|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي پنجم ـ هفته ي چهارم بهمن 1386
| |
|
سردبير ومدير مسئول : سياوش دانش آذر تحريريه : ليلا حکمتنيا هادي خشايي |
آرشيو شماره هاي پيشين ===> كليك كنيد |
|
مقالات ادبي و مصاحبه | |
|
ليلا حكمت نيا لطفا بيوگرافي مختصري از خود براي خوانندگان ما بفرماييد. متولد 1338 هشتم در خوي و اما تهران وتبريز واستانبول ، شهرهايي هستند كه نوجواني ها وجواني هايم را بيشتر در آنجا ها بودم .تحصيلات تكميلي ام در زمينه هاي علوم تربيتي و روانشناسي است از دانشگاه تهران . اولين قصه ام كه چاپ شد ، 14 سالم بود . درمجله " دختران و پسران "....
| |
|
هادي خشايي نام كتاب «سفر به گراي270 درجه » را زياد شنيده بودم و اين اواخر هم خبر ترجمه ي كتاب به زبان انگليسي را خوانده بودم. براي همين مشتاق بودم كتاب را بخوانم. از لابه لاي نقدهايي كه براي كتاب نوشته بودند مي دانستم كه جنگ هشت ساله ي ايران و عراق را محور قرار داده است. راوي كتاب (ناصر) جوان رزمنده اي بود كه براي بار ديگر به جبهه فراخوانده مي شد...
| |
|
حميدواحدي ايهام از زيبا ترين و شگفت برانگيزاننده ترين آرايه هاي شعري مي باشد. زيبايي و غافل گيرندكنندگي اين آرايه توجه اكثر شاعران را به خود جلب كرده و آنان را مسحور خود ساخته است .خواننده را سر دو راهي انتخاب معنا قرار دادن و دركلمه يا جمله اي چندين معنا را گنجاندن كه نهايت هنر ايجاز مي باشد ، ارزش ايهام را دو چندان كرده است....
| |
|
ايزابل زيگلر نويسنده بايد درباره ي بسياري مسائل و موارد فكر كند ، تعمق كند و كنجكاو شود ، از خود پرسش كند و حتي به تخيل بپردازد:1)لازم نيست كه نويسنده مردم را دوست داشته باشد ، ولي بايد براي او مردم جالب باشند.2)بايد ميل شديدي داشته باشد كه آنچه خود مي بيند به ديگران هم نشان دهد ، آنها را وادار كند كه آنچه را مي بيند ببينند و آنچه را مي شنود بشنوند....
| |
|
تنظيم: سعيد جديري داستان از يك جوانه شروع مي شود. از زدن يك جرقه: (( جرقه همچون نتيجه ي به هم خوردن دو قطعه سنگ چخماق است كه يكي از دو سنگ ، ذهن آدمي است و ديگري مسائل جاري در گرداگرد آدمي)). البته اين مسائل در درون ذهن جاي مي گيرند بي آنكه بلافاصله توليد جرقه كنند، اما در زمان مناسب، خود به خود به جرقه تبديل خواهند شد. يوجين ويل از نقش(( متفرعاتي خاص)) در الهام صحبت مي كند...
| |
|
قصهها | |
|
سياوش دانش آذر بايد هم همين طوري مي شد ، چون تنهايي براي من جالب تر از با تو بودن بود ، هست ، و بايد هم همين طوري باشد . از چهار راه هم خوشم نيايد ، براي اش آن قدر بامبول در مي آورم كه از يادم برود و اين طوري هم مهم تر از اين ها بايد باشد كه بدم خواهد آمد از آن ها ، اين را مطمئن هستم ....
| |
|
خالد سولپور سي روز بود که ريش اش را نتراشيده بود. اولين روز زمستان بود و آسمان ِ نيمهآبي، داشت خاکستري ميشد. دستي به ريش پرپشت اش کشيد و لبخند زد: در واقع بايد گريه کنم. پوشه زيربغلش سنگيني ميکرد و او بعد از سي روز هنوز هم با حيرت پيرمرد بغلدستياش را نگاه ميکرد که مشتريها دورهاش کرده بودند و او ميدانست که پيرمرد از يک گاو هم نفهمتر است و اين را همان روز اول فهميده بود. ...
| |
|
هادي خشايي شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد. پدر شيوا پرسيد: شما؟ مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
| |
|
مريم خمسهلويي برداشت اول همين گوشه مي نشيني و چشم هايت را به سيم خاردارها مي دوزي و بعد روي خاک هاي روبرويت زوم مي کني . « خُب گرفتي ، رفتيم ، سه ، دو ، يک اکشن » .نگاهش را روي خاک ها ندوخت اما مسير سيم خاردارها را از ذهنش گذراند . نقطه ي سياه برج مراقبت روبرويي چشم هايش را خيره کرد . ..
| |
|
ميلاد فصيح نيا فضا پر از صدای آزار دهنده ی تیر ترکش و خمپاره بود . بوی باروت همه جا پخش شده بود و به جز خاک و درد و خون چیز دیگری دیده نمی شد . در خاکریز میان یک چاله ی بزرگ نشسته بود و هر از گاهی بلند می شد و آن طرف خاکریز را دید می زد . گهگاهی هم بی هدف شلیک می کرد خاک تمام صورت و موهایش را پوشانده بود . ..
| |
|
هومن قاسمي کنار پنجره رو به باغ ، به چشمان اش زل زده بودند صلابت از دست رفته اي را يادم مي آمد و سربازاني که رژه مي رفتند . و دخترک و پسرکي که دست در دست هم به تماشا نشسته بودند . گفت : « ناپدري ام مرد خوبي است . با درک و شعور و فکر باز . نمي دانم چرا در کودکي نمي توانستم به عنوان پدر قبول اش کنم . من لجباز ، حتا با مادرم هم خوب راه نمي آمدم...
| |
|
سميه تيموري از ظهر كه به هتل رسيده بودند چشمش را به گنبد طلايي دوخته بود دلش پر ميكشيد براي زيارت مرقد مطهر در شلوغيحرم اين كار غير ممكن مينمود ميگفتند حرم بعد از برگزاري نماز مغرب و عشا خلوت تر است و او نيز به همين اميد چشمان اشكبار و دل پر آشوبش را تسكين مي داد. از يك سال پيش دلش هواي مشهد را كرده بود...
| |
|
سعيد جديري من در سلول کوچکی ، حدود یک در دو متر زندانی بودم ، هیچ پرتو نوری به چشم نمی خورد .همه جا مانند شب تاریک بود صدای خاصی هم به گوش نمی رسید به جز صدای موش هایی که از سر و کله ام بالا میرفتند بدون هیچ واهمه ای ، قرار بود فردا صبح بعد از اذان مرابه دار بکشند به خاطر همین مرا از هم سلولی هایم جدایم کرده و به آین جا آورده اند ....
| |
|
بهناز بهمني روزي راه مردي به يك شهر افتاد .اين مرد که پزشک بود و نامش رابرت ماموریت داشت که چند ماهی را در این شهر مشغول به کار شود از آنجایی که شهر ذکر شده در کنار دریا قرار داشت و دارای طبیعی زیبا و بسیار بكر ، رابرت بی خبر از همه جا خوشحال بود از اینکه میتواند در چنین شهر باصفایی به ماموریت خود بپردازد....
| |
|
شعر ايران | |
|
شعر اورميه | |
هفته نامه ی ادبی نوشتار ـ فهرست شماره ی چهارم
شماره ی ششم هفته نامه سه شنبه ی اول اسفند منتشر می شود
|
هفتهنامهي ادبي نوشتار| شماره چهارم -هفته سوم بهمن ماه 1386 | ||
|
مقالات، نقدها و پروندهها |
قصه ها |
شعرها |
|
تاملي در باب روايت در قصه / سياوش دانش آذر عناصر يک داستان خوب /مجتبي اسماعيل زاده يادداشتي بر دو شعر نگار معبودي / هومن قاسمي راد نقدي بر قصه ي حس و حال / سياوش دانش آذرنقدي بر قصه ي واحد شماره ي 14 / سياوش دانش آذر |
با هر چه روزگار به من داد / اعظم رضوي |
|
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي سوم ـ هفته ي دوم بهمن ماه1386 | ||
| مقالات و گفتگو | شعر بخش اول: غزل | شعر بخش دوم: آزاد و نقد |
|
شمس و قمرم آمد ـ سمع و بصرم آمد / ماندانا خسرواني مجد استدلال هاي رياضي در شعر/ معصومه يوسفي نگاهي به كاركرد هاي اسطورهاي شعر سنتي فارسي / محمود سنجري ـ سينا آسيب شناسي مختصري در مورد شعر / سياوش دانش آذر «فرم» در شعر سپيد"حجم، طبيعتيا موجهاي زودگذر؟ / فرامرز محمديپور لنگرود
|
||
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي دوم ـ هفته ی اول بهمن ماه 1386 | ||
| مقالات | پرونده و نقد | قصه |
|
پيش درآمدي بر تعريف قصه و عامل طرح / سياوش دانش آذر بت در غزل فارسي و ارتباط آن با پيشينه بت پرستي / ماندانا خسرواني مجد جن و تاثيرات حضورش در ادبيات( قسمت دوم ) / سيد سعيد جديري سفارشي نويسي ، هنر نيست بلکه کاري است ، پول ساز / مريم خمسه لويي |
پرونده اي براي ادگار آلن پو /هاديخشايي صادق چوبک را بهتر بشناسيم / مريم دنيا ديده |
تلخ تر از شيرين / زهرا کربلايي رد پاي سفيد روي آب / کامليا کاکي |
سفري كه من را برد به گراي 270 درجه!
هادي خشايي
نگاهي گذرا به رمان : سفر به گراي 270 درجه / نوشته ي احمد دهقان
نام كتاب «سفر به گراي270 درجه » را زياد شنيده بودم و اين اواخر هم خبر ترجمه ي كتاب به زبان انگليسي را خوانده بودم. براي همين مشتاق بودم كتاب را بخوانم. از لابه لاي نقدهايي كه براي كتاب نوشته بودند مي دانستم كه جنگ هشت ساله ي ايران و عراق را محور قرار داده است. راوي كتاب (ناصر) جوان رزمنده اي بود كه براي بار ديگر به جبهه فراخوانده مي شد و به همراه دوست صميمي اش (علي) كه براي بردن او از جبهه آمده بود به ميان دوستان اش در جبهه باز مي گشت. راوي زمان حال را براي روايت قصه انتخاب كرده بود و همين موجب مي شد كه خواننده هم در لحظه ي رويداد حادثه ها (كه راوي هم هيچ اطلاعي از وقوعشان ندارد) با آنها درگير شود. تصويري كه از جنگ هشت ساله در اين كتاب داده مي شود به مراتب هولناكتر و واقعي تر از آنچيزي است كه به واسطه ي ديدن فيلم هاي سينمايي و شنيده ها دريافت كرده ايم. تصاوير و حالاتي كه باعث مي شد خود من موقع خواندنش كمي اذيت بشوم. مثلا در انتهاي رمان، آنجا كه خمپاره اي منفجر مي شود و تركشي از آن دهان راوي را جر مي دهد و در بين زبان و فك پاييني اش فرو مي رود، به كوبيده شدن سر كلنگي توي دهان راوي همانند مي شود كه نوك تيز سر كلنگ تا ته حلق او فرو رفته است. زماني كه بعدا راوي تف مي كند و دندانهاي شكسته اش بيرون مي ريزد و راوي نوك انگشتانش را به روي تيزي دندانهاي شكسته ي توي دهانش مي كشد، تاثير تشبيه راوي به مراتب حسي تر و تكان دهنده تر مي شود. قصه بازه ي زماني آنچنان بلندي را در بر نمي گيرد. توصيف جزئيات ريزي از جنگ اين تصور را در من به وجود آورد كه خود نويسنده بوده و همه ي اتفاقات را از سر گذرانده، كه حتي اينچين هم نباشد، مطمئنن نويسنده بسيار بايد درباره ي ريزه كاري هاي رمانش تحقيق كرده باشد تا رمان اينچنين تاثير گذار از كار دربيايد. خود راوي شخصيت اصلي قصه هم هست. افراد ديگري كه هم دسته ي راوي هستند هر كدام پرداخت شده اند و تا حدود زيادي كاملند و در هر كدام از آنها ويژگي هست كه برجسته شده. علي دوست راوي آدم شوخ طبعي است و در فصلهاي انتهايي رمان به بدترين شكل ممكن (با رد شدن شني تانك از روي نيمه ي پاييني بدنش) كشته مي شود (و به قول راوي فتيله مي شود)، رسول پسر نوجواني است كه در بحبوحه ي شب عمليات به بلوغ مي رسد، پر حرف و بسيار پر جنب و جوش است و به راوي دلبستگي دارد. ميرزا جواني است كه لكنت زبان دارد و يكبار سر مسخره شدنش توي آفتابه ي طرف مقابلش آب جوش مي ريزد و حال يارو را مي گيرد. عبدالله كه مرد متاهل كم حرف است، هيكل درشتي دارد و تيربارچي است. و كسان ديگري كه فرمانده هستند و هر كدام با يك ويژگي برجسته مي شوند و توي ذهن باقي مي مانند. يكي اش مردي است به اسم حيدر كه هيكلي است و شلوار كردي مي پوشد و در شب عمليات شلوار پلنگي پايش مي كند. يا فرمانده اي به اسم حسين كه جاي زخمي از بناگوش تا زير چانه اش را گرفته. تنها فردي كه راوي با او ناسازگار است مسئول شكم گنده ي كارگيزيني است آدم راحت طلبي توصيف مي شود.
