نام آهنگهاي فراموش شده در سال يک هزارو سيصد وبيست وشش به چاپ رسيد؛او در باره ي اين اثر مي نويسد:اينها اثاري است که بايد هر چه زودتر گم شود؛فراموش شود؛اينها قدمهاي کودکي است که مي خواسته ناموزون راه رود.

از اين پس در شعر هايش شاهد دگرگوني هستيم و ديگر اثارش مبين تغيير وتحولي در تکنيک شعر او ميباشد.زيرا با شاعري روبرو مي شويم که به کلي با شاعر آهنگهاي فراموش شده در سبک وعقيده تفاوت فاحش دارد ودر آثار بعدي خود  نيز به اين نکته صريحا اشاره ميکند وشخصيت گذشته خود را در شعري به نام سرود(مردي که خود را شکست)ميکشد.

چندي بعد ؛ از شاملو مجموعه اشعار (قطع نامه)وکتاب (بيست وسوم) انتشار يافت؛که اين دو کتاب هياهويي در ميان شاعران ما به ويژه شعراي نو پرداز به پا کرد ومنشا تحولي شد که پيروي از آنها موجب ظهور شاعران جديدي گرديد.

استاد شاملو که امروز از شاعران نامور و نوپرداز و پيش رو به شمار ميرود؛در فورکلور اطلاعات وسيع ودقيقي دارد و در اين رهگذر آثار جاويدي از خود به يادگار گذاشته که با انها شهرت زيادي کسب کرده است وزبانزده خاص و عام شد از آن جمله قطعات((پريا))؛((لالايي وبارون)) ميباشد.

استاد شاملو ؛چندي سر دبير مجله سخن نو ؛مجله علمي؛روزنامه هنر نو و مجله روزبه گرديد.اشعار او با صداي شاعر وديگران به صورت نوار ضبط وتکثير شده است که مورد استقبال فراوان ادب دوستان قرار گرفت.((اهنگ صبح)) را با همکاري فرهنگ فرهي منتشر کرد. وتا کنون اشعارش به سه زبان انگليسي ؛ الماني؛ايتاليايي؛ ترجمه شده است.

در سال يک هزارو سيصد و هفتادو هشت جايزه ي(استيگ داگرمن)به اين شاعر و مترجم و پژوهشگر کبير ايران تعلق گرفت.که در واقع جايزه به فرهنگ ما اعطا شد؛به نماينده راستين اين فرهنگ؛به فرزند ايران زمين؛وجايزه اي است به شش دهه تلاش بي وقفه وسر سختي وپايداري در راه تالطيف روح انسانها ؛در راه شرف انساني.

شاملو در طول نزديک به شصت سال ؛چه ان زمان که شعر اجتماعي سرود؛چه تغزلي وحماسي؛چه در برگردان آثار لورکا؛الوار؛لنگستون هيوز؛...زبان فارسي را به چنان اوجي از زيبايي و سلامت وفصاحت بر کشيد که امکان نزديک شدن به ان براي هر کسي ؛ارزويي است جاه طلبانه .

عشق و وفا داري ؛ايمان ؛ارمان؛پايداري؛مبارزه؛شرف؛حماسه ؛مرگ؛زيباترين تجلي خود را در شعر شاملو يافت.

خونهايي که بر سنگ فرش ها ريخت؛لبخندهايي که در اخرين لحظه هاي زندگي پاکترين فرزندان اين سرزمين بر لبهايشان لرزيد؛شکوفه هاي سرخ گل داده بر پيراهن جان هاي عاشق؛...در شعر شاملو وبا شعر او جاودانه شدند.

فدريکو گارسيا لورکا؛به جادوي کلام شاملو چنان با ما اشنا شد که گويي شاعري است ايراني ؛ همچنين مارگوت بيکل؛نرودا؛کوکتو؛...ما از طريق شاملو با جهان در اميختيم ومعاصر شديم.

خود را با زيبايي هايي که در پشت دروازه هاي زبان فارسي مانده بود ؛آشنا يافتيم؛جهان خانه ما شد؛خانه اي که شاملو با زبان ايران ساخته بود.

شماري از آثار اين استاد بزرگ:**

باغ ايينه؛ايدا در ايينه؛ققنوس در باران؛مداح بي صله؛هواي تازه ؛از هوا و ايينه ها؛مرثيه هاي خاک؛شکستن در مه؛لحظه ها وهميشه؛حديث بي قراري هامان؛ترانه هاي کوچک غربت ؛ابراهيم در اتش .که به صورت کتاب ونوارهايي با صداي شاعر ضبط ومنتشر گرديده است.

و بالاخره اثر بزرگ استاد به ما مجموعه سترگ(کتاب کوچه)است.کاري که يک سازمان رابا چندين محقق زبده مي طلبيد؛به برکت همت وعشق وتلاش تنها دو تن ؛طي بيش از چهل سال کار مداوم به انجام رسيده است تا بخش هاي غير رسمي؛سرکوب شده؛مخفي حرام شمرده شده ي زبان ها؛باورها؛فرهنگ هاي ريشه دوانده در حوزه جغرافياي ايران احيا شود و از فراموشي و گزند زمانه در امان ماند.

اري اکنون جهان شاملو را کشف کرده است؛ گرچه دير هنگام اما بايد به وجود او فخر کنيم  که او و آثارش (هويت)ايراني ما است.

 

 

بودن

 

گربدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

بر بلند کاج خشک کوچه ي بن بست

 

گربدين سان زيست بايد پاک

من چه نا پاکم اگر ننشانم از ايمان خود؛چون کوه

يادگاري جاودانه برتر از بي بقاي خاک!

 

 

 

غزلي در نتوانستن

 

از دستهاي گرم تو

کودکان توامان آغوش خويش

سخن ها مي توان گفت

غم نان اگر بگذارد

 

نغمه در نغمه درافکنده

اي مسيح مادر اي خورشيد

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها ميتوانم کرد

غم نان اگر بگذارد

 

رنگ ها در رنگ ها دويده

از رنگين کمان بهاري تو

که سرا پرده در اين باغ خزان رسيده بر افراشته است

نقش ها ميتوانم زد

غم نان اگر بگذارد

 

چشمه ساري در دل و

آبشاري در کف؛

آفتابي در نگاه و

                       فرشته اي در پيراهن؛

از انساني که تويي

قصه ها ميتوانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:33 توسط نوشتار |

چيرگي ذهن و زبان نويسنده

يا استادِ سرايدارِ عنكبوتيِ نامرئي

يادداشتي بر قصه‌ي واحد شماره 14 / هادي خشايي

قصه (يا به زعم عده‌اي: داستان) امروزين عرصه‌اي است براي شنيده صداهاي گوناگون و متضاد آنهم با فركانس‌ها و بسامدهاي مختلف. جايي كه حضور نويسنده به عقبه‌ي متن فرخوانده مي شود و از اقتدار او كه مدام بر گلوي صاحبان صدا (شخصيتها و تيپهاي قصه) فشار وارد مي‌آورد، كاسته مي‌شود. اين امر در رمان كه متني بسيط و دامنه دار است بيشتر به چشم مي خورد. فضاها و شخصيهاي گوناگون در هم تنيده شده اند و از لابلاي سطور متن مي‌توانيم حتي نجواهاي شبانه‌ي آدمها را بشنويم.

در قصه‌ي امروز گويا ديگر نبايد انتظار داشته باشيم زن و مرد، پير و جوان، دارا و ندار، مكانيك و معلم و شير و گاو پلنگ همه مثل هم بلغور بكنند. و از همه بدتر همه به زبان راوي ماجرا (يا به بياني ديگر نويسنده متن) برايمان داد سخن بسرايند. كار قصه‌نويس امروز نقب زدن به پس پشت ذهن آدمها، به دست آوردن ظرايف وجودي‌شان و يافتن و به كار بستن واژه‌هايي است كه اين نقاط اختلاف را به نمايش بگذارند و فرديت آنها را جلوه‌گر سازند.

در قصه‌ي كوتاه كه عرصه محدود و فشرده است و همه چيز به گوشه‌ي چشمي به ذهن مخاطب راه مي‌يابد، از درازاي زمان بريده ايم (البته نه هميشه) و امكان پي گرفتن اعمال شخصيتها در طول زمان از نويسنده گرفته شده است؛ آري در قصه‌ي كوتاه هر عمل، سخن و پنداري كه از شخصيت بروز مي كند، راهي است براي نمود انساني بخشيدن به او، ديدن و حس كردن موجودي زنده كه قصه را مي چرخاند.

با اين مقدمه ي كوتاه، مختصري درباره ي زبان قصه‌ي (واحد شماره 14) سخن خواهم گفت. كسي كه قصه از جانب او برايمان روايت مي شود، سرايدار و نگهبان آپارتماني است كه حوادث داستاني در آن رخ مي دهد. به عبارتي با يك راوي از درون قصه سر و كار داريم، "من راوي" كه از درون قصه برايمان حرف مي زند. يعني بهترين شيوه اي كه نويسنده مجالي براي خودنمايي شخصيتي قصه گو فراهم آورد و ما قصه را از منظر او و از فيلتر ذهن و زبان او بازيابيم و نه از نگاه داناي كل گونه‌ي خود نويسنده كه بافت زبانش به درازاي تاريخ قصه نويسي فرسوده و مندرس شده است (و خوشبخت و كاردرست نويسنده اي كه حالي به اين نوع از روايت بدهد).

لذتي كه از هر متن ادبي نصيبمان مي شود، زير سر اين "فرم"(و در نمايي كلي تر" ساختار") پدر سوخته است. يعني مجموعه شگردهايي كه نويسنده از همان اول قرار مدارش را با خواننده مي گذارد و به قصه اش "شكل" مي‌دهد و اگر اين شكل و شمايل بيروني و دروني به هم بريزد، قصه به لعنت خدا هم نمي ارزد.

در قصه‌ي (واحد شمار 14) قرار و مدار نويسنده با ما بر اين است كه با سرايدار هم قصه و هم مسير شويم و اين او باشد كه ما هم پايش پله هاي آپارتمان را بالا و پايين بكنيم و توي زندگي ساكنين سرك بكشيم. حال مي خواهم ببينيم نويسنده چقدر به قول و قرارهايش پايبند بوده و نزده است قصه اش را از ريخت بياندازد.

الف: تكه‌هايي از همان ابتداي قصه: (گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد .... مردد چند ضربه به درب زدم... بلند شد و از ديدگاهم خارج شد و شنيدم ملتمسانه مي گويد... هميشه مرا به ياد بناهاي متروکه مي‌اندازدم... و زنم که خيلي زود بناي کلفتي و خبر چيني با زن هاي ملاکين گذاشته بود... و ...).

زبان راوي كتابي و نوشتاري است، حتي جايي كه خودش وارد ديالوگ با ديگران مي‌شود، اما در جاهايي از قصه كه مي خواهد نقل قولي (از مهندس) بياورد زبان به محاوره روي مي‌اورد. نكته اي كه وجود دارد آوردن واژه‌ها و چينش جمله‌هايي است كه اگر ما ندانيم كه با چه كسي سرو كار داريم (سرايدار يا استاد دانشگاه!) حتما در ذهن خود مرد اديب و سخنداني را متصور خواهيم شد كه چند جلد كتاب ادبي و تاريخي را زده است زير بغلش و به مخاطب خود فخر فروشي مي كند. شخصيت راوي گذشته‌اي ندارد. به جز جايي كه صحبت از زن اوست و دهاتي بودنش‌، نمي دانيم كار و پيشه‌ي گذشته ي سرايدار و سواد و تحصيلاتش چيست كه اينگونه به جاي "برگشته بود" از "مراجعت"  و به جاي "در" از "درب"استفاده مي كند و "من را" ، "مرا" اطلاق مي كند. "جلوي چشمانش" تبديل به "ديدگاه" مي شود و "صاحب‌خانه" ها مي‌شنود"ملاكين".