داستان با رفتن راوي از خانه به جبهه و وارد شدن دوباره ي او به فضاي جنگ شروع مي شود، باقي قصه به اعزام نيروها براي انجام عمليات مي پردازد، راوي مسئوليت تيم ويژه اي را برعهده دارد كه قرار است با انهدام تانكهاي دشمن شبهنگام در دشت راهي براي عبور نيروهاي خودي باز كند، راوي و همسنگرهايش بعد از عبور از تانكها توسط نيروهاي دشمن محاصره مي شوند. در صفحات پاياني رمان نيروهاي ايراني را مي بينيم كه در يك كانال براي مقابله با نيروهاي دشمن و حفاظت از يك پل رنج و مشقت فوق العاده اي را متحمل مي شوند، دوستان زيادي شهيد مي شوند و راوي پس از مجروحيت به عقب بر مي گردد.
به غير از چند مورد كوچك قصه از حالت خطي اش خارج نمي شود و حوادث رمان پشت سرهم چيده شده اند. نويسنده سعي كرده است با تكنيك هايي زبان راوي را متمايز كند و لحن منحصر او را به وجود بياورد، ساده ترينش هم دست بردن توي اركان جمله بوده كه فراز و فرود جملات را به گونه اي خاص تنظيم مي كرد.
شايد در بعضي از جاها خواننده احساس بكند كه نويسنده به قصد و تعمد صحنه هاي چندش آور را در قصه اش جاي داده و خواسته چهره ي كريهي از جنگ به مخاطب نشان بدهد. اين افراط در چند صحنه به چشم مي خورد ولي در كل بايد واقعيت جنگ را هم پذيرفت. آنچيزي كه توسط كتاب پيش روي خواننده گذاشته مي شود صد البته با يك فيلم متمايز خواهد بود. نه تنها تصاوير كه ديالوگ شخصيتها، فحش ها و ناسزاها و شوخ طبعي هايي كه در مديوم كتاب به مخاطب مي رسد بسيار متمايز از فيلم و سريال است.
داستان از يك جوانه شروع مي شود!
تهيه و تنظيم: سعيد جديري
داستان از يك جوانه شروع مي شود. از زدن يك جرقه: (( جرقه همچون نتيجه ي به هم خوردن دو قطعه سنگ چخماق است كه يكي از دو سنگ ، ذهن آدمي است و ديگري مسائل جاري در گرداگرد آدمي)). البته اين مسائل در درون ذهن جاي مي گيرند بي آنكه بلافاصله توليد جرقه كنند، اما در زمان مناسب، خود به خود به جرقه تبديل خواهند شد. يوجين ويل از نقش(( متفرعاتي خاص)) در الهام صحبت مي كند.
از محتواي كلام او چنين بر مي آيد كه گرچه سوژهي بعضي از داستان ها را تفرعاتي خاص به ذهن نويسنده راه داده است( مانند استفاده از دوچرخه ي مرحوم پدر، پياده روي در غروب دهكده اي، اقامت در منزل مادر بزرگ ، خواندن شعري خاص كه احساسي خاص را در نويسنده بر مي انگيزد، استفاده از توتون و يا سيگاري خاص و ...). در مقابل از كلام بعضي از نويسندگان چنين بر مي آيد كه هيچ نويسنده اي نبايست به انتظار بنشيند تا سوژه ي داستاني به او الهام شود. بلكه بهترين كارها همواره در سايه ي كار و تلاش و نظم خلق شده اند.
در هر صورت نقش متفرعات را در الهام نبايستي دست كم گرفت. آندره موروا در مورد تورگينف(نويسنده ي روسي) مي نويسد: (( مايه ي حقيقي هنر تورگينف را دشتهاي اسپاسكوي و دهقانان روسي تشكيل مي داده)) و از قول تورگينف مي نويسد كه وي روزي به گنكور مي گويد: من براي كار كردن درباره ي زمستان،يخبنداني نظير آنچه در روسيه داريم، سرماي خشك كننده و به درختان پوشيده از بلور نيازمندم)). ظاهرا همين مسئله باعث شده است تا بعضي از نويسندگان براي پرداختن رمانهايشان به هتلهاي خاص پناه مي برند.
و اما " الهام" ...
برخلاف تصور جاري، الهام، برق ساعقه در آسمان صاف و روشن نيست، تمركز شديد بر سر يك مسئله ، ممكن است سبب شود كه اين مسئله، در ذهن ناخودآگاه نيز وقوع پيدا كند. بعد از اين كه مسئله در زير سطح افكار آگاه ما مسير خود را طي كرد و پرورده شد، جواب آن ممكن است به صورت الهام و فكر خلاقه بروز كند و از اين نظر ذهن آدمي به ماشين شماره گيري كامپيوتري شبيه است كه مسائل خاص به ان ارائه شده است. در اين ميان گراهام گرين به چيز ديگري هم معتقد است، گراهام گرين به كار منظم معتقد است ،وي مي گويد: (( اگر قرار بود آدم براي نوشتن منتظر چيزي شود، هرگز نمي توانست يك كلمه هم بنويسد)).
موام(نويسنده) در كتاب درباره ي رمان و داستان كوتاه مي گويد: هرگاه ناخودآگاه، نويسنده را رها كند، نويسنده ي بدشانس بايست با تكيه بر قدرت توانايي اش به ادامه ي رمان بپردازد. نويسنده نمي تواند حدس بزند كه فكر اصلي داستانش در چه زماني به او الهام مي شود، و اصولا نمي تواند پيش بيني كند كه نطفه ي اوليه ي رمان آينده اش آيا يك جمله ي جذاب و شنيدني است، يك تصوير از طبيعت است و يا يك گفتگوست؟ پس در نامعلوم بودن زمان الهام شكي نيست. اما هر الهامي نيز نمي تواند در همان لحظات اوليه خود را نشان دهد. يوجين ويل معتقد است كه نويسنده گاه بعد از يادآوري خاطره اي شخصي و شنيدن گفتگويي به اين نتيجه مي رسد كه دريافته اش چقدر مي تواند براي خلق اثري تازه جالب باشد.
منابع:مراحل خلق داستان:محمد حنيف
خصوصيات نويسندگان*
ايزابل زيگلر
ترجمه:خداداد موقر
نويسنده بايد درباره ي بسياري مسائل و موارد فكر كند ، تعمق كند و كنجكاو شود ، از خود پرسش كند و حتي به تخيل بپردازد:
1)لازم نيست كه نويسنده مردم را دوست داشته باشد ، ولي بايد براي او مردم جالب باشند.
2)بايد ميل شديدي داشته باشد كه آنچه خود مي بيند به ديگران هم نشان دهد ، آنها را وادار كند كه آنچه را مي بيند ببينند و آنچه را مي شنود بشنوند.
3)بايد در برابر شرائط و اوضاع انسانها حساس باشد و برانگيخته شود تا احساس خود را به اين مسأله ابراز دارد.
4)بايد نسبت به كلمات عشق بورزد تا جايي كه فرازها ، جمله ها و آهنگ آنها جزئي از وجود خودش را تشكيل دهد.
5)بايد فردي باشد كه نسبت به امر نويسندگي خود شديداً متعهد باشد و احساس مسئوليت كند.
6)بايد امروز صبح بار ديگر متولد شود و نيز فردا صبح دوباره متولد شودهمچنين روز بعد از آن. بايد بتواند به چهره هاي آشنا چنان بنگرد كه گويي هرگز آنها را نديده است .
7)نويسنده بايد بداند كه نوشتن باز نوشتن است . بايد بتواند به راحتي از نوشته هاي خود ببرد ، رابطه ي خود را با آنها قطع بكند و آنها را دور بريزد بدون آنكه بلرزد. اگر نوشته را طفل ضمير مي خوانند ، او بايد بتواند طفل خود را اگر از كمال زيبايي و بلاغت و فصاحت بر خوردار نباشد ، قطعه قطعه كند بدون أنكه خم به ابرو بياورد.
8)اگر فاقد توجه به جزئيات هست بايد آن را به دست بياورد.فرق بين داستان موفق و نا موفق در توجه به جزئيات هست.
9) نويسنده بايد بداند نويسنوگي كاري است روزمره و تكراري نه حاصل الهامات گاه و بي گاه. بايد هر روز وقت معيني را صرف آن كند كه گوشه بنشيند و بنويسد. داشتن يك دفتر كار روزانه يك روش خوب است براي نشستن ونوشتن . نويسنده ي تازه كار حق ندارد كه كار و مشغله ي خود را بهانه اي براي تنبلي و عدم پشتكار جلوه دهد.
10) نهايتاً نويسنده بايد اعتراف كند ، كه هيچ بهانه و عذري موجه نيست و اگر او مشغول نوشتن نيست صرفاً به خاطر آن است كه نمي خواهد بنويسد.
11) گاه به گاه پيش مي آيد كه نويسنده تأملي ميكند و با درد و حسرت بخود مي گويد كه همه چيز را قبلاً نوشته اند ، همه ي قصه ها قبلاً گفته شده اند. در چنين وضعي نويسنده بايد به ياد بياورد كه داستان رومئو و ژوليت قبلاً توسط يك داستان نويس ايتاليايي نگاشته شده بود ولي بعد از او شكسپير آن را زيباتر بيان كرد و اين كه همان قصه را بعد ها به صورت " گل روز ايرلندي ايبي" و اخيراً به شكل " داستان سمت غرب " دوباره به تحرير در آوردند.
12) نويسنده بايد ياد بگيرد از نامه هايي كه در زمينه ي قبول نشدن نوشته هايش براي چاپ به دست او مي رسند، براي چرك نويس استفاده كند نه آنكه آنها را به عنوان سند پايان يافتن جهان تلقي كند. بايد شكست را بپذيرد و مأيوس نشود.
13) نويسنده بايد بياموزد كه با تنهايي كنار بيايد زيرا كه كار نويسندگي كار تنهايي است. راهي است كه فرد بايد به تنهايي بپيمايد.
14) نويسنده بايد بداند كه فقط تعداد معدودي از نويسندگان از راه نويسندگي امرار معاش مي كنند. تعدادنويسندگان حرفه اي تمام وقت نسبت به دارندگان مشاغل ديگر بسيار كم است.
*از كتاب هنر نويسندگي خلاق
گفتگو ي ليلا حكمت نيا با عليرضا ذيحق
#: لطفا بيوگرافي مختصري از خود براي خوانندگان ما بفرماييد.
@: متولد 1338 هشتم در خوي و اما تهران وتبريز واستانبول ، شهرهايي هستند كه نوجواني ها وجواني هايم را بيشتر در آنجا ها بودم .تحصيلات تكميلي ام در زمينه هاي علوم تربيتي و روانشناسي است از دانشگاه تهران . اولين قصه ام كه چاپ شد ، 14 سالم بود . درمجله " دختران و پسران ". نام داستان " معجزه سكه ها " بود وبه شكلي مرتبط بود با ماجراهاي سفري كه به شيراز و بندر بوشهر داشتم . شعرهاي نوجواني ام نيز بعضا در مجله فردوسي انعكاس مي يافت . دوسال واندي هم در اوايل انقلاب اسلامي ، سردبير ماهنامه ادبي" ده ده قرقود " بودم در تبريز . چندي هم در صفحات " ادب و هنر " روزنامه كيهان بودم از سال 64 . مدتي نيز سردبير هفته نامه" اورين خوي" بودم ، بعد از سال 80. حرفه اصليم معلمي بود و الان باز نشسته ام . از كتابهاي منتشر شده داستاني ام " زخم شيشه " و " عروس نخجوان " را بيشتر دوست دارم ورمان هاي " باكوي بي خزر " ، " شبهاي استانبول " و " زني به نام آتش" را آماده چاپ دارم .مجموعه شعر " همچون بيشماران " و چند تاي ديگر هم هست .
#: شعر خوي را چگونه ارزيابي مي کنيد ؟
@: شعر" خوي" - البته نه شعر تركي آذربايجا ني - مثل شعر همه شهر هاي ديگر ، بدون پيوند آن با جريان شعري ايران و جهان ، بطور مستقل قابل ارزيابي ونقد نيست . اينجا هم استعدادهايي هستند كه مي نويسند و خلاقيت آنها روزي مي تواند مطرح باشد كه يك وجهه ملي و جهاني پيدا كنند و با نو آوري در زبان ،فرم ونيز ايجاد تنوع در مضمون ، محتوا، اشكال ذهني و صوري و تأثير گذاري جاپايي را براي خود در ادبيات معاصر دست وپا كنند.
#: شعر و داستان ايران در چه مرتبه اي از جهان قرار دارد ؟
@: من حرفي از ادبيات كلاسيك نمي زنم كه فردوسي ، خيام ، حافظ ، نظامي ، مو لوي ويا سعدي همانقدر در دنيا مشهورند كه در ايران . اما ادبيات معاصر ما خيلي غريب مانده است ، هم براي خود مان و هم براي دنيا .هدايت ، چوبك ، نيما، شاملو ، ساعدي و فروغ فرخزاد هنوز در قد وقواره اي كه هستند شناخته نشده اند . به استثناي " صمد بهرنگي " كه آثارش جزو كلاسيك هاي جهاني محسوب مي شود و كودكان جهان وبه تبع آن در مجامع ادبي و روشنفكرانه دنيا، نامي شايسته يافته است .
دلايل كشف نشدن شعرا و نويسندگان امروز ايراني در دنياي ادبيات نيز، بيشتر برمي گردد به به خود ما و اينكه نخواسته ايم كسي قدش بلند تر از ما باشد . مترجمان خوبي در ايران داريم كه در هردو زبان فارسي و خارجي مي توانند و مي توانستند ترجمه كنند و اما اين كار را نكرده اند . معمولا مردم هرزباني ، خود مترجم شاهكار هاي ادبي كشور خود به زبانهاي ديگر بودند . اما اينجا، ديگران را به ما شناسانده اند و ما را به ديگران نه . حا لا چرا ، كاري ندارم .اما بيشتر اين مسائل برمي گردد به اِعمال ِ خط و خطو ط هاي سياسي و قومي ونداشتن روحيه خود با وري و نيز نبودن هيچگونه سياست حمايتي از طرف دولتها در مورد ادبيات مستقل . كساني چون " سيمين دانشور ، سيمين بهبهاني ، منيرو رواني پور ، محمود دولت آبادي ، هوشنگ گلشيري ، رضا براهني ، نصرت رحماني و حتي از جوانترها " ميترا داور " و " محمد بهارلو " سر و گردني بالاتر از آنهايي هستند كه صاحب " پوليتزر " و " نوبل " شده اند و يا كانديداي آن جوايز .
# : يک شاعر و يک نويسنده خوب ( از ديد شما ) بايد داراي چه ويژگي هايي باشد ؟
@: از نظر من شاعر ونويسنده خوب كسي نيست كه حتما بايد مثل من فكر كند و يا كه از نظر اخلاقي و معيار هاي ارزشي وحريم خصوصي زندگي ، لكه سياهي تو كارنامه اش نباشد . چرا كه ارزشها نسبي اند و از جامعه اي به جامعه اي ديگر وهمپاي زمان فرق مي كنند. نويسنده وشاعر خوب كسي است كه با بهره گيري از زبان زنده عصرخود ، به كشف لحظه هايي از زندگي ، عواطف و احساسات انساني نائل شود كه در مردمان عصر خود و اعصار ي كه هنوز نيامده اند با سبك وسياق خاص خود يك حس قوي از همذات پنداري ، پويائي و نوستالژي فردي وگروهي ايجاد كند .
هنرمندان پرسنلي ، سفارش بگير ومصلحتي نويس ، شبه هنر منداني اند كه هميشه يك جنين ناقص اند و تولدي هم اگر داشته باشند ، تا ويلچر را از آنها بگيري ، حركتي نمي كنند. نويسنده وشاعر خوب كسي است كه بعد از مرگش نيز ، زنده باشد و خلاقيتش تأ ثير گذار .
#: شما به شاعران و نويسندگان جوان احترام خاصي مي گذاريد و اين برايم جالب است دليل اين کار شما چيست ؟
توجه من به ادبيات ، غير از مطا لعه كتاب از طريق سايت ها و وبلاگ ها نيز هست . در وب سايت ها نيز اكثريت با جوانهاست و آثارشان را كه حوصله كنم مي خوانم . بعضي از جوانها فوق العاده اند ، چه در نثر وچه در شعر . موانع ومحدوديت هاي نشر و پخش كتاب را نيز مي دانم و همچنين هم سودا گري ها، حب وبغض ها و رفاقت بازي هاي رايج در بازار كتاب را . لذا آثار تني چند از جوانان را خيلي شاخص ديده ام و در حد شناخت وشعورم ، به تشويق آنها كوشيده ام . شايد كمي هم بر مي گردد به شغل معلمي و شايد هم عشق من به ادبيات متعهد ، مدرن و مسقل . البته تعهد در ادبيات ، با تعريف هاي من ادبياتيست انسان مدار ونه ايد ئولوژيك ،چه چپ و چه راست .
#:اگر حرف نگفته اي داريد بفرماييد.
@: حرف هاي نگفته كه هميشه هست اما ، از اينكه جوانها ي فرهيخته اي چون شما به آثار من توجه دارند واقعا خوشحالم .
#: ممنون از اينکه وقت ارزشمندتان را به من داديد.
ايهام در شعر قيصر امين پور
حميد واحدي
بخش اول : غزل ها
مقدمه
ايهام از زيبا ترين و شگفت برانگيزاننده ترين آرايه هاي شعري مي باشد. زيبايي و غافل گيرندكنندگي اين آرايه توجه اكثر شاعران را به خود جلب كرده و آنان را مسحور خود ساخته است .خواننده را سر دو راهي انتخاب معنا قرار دادن و دركلمه يا جمله اي چندين معنا را گنجاندن كه نهايت هنر ايجاز مي باشد ، ارزش ايهام را دو چندان كرده است.
شناخت شاعر از ظرافتها و ظرفيتهاي زبان و ساختارهاي كلامي و علاوه بر آن كاربرد هنرمندانه ي آنها ، مهمترين عامل درتوفيق بكارگيري اين آرايه مي باشد و اگر بخواهيم ، الگويي براي چنين توفيق در كاربرد هنرمندانه ي ايهام ارائه دهيم ، كسي غير از حافظ نمي تواند باشد . حافظ در زمينه ي ايهام استاد بلا منازع و بي نظيري است ،چنان كه خصيصه ي اصلي شعر او را ايهام دانسته اند . بدون شك يكي از رازهاي ماندگاري شعر او را در همين زمينه بايد جست .شناخت ابعاد واژه و كاركردهاي آن ، تسلط بر چند و چون زبان و بكارگيري شگفت حافظ از اين آرايه سبب شده است كه منظور و مقصود او در پرده هاي رنگين معاني مستتر باشد و با باز خواني و حتي تاّمل ، گاهي اين معاني پنهان ، خود را به سادگي در دسترس خواننده قرار ندهد.
لازم به ذكر است كه عرصه ي جولان اين اسب ابلق ، بيشتر در ميدان غزل مي باشد. چنان كه تحقيقي دراز در زمينه ي ايهام چه در شعر گذشته و چه در شعر معاصر صورت گيرد ، روشن خواهد شد كه قريب به هشتاد درصد كاربرد هاي ايهام در قالب غزل بوده است ، كه پاسخ به چرايي اين مسأله فرصتي ديگر مي خواهد .
از طرفي امروزه در تئوريهاي ادبي و نقد مدرن صحبت از تأويل آنچنان شايع مي باشد كه كمتر شاعري است كه نام آنرا نشنيده و يا وقوف بر آن نداشته باشد ، چه برسد به منتقد.ايهام يكي از ابزارهاي تأويل مي باشد كه كمتر در مورد آن سخن رفته.چند معنايي كردن كلام درواقع نوعي تكثرگرايي معنايي در حوزه ي شعر است كه ايهام ابزاري مناسب و زيبا براي ايجاد چند معنايي و تأويل مي باشد .متأسفانه شعر معاصر ما به اين مسأله عنايت نداشته است ، يا كم توجه بوده است ، امروزه شاعران با افتادن در ورطه ي ابهام خواسته اند به شعر خود جامه ي تأويل بپوشانند و جبران اين مافات كنند و بعضي ها شايد ايهام را همان ابهام دانسته اند.
كاربرد هنري ايهام نشان رندي و هوشياري شاعر نيز مي تواند باشد.در واقع شاعر گاهي نمي خواهد به سادگي انديشه و معناي شعر خود را به مخاطب لو بدهد ، پس آن را در پرنيان ايهام مي پيچد و اين رندي خواننده را نيز مي طلبد كه خود دريابد منظور گوينده و انديشه ي او چه بوده است و كدام معني نزديك به بيان ، انديشه و سبك اوست، براي مثال وقتي حافظ مي فرمايد :
بگير طره ي مه چهره اي و قصّه مخوان
كه سعد و نحس زتأثير زهره و زحل است
خواننده در مي ماند كه حافظ جزو كدام اشاعره و معتزله مي باشد. قرار دادن مصراع دوم به عنوان مفعول مصراع اول( فعل مخوان ) و همچنين كاربرد « كه » به عنوان حرف ربط تأويلي در آغاز مصراع دوم ، دو نوع انديشه ي متفاوت را به خواننده عرضه مي دارد كه تشخيص اين كه كدام قصد اصلي شاعر بوده است ، خود هنر خواننده ي فهيم مي باشد.
ايهام در شعر قيصر امين پور
با مقدمه اي كه آمد مي پردازيم به ايهام در شعر شاعر معاصر قيصر امين پور . شاعري با پشتوانه ي ادبي و فرهنگي كه در دهه ي شصت با كتاب «تنفس صبح » به ميدان آمد و در دهه ي هفتاد با دو مجموعه ي «آيينه هاي ناگهان» و«گلها همه آفتابگردانند » خود را تثبيت كرد . در اين مقاله جستجوي ما در پهنه ي غزل هاي اين شاعر ارجمند مي باشدكه به ترتيب ،كتابهاي « تنفس صبح» ، «آيينه هاي ناگهان » و « گلها همه آفتابگردانند» مورد استناد قرار گرفته اند.
غزل قيصر غزلي است صاحب هويت ، انديشمند وبا استحكام كه در تقسيم بندي غزل معاصر آن را در رديف غزل نئو كلاسيك بايد قرار داد كه يكي از ويژگي هاي برجسته ي آن استفاده از آرايه هاي ادبي با رويكردي تازه مي باشد ، چنانكه كثرت آرايه ي ايهام در غزل قيصر خود دليلي بر اين مدعاست. به قول ادبا به ضرص قاطع مي توان گفت كه در كمتر مجموعه شعر معاصر در كارنامه ي شاعر امروز مي توان اين همه كابرد ايهام را به تماشا نشست و اين كمبود با كمي شايد و اگر ، مي تواند از ضعفهاي غزل معاصر قلمداد شود.
در اين كه قيصر به ظرفيت هاي كلام تسلط دارد و خم و چم زبان را خوب مي شناسد هيچ شكي نيست و قولي است كه جملگي بر آنند . اما كاربرد ايهام را در شعر او از دو منظر مي توان به تماشا نشست ، يا به دو بخش مي توان تقسيم كرد _ كه البته در اين مقاله ما به اين تقسيم بندي پايبند نبوده ايم ، تنها اشاره مي كنيم و مي گذريم _ بخش اول كاربرد ايهام هاي تازه و كم سابقه مي باشد كه در واقع نوعي كشفند و ملك طلق شاعر و بخش دوم كاربرد ايهام هاي نچندان تازه و تكراري كه البته بايد به نحوه ي كاربرد متفاوت آنها و در خدمت چه معنايي بودن توجه داشت . براي مثال :
عصر جدول هاي خالي پاركهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي نيمكت هاي خماري
ايهام در واژه هاي «عصر» و «جدول» از نوع اول مي باشد كه پيش زمينه اي در شعر گذشته ي ما ندارد و تناسب آنها با «پارك» و «نيمكت» و «پرسه» بسيار زيباست . يا در بيت :
اي عشق از آتش اصل و نسب داري
از تيره ي دودي از دود مان باد
كه ايهام تناسب «تيره» و« دودمان» با واژه هاي «آتش» و« دود»، ايهام بديعي است .اما در بيت :
به يك سكه ي قلب دل مي فروشند
مناسب تر از اين حراجي نديدم
ايهام در واژه ي « قلب » و تناسب آن با دل در شعر گذشته ي ما سابقه ي فراوان دارد و حافظ بارها از اين ايهام هنرمندانه سود جسته است:
عاشق مفلس اگر قلب دلش كرد نثار
مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
يا:
قلب اندوده ي حافظ بر او خرج نشد
كه معامل به همه عيب نهان بينا بود
يا:
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در رهش از ديده شمارم
كاربرد چنين ايهام هايي از ارزش شعر قيصر نمي كاهد ، چرا كه اين ايهام ها در استخدام معناي تازه و ديگري است ، اما بايد ازعان كرد كه آن تازگي و طراوت و كشفي كه در كاربرد ايهام هاي تازه و بديع او مي بينيم در نوع دوم تا حدودي رنگ مي بازد و حتي مي توان گفت كثرت استعمال اين نوع ايهام ها زبان شعر او را تا حدودي رنگ كهنگي مي بخشد ، از اين دست ايهام ها در كتاب «گلها همه آفتابگردانند» قراوان است به چند نمونه اشاره مي كنيم:
مگر اين چند روزه دريابم
چله تا در نرفته از شستم
×××
با غم تو فارغم از كفر و دين
چشم تو سر چشمه ي عين اليقين
×××
عهدكردم دگراز قول وغزل دم نزنم
زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم
×××
گفتي غزل بگو چه بگويم ؟ مجال كو
شيرين من براي غزل شور و حال كو
×××
ز راز دلم باد بويي نبرد
كه چون غنچه سربسته خنديده ام
سخن را كوتاه مي كنيم و دوستداران را به تماشاي نمايشگاهي از ايهام هاي رنگارنگ قيصر امين پور دعوت مي كنيم .
خيال دار تو را خصم از چه مي بافد
گلوي شوق كه باشد طناب لازم نيست
كانون ايهام الف- از چه مي بافد: 1)براي چه مي بافد.2)ازچه جنسي مي بافد.
ب – مي بافد ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با خيال و تركيب با آن فعل مركب است : خيال مي بافد . 2) در تناسب با طناب ياد آور معناي بافتن است.
كجاست جاي تو از آفتاب مي پرسم
سوأل روشن مارا جواب لازم نيست
كانون ايهام : روشن ايهام تناسب دارد 1) آشكار ، واضح 2) در تناسب با آفتاب به معني نوراني.