تصور ما به طنز مي‌تواند اين باشد كه اين آقاي سرايدار در دولت خاتمي استاد دانشگاه بوده و بعد از آمدن احمدي‌نژاد كرسي استادي اش را در دانشگاه از او گرفته اند...

عمرا اگر كسي قبول بكند كه يك سرايدار دايره واژگاني بسيطي اينچنين داشته باشد، مگر به مدد نويسنده يا اينكه اصلا نويسنده اي در پوست سرايدار! (نجوايي نا نوشته از جانب سرايدار: اقاي نويسنده پاشنه ي كفشت را از روي گلويم بردار).

ب: قرار است ما هماني ببينيم كه اين راوي مي بيند، و او قرار است همانقدر حرف بزند كه مي داند. ولي اين قرار و مدار هم زير پا گذاشته مي شود. آنها متوجه قتل شده اند، بازرس آمده. محل قتل را پلمب كرده و دارد تحقيق مي كند. اين تكه را داشته باشيد: (مردهاي همسايه جلوي زنها را گرفتند تا صحنه جرم را نبينند). راوي بايد مي گفت صحنه ي كشته شدن و نه حتي قتل يا جرم. او چطور به اين سرعت و در آن لحظه‌هاي بحراني تحليل مي كند و نتيجه گيري مي كند جرمي رخ داده. مگر اينه علم ايشان به علم غيبي آقاي نويسنده وصل باشد و آقاي نويسنده بپرد وسط ماجرا. يك تكه ي ديگر كه نويسنده ظهور مي كند: (شصتش خبردار شد که با ماجراي مرموزي روبروست). راوي سرايدار ما زود مي رود توي مغز بازرس و از جايي حرف مي زند كه به آن دسترسي ندارد. باز اگر مي گفت كه بازرس چشم و چالش را به گونه اي چرخاند كه اين انديشه از آن بيرون تراويد يك چيزي اما...

و اما نكته ي عجيب ماجرا را با هم مي خوانيم: (. فرداي روز حادثه وقتي از پزشکي قانوني شنيد که نه اثري از قتل هست نه در بدن جسد اثري از سم يا هر ماده روان گردان ديگري که موجب خودزني و توهم شود هست و نه حتي اثر انگشت اضافه اي ، که قتل را به گردنش بياندازد . نااميدانه آخرين مدرکش را ، آخرين کاغذ روي ماشين تايپ مقتول را از جيبش بيرون آمد و خواند رويش نوشته بود : من انتقام مي گيرم و مي کشم و کمي در اين جا راحت نمي خوابد ... ! چند بار ديگر هم خواند و چون نتيجه دقيقي نگرفت تا پرونده را مختومه کند .)

راوي قصه در اين سطور از بازرس حرف مي‌زند. اما اينكه چه طور اين اطلاعات را به دست آورده چيزي نمي گويد، اما از من اگر قبول داشته باشيد بايد بگويم كه نويسنده در اينجاي ماجرا توهم زده و فكر كرده قصه را داناي كل تعريف مي كند كه از پزشكي قانوني گرفته تا آخرين مدرك را برايمان شرح مي‌دهد. در غير اينصورت بايد فرض را بر اين بگيريم كه آقاي سرايدار شغل شريفشان را رها نموده و به صورت مرد نامرئي درآمده. افتاده دنبال آقاي بازرس و از روي شانه ي او سرك كشيده!

نكته ي غريب ديگر كه با آن به پايان مزه پراني هايم نزديك مي شوم اين است، با هم مي خوانيم: (هيئت مديره آپارتمان تصميم گرفت واحد چهارده را نقاشي کند و بعد از مدتي خالي ماندن آن را به زوج جواني کرايه دادند . زنم چند بار از پشت درب شنيده است که وقتي دعوايشان مي شود ، زن به شوهرش مي گويد : بالاخره يک روز تورا از اين پنجره به بيرون پرتاب مي کنم . خودم هم يکبار ديدم که مرد پشتش از پشت شيشه به سمت بيرون بود و به زنش مي گفت : هل نده  هل نده ... حالا وقتش نيست ! من مي ترسم !)

با احتساب اينكه خانه طبقه ي هفتم است، بايد پرسيد كه اين استاد سرايدار چه طور هم ديده زن شوهرش را هل مي دهد و هم شنيده به هم چه مي گويند. مگر اينكه بال درآورده باشد و يا به شيوه ي مرد عنكبوتي تور انداخته باشد و از كم و كيف ماجرا سر دربياورد.

ذكر همه ي اين نكته ها (و نكاتي ديگر) ما را به اين مي رساند كه نويسنده ي عزيز و برادر گرامي در فرم دادن به قصه‌اش اشتباه كرده و قصه اش را از ريخت انداخته و باور پذيري قصه اش رفته زير سوال و قصه با اين اثر انگشتهاي بزرگ نويسنده ساختگي به نظر مي رسد.

-----------------------------------------------------

نوشتن نقد اين قصه كمي طول كشيد. شرايط به گونه اي بود كه نوشتن سخني اينچنيني از من در فضاي ماههاي گذشته شبيه نوعي تسويه حساب شخصي مي‌مانست. اما با گذشت آن تلاطم‌ها و بازگشتن بگوبخندها به ميان دوستان اميدوارم تصور ديگري جز نقد يك قصه از يك نويسنده اروميه به ذهن نيايد. هرچند مطمئنم مي‌آيد. براي همه آروزي شادكامي دارم.

نقد سياوش دانش آذر بر اين قصه را هم بخوانيد.

-------------------------------------------------------

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:32 توسط نوشتار |

 

قسمتي از مجموعه ي هايل هيتلر عباس آقا

نيمارضواني

 

 

سال هاي زنده‌گي سال به سال نو مي شوند اگر بدانيد چقدر حرف برا، گفتن دارم، ولي خوشبختانه تنها عيبم اينه كه نظمم بهم خورده. نه شبم روزه و نه روزم شبه؛ مي فهمي! نگرانم .. بدخوابم.. با توام، ها... آرزوهاي به خواب رفته ي من در گور خويش به ريشم مي خندند، هه هه هه ...

من چيكاره بوده هستم آيا؟! يا بايد مي فهميدم يا نه. خودم به خودم ظلم مي كنم فقط كه نيست ...

آه ... بگذريم از اينهمه بلاتكليفي، به اراده ام مي گويم: خواهش مي كنم كمي لطف بفرماييد به واقعيات دور و برتان نظري بياندازيد شايد بخت تان باز بشود يا مرد و مردونه گي بگو هيچي بارت نيست و يا بگو: مردانه‌گي يم را  بخاطر امرار معاش فروختم آب نبات خريدم هم چين هم چين!! ...

در عوض به ياد گذشته ها كه مي افتم خواهم گفت: زمان در حال گذر از زمين به ما كه رسيد در جا زد.

ملامتم نكنيد خود من هم نمي خواستم اينكاره باشم. غلط انداز شده ام مي دانم آرزوهاي كوچكم عقده هاي بزرگي شده اند چسبيده اند بيخ گلويم فرياد مي زنم: «آيا نجات دهنده‌اي نبود مرا از اين سراب بي حاصل به وادي يه روشنايي برساند!!». ولي كوگوش شنوا؟؟ آنقدر مفتون قرن نيامده شده ايم بماند...

از قافله دور بماني واي به حالته خبر ندارم. مي فهمي! بيمارم با حال. نه من عوض مي شوم نه روزگار فرصتي دوباره به آدم ميدهد. فقط شده ايم حسرت خور زنده‌گي اين و آن بعني چي! اينهم شد مرده گي؟! مي دوني پايداري رمزش مقاومته، مقاومتي سخت. هيچي نمي نويسم تا هيچ نفهمند.. تازه بگم كه چي ...؟

من از اعماق چاه‌ي هزار ساله فرياد كه مي زنم تا مي آيد برسد به اوج زمين پخش مي شه همه جا هوا رو آلوده مي كنه .. يا من هستم يا اصلاً نيستم چه فرقي مي كند .. زنده گي برا عده يي آنچنان شده حالا حالاها ول كن معامله نيستند به جان خودم به جان خودم!!!

آي هاوار از دل غافل قرن تازه بدجوري هوايي‌يم كرده؛ خودمو مي بينم انگار سوار بشقاب پرنده‌يي شده ام به رنگ سرخِ سرخِ سياه ويراژ مي دم بوق مي زنم مي گم: سلام ستاره‌ي خوشگل من، تو هم مي گي: خواهش مي كنم گريه نكن نكن زنده‌گي بيشتر از دو روزه ...

مواظب خودت باش جادوت مي كنند مي موني ميان آنهمه آدم عاقل .. بالغ .. رشيد .. هوايي مي شي مي برندات ديوونه خونه مي گن: ديوونه .. ديوونه كجايي تو؟! نه شنيده مي شي نه چيزي ازت چاپ مي كنند معروف بشي بيافتي به جان ما عصباني
مي شوند مي اندازت سياهچال تاريكِ ‌اند روني سياه مي شي بعدش هم سرخ مي شي به رنگ آبي يه آبي آسمان مي فهمي يا نه زمين گير كه شدي تازه مي فهمي از كجا داري مي خوري مي‌گن: زدي خودتو داغون كردي چرا!؟

مي گم: خب، قسمت ما هم اين بود حالا كه همه چي رو حواله قسمت كردند شد همين نصيب ما ...

 

££

يكسال ديوانه‌گي كردم .. سال ديگه‌ش لگد زدم به بخت خودم از هر چي مال اين دنياست گفتم: مال شما، بفرما بخور.

تو هم كه سيري حاليت نيست كه .. هي مي خوري هي مي خوري شكمت باد مي كنه سوزن بزني مثل بمب منفجر مي شي با خودم مي گم:‌ هيچوقت به آخر نمي رسم مي دونم، همون وسط هاي راه بال هام شكستند پروانه‌ي سياه و سبز؛ رفتي توي شيشه چيكار داري مي كني خوشگل؟!

مي گي: خوشگلي شده بلاي جونم هر جا مي رم دنبالمه، واسه همين گذاشتندم تو شيشه هوا نداشته باشم خفه بشم!‌ و شدم. بدجوري خفه ام كردين آخه!! مي فهمي تو؟؟ زدم پاي همه چيز، نمي فهمي تو!؟! ولي چرا دلت تالاپ تولوپ مي كنه صداشو مي شنوم. خودش هم گاه گداري توي خيابان هاي شهر به اين بزرگي راه مي افته به دنبال پروانه ها .. ستاره‌ها .. سرگرداني چرا؟! ... سلام پروانه‌ي بي رنگ من حالت خوبه! مي آي بريم بستني بخوريم در اين هواي باراني بذار نم نم قطره هاي باران بچكه به سر و صورت مان بگم:‌  ساراي گم شده پيدا شو به رنگ روشنايي يه ماه‌ ي پر از ستاره .. من كه ديگه گوش ها مو بسته‌ام از بس تو آقا‌آقا مي كني، آقايي بخوره تو اون سر بي مثالت يادت نره ما هر چي كشيديم از دست آقاها كشيديم!! لطفاً سرتونو بزنيد به ديوار بشكنه ما هم بخنديم بگيم: بادكنك .. بادكنك.. كيلويي داري بخريم بخوريم بخوريد بخورند!؟! و شما بگوييد: « من از قلب ملت برخاسته ام عين شماها كه خيلي فكر مي كنيد ملتي كه هميشه زير سلطه‌ي سلاطين كمرش نشكسته بود حالا ناي نفس كشيدنش نيست. خوشگله ، خب مي خواستي بگي: ندهيد بخوريم ما هم شما را مي خوريم، مي فهمي !!

انگاري فراموش كرده اند من عقل مو فروختم آب نبات خريدم به جاش شما چي مي گين؟! .. مي گين: طرف ماشين بنز داره كه داره خب عرضه شو داري تو هم داشته باش خب!

لعنت بر شيطان، شيطونه مي گه: برو بزن از ته اش ، ماته اش ترك برداره بخوره تو صورت هر چي آدم دورويي يه ...

خواهش مي كنم انگِ مذهب رو به دوش نكشيد ريش تان         ِسفيد

مي شه، ها...

باور نداريد كه نداريد ، پس تا مي توانيد تاريخ را ورق بزنيد!‌ همه جا ويراني.. كشتار .. آواره گي .. حقا كه حق مونه؛ افتاده ايم به جان هم قدرت مي طلبيم.

خداوند بزرگ كه هيچكس را بي هوده نيافريده ، حتي ديوانه ها هم حق اعتراض به اعمال بعضي ها را دارند كه ... شما كه زبانم لال مغولِ مغول بوديد خبر نداريد از آنهايي كه نه قدرتي دارند به آن بزرگي و نه از اول به دنبال قدرت خودشونو به هر آب و آتشي زدند، مي فهمي.. !

آرام آرام انجام وظيفه كرده اند به اينجا كه رسيده اند قلم به دست ، عصا به دست پير شده ايم عين آن پيرِ عصا به دست فراموش نشدني هستي كه تو ...

«پريا گشنه تونه تشنه تونه پريا شما اصلاً چه تونه؟!!

افسرده ايد.. غم داريد .. غم تان بخوره تو صورت من چاق بشيد  چله بشيد بيافتيد تو حوض نقاشي».

 

£££

جدا افتاده در كنج خلوت خويش.

هيهات ما داريم به كجا مي رسيم اي خداي زرتشت ابراهيم موسي عيسي محمد (ص) ؟!!

مي گه: اين زنده‌گي بخوره تو سرم صدا بزنه:‌ آهاي با شمام، متوجه يد؟؟

خوشحالم از اينكه در كنار شما ها زنده‌گي مي كنم و بعد پاشه بره خونه مادرش در بزنه سلام كنه بره بشينه چاق سلامتي كنه با مامانش ، از اونجام سوار بشقاب پرنده‌ي ساخته نشده اش بشه بره به سياره‌ي اورانوس پيشِ داريوش بزرگ شاه هخامنش بگه: سلام حال شما خوبه يا نه يا شما هم بعله!؟

واي كه از اين همه سكوت وحشت انگيز بي صدايي صدايم مي گيرد، چرا؟!

«آهاي فرشتگان، نجات دهنده‌اي نبود».

مي دانم بالاخره روزي يك گُهي خواهم شد اما نمي دانم كي.. وقتي شدم خدمت مي رسم عرض مي كنم ديدين: من چه گُهي شده ام. يا كه نديده ايد و اصلاً چشم كه نداريد ببينيد... حسادت مي كنيد و من پُز مي دهم جلوي تان نيافتم پام بشكنه در اين سن و سال وقت نيست، ها .. عجله كن كمي تند تند تندتر خواهش مي كنم.

مي فهمي چي بگم يا نه .. يا كه نشسته يي بغل ديوار گدايي مي كني دوباره !!

پدر جان نكن، به جان بچه ات نكن اين كارو خوب نيست.

آخه پس چيكار كنم حتماً دارم تنبلي مي كنم به اين روز كه درآمده‌ام!

خاك بر سر هيكلِ گنده‌ي بي خاصيت ات بكنم كه هر چي مي‌خوري سير كه نمي شي... نخواهي شد گدا... حالا بياييد ببينيد شما ديوانه هستيند يا ما ؛ ما كه سرپا.. نشسته .. كله پا ... مي دونيم داريم چيكار مي كنيم. همه جا كه هستيم ممكنه بگي: پيش دَه. يعني جانِ عزيز من بيا و مرد باش، مردي كار هر كسي كه نيست.

از شاه پهلوي پرسيدند: وفادار ترين فرد به تو چه كسي ست ؟!

گفتند: سگم. اين مي دوني كه چي؟ كه اينكه دلم برا ديدن سياره‌ي زُحل تنگ شده. شب بخوابم بروم كره ماه عكس بگيرم از ستاره‌هاش.. پروانه هاش .. اي واي دلم ما كجا هستيم؟!

يه روزهايي گفتند: از پنجشنبه تا پنجشنبه چه خبر. ولي حالا چي؟

شايد بگن: من اينجا نشسته ام كه چي بشه!‌ هوار كنم داد بكشم: من مُرده ام از بس زنده  شده ام. وقتي ديدم ات دلم لرزيد يادته يادته چرا؟

پس تو هم مي خواي من برم گُم بشم از دست خودم خودم ..

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:31 توسط نوشتار |

معرفي كتاب / هادي خشايي

"فن داستان نويسي" 

مترجم: محسن سليماني

ناشر: اميرکبير

يکي از کتاب هاي سودمند در زمينه داستان نويسي، کتاب "فن داستان نويسي" با گردآوري و ترجمه ي محسن سليماني است. کتاب از چند بخش تشکيل يافته:

-کليات (وصاياي داستان نويسان معاصر، بيست و سه اندرز به کساني که وقت ندارند بنويسند، راه پر پيچ و خم تجربه،

روند رسيدن ميوه ي داستان، ماهيت و هدف داستان و ...)

-مصاحبه با نويسندگان (گفتگو با نادين گورديمر، يودرا وولتي و جان آپادايک.)

-يادداشت هاي نويسندگان (فلوبر و مادام بوواري، ميراث استاين بک و...)

-عناصر داستان (تصوير در داستان و راز گفتگوهاي قوي)

کتاب "فن داستان نويسي" از آن چهت که چندان به مباحث پيچيده ي تئوريک نمي پردازد، براي نوقلمان بسيار خواندني و سودمند خواهد بود. مباحث مطرح شده درقالب مقالات و يادداشت هايي هستند که به قلم نويسندگان و منتقدان صاحب نام به رشته ي تحرير در آمده اند.

در بخش کليات و به خصوص فصل "وصاياي داستان نويسان"  به نکات جالب توجهي بر مي خوريم که همه ريشه در تجربيات گرانبهاي نويسندگان دارد و حاصل سالها نوشتن و تجربه اندوزي است. به عنوان نمونه، جمله ي تاثير گذار "نوشتن خود الهام بخش است" ، مي تواند همه را به اين نکته ي مهم رهنمون سازد که: ساعتها نشستن و منتظر الهام بودن و دست به قلم نبردن خود موجب از دست رفتن الهامات بي شماري خواهد بود که با نوشتن به دست مي آيند. مطمئنا بعد از خواندن وصايا و پيشنهادهايي اين چنين، شور و شوق فراواني براي نوشتن در خواننده پديد خواهد آمد. چند توصيه برگزيده را در زير مي خوانيم:

ميلتن لوماسک: يادتان باشد که نويسندگي شيوه ي مشخصي ندارد، هرچه هست شيوه ي شماست و بس.
ويليام ورتن: بنويس تا ديگران لذت ببرند، بنويس تا در افکار ديگران سهيم باشي، بنويس تا در احساسات ديگران شريک باشي.

باب گرين: ننشين فکر کن که در آينده چه خواهي نوشت. بنويس، همين حالا.

راجرزلاتري: سعي کن هر روز چيزي بنويسي.

همه ي کساني که با نوشتن انس دارند، هميشه از کمي وقت براي نوشتن مي نالند و در جمع هاي دوستانه از شوق نوشتني حرف مي زنند که زير بار ده ها مسئوليت و مشغله تحليل مي رود و سر انجام نابود مي شود. در اين ميان يافتن دقايق اندکي براي نوشتن آنچه به ذهن مي رسد، گاه براي هميشه ناممکن مي شود.

در فصل "بيست و سه اندرز براي کساني که وقت ندارند بنويسند" ، نويسنده راه کارهاي ساده اي براي غلبه بر موانع نوشتن ارائه داده است. در بخش هايي از اين مطلب مي خوانيم: "صبح ها زودتر از خواب بلند شويد. لطفا غرغر نکنيد، باور کنيد نويسنده ها بيش از هر چيز، اين شگرد راتوصيه مي کنند... هميشه برنامه ي کاري مشخصي دم دست داشته باشيد، براي نويسنده اي که وقتش کم است، هيچ چيز بدتر از اين نيست که هنگام گير آوردن فرصت، عملا طرح و برنامه اي براي نوشتن نداشته باشد. مثلا مي شود بين کارهاي کلاسي از فرصت استفاده کرد و يادداشت هايي ادبي براي استفاده در آينده نوشت، يا در کتابخانه در مورد مسئله اي تحقيق کرد. به علاوه مي توان براي کاستن از رنج پيش بردن برنامه ي کاري مفصلي، از لحظات بيکاري حداکثر استفاده را کرد"

نادين گورديمر يکي از نويسندگاني است که مصاحبه اي با وي در اين کتاب گنجانده شده است. گورديمر برنده ي جايزه ي نوبل ادبيات و جايزه ي بوکر بوده و دارنده ي دکتراي افتخاري از دانشگاه لوان بلژيک است. او متولد آفريقاي جنوبي است. گورديمر در اني مصاحبه از تاثيرات ادبي اش، نحوه ي شروع داستان نويسي و فعاليت هاي فرهنگي اش سخن گفته است. دو نويسنده ي ديگري هم در گفتگوهاي شان را در اين کتاب مي خوانيم از بزرگان عرصه ي رمان نويسي و قصه ي کوتاه هستند.

يکي از مهمترين بخش هاي کتاب که از خواندني ترين مطالب آن هم هست، يادداشت هاي نويسنده ي شهير فرانسوي، گوستاو فلوبر مي باشد.

فلوبر خالق رمان تحسين شده ي مادام "بوواري" است، رماني که به گونه اي رئاليسم را رقم زده است. در سطرهايي از اين کتاب درباره ي او آورده شده: "گفته اند کهفلوبر قلبا رمانتيک بود، اما رئاليسم وجودش نهايتا موفق شد شخصيت رمانتيک و عاصي اش را پس بزند و يا در واقع سرکوب کند. وي سعي کرد رمان هايش بر واقعيات متکي باشد. در توصيف محيط و اشخاص نيز روش غير شخصي، عيني و بي طرفانه اي را دنبال مي کرد."