باران گرفت نيزه و قصد مصاف كرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف كرد
كانون ايهام : گرفت ايهام تناسب دارد 1) با توجه به باران ، عبارت باران گرفت به معني باران شروع به باريدن كرد.2) در تناسب با نيزه ، نيزه را گرفت ، نيزه مفعول فعل گرفت مي باشد. اين آرايه در كتب بديع با عنوان «سحر حلال» آورده شده است . آن عبارت است از: ايراد لفظي كه او رابا كلام سابق مناسبتي تمام باشد ، چنان كه از تتمه ي او توان گفت:
هست در من آتشي روشن نمي دانم كه چيست
اين قدر دانم كه همچون شمع مي كاهم دگر
روشن هم صفت آتش مي تواند باشد و هم قيد براي فعل نمي دانم ( روشن نمي دانم ). نمونه اي ديگر از حافظ:
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
به جز از عشق تو باقي همه فاني دانست
واژه ي باقي سحر حلال دارد.
تو عقل سرخ شهابي تو فصل سبز نيازي
تو شرح گلشن رازي اگر درست بگويم
كانون ايهام : شهاب 1) شهاب الدين سهروردي صاحب كتاب عقل گل سرخ 2)سنگ آسماني ، شهاب آسماني
دل مسافر من هم به ياد ساقه ات اي گل
شكسته خواند نمازي اگر درست بگويم
كانون ايهام : شكسته ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با نماز و مسافر ، نماز مسافر را كه شكسته به ياد مي آورد.2) در تناسب با ساقه ياد آور معني شكستن(شاقه ي شكسته ) مي باشد.
بي دست وپاترازدل خودكس نديديم
زيرا كه رقصي با تن بي سر نكرديم
كانون ايهام : بي دست و پا ، ايهام تناسب دارد 1) بدون دست و پا (اعضاي بدن) . 2) در مفهوم كنايي : ناتوان ، بي عرضه
باران ز ابر تو بباريديم صد بار
اما بجز دامان خود را تر نكرديم
كانون ايهام : دامان تر، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با باران به معني دامن خيس 2) در مفهوم كنايي (تر دامن ) به معني گنهكار ، سعدي مي فرمايد:
هيچكس بي دامن تر نيست اما پيش خلق
جمله مي پوشند و ما بر آفتاب افكنده ايم
×××
شبي به حلقه ي درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وانكند دست كم دري بزنيم
كانون ايهام : دل نبنديم ، ايهام تناسب دارد 1)در مفهوم كنايي عاشق شويم. 2) در تناسب با حلقه ي در ، دل مفعول فعل ببنديم مي باشد (دل خود را به حلقه ي درگاه دوست ببنديم )
دل از دريچه ي زخمم سر پريدن داشت
در اين معامله دردا دوا اجازه نداد
كانون ايهام : دردا ايهام تناسب دارد:1)دريغا .2) درتناسب و تضاد با دوا يادآور معني درد است.
ما از كتاب آبي اقيانوس
فهميده ايم صفحه ي اول را
كانون ايهام :آبي، 1) به رنگ آبي . 2)از جنس آب
در بيت زير نيز همين ايهام را به كار برده است :
اين بي كرانه ي آبي آيينه ي تو را
با چشم تشنه سير تماشا كنم ولي . . . . .
×××
در فصل گل ز جنس چمن خوانديم
تعريف اين پديده ي مخمل را
كانون ايهام : فصل ، ايهام تناسب دارد 1) موسم . 2) در تناسب با خوانديم و تعريف به معني بخش و فصلي از كتاب
عشق به وقت ورود كرد تعارف به درد
از همه برخاست آه در جلوي پاي عشق
كانون ايهام : از همه برخاست آه 1) همه آه كشيدند. 2) از بين همه تنها آه بلند شد ( در پيش پاي عشق )
فصل الف الفت است قسمت ب زندگي
نيست به غير از دو حرف درس الفباي عشق
كانون ايهام : الفبا، 1) دو حرف الف و ب كه روي هم الفبا مي شوند .2)راه و روش ابتدايي هر كاري ، دانش مقدماتي مانند الفباي سياست . 3) مجموعه حرفهاي يك زبان كه به ترتيب معيني مرتب شده و براي نوشتن به آن زبان به كار مي رود مانند الفباي فارسي ، الفباي عشق دو حرف بيشتر ندارد كه فصل الف و ب مصراع اول همين دو حرف مي باشد.
تو فيض يك اقيانوس آب آرامي
سخاوتي كه دلم خواهشي بيابان است
كانون ايهام : آرام ، ايهام تناسب دارد 1) ساكت ، بي سرو صدا ، آرامبخش ، ساكن . 2)در تناسب با اقيانوس ياد آور «اقيانوس آرام» مي باشد.
خط محيط دلم را شكسته رسم كنيد
خطوط منحني خنده را خراب كنيد
كانون ايهام : شكسته ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با دل به معني كنايي : غمگين ، دردمند .2) در تناسب با خط ، رسم كنيد و خطوط منحني نوعي خط كه از نستعليق استخراج شده است و از ويژگي هاي آن ، انحناها و پيوستگي هاست.
دراين درنگ طويلي كه پاي لنگ من است
ز دست مي روم اي دوستان شتاب كنيد
كانون ايهام : دست ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با پا عضو بدن . 2) در عبارت كنايي : از دست مي روم به معني نيست مي شوم ، از ميان مي روم ، مي ميرم.
نعره زدم عاشقان گرسنه ي مرگند
درد مرا قوت لايموت گرفتند
كانون ايهام : لايموت ، ايهام تناسب دارد 1)در تناسب با عاشقان به معني جاودانه،(لايموت) نمي ميرد كه با مرگ نيز تناسب دارد و متضاد آن است .2)در تناسب با قوت و بعنوان صفت آن به معني بخور و نمير كه با واژه ي گرسنه نيز ايهام تناسب دارد.
چون پر پروانه تا كه دست گشودم
دست مرا لحظه ي قنوت گرفتند
كانون ايهام : گرفتند «دست» 1) دست مرا گرفتند وياري رساندند، به من كمك كردند. 2) دست مرا بستند ، پر پروانه را كه چون دو دست گشوده است گرفتند (بستند). بيت در دو مفهوم (متضاد ) مثبت و منفي ايهام زيبايي را در خود پرورده است و معني نزديك مفهوم مثبت است « لحظه اي را كه به قنوت ايستادم دعايم مستجاب شد ، مرا ياري كردند» .
اي داد كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شكست
كانون ايهام : داد، ايهام تناسب دارد 1) فرياد . 2) در تناسب با واژه ي نداد ، فعل است و متضاد آن
آسمان بي هدف ، بادهاي بي طرف
ابرهاي سر به راه، بيد هاي سر به زير
الف – كانون ايهام : بي طرف 1)بدون سمت و جهت . 2)در مفهوم كنايي جانبدار (بادهايي كه هوادار كسي نيستند ) .
ب – كانون ايهام: سر به راه 1)در مفهوم كنايي : آرام ، معقول ، اهل نظم . 2) سر در راه ، صفت است به معني سر به راه گذاشته و آماده ي رفتن.
ج – كانون ايهام : سر به زير 1) در مفهوم كنايي : افتاده ، فروتن . 2) سر رو به پايين ، خميده.
باز موسيقي تار شب و قانون سكوت
بادها باز هم آواز سكوت سر دادند
الف – كانون ايهام : تار،1) تاريك . 2) نام آلت موسيقي كه با قانون ،موسيقي و آواز مراعات نظير دارد.
ب – كانون ايهام : قانون ، 1)قاعده . 2) نام آلت موسيقي
شنيدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهاي داغ بسيار است
كانون ايهام : داغ : ايهام تناسب دارد ، 1) صفت خبر به معني كنايي : هيجان انگيز ، تازه جلب نظر كننده . 2) در تناسب با لاله ، سياهي دل لاله كه شبيه داغ مي باشد .
دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود
كانون ايهام : سر ايهام تناسب دارد ، 1) قصد و نيت (در معني مجازي ) . 2) در تناسب با «فرق» ياد آور معني سر ( عضو بدن ).
پر مي كشيم و بال در پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما در پركشيدن است
كانون ايهام : پر كشيدن ( پر مي كشيم )، 1) پرواز مي كنيم ، پر و بال باز مي كنيم . 2) پر و بال را نقاشي مي كنيم ( مي كشيم ).
به نقل از: نشريه ادبي رويش
واحدآفرينش هاي ادبي حوزه هنري اروميه
ضريح
سمیه تیموری
از ظهر كه به هتل رسيده بودند چشمش را به گنبد طلايي دوخته بود دلش پر ميكشيد براي زيارت مرقد مطهر در شلوغيحرم اين كار غير ممكن مينمود ميگفتند حرم بعد از برگزاري نماز مغرب و عشا خلوت تر است و او نيز به همين اميد چشمان اشكبار و دل پر آشوبش را تسكين مي داد. از يك سال پيش دلش هواي مشهد را كرده بود ولي هروقت كاري پيش مي آمد و مانع مي شد تا اين كه اين بار با تمام مشكلات و سختيهاي راه توانسته بود به پا بوسي امام هشتم بيايد. پيش كسي كه معروف به ضامن آهوست و كسي از نزد او دست خالي بر نمي گردد و او نيز به اين اميد و آرزوي بهبودي نزد امام رضا آمده بود او آمده بود تا شفايش را از امام هشتم بگيرد چون ديگر به كسي اميدي نبود . پزشكان بيمارستان جوابش كرده بودند تقريبا هفده ماه از آن حادثه ميگذشت حادثه اي كه تا ئآخر عمر از ذهنش پاك نمي شود؛وقتي كه از ماموريت بر ميگشت نيمه شب بود و او مي خواست خود را به سرعت به خانه برساند تا براي مراسم خواستگاري فردا آماده شود ؛يك دفعه در جاده ي نسبتا شلوغ كاميوني بزرگ با چراغهاي روشن مقابلش قد علم كرد و نور چراغ ها چشمهايش را كور كرد ، ديگر نتوانست جايي را ببيند خواست كه به سرعت تغيير مسير دهد تا با كامييون برخورد نكند غافل از اين كه طرف ديگر جاده درهاي پر شيب انتظار او را ميكشيد و آنچه نبايد مي شد ،شد . ماشين به ته دره سقوط كرد و آن طبيعت زيبا شاهد حادثه ي وحشتناكي شد كه سرنوشت او را تغيير مي داد. بعد از يك هفته بيهوشي دوباره به زندگي برگشت ولي با پاهايي بي حركت كه توانايي راه رفتن را از او گرفته بود پزشكان تشخيص دادند كه قطع نخاع شده ،با اين اتفاق احساس ميكرد كه ديگر نمي تواند به زندگي ادامه دهد ،اميدي به آينده نداشت . با اين وجود او كارش را از دست مي داد ،همسر مورد علاقه اش را از دست مي داد، تمام آرزوها و برنامه هايش براي آينده از بين مي رفت و از همه مهمتر تا ابد بايد روي تخت يا ويلچر ميماند و كس ديگري كارهايش را انجام مي داد و تا آخر عمر سر بار كس ديگري مي و اين بيشتراز همه عذابش مي داد . به همين خاطر تقريبا يك سال بود كه نزد پزشكان مختاف براي مداوا مي رفت ، گذشته از مشكل پاها اودچار افسردگي شديدي شده بود و اين مسئله دوره درمان را طولاني مي كرد. مادرش مثل دوران كودكي تر و خشكش مي كرد و يك لحضه او را تنها نمي گذاشت و اين بيشتر آزارش مي داد ،از فرط غم و غصه چيزي جز پوست و استخوان از او نمانده بود ،ديگر اميدي به زندگي نداشت ،فكر ميكرد كه به آخر خط رسيده و امروز ،فرداست كه غزل خداحافظي را بخواند ،به همين خاطر ميخواست آخرين شانس را نيز امتحان كند شايد فرجي شد و نجات يافت او مي خواست يا به زندگي سالم و عادي برگرددو يا براي هميشه بميرد و از زندگي كردن روي تخت و ويلچرها شود . بي حركت روي صندلي نشسته بود گذشته و روزهاي شيرين و تلخ زندگي مانند تصويري از جلوي چشمهايش مي گذشت و او كنار پنجره روي ويلچر به گنبد زيبا و طلايي خيره شده بود كه يك دفعه در باز شد و دوستش را كه از برادر هم كه به او نزديكتر بود ،وارد اتاق شد .
ـ سلام ،كجايي؟
اشكهايش را پاك كرد ولي سرخي و پف چشمهايش را نتوانست پنهان كند و با صداي ضعيفي گفت :
ـ سلام ،من اينجام ،چي شد ؟زود برگشتي ؟
ـدو ساعت كه من رفته ام تازه مي گي زود برگشتم ؟ميخواستي تا شب بيرون بمونم و تو را به حالت خودت بگذارم نه عزيزم از اين فكر ها نكن ، من ولت نمي كنم ، آورده ام ات اينجا كه اين حال و هواي بيرون بيايي و يه كم آدم بشي و برگردي پيش مادرت و زندگي تو بكني ، آخه اون بيچاره چه گناهي كرده كه اينقدر عذابش مي دهي خوب حالا چه خبر ؟ چيزي خورده اي يا نه ؟ قرصهايت يادت نرفته ؟ با مادرت تماس گرفتي ؟ اصلا گفتي كه رسيديم ؟
ـ چقدر حرف مي زني پسر ، خسته نشدي ؟ وقت كردي يك نفس بكش ، آره قرصها مو خورده ام ، به خونه هم زنگ زدم خيالت راحت ، خوب حالا بگو ببينم كي مي ريم حرم ؟
عجله نکن می ریم ان شاء ا. . . بعد از اینکه نماز خواندیم وشام خوردیم می رویم زیارت ، خدا کند فقط خلوت باشد و تو بتوانی به راحتی از بین جمعیت عبور کنی ،ولی غصهنخور اگر نگذاشتند که با صندلی چرخ دار وارد حرم بشویم وزیارت کنیم خودم کولت میکنم ومیبرمت یکراست کنار ضریح ومی نشونست آنجا تا به راحتی بتوانی بتوانی حرفهایت را بزنی . . .