بخش پاياني کتاب "عناصر داستان" نام دارد. خواننده ي جوان و نويسنده ي نو قلم اگر بخواهد قصه اي با روح و تاثير گذار بنويسد، حواس خواننده را تحريک بکند و يا با گفتگوهايش خواننده را سر پا شنوا نگه دارد، مباحث طرح شده در اين بخش را کارا و عملي خواهد ديد. نويسندگان در اين بخش به استفاده ي داستان نويس از حواس پنجگانه پرداخته اند و تمايز ميان توصيف شخصيت و صحنه را با قضاوت هاي ارزشي مشخص نموده اند. در قسمت "راز گفتگوهاي قوي"  اشکالات و ضعف‌هاي عمده اي که در ديالوگ نويسي رايج است به بحث گذاشته شده و شيوه هاي نوشتن گفتگو هاي جذاب و گيرا با آوردن مثال هايي آموزش داده شده است.

بر اي پايان دادن به اين يادداشت، توصيه اي از اين کتاب ر ابه عنوان حسن ختام برگزيده ام.

ريچارد بيچ: "از خودت بپرس رمز موفقيت چيست. پاسخت را بشنو و بدان عمل کن."

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:31 توسط نوشتار |

 
رديف صنوبرها عاشق ام مي کند 
ليلا کريمي
،بوي چوب سوخته مي دهد تنه ات و اين باران بي امان كه راه گرفته از ميان رديف صنوبرهاي بلند تكه هاي تنه ات را با خوش برده تا حالا حتمن . كي مي خواهد بند بيايد، نمي دانم ؟ تقلا مي كنم در باز بشود  لااقل ، نمي شود . بي بي را صدا مي كنم . جواب نمي دهد . نمي تواند بفهمد چقدر تنه ات را مي خواهم . هيچ كس نمي تواند بفهمد . سياه اما گرمي هنوز . بي بي مي گويد « سياه شدي ، باز رفتي خودت را چسبوندي به  «.اون درخت سوخته ؟ حيا نمي كني ، چشم سفيد ! دختر طاهره نباشي مگه ، مي گم از ريشه درش بيارند .بعد از گيس ام مي گيرد و مي كشاندم توي خانه تنوري ، پشت در را مي اندازد چند روز است پشت در را انداخته و من ميان دوده و سياهي و صداي رعد آسمان كه توي سرم جمع شده و همراه صداي نفس نفس طاهره ، توي گوش ام مي پيچد و خاطره ي قشنگ لرزش برگ هايت در باد مي نشيند توي چشم هايم . بوي تن طاهره مي آيد از تنور سرد . تا مرا گرفتند ، آتش اش زدند . بي بي گفته بود « توي  همين تنور خودم بسوزانيدش ! » مي گويد : « هنوز خون مي آمد ازش ، حتي نگذاشتم جفت اش را بگيرند ، از  سينه هاش شير چكه مي كرد » . نگاه ام مي كند « نگذاشتم ببيندت ، براي يك بار حتي ، خودم آتش گذاشتم توي تنور ، خودم ! » از آن به بعد ديگر آتش نگذاشت توي تنور . گاهي شب ها مي آيد و توي سياهي خانه تنوري  سر توي خاكسترها مي گذارد . صداي گريه اش مي آيد ، همراه اين باران لعنتي پشت شيشه . خدا كند بند بيايد ،  نمي دانم چقدر از تنه ات را برايم گذاشته . شايد از ريشه درت آورده باشند تا حالا .بي بي گفت به .مردها مي گويد  .كوثر نمي گذارد . دارند صنوبرها را مي برند . تا مي خواهيد قد بكشيد مردها اره به دست پيدايشان مي شود  اما تو را نمي اندازند . كوثر نمي گذارد ، مي گويد « به خاطر اين بچه ! » مرا مي گويد و آمنه زير چشمي   نگاه ام مي كند . مثل هميشه ساكت و صبور ايستاده فقط نگاه مي كند . زن ها گريه مي كنند و روي سر آمنه خاك مي ريزند . ننه کوثر ضجه مي زند . مردها تنه ي نيم سوخته ات را از روي كوثر بلند مي كنند . زن ها جيغ مي  كشند . كوثر را تو كشته اي . اما ننه کوثر مي گويد « نفس اين گيس بريده شومه » زن ها نگاه ام مي كنند . سر  تكان مي دهند . كوثر را مي برند . بر گرده ي اسب و زير باران دور مي شوند . باران كم شده اما بند نيامده  از آن شب سرد كه گرفته مي آيد  هنوز . « سردمه ، خيلي سردمه ، » تن ام تو را مي خواهد ، اما  بي بي . نمي گذارد بيايم بيرون   زن ها رفته بوده اند سر خاك ، آمنه هم بوده . بي بي مي گويد « يه طوري توي سياهي ي چادرش كز كرده بود  كه دلم آتيش گرفت ، ننه کوثر گفته حلال ام نمي كنه ، خون كوثر پاي منه ، گفته : بايد گيس هام رو بست به دم  ...قاطر و ولم داد توي درخت هاي صنوبر . گفته : اونم مثل ننه شه ، طاهره كه دل كوثرم رو برد و بعدش  ،الهي آتيش به قبرت بباره با اين دخترت ! ننه ثر گفته بوده : « با بچه بسوزانيدش ! اين حروم زاده است  «.معلوم نيست از كدوم نامرديه بي بي ! كاش زنده بود يه بار ديگه مي سوزاندمش ! با همين دست هاي خودم  آمنه زده بوده زير گريه ، ننه کوثر به سينه اش كوبيده و گفته « خودم حق مردت رو مي گيرم آمنه ! اگه شده  ،خاكسترش رو يك بار ديگه مي سوزونم ، اين دختره ي گيس بريده رو آتيش مي زنم . جاي ننه ش رو گرفته  ...الهي خدا ازت نگذره طاهره … ». صداي بي بي مي افتد و هق هق اش از درز در مي ريزد تو . « طاهره «طا… هر… ه طاهره زير درخت هاي صنوبر بار گرفت و من زاده شدم . بعدها فهميدم حرام . هيچ كس مرا نمي خواست . تنها كوثر بود كه مرا روي شانه اش مي گذاشت و تو ي درخت هاي صنوبر مي دويديم . مي گفت « اين جا بوي ننه  ات رو مي ده ! » . بعد اشك از چشم هاش مي زد بيرون و مي ريخت روي لباس هام . تا بزرگ بشوم ، كوثر مهربان بود . ننه کوثر مي گويد « شرم نمي كني گيس بريده ! آخه خدا مرگت داد تو روي زانوهاي كوثر بزرگ .شدي ، جاي بابات بود ، بابا … هه … معلوم نيست كدوم نامرديه … » طاهره هيچ وقت نگفت . كوثر هم يك شب سراسيمه توي ده جار مي زند كه طاهره را ديده توي درخت هاي صنوبر … بعد كه شكم طاهره بالا مي  آيد هر چي قسم اش مي دهند حرف نمي زند . طاهره قسم اش داده بوده ، كوثر عاشق طاهره بوده ،  طاهره  عاشقِ … هيچ كس نمي داند كي ؟ فقط خدا مي داند و بعد كوثر . گفتند « كار خود كوثر بوده ، اما آمنه را كه  .گرفت و بچه اش نشد كم كم از سر زبانها افتاد  بي بي مي گويد « آخه از كيه … خدا ؟ ! » خدايش را بلند مي گويد هميشه . ننه ثر مي گويد « هه … خدا مي   «...دونه فقط ، هر جاش به يكي برده … » - « ننه ثريا جلوي پسرت رو بگير يا  يا چي ها ؟ چي … ؟ بي بي ! » بي بي شك كرده . مي گويد « آخه چي مي دونه اين مرتيكه هيز كه اينهمه مي »    
.ترسي ازش ، نكنه … ؟ ! » وانمود مي كنم نمي ترسم . اما اگر دهان باز كند  قسم اش مي دهم ، نمي گويد    
هميشه صدايم مي كند « طاهره ! » مي گويم « من طاهره نيستم … طاهره اسم … » زبان ام نمي چرخد بگويم    
 ننه ام » مي گويد « تو خود طاهره اي ، طاهره ! » بي بي مي گويد « بزرگ شدي ديگه ، اين مرتيكه كوثر »    
،چشمش پاك نيست ، تا بود پي ننه ات بود ، حالام كه ديگه … نذار بهت نزديك بشه ، آمنه هم خوشش نمي آد    
.زن بيچاره ! مرد كه نيست براش ! » آمنه خيس شده ، زل زده به جسد بي جان كوثر زير باران    
نمي توانم جلوي خودم را بگيرم . از هميشه قشنگ تري زير نور ماه كه روي تنه ات مي ريزد . صداي به هم    
خوردن برگ هايت ديوانه ام مي كنند هميشه . لباس هايم را در مي آورم و در هم فرو مي رويم . گرمي ، مثل    
...دست هاي بي بي وقتي آنها را روي تنور مي كشد و ريز گريه مي كند . گرمي … گرمي … گرمي    
 هوي ! » كوثر است انگار . بايد حدس مي زدم . هميشه احساس مي كردم كسي ميان درختها نگاهمان مي »    
كند . مثل سايه دنبال ام مي آيد . سينه هاي را توي دست هايم مي گيرم و پشت ات پنهانم مي كني . دست ام را مي گيرد و    
 «...مي كشاندم به طرف خودش . مي گويد «  از ننه ات هم بدتر شدي ؟ بازم اون ، نديده بودم با درخت    
سبيل اش را مي جود و سرش را تكان مي دهد . هول ام مي دهد به طرف تو . محكم به هم مي خوريم .  « يا فردا    
،شب مي آي « زير ده » يا همه چي رو مي ريزم رو  دايره ، هر چي هم كه از ننه ات مي دونم مي گم    
.شنيدي ؟ فردا شب ! يادت كه نمي ره ؟! » سرش را بالا مي گيرد و تند دور مي شود . نبايد بروم    
...مي روم . نشسته توي سياهي درخت هاي گردو  . بوي تند گردو مي آيد . يك طوري نگاهم مي كند انگار    
جلو مي آيد . دارد مي خندد  « مگه من مُردم طاهره كه … » « من طاهره نيستم » دست هايش را دور گردن ام    
حلقه مي كند . خيسي لب هايش مي نشيند پشت گوش ام . دل ام مي ريزد . تقلا مي كنم . دستش را مي گذارد روي    
دهان ام . « صدات در نياد ها  ! » سرم را تكان مي دهم . ناخن هايم كه فرو مي روند توي بازوهاي مردانه اش    
...محكم مي خواباند توي گوش ام . روي زمين مي افتم . گرمي پاهايش روي رانهايم و دست اش كه محكم جلوي دهانم    
 سردمه ، امشب لباس هايم رو در نميآرم ، خب ! فكر بد نكني ها ، فقط سردمه ، نگاه كن ! انگار مي خواد »    
«.بارون بزنه ، تو هم كه داري مي لرزي ، سردته ؟ بذار بغلت كنم ، گرم بشيم    
گرم مي شويم . اما حرف هاي بي بي تنم را مي لرزاند . مي گويد « داد از اين مردها ! ننه کوثر گفته : آمنه رفته    
،قهر ، خب بهتر ، گفته : كوثر شبها ميزنه بيرون وقتي هم كه بر مي گرده چشمهاش قرمزه ، بوي زن مي ده    
آخه آمنه چي كم داره مگه ؟ » ننه ثر مي گويد « نازاست » بي بي مي گويد « كاش طاهره منم نازا بود . » و    
به من نگاه مي كند « ديگه نشنوم توي درخت هاي صنوبر ول بودي ها ! هيچ معلومه اونجا چي مي كني ؟ گفتي    
اونجا بوي ننه ام رو مي ده ، گذاشتم بري ، اما حالا … نكنه تو هم … » مي گويند « طاهره سر و ته اش را    
مي زدي ول بوده توي درخت هاي صنوبر ، همان جا بوده كه مرا گذاشته اند توي دامن اش . كوثر ديده اما هيچ وقت    
نگفته كي ؟ گفته « طاهره قسمم داده . » دوست اش داشته هنوز . « صدام مي كنه ، طاهره ! ازش مي ترسم ، اما    
... اين روزها بد شده اي . پوستت زبر شده ، نگاه كن ! كوثر مي گويد « حيفت نمي آد ران هاي به اين    
كوثره » دارد مي آيد . « چرا مي لرزي ، نكنه مي ترسي ، كاش مي تونستي جلوش رو بگيري ، آخه فحشت    
مي ده ، هر چي از دهنش بياد بارت مي كنه ، مي گه چرا تا من هستم با درخت … مي دونه چقدر دوستت    
«!دارم مي گه مي خواد جلوي تو … نه نمي ذارم جلوي تو … نه … نه » - « حرف نباشه ، ببينم كي مَرده    
محكم به تنه ات مي زند ، مي خندد . « تو رو خدا … » پشت ات پنهان ام مي كني . پوست ات خيس شده ، زبر نيستي    
ديگر « نه … كوثر نه … » محكم دست هايم را گرفته و … خودت را مي اندازي روي كوثر ، بوي چوب    