ـ خیلی ممنون ،دیگر حجالتم می دهی . . .
ـ لوس نشو ،ما که با هم تعارف نداریم .خوب ، حالا شام چی می خوری بروم سفارش بدهم .
اصلا میلی به شام خوردن نداشت ولی به خاطر دوستش به ناچار گفت :
ـ نمی دانم ، هر چه تو بخوری من هم از همان می خورم .
بعد از شام ونماز کم کم داشتند برای زیارت آماده می شدند ،در دلش غوغایی بود ، اضطراب عجیبی داشت مثل وقتی که دانشگاهش را تمام کرده بود وداشت از آلمان بر می کشت حال عجیبی داشت شوق دیدار وطن وخانواده او را به این حال وروز انداخته بود مثل وقتی که آدم شوق دیدار نزدیکترین و مهربانترین کس اش دارد وبرای دیدن وصحبت کردن با او لحظه شماری می کند .از اتاق بیرون آمدند ،سوار آسانسور شدند ودر طبقه ی پایین هتل پیاده شوند ،بعد از تحویل کلید اتاق از هتل خارج شوند وبه طرف حرم که در همان نزدیکی بود حرکت کردند ، در تمام این مدت دوستش صندلی او را هل می داد ولحظه ای خسته نمی شد . همینطور که داشتند از پیاده رو خیابان شلوغی حرکت می کردند ، پسر بچه ای جلوی آنها را گرفت ،به نظر 7 یا 8 ساله می آمد که پارچه های سبز نیم متری در دستش بود ، با چند بسته شمع ،که میخواست آنها را بفروشد .
ـ آقای . . . آقا توروخدا ،توروخدا بخرید ،فقط همین چند تا مونده اگر نتوانم اینها را بفروشمنمی توانم به خانه برگردم تو رو خدا بخرید ، می خواهید بروید زیارت ؟ به خدا اگر از این پارچه سبزها ببندید به ضریح حتما نذرتان برآورده میشود . آقا شما بخرید مطمئینم که امشب جاجتتان را می گیرید وروی پاهای خودتان می ایستید منمطمئینم شما که من را خوشحال کنید خدا هم شما را خوشحال خواهد کرد .
آنها نگاهی به همدیگرکردند و هر کدام یک پارچه و یک بسته شمع از پسر خریدند و او شاد و خوشحال از آنها خداحافظی کرد و دور شد ، تا سرشان را برگرداندند کسی را ندیدیند ، با تعجب این طرف وآن طرف را نگاه کردند ولی کسی نبود ، هر دو در فکر پسرک بودند ودر تمام مسیر حتی یک کلمه هم حرف نزدند .هر چه به حرم نزدیکتر می شدند تپش قلبش تندتر می شد ، نفسهایش به شماره افتاده بود ، اضطراب شیرینی داشت اشک در چشمهایش حلقه بسته بود ، هر چه به آن گنبد زیبا نزدیکتر می شدند انگار دیگر شب نبود همه جا روشن بود و نورانی ، انگار که خورشید در آن قسمت از زمین هنوز غروب نگرده بود .
از در بزرگی وارد حیاط شوند ، آنجا پربود از زائرین حرم مقدس اما نه به شلوغی صبح وعصر ،به راحتی توانستند داخل صحن شوند و از میان جمعیت که گذشتند دستشان به ضریح رسید ، وقتی خودش را آنجا حس کرد ناخوآگاه بغضش ترکید وشروع کرد به گریه کردنآنقدر گریه کردکه پارچه ی سبزی که دستش بود خیس خیس شد . دوستش نیز اورا به حال خود گذاشت و رفت کمی آنطرفتر مشغول زیارت شد تا او به راحتی بتواند با خدایش راز و نیاز کند .کم کم اطراف ضریح خلوت تر میشد . عده ای میآمدند وعده ای میرفتند ،ولی آنها همچنان آنجا بودند وقرار گذاشته بودند تا اذان صبح آنجا بمانند چون قرار بود فردا به شهرستان برگردند جز آنها چند نفر دیگرنیز آنجا بودند . مادر و دختری که از وقتی آمده بودند گریه می کردند والتماس ، زن و شوهری نیز در گوشه ای نشسته بودند ، طرف دیگر پسریتقریبا 23 ـ 24 ساله بود وآن طرفتر دختری 5 ـ 6 ساله با پدرش کز کرده بودند .همه ی آنها از وقتی آمده بودند مثل اوگریه وزاری میکردند ،اما در این میان ناله های پرسوز مادری که برای دخترش دعا می کرد و ناامیدانه التماس می کرد ذاغ دل همه را تازه کرد ، ظاهرا دخترش ناراحتی کلیوی داشت وچند وقت یکبار باید دیالیز می شد ولی این اواخر پزشکان از او قطع امید کرده بودند واو نمی توانست شاهد ذره ذره آب شدن جگر گوشه اش باشد . بعد از مدتی همسر زنی که کهکنار ضریح نشسته بودند بلند شد ، به خارج از حرم رفت وبا یک پارچ آب برگشت و به تک تک کسانی که آنجا بودند وعبارت و راز و نیاز می رکدند آب تعارف کرد وقتی به او رسید گفت :
ـ آقا آب میل دارید ؟ خیلی وقت است که اینجا نشسته اید حتما حالا تشنه اید ، میگویند آب نطلبیده مراد است ،بفرمایید . . . اونیز چون خیلی تشنه بود و خود نمی توانست حرکت کند و برای خودش آب بیاورد ونیز نیم خواست کسی را به زحمت بیاندازد از آبی که به او تعارف میشد نتوانس بگذرد دو لیوان پر ، آب خورد واز مرد تشکر کرد و خواست در مورد کسانی کهآنجا بودند از آن مرد سئوالاتی بکند چون آنها قبل از او آنجا بودند وهمگی به جز آن دختر به نظر سالم می آمدند وآدمهایی در آن سن و سال حالا باید در خانه ودر خواب باشند واین مسئله او را متعجب کرده بود ولی وقتی از آن مرد پرسید در پاسخ شنید :
ـ آن پسر جوان که کلاهی بر سر دارد مبتلا به بیماری سرطان است ودخترک زیبا با موهای بلند هم آنطور که پدرش می گوید دچار تومر مغزی استو مادر هم ندارد چند نفر دیگر همهستند که مثل ما هر شب می آیند وراز و نیاز می کنند از میان آنها یکی عقب مانده ی ذهنی است ، دیگری کور مادرزاد است و . . . اینجا از این چیزها زیاد است ، چون درهای اینجا به روی همه ی رانده شده ها وخسته شدگان از پزشک و دارو باز است . اکثر کسانی که اینجا هستند پزشکان از آنها قطع امید کرده اند ودیگر امیدی بهزنده ماندن آنها نیست ،ولی میگویند کسانی با این شرایط وحتی بدتر از این در همین جا شفا یافته اند وبه سلامت راهی خانه شان شده اند .
ـ حود شما برای چه اینجا هستید ؟ شما که شکرخدا به نظر سالم می رسید .
ـ نه ، من هم مثل بقیه مشکلی دارم که امیدوارم به دست امام هشتم حل شود ، همه ی ما دردمندیم ، دردنیا هیچکس راحت و بدون مشکل نیست .
ـ ببخشید ،فضولی میکنم ، می توانم بپرسم شما چه مشکلی دارید ؟
ـ خواهش می کنم ! راحت باشید ، من وهمسرم بعد از پانزده سال که با هم ازدواج کرده ایمهنوز حسرت بچه در دلمان مانده ،چند سالی است که از رفت و آمد به پزشکان ومصرف داروهای رنگارنگ خسته شده ایم و دست به دامن پزشک حاذقتری شده ایم که امیدواریم دعایمان مستجاب شود.
ـ انشاء ا. . . جاجتتان برآورده میشود ،به لطف خدا امیدوار باشید .
مرد برای اونیز آرزوی سلامتی کرد و رفت کنار همسرش . او دوباره نگاهی به اطراف انداخت ،یکی قرآن می خواند ،دیگری دعا میکرد بقیه هم به همین ترتیب ،نماز می خواندند ، راز ونیاز می کردند ، درد دل می کردند ، گریه وزاری می کردند و . . .
از وقتی که با آن مرد صحبت کرده بود یک جورهایی عوض شده بود ، او فکر می کرد خیلی خود خواه است که فقط برای خودش دعا می کند در حالی که فقط دو پا ندارد ولی دیگر اعضای بدنش سالم هستند او بدون پا هم میتواند زندگی کند اما آن دختر بچه ای که تومر مغزی دارد چگونه به زندگی ادامه دهد یا آن پسرجوانی که مثل بقیه جوانها حالا باید در دانشگاه می بود ودرس می خواند چگونه می تواند به آِنده فکر کند در حالی که نمی داند تا فردا زنده می ماند یا نه ، این فکرها مثل خوره به جانش افتاده بود وبی اختیار اشک می ریخت دیگر پاهایش را فراموش کرده بود مثل یک جسم بی حرکت به ضریح تکیه داده بودو اشک می ریخت ، بالاخره آنقدر گریه کرد که از حال رفت در حالتی مثل خواب وبیهوشی بود وقتی چشمش را باز کرد مرد بلند قامت زیبایی را دید که لباس سفیدی بر تن دارد وبه همان پسرک دست فروش تعدادی پارچه ی سبز می دهد ومی گوید که این پارچه ها را به کسانی بده که به زودی حاجتشان برآورده میشود . او آنجا ایستاده بود و ناخوآگاه حرفهای آنها را می شنید ، همینطور که نشسته بود وچون پسر بچه را قبلا دیده بود ومی شناخت صدایش کرد و خواست که کمی نزدیکتر بیاید واو به همراه همان مرد سفید پوش به مرد نزدیک شدند .پسرک که اورا دید گفت :
ـ بهشما که داده ام ، اینها مال دیگران است .
اوگفت : ـ نه ،من که برای خودم نمی خواهم برای کسانی واجبتر از خودم می خواهم که می دانم آنها از این پارچه ها ندارند تا شفا پیدا کنند ، خواهش میکنم به آنها هم بدهید .
مرد گفت : ـ باشد ، من به تو می دهم وتو خودت باید به دست آنها برسانی چون پسرک راهی مکانی دیگر است .
اونیز با کمال میل قبول کرده چون آنها با هم فاصله داشتند ، مرد گفت که او باید بلند شود بیاید وخود پارچه های را بگیرد ولی او اظهار ناتوانی کرد و گفت که فلج است ونمی تواند راه برود ،مرد هر چه اصرار کرد او قبول نکرد به ناچار مرد نزدیکتر آمد ودستش را گرفت وبلندش کرد بعد از اینکه چند قدمی با هم راه رفتند او تازه فهمید که پاهایش سالم است ومثل گذشته می تواند بدون کمک دیگران راه برود خیلی خوشحال شد و بدون خداحافظی وتشکر از مرد جدا شد ورفت که پارچه ها را به دست نیازمندان برساند حالا دیگر اومیدوید واصلا حال خودش را نمی دانست می خواست پارچه ی سبزخخودش را که برگردنش انداخته بود در حرم متبرک کند و به شهر خودش ببرد در همین فکر بود که بهزائرینبیمار حرم رسید ،به هر کدام از آنها تکه ای ازپارچه ای برای آن دختر بچه نمانده یعنی اوخوب نخواهد شد ، یعنی اوهنوز 9 سالش نشده از دنیا می رود ؟ نه ،نه ،امکان ندارد . او فکر کرد وسرکودک را به پارچه ی سبز دور گردنش پیچید و این بار با خیال راحت حس کردکه دیگر خود خواه نیست . در همین حین با صدای فریاد بلندی به خودش آمد ووقتی چشمش را باز کرددوستش را کنار خودش احساس کرد ، چشمانش هنوز نیمه باز بودند پرسید :
ـ اینجا چه خبر شده ؟ چرا اینقدر سروصدا می کنن ؟
دوستش که گریه امانش نمی داد ، با صدای گرفته گفت :
ـ خوب شد . . . خوی شد . . .
ـ چی خوب شد ؟ کی خوب شد ؟ چرا گریه می کنی ؟
ـ اینها اشک شادیه . . . همون دختری کهکور بود وجایی را نمی دید حالا چشمانش خوب شده و او می تواند همه جا را ببیند . اوهم از این اتفاق خیلی خوشحال شد هنوز چیزی که در خواب یا واقعیت دیده بود جلوی چشمانش بود ، خدا را شکر می کرد مطمئن نبود که می تواند روی پاهایش می ایستد یا نه چون پارچه ای متبرکش را به دخترک بخشیده بود . اضطراب شدیدی داشت ، خواست سر پا بایستذ ومطمئن شود که پاهایش دوباره مال اوست ومی تواند راه برود اما هر چه قدر تلاش می کرد هماننقدر ناامید می شد ولی از این بابت ناراحت نبود چون توانسته بود به کس دیگری که بیشتر از اوبه زندگی نیاز داشت کمک کند ولی از این که آن شخص بلند قامت وزیبا را نشاخته بود و نتوانسته بود از او بهره مند شود خیلی ناراحت بود ولی وقتی به شهرش بر می گشت خیلی راحت بود ،دلش حسابی آرام شده بود ، آرامش عجیبی پیدا کرده بود ، با این که نمی توانست راه برود ولی در عوض سبکبال بود وامید داشت که روزی خوب خواهد شد وناامیدی گناه بزرگی است ومطمئن بود که تک تک افرادی که آن شب در حرم بودند دعایشان به نحو مستجاب شده است و از این موضوع خوشحال بود . وقتی که به خانه رسید مادرش نامه ای را که چند روز پیش از یکی از دوستان او که پزشک معالجش نیزبود داد وقتی کهنامه را باز کرد و خواند فهمید که تشخیص قبلی پزشکان غلط بود واو قطع نخاع نشده است وبر طبق آزمایشات و عکسبرداری های متعدد که به تازگی از او گرفته شده بود بعد از یکهفته دوره ی جدید درمان شروع می شد وبعد از چند عمل جراحی اومی توانست مثل سابق روی پاهایش بایستد و به زندگی ادامه دهد .
خالد رسول پور
سي روز بود که ريش اش را نتراشيده بود.
اولين روز زمستان بود و آسمان ِ نيمهآبي، داشت خاکستري ميشد. دستي به ريش پرپشت اش کشيد و لبخند زد: در واقع بايد گريه کنم.
پوشه زيربغلش سنگيني ميکرد و او بعد از سي روز هنوز هم با حيرت پيرمرد بغلدستياش را نگاه ميکرد که مشتريها دورهاش کرده بودند و او ميدانست که پيرمرد از يک گاو هم نفهمتر است و اين را همان روز اول فهميده بود.
پيرمردِ عينکي گاه سرتاساش را بلند ميکرد و گوش هاي کوچک اش را جلوتر ميبرد تا حرفهاي شان را بهتر بشنود و بفهمد. خودکار لاي انگشتهاي اش ميلرزيد و مشتريها احمقتر و احمقانهتر از او دردهاي شان را در گوشهاي پرموي اش فرياد ميکردند و با ولع به انگشتهاي چروکيده و لرزانش خيره ميشدند. در طول اين سي روز مشتريهاي پيرمرد را بيشتر از بيست نفر در روز حدس زده بود و اين در حالي بود که گويا آرايشگاهي هم داشت و بعد از ظهرها و بعد از تعطيلي دادگستري در آنجا مشغول ميشد. او مسحور پيرمرد به ديوار دادگستري تکيه ميداد و سراپا گوش ميشد تا راز کاميابياش را بداند اما روز به روز بيشتر بر حماقت و بيسوادي او مطمئن ميشد و کمتر ميفهميد. فکر ميکرد ريخت و قيافهاش بيشتر به درد گدايي ميخورد تا عريضهنويسي و با اين حال هر روز بيشتر از بيست عريضه و دادخواست و شکايت مينوشت: اما من در اين سي روز حتا يک سطر هم سفارش نگرفتهام.
از روز چهارم شغل جديد و بيشتر به شوخي تصميم گرفت تا زماني که اولين عريضهاش را ننوشته ريشش را نتراشد: اما اصلن فکر نميکردم کار به اينجا بکشد. گاه قدمزنان تا مقابل بانک بغل دادگستري ميرفت و ريختش را توي شيشههاي سکوريت بانک برانداز ميکرد اما مثل هميشه ميديد که برازنده است و مطمئن ميشد عيب از جاي ديگري است. شب پيش طول ريشش را اندازه گرفته بود. پنج سانتيمتر بود وحالا در سيامين روز شغل جديدش، ناگهان خون به سرش هجوم آورد: بايد سرخ شده باشم. ساعت دوازده بود. ميدانست سرآستينهاي کت اش از چرک برق ميزند و دست فروشُده درجيب ِ چپ ِکتاش تنها اسکناس باقيماندهي زندگياش را در خود ميفشرد ودويستتوماني بودن اش را به خوبي حس ميکرد. عرق کرده بود: باز هم اين مامور رفع سد معبر آمد. لعنتي.
به عادت هر روز عريضهنويسها پراکنده شدند. او هم در حالي که وانمود ميکرد در جيبش دنبال ِ پول خورد ميگردد به طرف ِکيوسک مقابل ِ دادگستري رفت. مامور آمد و رفت و عريضهنويسها سر جاهايشان برگشتند.
او هم برگشت و يادش آمد که داشت بغض ميکرد. و دوباره بغض کرد: تنهام. خيلي تنها.
ناگهان تصميم گرفت. ذوق کرد. و فهميد تصميم اش درست است: دل به دريا ميزنم. به درک. من بزرگم. خيلي بزرگ. من آسمانم و عابرها و عريضه نويسهاي ديگر، سنگريزههاي کورهراهها. و حق هم همين است. من در ذهن ِ آنها نمي گنجم. بله ... من را نميبينند و چون نميبينند از فرطِ حماقت انکارم ميکنند. احمقها! احمقها! من اينجا هستم و اين پوشهي سنگين ِ زير بغلم پر از فرمهاي شکايت و دادخواست است.
حق با شماست. من از جنس شماها نيستم. دردها و مشکلا ت حقير شما تنها شايستهي خودتان است. تف ... و بستهي زيربغل اش لرزيد.ديگر ميدانست چه خواهد کرد: وسط پيادهرو ميايستم و مقابل جمعيت را سد ميکنم. داد ميزنم.ميخندم. ميگريانم شان. مسخرهشان ميکنم. رسواي شان ميکنم. سي روز سي روز. پنج سانتيمتر ريش!
ساعت يک و نيم ظهر بود. به پايان وقت اداري تنها يک ساعت مانده بود و او ديگر مطمئن بود مشتري نميداشت. پس چه باک؟ شماها من را قبول نداريد ها؟ به درک. من هم قبول تان ندارم. هر غلطي ميخواهيد بکنيد. روي يک پا ايستاده بود و کف پاي چپ اش به ديوار دادگستري تکيهداشت. از ديوار کنده شد. نفس عميقي کشيد. دردي در سينهاش پيچيد و نفس فرو کشيده را با ترس و بريده و بريده بيرون داد. مريض شده بود: که اينطور! مريضم کردهايد! شما جماعت احمقها! قدمي به جلو برداشت و درحالي که شايد واقعن ميخواست کار بزرگي انجام دهد يکي به آرامي دست اش را گرفت و پوشهي زير بغل اش را لمس کرد. سرتا پاي اش آتش گرفت. حس کرد جهان يکپارچه آتش است. و برگشت. پيرزني کوچکاندام، در حالي که انگشت هاي حنا زدهاش را بر بازوي او ميفشرد، با لبهايي لرزان، کنارش و چسبيده به او ايستاده بود. قدش تا زير شانههاي او هم نميرسيد. از زير چادر سفيد گلدارش و از بالاي سرش چند تار موي خرمايي بيرون زده بود و او با صدايي که خودش هم از شنيدن اش حيرت کرد به آرامي پرسيد: بله؟ بله مادر جان؟
و جا خورد. پيرزن داشت گريه ميکرد. و او از شادي بيخود شده بود. آهسته دست بر شانهي پيرزن گذاشت. به طرف ديوار دادگستري رفت و پيرزن را هم دنبال خود کشيد. به ديوار تکيه داد، پوشه را از زير بغل اش در آورد و به دست گرفت. دوباره بغض کرد. پيرزن را به ياد آورد و نگاه اش کرد.
- بله ... بفرماييد مادر جان ...
خودکار را لاي انگشتهاي اش چرخاند و لبخند زد. پيرزن که هنوز هم داشت گريه ميکرد دست اش را از روي بازوي او برداشت و با دو دست اش چيزي را در هوا رسم کرد.
بعد آن چيز را جمع کرد و به طرف سينهاش برد و همين کار را تکرار کرد و او مات اش برد.
- نميفهمم!
پيرزن مايوسانه حرکت اش را تکرار کرد و او يک هو فکر کرد که فهميده.
- فهميدم! شما يک خانه داريد که مال خودتان است. خانهاي که حياط بزرگي دارد. با حوض قشنگي تو وسط حياط.
و فهميد که پيرزن لال است و گفت: خوب ... بعد؟
در چشمهاي پيرزن برق اميدي درخشيد اما دوباره به حال اول برگشت و او اين بار خشم و ترس پيرزن را حس کرد. پيرزن با نفرت هر دو انگشت اشارهاش را بالاي لبهاي اش ماليد و چشمهاي اش را گرد کرد. و بعد انگشت اشاره و شست ِ دست ِ راست اش را چند بار به هم ماليد.
- خوب فهميدم شما يک مستاجر داريد، چهارشانه و سبيلکلفت و ترسناک...
پيرزن ماتش برد، حالا ديگر تنها ترس را در چشمهاي اش داشت.
- پس درست فهميدهام، خوب بعد ؟ که چي؟
پيرزن به چشمها ي او خيره بود ، و او ضربههاي ساعت بالاي برج شهرداري را شمرد.
- مادر جان ساعت دو شد، اگر کاري داري زودباش.
پيرزن به خود آمد.
- مستاجرت کرايهاش را نميدهد؟ مرده؟ فرارکرده؟
پيرزن دوباره بازياش را از سر گرفت و با انگشت هاي اشارهاش سبيلي ديگر پشت لبهاي اش کشيد و بعد بر سرش کوبيد، برسينهاش، بر شکم اش. و چشمهاياش را نشان داد . چشمهاي اش سراسر ترس بود و اشک.
- شما را کتک ميزندها؟
و پيرزن تند تند سرش را تکان داد و او دانست که حتا اگر همين حالا شکايتنامهي پيرزن را مينوشت کارش ميماند براي فردا.
- خوب چرا کتک ميزند ها؟ چي ميخواهد؟
پيرزن چشمهاي اش را گرد کرد و با دستهاي اش دوباره خانه و حوض زيباي اش را رسم کرد و به سينه فشرد.
- خانهات را ميخواهد؟
و پيرزن به هقهق افتاد.
- کسي را نداري؟ نه؟ همسايهها؟ نه؟ قبلن مي شناختي مستاجرت را؟ نه؟ چکاره است؟ نميداني؟ چند وقت است با شماست؟ خيلي خوب! خوب! اسمت؟ شناسنامه داري؟
و پيرزن شناسنامه نداشت: اگرهم ميداشت به درد من نميخورد.
و او اين را ساعت دو وده دقيقه فهميد. زماني که پيرزن با دست راست بازوي چپ او را محکم گرفت و به طرف خود کشيد.
- چهکار ميکني مادرجان؟ چهکارکنم؟
و پيرزن با انگشت اشارهي حنازدهي دست چپش نقطهي نامعلومي را در انتهاي خيابان نشان داد.
- باهات بيايم؟ کجا؟ چهکار کنم؟
و پيرزن گفته بود آنچه را ميخواست بگويد.
- آخر مادرجان به من چه ربطي دارد؟ شما بايد شکايت کني. از راه قانون مشکل شما بايد حل شود.
اما پيرزن چنان بازوي او را فشار داد که نتوانست تحمل کند. خندهاش گرفت.
- آخر مادر جان!
و پيرزن سرتکان داد: قارو قور شکم ام را حتمن پيرزن هم ميشنود.
خودش را گم کرده بود. ميخنديد.
- خانهات دور است؟ نه؟
و او باز به همان نقطهي نامعلوم اشاره کرد.
- خوب برويم.
و رفتند. ساعت دو و نيم بود و خيابان خلوت و سرد. کرخ شده بود. از سرما. از گرسنگي. از ترحم. و از بدبختي. پيرزن بازوي اش را رها نميکرد و او هم اصراري در رهايي نداشت. نفهميد چرا اما يک هو احساس کرد که اصلن اهميتي ندارد از جنس ديگران باشد يا نه. و اصلن اين من و ديگران هيچ معنايي ندارد.
برف باريد. برف ميباريد و او فکر کرد که آيا پيرزن هم متوجه شده امسال زمستان خيلي دقيق و حساب شده برفش را بارانده است: در روز اولش. از خود اختياري نداشت و در حالي که دانههاي برف ِ نشسته بر چند تار موي خرمايي پيرزن را نگاه ميکرد، دنبال اش روان بود. چند بار و از چند کوچه پيچيدند. اما برايش اهميتي نداشت که از چه راهي ميروند.
پيرزن ديگر گريه نميکرد و هن و هن نفسهاي خستهاش با خس و خس سينهاش در ميآميخت و بعد که به کوچهاي ديگر پيچيدند از تکان ناگهاني انگشتهاي پيرزن بر بازوي اش، فهميد که بايد به خانهاش نزديک شده باشند. سر کوچه آرايشگاهي بود و آرايشگر، پشت به کوچه، داشت آينهاش را با پارچهاي قرمز تميز ميکرد.
سطل آشغال بزرگي مقابل آرايشگاه بود و او انبوهي موي سفيد و خرمايي داخل آن ديد. از آرايشگاه رد شدند و بعد از گذشتن از چند در چوبي پيرزن بازهم به گريه افتاد. مقابل در آهني کوچک ضد زنگ خوردهاي ايستاد و خودش را به او چسباند و او به خود آمد.
- اين جاست؟ خوب!
و پيرزن بازوي اش را فشرد.
- نترس مادر.
و دنبال شستي زنگ گشت: مثل اين که زنگي در کار نيست. با کف دست راستاش به در کوبيد. در سرد بود. برف کف کوچه را تمام سفيد کرده بود. پيرزن دست زير چادرش کرد و بعد از کمي جستجو کليد نو و براقي در آورد.