.سوخته مي آيد . باران بند آمده ، اما گرمي هنوز مثل  در را شكسته ام

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:30 توسط نوشتار |

 

راننده لوكوموتيوي كه يك جفت سيگار مي كشيد  

طاهره اسکندري

صداي سوت قطار شنيد . وقتي ساعت زنگ زد . صداي سوت قطار - زنگ ساعت را قطع كرد و فرز از روي تخت دو نفره پايين پريد و با چند حركت قفسه سينه اش را فراخ كرد و رفت كنار پنجره . پنجره را باز كرد و با چند نفس عميق هواي تميزه و تازه صبح گاهي حوالي پنجره اش را كه هنوز دست نخورده باقي مانده بود به درون  شش هايش فرستاد و از همانجا براي مسافرهاي اولين قطار صبح دست تكان داد و وقتي داشت تخت دونفره اش را مرتب مي كرد . بالشتي را كه عمودي روي تخت گذاشته بود و روي آن پتو كشيده بود برداشت و زير تخت سراند و شروع كرد يك‌ آهنگ را سوت زدن . مدام بي آنكه نفس كم بياورد . حتي وقتي صورتش را مي شست هم سوت زد .روبروي آينه نشست . يك ميز آرايش مرتب پر از رژهاي رنگارنگ و جعبه هاي جورواجور سيگار . يك ميز رژ و سيگار بود . سوت بلندي كشيد و يكي از رژها را برداشت و از روي ترك ها و چين هاي لبش سراند . نزديك آينه رفت و به لبهايش - كه بيننده را ياد دهان قورباغه مي انداخت – خيره شد . عينكش را روي بيني جا به جا كرد و گفت :‌امروز سبيلهايم نمي گذارند رژ لب بالايي خودنمايي كند .

- قيچي ... قيچي ...

سبيلهايش را كوتاه كرد و دوباره لب بالايي را رژ زد .

- حالا خوب شد . ميزان و شيك . مثل لبهاي يك خانم سيگاري كه رژ هم مي زند .

 به تصوير ساعت ديواري توي آينه زل زد و به سختي توانست با معكوسي كه آينه از ساعت ساخته بود بفهمد ساعت 9:30 صبح است و بايد برود پايين و مثل هر روز شروع كند . از روي ميز ، سيگار برداشت . حرف و سوت   مي زد و پله ها را هم پايين مي آمد . تا به اتاق نشيمن رسيد . دو سيگار گيراند و توي شيشه ميز نصف رژ سمت راست لب پايين و بالايي را پاك كرد . گوشه رنگين لبش يك سيگار و گوشه راست لبش سيگاري ديگر گذاشت .

سيگار ته رژي شده را برداشت و گفت :

- تو راننده قطار نيستي ، ‌تو كارمند جزء يك اداره بي درو پيكري .

سيگار سمت چپي را در دهان گذاشت و سيگار سمت راستي را در دست گرفت و با صداي كلفت تر .

- نه . من يك راننده قطار مهمم . من هر صبح و شب روي ريل ها يك لوكوموتيو دراز و شيك را به مقصد              مي رسانم و از كارم هم راضي ام .

جاي سيگارها را عوض كرد .

 نه ببين . خوب فكر كن . تو با مرد همسايه كه طبقه بالا زندگي مي كند توي يك اداره كار مي كردي . همان كه حالا معاون خانم رئيس شده . تو هيچ وقت سوار قطار نشدي . شهر ما راه‌ آهن ندارد .

سيگارها را روي ميز خاموش كرد و به مرد همسايه فكر كرد كه موهايش بور است و چشمهايش آبي و توي اداره بروبيايي دارد و از اينكه قد مرد همسايه از او بلندتر است عصبي شد .

 زنك ديوانه . من راننده لوكوموتيوم . من شبها ساعت 2 بايد بروم . نمي گذارد . ديوانه است و هر شب ساعت 2 بايد سيلي بخورد تا كليد را بدهد . اين آخري ها موهايش را هم كشيدم . اما مگر كوتاه مي آمد . و هي مي گفت .  مي روي تصادف مي كني . تو كارمند يك اداره ئيه آن هم كارمند جزء دون پايه .

بلند شد . توي آشپزخانه كتري را روي اجاق گذاشت و روي صندلي توي آشپزخانه نشست و دوباره دو سيگار گيراند . زير لب غر زد كه مهماندار رستوران يك قطار زن نمي شود . نبايد به خاطر شيكي لبها و چشم هايش با او ازدواج مي كردم . با اين زن ديوانه  . سيگاري را گوشه چپ لبش گذاشت .

- كوتاه بيا . بايد بروم . نمي شود نرفت . بايد بروم شيفت تحويل بگيرم .

- صبر كن يك چاي تازه دم درست كنم . مي خوري و مي روي .

- دير مي شود . قطار هم مي رود و اخراج مي شوم .

و آرام زير لبي

- تو هميشه از چايي دم كردن لذت مي بري . آخر شغلي كه با آن بزرگ شده اي و من احمق به خاطر يك ازدواج كم خرج ...

بلندتر گفت : اخراج مي شوم  . مي فهمي ؟

- مثل اداره ات ...

- اداره ام چي ؟ ... ها ؟...

- هيچي ... هيچي ...

- نه تو پر رو شده اي . گيج و مضحك . قاطي كرده اي . بايد زنگ بزنم آسايشگاه بيايند ببرندت .

و بعد ساكت شد و زل زد به بخاري كه از لوله كتري خارج مي شد و خاموش شدن اجاق را ديد و همانجا سيگار كشيد . هر دو سيگار را . و به پيشاني هوس انگيز زن فكر كرد و چشمهايش كه عجيب خمار بودند و به اينكه اگر  مي گذاشت او شبها ساعت 2 برود و به قطارش برسد زن خيلي خوبي است .

بلند شد . گاز را بست . و آهنگ من راننده لوكوموتيوم را يك بار سوت زد و بار ديگر با صداي بلند خواند . من راننده لوكوموتيوم ...

چايي را توي اتاق نشيمن خورد و دو تا سيگار گيراند و رژ نصفه ي چپ لبش را تازه كرد . و به شك خودش يقين داد كه زنش آلزايمر شده و به خاطر نمي آورد كه او راننده لوكوموتيو است . لوكوموتيوي كه خود زن توي رستورانش كار مي كرد و همانجا بود كه ...

انگاربه چيز چندش آوري فكر كرده باشد . صورتش را جمع كرد و سرش را تند به اين طرف و آن طرف تكان داد . عينكش سرخورد اما نيفتاد .

- بايد زنگ بزنم و بگويم عادي نيستي . بگويم فكر مي كني راننده قطاري . آخر اين شهر راه آهن ندارد . مي گويم . مي گويم كه فقط كارمند جزء يك اداره بودي . همان كه آبدارچي اش بودم . من و تو آنجا با هم آشنا شديم و تو ...

- من حماقت كردم . خفه شو ديگر . نمي خواهي قبول كني ؟ چرا لج مي كني ؟

 از سيگار سمت چپي كام بزرگي گرفت و سيگار سمت راستي را دوباره در دهان  گذاشت .

- تو بس كن  . يك بار گذاشتم بروي . آش و لاش و بي پول آوردنت خانه . شهر براي آدم هاي غير عادي امن نيست . تو كارمند اداره بودي . تو اخراج شدي . همين .

- تو ديوانه شده اي ، خل . آن اتفاق هم مسئله اي بود بين من و ريزعلي خواجوي كه گفتم نبايد در حضور اين همه مسافر لباسش را از تنش بيرون بياورد .

- تو خل شده اي . درست مثل احمق هايي كه همه چيز را فراموش مي كنند حتي اسمشان را . بايد زنگ بزنم و بگويم فراموش كرده اي كه توي رستوران يك قطار كار مي كردي و نه اينكه آبدارچي يك اداره بوده اي ... سيگار سمت چپي را كه تهش خيس شده بود روي ميزتف كرد . بعد از چند كام از سيگار سمت راستي لبش . چشم ها را بست و توي كاناپه  فرو رفت .

 

 

حتماً حق را به تو مي دهند . آخر نه اين منم كه فكر مي كنم تو راننده لوكوموتيوي و هر شب از خانه                       مي اندازمت بيرون .

حتماً حق را به تو مي دهند آخر نه اين كه فكر مي كنم تو راننده لوكوموتيوي و هر شب از خانه مي اندازمت بيرون .

حتماً حق را به تو مي دهند آخر نه اين منم كه فكر مي كنم تو راننده لوكوموتيوي و هر شب از خانه                      مي اندازمت بيرون .

حتماً ...

صداي زنگ در را كه شنيد . رژ را پاك كرد . يكي از سيگارها را خاموش كرد . پستچي بود . از آسايشگاه نامه رسيده بود . نامه را روي ميز انداخت و پله ها را بالا رفت . وقتي برگشت يك كت با سه رديف دكمه هاي براق پوشيده بود و يك جفت كفش ايمني مخصوص از خانه بيرون زد . توي پله ها مرد قد بلند همسايه هم بود .

- سلام . آقاي راننده قطار . خانم حالشان خوب شد . .. امان از اين تلفن هاي همراه ... الو ... سلام ، خانم خانما ...

- خداحافظ مي روم شيفتم را تحويل بگيرم .

- چشم ... چشم ... حتماً به موقع مي آيم ... خداحافظ ... اوه نه . با شما نبودم .

- مردك هرزه . حوصله ام سر رفت . كاش يك روز روي ريل ببينمش تا با قطار زيرش كنم .