- از اول ميدادي ديگر!
و کليد را در قفل انداخت و چرخاند. و تق. در باز شد. ناخودآگاه پوشهي زير بغل اش را فشرد. برف روي سر و ريش اش را تکاند و داخل شد. حياط کوچک بود. خيلي کوچک. و حوضي هم در کارنبود. خشخش پاهاي پيرزن را از پشت سر شنيد و حس کرد پيرزن پاهاي اش را با دقت جاي پاهاي او ميگذارد.
- نترس مادر!
داد زد: کسي خانه است؟
و جواب اش را در مقابل خود ديد: در چوبي دو لنگهي مکعب سيماني رو به رو که از قرار خانهي پيرزن بود و شايد اطاق و پستويي بيش نبود با پنجرهاي کوچک، باز شد و پسر جواني بيرون آمد: اين که سنش از من هم کمتر است.
- بله بفرماييد!
و تنها جفت دمپايي ِ برفگرفته را پوشيد و جلو آمد و مقابل او ايستاد. لاغر، کوتاه، شانه فروافتاده، با چانهاي کوچک و سبيلي باريک و کمپشت. و او که انگار لال شده بود، برگشت و پيرزن را نگاه کرد که به آرامي بازوي اش را رها کرده بود و در حالي که به جوانک زل زده بود عقبعقب ميرفت. جوانک، انگار صداي اش از دورتر ميآمد:
- سلام آقا. شما؟
اما انگار با او نبود. يکراست به طرف پيرزن رفت و کنارش ايستاد. زيرپيراهني قرمزرنگ به تن داشت. ميلرزيد.
- باز چه گلي کاشتي؟
وحشت در چشمهاي پيرزن ديده ميشد.
- آقا اين خانم ...
و جوانک حرف اش را بريد:
- ميدانم. به شما گفته بابا را من کشتهام. گفته نقاب ميزنم تا بترسانمش. گفته ميزنمش. گفته پولهاي بابا را به باد دادهام. از شما کمک خواسته.
و او ماند. مات ماند. و چيزي نگفت.
- آقا آين خانم مادر من است. حواسش درست نبست. ببخشيد که مزاحمتان شده.
بعد برگشت و به پيرزن توپيد:
- زود باش برو تو اطاق!
و در مقابل چشمان حيرت زدهي او، پيرزن چون گربهاي بالا پريد و تقريبن دوان؛ و بي آن که نگاه اش کند به طرف مکعب سيماني رفت. از سه پلهي سيماني ِ ترکخورده بالا رفت و داخل مکعب شد و در چوبي دو لنگه را پشت سرش بست. او دوباره سر غيرت آمد:
- آقا رفتار شما با اين پيرزن ...
جوانک جلوتر آمد:
- اين فقط به من و مادرم مربوط است.
و به پوشهي زير بغل او نگاه کرد:
- عريضهنويسي؟
و او چون يک شاگرد مدرسهاي بله گفت. جوانک پوزخند زد و دندانهاي ريز کرمخوردهاش را نشان داد و دماغ اش را بالا کشيد:
- پس خودت خوب ميداني که طبق قانون ...
حرفاش را ناتمام گذاشت و دستي به يقهي چرکگرفتهي کت او کشيد و رد انگشتهاي اش را روي برف گذاشت:
- حالا برو بيرون!
حياط کاملن سفيد و يکدست شده بود و برف، ريز و بيامان ميباريد و بعد او يک هو فهميد: فهميدم! همه چيز را فهميدم!
اول هول کرد اما بعد خندهاش گرفت.
خنديد و گفت: فهميدم!
جوانک هم خنديد:
- خوشحالم که فهميدي. حالا خداحافظ.
و او سبکبال برگشت و به طرف در حياط رفت. تنها رد ِ پاهاي خودش را ديد و متوجه شد که کليد هم داخل قفل نيست و برحواس جمع پيرزن آفرين گفت و بيرون رفت. برف زيباتر از هر چيز خرمايي يا حنايي ميباريد و او که فکر ميکرد همه چيز را فهميده زباناش را بيرون برد و سردي چند دانه برف را به دهان کشيد.
سر کوچه ايستاد. مقابل آرايشگاه بود. جلو رفت و سرش را به شيشه چسباند. همانطور که وقت آمدن حدس زده بود صاحب آرايشگاه همان پيرمرد عريضهنويس رقيب اش بود که داشت خودش را براي کار دوم بعد از تعطيلي داد گستري آماده ميکرد و او بي آن که ذرهاي ترديد کند پوشهي زير بغل اش را داخل سطل آشغال بزرگ جلوي آرايشگاه و ميان انبوه موهاي سفيد و خرمايي انداخت و در حالي که با دست چپ اش اسکناس دويست توماني داخل جيب کت اش را با تمام توان ميفشرد و قار و قور شکم اش از حد تحمل خارج شده بود، انگشتهاي دست راستاش را در ريش سياه پنج سانتيمترياش فرو برد و وارد آرايشگاه شد. وارد آرايشگاه! وارد آرايشگاه! وارد آرايشگاه!
بدون عنوان
هومن قاسمي
کنار پنجره رو به باغ ، به چشمان اش زل زده بودند صلابت از دست رفته اي را يادم مي آمد و سربازاني که رژه مي رفتند . و دخترک و پسرکي که دست در دست هم به تماشا نشسته بودند . گفت : « ناپدري ام مرد خوبي است . با درک و شعور و فکر باز . نمي دانم چرا در کودکي نمي توانستم به عنوان پدر قبول اش کنم . من لجباز ، حتا با مادرم هم خوب راه نمي آمدم . و فکر مي کردم تنها کسي که دوستم دارد تو هستي . تو که در تمام بازي ها به نفع من بازنده مي شدي ...
قرار بود وقتي به سن فيلسوفان و نويسندگان و افراد مهم رسيدم با هم ازدواج کنيم . ولي بد قولي کردم و رفتم جنگ . و امروز که فيلسوف بزرگ و مشهوري شده ام ، در نبود تو ، هرگز به تزهاي کتاب چهار جلدي زرکوب ام فخر نکردم . گفت : « ديگر هيچ چيز ارضايم نمي کرد . و چون از تکنولوژي و ادوات اش بي زار شدم به همين باغ که از پنجره نگاه اش مي کني ، به تو پناه آورده ام .
ـ چرا مدت ها برايم نامه ننوشتي ؟ مي خواستي به جنون مبتلا تر شوم ؟
ـ مي خواستم باز هم بنويسم ، اما از گذشته ها چيز تازه اي در يادم نمانده بود .يک شب کابوس ديدم که جوان شدم و تب دارم مثل نوجواني که عرفان و هندسه و منطق به کارش نيايد ... مثل عشق بازي هاي خودمان ، پر از احساس و خالي از عقل ؟
به خود که آمدم ، در گوشه اي دنج در باغي بزرگ ، کنار پنجره ي رو به باغ اتاقي پر از عکس ، مات چشمان اش بودم هنوز . برخاستيم و قاب عکس را کناري انداختيم . توي باغ ميان خاطرات تلخ و شيرين گذشته بوي سادگي مي وزيد . صلابت يک عشق کهنه را ميان شکوفه ها و برگ درختان احساس مي کرديم . گويي آرامش باغ تيمارستان به ما هم سرايت کرده ... !
اعـدام
سید سعید جدیری
من در سلول کوچکی ، حدود یک در دو متر زندانی بودم ، هیچ پرتو نوری به چشم نمی خورد .همه جا مانند شب تاریک بود صدای خاصی هم به گوش نمی رسید به جز صدای موش هایی که از سر و کله ام بالا میرفتند بدون هیچ واهمه ای ، قرار بود فردا صبح بعد از اذان مرابه دار بکشند به خاطر همین مرا از هم سلولی هایم جدایم کرده و به آین جا آورده اند .من می توانستم اقرار کنم که بی گناهم و از مرگ می ترسیدم ،مرگی که مستحق اش نبودم . حالا مردم در خانه های شان آرام و راحت در استراحت وخواب هستند و رویاهای روزمره را مرورمی کنند . در حالی که من هم می توانستم مانند آن ها با خیال آسوده دنبال رویاهایم توی خواب باشم این جایم . تقدیرم متفاوت است تقدیری که نحس است .
یادم می آید چندین سال پیش که در سنین نوجوانی به سر می بردم با کله به طرف کارهای خطرناک می رفتم و مدعی بودم که جز خدا از هیچ چیز دیگر نمی ترسم اما می توانم الان بگویم که جز خدا از مرگ هم می ترسم . دل شوره ی عجیبی دارم افکارم هم کاملا در هم ریخته است . یاد روزی که هنوز اتفاقی نیفتاده بود آزارم می دهد .
شب ساعت حول و حوش یازده یازده و نیم بود که با اهل خانه نشسته بودیم پای تلویزیون و سریال مورد علاقه ی مان را تماشا می کردیم که تلفن زنگ زد . پدر طبق عادت پای تلفن رفت . چند لحظه ی بعد که با گوشی خرف هایی زد رنگ و روی اش پرید و گوشی را نتوانست در دست اش نگه دارد .اهل خانه که همه متوجه واکنش پدر شده بودیم جلو رفته و من گفتم :
ـ اتفاقی افتاده ؟
هیچ صدایی از پدر شنیده نشد . پس از این که به او لیوانی آب دادیم او آرام گفت :
ـ پسرم دوستت رو کشتن
رنگ من هم مثل پدرم گچ شد . اما این موضوع مگر آن قدر مهم بود که پدر را به این روز می اندازد . پدر بعد مکث کوتاهی گفت :
ـ قتلشو انداختن گردن تو!
من خشکم زد . یعنی چه ، پدرم از چه چیزی صحبت می کرد ، چه قتلی ، کدام دوست ؟
بعد از این که تمام ماجرا را برایم تعریف کرد تازه فهمیدم همان دوستی که چند روز پیش به خاطر مشکلی که با هم داشتیم و دعوا کرده بودیم حالا با چهار ضربه چاقو کشته شده و چون همه خیال می کنند که من با او مشکل داشتم و با او درگیر شده ام پس حتما من اورا کشته ام ، آن هم با چاقو ، چهار ضربه درست به سینه اش .
صبح زود از پاسگاه محل آمدند و مرا برای بازجویی و سایر تشریفات اداری با خودشان بردند . تا این که بعد از چندین بازپرسی و کتک خوری و قسم خوردن و سایر مسائل مرا به بازداشت انداختند و منتظر رای دادگاه ماندم . آن ها می گفتند که برای این قتل شاهد عینی هم دارند که مرا شناسایی کرده و جالب تر این که من خودم چیزی یادم نمی آمد .
چند روز بعد مرا به دادگاه بردند و آن جا قاضی تمام مدارک و شواهد را که بر علیه من بود رو کرد من هم که مدرک محکمه پسندی نداشتم . لاجرم حکم قطعی صادر شد . حکمی که به آن می گویند دار ... قصاص به نا به درخواست والدین مقتوله ... حکمی که تمام خوشی ها و خرمی ها البته بدی ها و زشتی ها را هم بر رویم بست .
آن شب که دیگر شب آخر زندگی بود نمی توانستم بخوابم که به فکرم باقی عمرم را قرار بود بخوابم و حداقل چند ساعتی بیداری و استفاده از مزایای دنیا توی یک تک سلولی خفه بدون هوا و نور و ... تا این که مردی با صدای کلفت از پشت در گفت :
ـ نگهبان بیا این در رو باز کن می خوام اعدامی رو ببینم
در باز شدو مرد داخل سلول شد با باز شدن در کمی از نور سالن داخل سلول تابید . قیافه ی درهم و برهم من طبیعی بود اما چهره ی بی خواب مرد توجه مرا به خودش جلب کرد . مرد کاغذ و قلمی به من داد و گفت که وصیت ام را بنویسم یا هر حرفی که می خواهم . بعد گفت که توبه کنم استغفار کنم که خداوند گناه بزرگ من که نام اش قتل بود را ببخشد .مرد از توی جیب اش قرآن کوچی را که همراه داشت به طرفم دراز کرد و گفت چند آیه از آن را بخوانم آرامش ام می دهد .
چند لحظه ی بعد چند تا سرباز آمدند و دستها ی مرا دستبند زدند و چشم هایم را چشم بند و مرا به طرف حیاط پشتی زندان بردند . با این که چشم هایم بسته بود ولی می توانستم بفهمم که دارد سپیده می زند نور خفیفی داشت به چشم هایم می زد .
میدان اعدام آماده بود . چندین مامور و ناظر ونگهبان آن جا بودند . مرا به سکو نزدیک کردند و چشم بند را از چشمانم برداشتند . با این که نور زیاد نبود اما بی اختیار دست هایم را به طرف چشمانم بردم چشم هایی که بیش از دو روز بود نوری ندیده بودند .
آمبولانس را دیدم که منتظر بود تا جنازه ی من را به قبرستان ببرد . لابد قسمت اعدامی ها .
چوبه ی دار آماده و طناب آن هم با نسیم تازه و خوش بوی صبحگاهی تلو تلو می خورد .
بیچاره خانواده ی من بد تز از همه مادر و پدر و خواهر کوچکم . همه ی شان این ماجرا را تماشا می کردند و مادر داشت گیس های اش را می کند و خودش را کتک می زد . پدر که خشک اش زده بود معلوم بود بغض حجیمی گلوی اش را گرفته و در حال ترکیدن بود . تازه اهالی خانواده ی دوستم هم آنجا بودند و لابد داشتند مرا ...