 از خانه بيرون زد . كوچه اشان براي اين موقع روز كمي شلوغ است . سوت زنان كوچه را طي كرد .

- آه . امروز هم كار تعطيل است . امروز هم هيچ قطاري از اين شهر عبور نمي كند . امروز هم قرار است ريل ها را عوض كنند .

كوچه را دوباره سوت زنان برگشت . اهالي كوچه شان حق دارند بيرون باشند . آخر كارگرهاي راه آهن بايد همه باشند. تا سريعتر ريل ها را عوض كنند .

بعد براي پسر همسايه سمت چپي اشان دست تكان داد .

يك قطار كوكي بخر با ريلهايش . با سه خط مسير حركت . خودم همه چيزهاي لازم را تعليمت مي دهم . تا زود راه بيفتي .

و بعد هوي بلندي كشيد .

شيفت ساعت 2 شب دوباره به من افتاد . باز بايد سيلي بزنم . تا كليد درخانه را بدهد .

دوباره سوت زد و حتي توي پله ها هم . مرد همسايه را ديد كه لباس عوض كرده بود .

از كنارش رد شد وارد خانه اش شد . دكمه هاي زياد و براق لباسش را يكي يكي باز كرد . تلويزيون را روشن كرد و دو تا كنترل از روي ميز تلويزيون برداشت .  روي كاناپه افتاد و نامه را باز كرد .

آقاي محترم

همسر شما به شدت سيگار مصرف مي كنند و خيلي خيلي با خودشان حرف مي زنند . شب گذشته حوالي ساعت 2 نيمه شب به قصد خروج از آسايشگاه با نگهبانان درگير شدند . مي گفتند كه بايد بروند خانه . آخر شما ساعت 2 هر شب به قصد رفتن به راه آهن و تحويل گرفتن پست راننده قطار از خانه خارج مي شويد.

با خودتان سيگار بياوريد.

با تشكر رئيس آسايشگاه رواني

نامه را پاره كرد و آرام روي كاناپه دراز كشيد و با يك لبخند چشمهايش را بست و فكر كرد به روزي كه زنگ زده بود به آسايشگاه رواني و خواسته بود كه بيايند وزنش را ببرند چون فكر مي كند مردش راننده قطار است و هر شب او را ساعت 2 با سرو صدا و كتك از خانه بيرون مي اندازد .

دكمه يكي از كنترل ها را زد و دكمه ي VIDO گوشه صفحه نلويزيون نمايان شد . تيتراژ فيلم توي ايستگاه راه آهن روي ريل بود . بعد از تيتراژ ، آغاز فيلم قطار بود كه با سرعت وارد ايستگاه مي شد و صدايي مي گفت – او هم هماهنگ با فيلم مي گفت – قطار شمال به جنوب وارد ايستگاه شد ، از مسافرين محترم  مي خواهيم از خط شماره 2 فاصله بگيريد . قطار شمال به ...

29 / ارديبهشت / 1382

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:29 توسط نوشتار |

 

تاب

سياوش دانش آذر

دور خودم گم شده بودم ، داشتم دور خودم کج مي ايستادم ، تو را تماشا مي کردم ، خودم را مي ديدم ، داشتم خودم را از دور در آينه اي کج تماشا مي کردم ، داشتم خودم را مي ديدم .

آرام آرام پا شدم ، روي دو پا ـ روي دو پا ، اما نه دو پاي خودم ، اين دو پاي تو ، روي دو پاي تو آرام آرام پا شدم ، ديگر نه کج ، راست ايستاده بودم ، راست ِ راست .

حالا ايستاده بودم ، و تو آن طرف شيشه اي بودي ، شيشه اي اين طرف تو ، شيشه اي بدون نوارهاي سياه ، بدون رنگ ، صاف ، صاف ِ صاف ، آن طرف پيدا بود ، تو پيدا بودي، اما نمي دانم دست گيره ي شيشه از چه نوع فلزي بود ، حالا ايستاده بودم .

مي توانستم تو را آن طرف شيشه ببينم ، آن طرف که هواي باز تري داشت ، با چند متر تار مو ، تار موي درخت بيد ، سبز و پلاسيده ، بيد نه ، درخت تنومند و درون تراشيده ي بيد ، ، بيدي که آن را شايد يک دکتر ، پرستار ، کارگر يا هم به اتفاق آن جا روييده بود ، تو را آن طرف شيشه زير بيدي سپيد که با گيسوان سپيدش شايد براي تو سايه ، شايد ... نمي دانم ، مي ديدم .

اما نه سالم ، که سالم نه ، تو را آراسته و تميز ولي تنها، دور از من مي ديدم ، مي توانستم بشمارم ، تو را مي توانستم تا خودم بشمارم ، فاصله ات را مي ديدم ، داشتم حس مي کردم که چه قدر نزديک ام به من ، به من تو ، چه قدر نزديک بودم ، به خودم ، تو، تو آينه نبودي ، تو برايم آينه نيستي ، نبودي ، نه ، نخواهي بود ، هرگز .

اما اگر آينه بودي برايم مي گفتي روزانه چند نفر از رو صورتم رد مي شوند ، چند نفر به من سلام مي دهند ، من اصلا چند تا ابرو روي چشم هايم دارم ، اصلا من مردم يا زن ، من انسانم يا ... مي گفتي ، مي دانم مي گفتي ، آخر آينه ها هميشه همين طوري اند ، بي هيچ ترديدي ، رک توي چشم هاي آدم خيره مي شوند و ... اصلا آينه را کنار بگذاريم ، چون نه تو آينه هستي ، نه من .

من داشتم پا مي گرفتم ، چشم هايم آن سوي تو را در اين طرف مي ديدند ، با چشم هايم  ورقَت مي زدم ، پشت و رويت مي کردم ، با لب هايم مي خواستم دادت بزنم ، دادت مي خواستم بزنم با لب هايم بوسه به لبت مي خواستم با لب هايم ، بند ، بوسه ، بزنم به لبت مي خواستم با دست هايم رژ نه ، بوسه بزنم . بزنم ؟

تو داشتي دور مي شدي ، مي شدي دور تر از شيشه ، از من ، من داشتم راه نه ، ايستاده بودم ، تو مي رفتي و من ايستاده بودم ، نه بايد مي آمدم ؟ يا تو نمي رفتي ؟ فرقي نداشت ، تو مي رفتي و من نمي آمدم ، تو دور مي شدي ، تو دور مي شدي من داشتم دوباره کج مي ايستادم .

افتادم ، اول کج شدم بعد افتادم ، تو نبودي وقتي افتادم ، اصلا تو هيچ وقت نيستي وقتي مي افتم ، همان روز اول که در خانه افتادم و حالا در بيمارستانم و حالا و هر زمان که مي روي ، مي افتم . حالا افتاده بودم و رو به رويم ديواري بود که نمي شد از پشت اش تو را ديد ، حتا نمي شد روي ديوار عکس ات را الکي با مدادي ، زغالي کشيد ، نامت را چرا ، نامت را مي شد نوشت ، اما من نمي توانستم ، آخر نامت را مي نوشتم که چه ، اصلا نامت به زيبايي خودت نبود ، نيست ، تازه نه گرم بود مثل نگاهت ، نه سرد مثل رفتنت ، نمي ديدم ، افتاده بودم و در حين افتادن پنجره کمي بالاتر رفته بود .

پرستاري ، نه رن ، پرستاري آمد ، ولو شده بودم ، نتواست جمع کند ، اما جمع شدم ، روي تخت دراز کشيدم ، داشت آرام آؤام چيزي را مثل سوزن ، آرام آرام اذيت مي شدم ، داشت چيزي را بر دستم بازويم ، نمي دانم همين حوالي فرو مي کرد ، فرو کرد ، آخ ... ، نه داد نزدم ، به فکر تو بودم ، به فکر توي خودم ، و تا فردا صبح مي بايست لحظه ها را مي شمردم ، داشتم مي شمردم .

داشتم مريض مي شدم ، بودم ، شده بودم ، اما گَه گاهي تو از همان پنجره مي آمدي ، با بيدي سپيد روي گيسوانت ، با شاخه ي بيدي سپيد مي آمدي و مرا صدا مي زدي ، امروز هم مثل هر روز آمده بودي ، صدايم زدي ، پا شدم ، نتوانستم ، پاهايت را دادي پا شوم ، پاشدم ، ايستادم ، ايستادانيديم ، و تو را ديدم ، گفتي با تو بيايم ، نيامدم ، نتوانستم بيايم نيامدم و تو رفتي ، مثل هر روز رفتي ، مثل هر ظهر رفتي ، اصلا از همان روز اول که به بيمارستان نه ، به دنيا آمده ام تو هر روز صبح مي آيي و نصفه هاي کار ، روز مي روي ، امروز هم رفتي .

حالا من تنهايم ، تنها که نه ، با هزار دکتر و پرستار و مريض تنهايم ، تنهاي تنها ، تو تنهايي را دوست داري ، ولي من ندارم ، نه تو را نه تنهايي را دوست ندارم ، امروز هم که قرار است تنهاتر بشوم ؛ آخر اين پنجره را مي خواهند از من بگيرند ، دارند از چند ساعت پيش شيشه هاي پنجره ام را نوارهاي سياه مي کشند ، مردم به آن رنگ مي گوينند ، سبز ـ آبي ـ قرمز ، حتا اگر سفيد ، ولي آن طرف اش که پيدا نباشد سياه است ، دارند شيشه هاي پنجره ام را نوار سياه مي کشند .

مي گويند ديوانه مي شوم وقتي خورشيد طلوع مي کند ، وقتي هم که نه ، نمي دانم نکند تو خورشيدي ، خورشيد بودي و من نمي دانستم ، ولي نه ، تو ماه هم نيستي ، نمي تواني با آن گوشواره هاي درخشان مرا گول بزني ، نه مي دانم تو خورشيد نيستي ، ولي با اين همه آن قدر برايم بزرگ و زيبا و درخشان هستي که هيچ خورشيدي نيست .

حالا من در اين اتاق تاريک با تخت و ميز و صندلي چه کنم ، چه خواهم کرد با خودم ، با جان نيمه زنده ام ، من با اين تن چه کنم ، چه خواهم کرد نمي دانم ، امروز عصر است ، از صبح عصر بود ، حالا هم دارد عصر مي شود ، نکند جمعه باشد ، آخر از همان روز اول زندگي من از عصر هاي جمعه بدم مي آيد ، از حالا هم بدم مي آيد ، پس حتما عصر جمعه است ، اما نه ، من اين روز ها از هميشه بدم مي آيد ، هميشه هم که عصر جمعه نمي شود ، آخر آن روزي که اولين درد را کشيدم عصر جمعه بود ، عصر جمعه بود آن روز که بيمارستان آورده شدم ، عصر جمعه بود که از تمان امتحان هاي زندگي ام رد شدم ، من همه ي عصر هاي جمعه را مي شناسم ، ديدم .

از همه ي عصر ها مي ترسم ، از همه مي ترسم ، حالا تويي که اين عصر ها را جا به جا مي کردي ، مي کني ، و هميشه از پشتشيشه براي من صبح مي آوردي ، مي آوري ، چه قدر هم خنک ، اما همه ي صبح هاي تو با خود تو ، پشت سر تو مي روند ، مي رفتند ، تا فردا صبح ، خودت هم همين طور ، با اين فرق ... فرقي که داشتيد اين که نمي شد به آمدن تو اميد بست ، اما صبح ها هميشه سر وقت حاضر مي شوند ، از اول مي شدند .

خودمانيم تخت ام دارد سبز مي شود ، خودش نه ، رنگ اش نه ، اما دارد سبز مي شود ، من هم آب مي روم ، شايد از آب رفتن من دارد سبز مي شود ، شايد هم از انتظارم ، کسي چه مي داند ، اما راست راستي چند باري شاخه اي بوته اي به دست و پايم گرفته ، نکند راست راستي سبز بشود ، اما نه آن که ضرب المثلي بيش نيست ، آخ اين شاخه اين جا چه کار مي کند .

چند روزي است که در يک دشت بزرگ زندگي مي کنم ، مي خوابم بيدار مي شوم ، اما از تو خبري نيست ، نيستي ، شايد هر روز پشت شيشه اي و نوار هاي سياه بدرقه ات مي کنند ، مرا هم همين طور ، ولي از آن روز که تو را نديده ام چشم هايم درد نمي کنند ، هر چند خيلي هم زار مي زنم ، مي نالم ، ولي چشم هايم درد نمي کنند ، حالا روي تنه ي درخت بزرگي ، تنومندي ، شايد يک بيد دراز کشيده ام ، و همين طور دارم به سقف مي رسم ، او قول داده که مرا به تو برساند ، حداقل فقط يک بار قبل مردنم تو را به من نشان بدهد، نزديک ِ نزديک ام ، راحت ، راحت ِ راحت ، حالا دست هيچ پرستاري ، نه زن ، به من نمي رسد و اذيت نمي شوم ، دکترها هم به من ديوانه نمي گويند ، اما حجم عميق چند ده طبقه روي سينه ام سنگيني مي کند ، روي سينه ام مثلآن است که ده ها طبقه خراب شده باشد ، ده ها طبقه ي انسان ، جنگل ، شايد هم تو .

آخرين روزهاست ، مي گويند تو هرروز صبح مي آيي و بي توجه به بيد سپيد و شيشه ي مشکي با هم ه، حتا با در و ديوار و مردم بازي مي کني و ظهر مي روي ، و اصلا يک بار هم به ياد من نمي افتي ، نيفت ، هيچ مسئله اي نيست ،

من دارم بزرگ مي شوم ، بزرگ بزرگ ، واي اين سقف دارد اذيتم مي کند، ، سينه ام را هل مي دهد ، زير پايم تنه ي درخت مرا به سقف مي فشارد ، من دارم مي مي رم ، ... خرد شده ام ، پايم آن پايين مانده و روي سينه ام ، سرم ، لانه ي سنجاب هاست ، اين درخت تنومند مي خواهد راهي به تو پيدا کند ، شايد من هم با او به سراغ تو بيايم ، شايد من هم با او به يراغ تو آمدم ،

          ـ آمدم ، سلام

          ـ ...

          ـ

...

          ـ آهاي ، يکي نيست تخت اين بيمارو پايين بياره ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:28 توسط نوشتار |

 

 

جادوگران مرده

سيد سعيد جديري ـ ميلاد فصيح نيا

 

فصل صفر

          ـ بدو ليزا ، زود باش دارن دنبالمون مي آن ، ما بايد فرار کنيم

          ـ ولي من پاهام سست شدن

          ـ نه نبايد وايستي ، بدو

صداي هاي و هوي وحشيانه ي مردم که از دور به دنبال آن ها مي دويدند ، در فضاي تاريک و رعب آور جنگل مي پيچيد ، ليزا در حالي که نوزادش را در آغوش گرفته بود پا به پاي پيتر در حال فرار بود ، فراري که گويي تمامي اي نداشت ، جنگل در تاريکي مطلق فرو رفته بود و حتا نور ماه نيز نمي توانست از ميان شاخه و برگ در هم فرو رفته به داخل جنگل نفوذ کند . پيتر به انتهاي جنگل خيره شد ، نور ماه را ديد و دانست که جنگ به پايان رسيده ، لحظه اي ايستاد و نوزاد را از ليزا گرفت و دوباره شروع به دويدن کرد ، زير لب چيزهايي را زمزمه مي کرد . گويا صداي او در تمامي جنگل مي پيچيد و لرزه بر اندام درختان و موجودات مي انداخت . پيتر همان طور که زمزمه مي کرد از ميان درختان به محيط بازي رسيد اما ايستاد ، نگاهي به اطراف انداخت و به سمت درخت تنومندي حرکت کرد ، ليزا در حالي که با وحشت به اطراف نگاه مي کرد پشت سر پيتر قدم برداشت و هر دو مقابل آن درخت ايستادند ، شاخه هاي درخت در نور ماه مي درخشيد ، گويي آن ها را با نقره پوشانده بودند ، تنه اش نشان مي داد که درخت که درخت سني چند صد ساله دارد و درست در لبه ي پرت گاهي روييده بود که انتهاي آن دريا ، موج هاي وحشيانه اش را بر صخره هاي زمخت و مرگ آور خود مي کوبيد ، ديگر راه فراري براي آنها نمانده بود ، گويي اين جا آخر زندگاني هر سه تاي آن ها بود ، پيتر دوباره شروع کرد به زمزمه کردن ، نوزادش را به طرف درخت گرفت و روي شاخه هاي نقره فام آن قرار داد ، سپس با صداي رسا و بلند گفت :

          ـ اي درخت پسرم را بگير و تا زماني آن را نزد خودت نگهدار که بداني کساني هستند که مي توانند از او مراقبت کنند . آن روز است که رسالت تو پايان مي پذيرد ...

ليزا پيتر را از پشت در آغوش کشيد ، سرش را روي شانه هاي پيتر گذاشت و اشک هاي اش را جاري ساخت ، چگونه مي توانست نوزادش را در ميان اين جنگل تاريک تنها بگذارد ولي چاره اي نداشت ، اگر اين کار را نمي کرد ...

در همين حين درخت بلند و بلند تر شد و پسر را به اوج آسمان ها برد و در ميان انبوه درختان ناپديد گشت .

مردم ديوانه ي دهکده ي شيپور سياه در حالي که همانند وحشيان داد مي کشيدند و مشعل ها و چنگک هايي را در دست داشتند به پيتر و  ليزا رسيدند ، پيتر دست هاي اش را باز کرد و ليزا را در پشت خود پنهان ساخت و در همين حال هر دو چند قدمي را به عقب برداشتند .

اهالي به فرمان فِرد ردا پوشي که کلاه باکلوا بر سر داشت ايستادند و شروع به هاي و هوي کردند . مرد ردا پوش دستانش را به سينه زد و در حالي که به آسمان چشم دوخته بو چند قدمي به سمت آن ها برداشت ، دستانش را از هم باز کرد و پس از سکوت مردم فرياد کشيد :

          ـ اي مردم دهکده ي شيپور سياه هم اکنون اين زوج جوان و نوزادشان آخرين بازماندگان از نسل اصيل جادوگران قرن ما هستند ، شما جادوگران بسياري را در آتش نفرين شده ي دهکده سوزانديد و اين سه نفر اخرين ان ها خواهند بود .

ناگهان مرد به اطراف خيره شد و در حالي که چيزي را جست و جو مي کرد سرش را به طرف پيتر و ليزا برگرداند و پرسيد بچه کجاست ؟! پيتر پوزخندي زد و در همان هنگام مرد که کاملا خشمگين شده بود دست اش را وارد جيب رداي اش کرد و صليبي را بيرون آورد که مانند آهني گداخته مي درخشيد ، پيتر و ليزا هر دو يک قدم به عقب برداشتند که به يک باره زير پاي ليزا خالي شد و او در ميان فريادها و ناله هاي پيتر در تاريکي صخره هاي منتهي به دريا ناپديد گشت . نشست و به انتهاي پرتگاه خيره شد ، پرتگاهي که با چهره ي سرد و تاريک اش ليزا را بلعيده بود ، پيتر به چشمانش ، چهره اش ، لبخندش و صداي گرم عاشقانه اش فکر مي کرد . چشمانش از اشکي به رنگ خون پر شده بود ، پيتر دوام نياورد و گريست ، با هر قطره اي از اشک هاي اش که بر زمين مي چکيد آتشي از درون زمين بيدار مي گشت ، بلند شد آرام و خونسرد چند قدمي به سوي آن مردم بي رحم و سنگ دل برداشت . دست هاي اش را مشت کرد و به ناگه آن ها را بالا آورد و به آسمان خيره شد ، زمين گرم شد و آسمان در ميان ابرهايي به رنگ سرخ و سياه پنهان گشت ، گردبادي از دور هر چه بر سر راهش بود را در کام اش فرو مي کشيد و به آن سمت مي آمد ، مرد بلند قد که مردم او را هاريسون مي ناميدند چند قدم به سوي پيتر برداشت ، ولي به ناگهان پيتر در ميان نور خيره کننده اي فرو رفت و کلماتي را آرم زير لب تکرار کرد در همين حين مردم از زمين جا شدند و در ميان آسمان و زمين معلق ماندند ، چند لحظه اي نگذشته بود که پيتر با صدايي که از انعکاس اش گوش کر مي شد ، فرياد زد :

          ـ به برنج قسم که عذاب اش اگر بر مردم جاري شود همه چيز را نابود مي کند ، اين را بدانيد اي اهالي دهکده ي شيپور سياه ، شما هم پس از مرگ من به نفريني دچار خواهيد شد که زندگي را در سخت ترين و تلخ ترين مورد ها سپري خواهيد کرد ، و آفتاب بر هيچ يک از شما رحم نخواهد کرد ، همان طور که شما بر من و همسرم رحم نکرديد و اين را بدانيد که روزي نسل شما مردم پست به دست نسل من نابود خواهد گشت ...از هاريسون دوري کنيد که او نيز ...

هاريسون با صليب گداخته ي خود به سمت او هجوم برد و چندين ضربه ي پياپي بر سرش فرود آورد ، پيتر نقش بر زمين شده بود که هاريسون صليب را بر پيشاني اش فرو کرد . خون روي صورت هاريسون پاشيد و صداهايي غريب در جنگل پيچيد که تا هزاران مايل آن طرف تر را لرزاند ، صورت هاريسون از خون جوشان پيتر سوخت و در هم فرو رفت ، هاريسون بلند شد و چند فرياد پي در پي کشيد ، تمام درختان ، سنگ ها ، پرندگان همراه با قطرات درشت باران مي گريستند ، دريا موج هاي اش را بر صخره ها مي کوبيد تا زمين را بلرزاند و ابرها کنار کشيدند تا نوري مهتابي رنگ بر پيشاني او بتابد و او را به تنديسي تبديل سازد تا براي هميشه به صورت سنگي باقي بماند که آخرين دردها و رنج هاي آن ها را به ياد مردم بي اندازد .

همه ي مردم از ديدن چنين صحنه هايي در بهت و ترس فرو رفته بودند ، اما باز خودشان خواستار جنين مرگي براي جادوگران آن قرن بودند ، مردم همراه هاريسون در پي بچه ناکام ماندند و به اين خيال که نوزاد نيز همراه ليزا در ميان صخره ها نابود گشته به سمت دهکده بازگشتند ، آن ها رفتند و با رفتن آن ها زمين شروع به ترک خوردن کرد تا جايي که نصف جنگل سياه روي آب اقيانوس به آرامي روان کشت ،

« از قدرت جادويي خود استفاده مي کنم ، از قدرت و پاکي آب باران که پسرم را به زوجي بسپارد که توان داشته باشند از او مواظبت کنند تا بزرگ شود و انتقام ما را بگيرد»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:24 توسط نوشتار |

 

خالی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:23 توسط نوشتار |

هر گونه استفاده از متن نمايش نامه ي زير منوط به اجازه ي کتبي از نمايش نامه نويس

مي باشد . البته ما نيز مي توانيم رابط بين مولف و خواهان باشيم .

 

اگر باران ببارد ( قسمت اول از دو قسمت )

 

علي بانگين

 

کسان درون دايره :

دختر پارسا که مي تواند به نقش درويش هم درآيد .

گدا

نوکر

پسرعمو

حاکم

داروغه

ميخانه چي

که همه يک کس نيز مي تواند باشد، هر آن شکل که خداي دايره مقدّر کند .  

 

تقديم به دل باراني مادرم ! 

صحنه : دايره اي .

دختر:    و من که يکه ترين دختر شهرم به پارسايي و زيبايي و من که نه هرگز آري گفته ام تمناي مردي را ، در اين خانقاه نشسته بر بلندي تپه ، دوراز حصارها و دکانها و ايوانهاي شهر و مردمانش نشسته ام . خانقاهي که تنها عزلت نشينش منم ، ميزبانش، ميهمانش ، خدمتگارش . وهفت سال است که رنگ مردي نديده ، مگر درويشي که مرشد من است و من در مکتب اويم که گاه هست و صد گاه نيست . و من که يکه ترين دختر شهرم به پارسايي و زيبايي ، هفت سال و هفت ماه از مشق مکتبم مي گذرد و اکنون موعد امتحان . اگر سربلند به درآيم درس به اتمام رسانده ام و طريقت به انجام ، وگرنه هفت سال و هفت ماه و هفت روز ديگر مشقم مي بايد و دوباره امتحاني ديگر . و اين مرشد من مقدّر کرده ، هدهد راهبرم . بسيار وقت است که در اين شهر آسمان دلسنگ شده  و خشکسالي بر زمين افکنده . و اينست امتحان من ، که باران ببارانم . گفتم  مگر من خدايم که مرا طاقت درافتادن با آسمان نيست. آزمون ديگرم فرماي . ليک در فرمان درويش هرگز بازگشتي نبوده . و من روزها به نماز برخاستم و شبها به دعا نشستم. اما دريغ از قطره اي که آسمان درکاسه دريوزگي زمين افکند . و هفت روز بيش فرصتم نمانده بود که اگر مي دانستم پايان درسم اينچنين سخت آزموني است ، شايد هرگز در اين بقعه پا نگذاشته بودم . گفتمش تو هفت سال خضرم بودي ، اين هفت روز را نيز راهبرم باش . دعاهاي من در نمي گيرد و خداوند آسمان در نمي يابدم . هر آنچه آموخته بودم به پيش آوردم  يا من درسي به بي هواسي نياموخته ام . يا تو درسي به حکمت تعليم نداده اي . پس درويش به سخن در آمد : افسانه فلاطوني ! که در ازل خداوند دو جنس زن ومرد در يک جسم آفريد و چون انسان شکايت برد ، خداوند او را به دو نيم ، يکي زن و يکي مرد تقسيم نمود . و بدين فسانه هر انساني نيمه گمشده ديگري دارد که با بدو رسيدن به تکامل ازليش رسد. و من هفت ميهمان خواهم داشت دراين هفت روز باقي . اگر نيمه گمشده ام بيابم و به درون نطفه او بازگردم و او بدرون نطفه من ، آنگونه که او من شود و من او، دعايم درمي گيرد و باران خواهد باريد ، بي آنکه خدا باشم !

روز اول

[صداي زنگوله و بع بع بزي از بيرون .]

دختر:    کيستي ؟

گدا:      خانقاه را درست آمده ام .

دختر:    در اين شهر مگر خانقاه ديگري هم هست ؟

گدا:      گفتم شايد در خانه اي کوفته ام بر بلنداي اين تپه .

دختر:    تو فرق بناي خانه و خانقاه نمي داني ؟ چه مي خواهي ؟

گدا:      فعلا جايي که اين بز ببندم . فکر مي کنم درست آمده ام .

دختر:    مطمئني ؟

گدا:      تا هفت بشمار .

دختر:    که چه ؟

گدا:      بشمار !

دختر:    يک ، دو ، سه ، چهار، پنج ، شش ، هفت .

گدا:      حالا مطمئن شدم . همين جا آرام بگير حيوان . اينهمه خار ، بچر که خار خانقاه است و برکت بسيار در پستانت مي ريزد .

[ داخل مي شود . مردي ميانسال ، عصايي در دست ، کاسه اي آويخته بر گردن ، جاي خط داغي بر چشمانش .]

          اينجا بوي کاهگل باران خورده مي دهد . بسيار وقت است که چنين بويي به مشامم نرسيده بود. آسمان سالهاست ناخن خشک شده . اما تو گويي بسيار مي باري .  

دختر:    کي هستي ؟

گدا:      گدايي خانه بدوش .

دختر:    من چيزي براي تو ندارم ، زود برگرد .

گدا:      اينچنين از ميهمانهاي اين خانقاه استقبال مي شود ؟

دختر:    گدا مهمان نيست و ميزبان نمي خواهد . کرم مي خواهد و سکه اي و من دومي ندارم تا اولي به جاي آورم .

گدا:      من گداي سکه نيستم .

دختر:    پس آن کاسه چيست آويخته بر گردنت ؟

گدا:      خود که گفتي ، کاسه است .

دختر:    روزي چند سکه به کاسه ات مي رساند ، خداوند رزاق .

گدا:      رزّاق من بز من است . به شيرش سيرم مي کند . در اين شهر که کسي سکه نان خود ندارد کجا سکه نان من دهد ؟!

دختر:    کفر مگو ، مبادا آنهم از تو باز گيرد .

گدا:      مرا به خرافات باور نيست .

دختر:    راستي تو چگونه گدايي ؟  گدايان هيچ ندارند و تو بزي داري که هر کس ندارد .

گدا:      گدايي بهانه ايست تا ميان مردم بگردم و به صداي زنان گوش فرا دهم .

دختر:    که چه شود ؟

گدا:      کاش چشم داشتم و مي ديدم رويت را . آنگاه يقينم حاصل مي شد .

دختر:    يقين از چه ؟

گدا:      مرا شناخته اي و پنهان مي کني ، نه ؟

دختر:    مي شناسم ؟ هرگز رنگ چهره ات به چشمم نخورده .

گدا:      از اين ريش و چين صورت و چشمان سوخته ام چشم بپوش . بايد بشناسي !

دختر:    بايد ؟

گدا:      (مردد) نه ، بايد نه ! ... راست مي گويند تو باکره اي ؟ راست نمي گويند . تو چندي پيش شوهري داشتي .

دختر:    حرمت نگاهدار دريوزه پير . رواست اندکي عقل براي کله ات گدايي کني . پول و بينايي و عقل ، هيچ سه نداري . به چه پشتوانه آمدي ؟

گدا:      براستي هنوز نمي دانم به چه آمده ام . اندکي آشفته افکارم . آنروز که ميل داغ به چشمم کشيدند ، عقلم نيز با بينايي ام پريد .

دختر:    ميل داغ ؟ چه کسي ؟

گدا:      حاکم . به تهمتي ، که چشم در يکي از زنان حرمسرايش دارم . به دروغ .

دختر:    به دروغ ؟!

گدا:      آخر کسي که خود زيباترين زن شهر را دارد ، چشم در ناموس ديگري مي فکند . آنهم حرمسراي حاکم . چشمانم گرفت . آبرويم برد و اينچنين زنم بي خبر مرا ترک گفت . عده اي مي گويند حاکم خود او را به همسري گرفته و آن تهمت همه حيلتي بوده . عده اي هم مي گويند او را در شهر ديده اند . چه ميدانم . سالهاست بدنبال اويم .

دختر:    با دو چشمي که نمي بينند ، چگونه اميد يافتن گمشده داري ؟

گدا:      صدايش زيباتر از رويش بود و چون لالايي به خوابم مي برد و آن شمردنش آوازي دلنشين بود که خستگي از تنم مي زدود .

دختر:    نمي فهمم !

گدا:      گردو ! کسبمان بود . او مي شمرد و من در کيسه مي کردم و بر ارابه ام در بازار مي فروختم . هر کيسه هفت گردو . آنهمه به احتياط شمردنش . يک ، دو ، سه ...

دختر:    و از کجا به اين رسيدي که من هم اويم ؟

گدا:      آن دکان که هر هفته از تپه پايين مي آيي و هفت خرما مي خري و يک قرص نان .

دختر:    پس تو صاحب آن دکاني ؟

گدا:      پارسايي به چه حد رسانده اي که بعد از اينهمه سال سر بلند نکرده اي تا صاحب دکان ببيني. نه من گداي روبروي آن دکانم . اگر چه بهانه است و آنجا به انتظار تو مي نشينم که صدايت بشنوم . شمردن آن دانه خرماها به احتياط و صداي بلند ، چندين دفعه . مبادا يکي به اضافه و کم برداري .

دختر:    تو اينهمه از کجا مي داني ؟

گدا:      آز آنهمه روز آنجا نشستن و گوش فرا دان و انديشه کردن .

دختر:    به چه ؟

گدا:      که آن صداي زنم است يا نه .

دختر:    بود؟

گدا:      ها! دانستم براي چه آمده ام . که بفهمم هست يا نه ! تو خالي برلب داري ؟

دختر:    اشتباه آمده اي . عمر من به سي حتي نمي رسد و خالي بر هيچ جاي چهره ندارم .

گدا:      از کجا مي ديدم؟

دختر:    مي پرسيدي ؟ از ديگراني که مي بينند .

گدا:      کسي چهره هميشه در نقابت نديده . اندک ديدندگان هم از رويت به افسانه سخن مي گويند، نه حقيقت .

دختر:    مردم هميشه از آنچه نديده و نشناخته و دست نيافتني است افسانه مي سازند . من دختري ساده گونم که عمرش به عبادت گذرانده ، نه زن تو .

گدا:      من يقين نداشتم . 

دختر:    (فرياد مي زند) حالا يقين يافتي ؟

گدا:      آري ، اکنون ديگر يقين يافتم . آخر زن من فرياد زدن نمي دانست .

دختر:    بر من ببخش . ولي براستي اگر بودم ...

گدا:      که ؟

دختر:    همسرت ؟

گدا:      ها ... همسرم . بسيار سخن با او داشتم . اول رسوايي ام پاک مي کردم و سپس ازاو دوباره طلب عشق مي کردم .

دختر:    اگر پاسخ نمي گفت ؟

گدا:      مي گفت . ولي اگر نمي گفت ديگر علتي براي زنده ماندنم نمي ماند . به زهرعلفي که در بقچه دارم مرگ را گدايي مي کردم . آنچه خداي رحمان تو با من کرد ، هيچ ظالمي با من نکرد.

دختر:    پس تو به عشق من نيامدي ؟

گدا:      عشق من همان يکي بود و ديگر هيچ . مي روم .