بالاخره من بالای سکو رفتم . سکوی پرتاب به آن دنیا به خاطر جرمی که ...نمی دانم دیگر ذهنم نمی کشید .
پسر را بالای سکو بردند و یکی از سرباز ها آرام او را جابه جا کرد وحلقه ی طناب را دور گردن اش محکم کرد و پسر که داشت صدای قلب اش را می شنید و نفس های اش به شماره افتاده بود زیر لب گفت :
ـ به خدا من اونو نکشتم . من بی گناهم .
مامور اعدام به طرف چهار پایه رفت و می خواست که چهار پایه را از زیر پای پسر بکشد که مادر پسر دادی زد که یک لحظه مامور ترسید ولی از کارش بازنماند و دوباره به طرف چهار پایه خیز برداشت که ...
کارگردان توی بلندگوی اش گفت :
ـ کات . حوب بود بچه ها ، کمی استراحت کنین تا برای پلان اخرآماده بشیم .
...
پلان آخر
مريم خمسه لويي
برداشت اول
همين گوشه مي نشيني و چشم هايت را به سيم خاردارها مي دوزي و بعد روي خاک هاي روبرويت زوم مي کني . « خُب گرفتي ، رفتيم ، سه ، دو ، يک اکشن »
نگاهش را روي خاک ها ندوخت اما مسير سيم خاردارها را از ذهنش گذراند . نقطه ي سياه برج مراقبت روبرويي چشم هايش را خيره کرد .
« کات . کجايي عزيزم ، اين جا رو خاک ها ، خاک ... ها » و کف دست هايش را کوبيد روي زمين و گرد و خاک بلند شد . همه مثل تصويري از مقابل چشم هايش مي گذشتند . « بيين آخرين فيلم مون رو که ساختيم ، ديگه تعطيل ، فقط اين دفعه ي آخرو جون داداش مارو ضايع نکن » چفيه را از دور گردنش باز کرد و عرق پيشانيش را خشک کرد . « اصلا قرار نيست کاري بکنيم ، تو دنبال قطار بدو و به سربازهايي که سر هاشو نو از شيشه ها بيرون آوردند دست تکان بده . فقط همين . » و او آن پلان آخر را پشت سر قطاري که سوت مي کشيد دويده بود و سرباز ها برايش دست تکان داده بودند ، اما چيزي ته دلش خالي بود . جاي ...
« سرفه هايش شديد تر شده ، خون بالا مي آورد ، ريه هايش ... » اتاق کوچک پنجره ي باز رو به ديوار نه چندان بلند و تخت خالي که چند لحظه ي پيش تمام وجودش روي آن بالا و پايين مي پريد . دور سرش مي چرخيدند . « مي ماند » ... « قرار هم نيست بماند » فريم عينک اش را روي بيني اش جابه جا کرد و ته ليست که به دست داشت را امضا کرد . دکترها آمد و رفت شان بيش تر شده بود . حتما چيزي وجود داشت که او نمي دانست . به ديوار که خيره شد تمام جملات روي ديوار را خواند . يادش افتاد که چند بار پايش به ريل قطار ها گير کرده و چند بار ... حتا حوصله ي فکر کردن را هم نداشت . يادگاري هاي روي ديوار ، پنجره ي باز . تخت خالي . دلش درد مي کرد . نه مثل آن دفعه که آن قدر دويده بود و مثل گنجشکي توي قفسه ي سينه اش مي تپيد . تمام وجودش توي آن اتاقک شيشه اي بود « کارگرداني که موهايش ريخته ديگه به درد نمي خورد . » « تو که از من بد تري کچل » اتاق دور سرش مي چرخيد . « ديگه حتا جم نمي خورم ، چه برسد که پشت قطار بدوم » ديگر چشم هاي کارگرداني که موهايش ريخته بود توي آن اتاقک شيشه اي نمي خنديد . باز هم نبودند . فقط حرکتي که داشت سينه اش بود که درست مثل دل خودش بالا و پايين مي پريد .
برداشت دوم
او دوباره به سيم خاردارها زل زده بود . که گرداگرد اروند را محاصره کرده بودند ، سرباز که داخل برج مراقبت اين طرف و آن طرف مي رفت ، بستر آرام رود ، بوي خاک ، صداي اکشن هاي متعدد و کات هاي عصباني کارگردان باز هم نتوانستند چشم هايش را به خاک ها بدوزند مي خواست دل به دريا بزند و خودش را به رود بي اندازد و موج ها او را تا آن طرف مرز ها بکشانند . نفس اش بالا نمي آمد و سرفه هايش بيش تر شده بود . درست مثل کسي که توي اتاقک شيشه اي چشم هايش را بسته بود و آرام هواي ريه هايش را درون دستگاه نفس مصنوعي خالي مي کرد . « حالت خوب نيست ؟ ، بشين » سرفه امان اش رابريده بود . چفيه اش را جلوي دهان اش گرفت . « حالا سرباز هاي توي قطار دارند دست تکان مي دهند و تو بايد چفيه ات رابراي آن ها تکان بدهي ، نفس ات هم گرفت مشکلي نيست . فيلم واجب تره » کارگرداني که موهايش ريخته خنديده بود . و او خودش را آماده مي کرد که کم نياورد ، تا جان داشت بايد بدود . و به او بفهماند که اين جا جاي بچه هاي دوربين به دست نيست .« اکشن ».آن قدر پشت سر قطار دويد که نفس اش در نمي آمد ، چفيه اش را از جلوي دهان اش کنار کشيد . خون روي سفيدي چفيه اش دلمه بسته بود . چشم هايش را بست ، صداي آرام رود مي آمد ، « خيلي خُب براي امروز کافيه » کارگردان پشت اتاقک شيشه اي چشم هايش را باز نکرد که هيچ ، حتا کلمه اي از لاي لب هاي رنگ پريده اش بيرون نيامد . ، « کارگردان » ديگر داشت داد مي کشيد . کارگردان بلند شد عصاي هميشگيش را زير بازو زد و دوربين فيلم برداري را روي شانه اش جا به جا کرد . « دِ بجنب ، دير شد » از آن اتاقک شيشه اي آمده بود کنار اروند ، با دوربين خاک خورده اش ولي ديگر از او نمي خواست که دنبال قطار بدود . مي خواست که سوار قطار بشود ، نفس اش بند مي آمد . او چه قدر جان داشت ، اين بار روي خاک ها خيره شده بود بدون آن که کسي بگويد و در ذهن اش مسير قطار را مرور مي کرد . ديگر رد سفيدي روي چفيه به چشم نمي خورد ، ديده بان برج مراقبت به دور دست ها نگاه مي کرد . غروب شده بود ، غروب اروند . همان لحظه اي که از آن زمان به بعد هر دو سرفه هاي شان بيش تر شده بود و هر دو جلوي دهان شان چفيه مي گرفتند و با هم خون هاي دلمه بسته را مي شمردند . کارگردان اول که به او اصرار مي کرد روي خاک ها خيره شود . ديگر چيزي نمي گفت . ايستاده بود و هاج و واج نگاه اش مي کرد . اما کارگردان توي اتاقک شيشه اي حالا آن جا آمده بود تا او بدود ، پايش به ريل قطار گير کند . قطار سوت بکشد و او نفس کم بياورد . و به او بخندد ، پاهاي بي جان اش را راست کرد . صداي سوت قطار مي آمد . رود هم چنان آرام بود ، چفيه را روي دهان اش گذاشت و از پشت گره زد . دوربين روي شانه ي کارگردان به طرف او که دنبال قطار مي دويد زوم کرده بود . سرفه هايش شديد شده بود و دوربين روي شانه اش بالا و پايين مي پريد . خودش را به قطار رساند . دست هايش را دراز کرد و ميله ها را گرفت . کارگردان اين بار از پنجره ي کوپه آخر دوربين را به طرف او گرفته بود . خودش را بالا کشيد و ...
پلان آخر
فرداي آن روز در اتاقک شيشه اي را باز کردند و دو نفر که چفيه هاي خون آلودشان توي دست هايشان مچاله شده بود را بيرون آوردند . روي تخت دراز شان کردند و ملحفه سفيد رويشان کشيدند . آرام و ساکت خوابيده بودند درست مثل اروند . بدون آن که دنبال قطار بدوند بدون آن که چفيه هايشان را تکان بدهند و بدون آن که يکي از آن ها کارگردان باشد و ديگري بازيگر ديگر صداي سوت قطار نمي آمد . قطار از مسير چشم ها دور شده بود .
شهر دزدان
بهناز بهمنی
روزي راه مردي به يك شهر افتاد .اين مرد که پزشک بود و نامش رابرت ماموریت داشت که چند ماهی را در این شهر مشغول به کار شود از آنجایی که شهر ذکر شده در کنار دریا قرار داشت و دارای طبیعی زیبا و بسیار بكر ، رابرت بی خبر از همه جا خوشحال بود از اینکه میتواند در چنین شهر باصفایی به ماموریت خود بپردازد واز همان آغاز وزود مجذوب زیبایی های این شهر کوچک شدهبود .رابرت قصد داشت تا سر و سامان پیدا کردن اوضاع مطب مدتی را در هتل اقامت کند .در داخل شهر از چند نفر آدرس هتل را پرسید ومتوجه شد که این شهرکوچک فقط یک هتل دارد ، به سمت هتل رفت با گفتگو هایی که میان رابرت و متصدی هتل شد متصدی دریافت که اومدتی را در هتل اقامت می کند از این روخیلی خوشحال شد و یکی از بهترین اتاقهای هتل را که پنجره ای مشرف به دریا داشت را در اختیار او قرار داد . رابرت از پنجره ی اتاقش به غروب دل انگیز نگریست ،روی تخت دراز کشید وبه برنامه هایی که فردا در پیش رو داشت فکر کرد ،مدتی گذشت احساس گرسنگی کرد تصمیم گرفت تا بدود بهسالن غذا خوری تا چیزی بخورد . بعد از غذا به اتاقش برگشت ،روی تخت دراز کشید واز فرط خستگی به خواب رفت نوری که از لای پرده بهروی صورتش افتاده بود باعث شد که از خواب بیدار شود ،به ساعتش نگاه کرد ساعت 8 صبح را نشان می داد با خود گفت : امروز خیلی کار دارم بهتره که یه دوشی بگیرم به مطب جدیدم سر بزنم . رابرت آدرس مطب جدیدش را از کیفش بیرون آورد وگفت : فکر کنم دکتر قبلی از مخ کم داشت شهر به این قشنگی رو ول کرده ورفته توی اون دود و دم توی اون شلوغی مطب و از کرده که چی . . .
و بعد رفت به آدرسی که در دست داشت وقتی که به محل مورد نظر رسید با دیدن چارچوب بودن درو پنجره های شکسته تعجب کرد . وارد شهر و دید کهآنجا خالی است واز تجهیزات پزشکی که قبلا گفته شده بود هیچ اثری نیست با خود گفت : حتما اشتباهی امدم .
ولی وقتی که دوباره به آدرس نگاه کرد گفت : آدرس که همینه پس سر تخت و سایر وسایل چی اومده ، اونها که بهم می گفتن همه چیز در آنجا مهیاست پس کو .
به بیرون رفت وبه سمت مردی که در آن حوالی بود و داشت به اونگاه می کرد رفت واز او پرسید .
ـ ببخشید آقا می توانم ازتون سوالی بپرسم
ـ بپرس فقط زودباش ممکنه که از دستش بدم
ـ ببخشید چی رو از دست بدید .
ـ صندوق پول رو . . . اصلا به توچه . . . این حرفها به تو نیومده ، تو سئوالت رو بپرس
ـ چشم ببخشید . . . میخواستم بدونم مطب دکتر قبلی شما همان جا بود .
ـ خوب آره چطور مگه .
ـ ولی اونجا که به یه متروکه شبیه تا به مطب دکتر .
ـ خوب باشد برو خدات روشکر کن که ، دیوارهاش سرجاش اند .
ـ ببخشید چی گفتید .
ـ ای بابا پسره پرچونه بهتوچه . . . برو دنبال کارت من خیلی کار دارم .
ـ آقا خواهش می کنم فقط یه سئوال دیگه ام رد جواب بدید ،دیگه مزاحمتون نمی شم .
ـ خیلی خوب جون بکن چی می خوای .
ـ میخواستم بدونم شما در این شهر فقط همین یه مطب رو دارید .
ـ داشتیم
و بعد بدون جواب دیگری رفت . رابرت گفت : چه مرد بی ادبی بهتره که بدم بهشهرداری جایی ، شاید اونجا که سر مطب چی اومده .
رابرت که در این شهر غریب است وهیچ کجای این شهر را نمی شناسد تصمیم گرفت که آدرس شهرداری را از مغازه داری که مغازه اش در آن اطراف بود بپرسد وقتی که وارد مغازه شد دید که زنی وسایل گوناگون را بدون هیچ نگاهی و توجهی تند و تند جمع میکند و در داخل ساک دستی اش می ریزد تعجب کرد در دل گفت : این چه جور خرید کردن بهدنبال مغازه دار گشت واو را صدا زد هیچ جوابی نیامد ،وقتی که جلوتر رفت دید که چند نفر سر صندوق مغازه دعوا می کنند او شنید که یکی از آنها کفت : دستت روبکش این دفعه نوبته منه که پولهای صندوق روکش برم حسلبی از اوضاع مغازه تعجب کرده بود گفت : بهتره که قاطی این اوضاع نشوم وزودتر به پلیس خبر بدم از مغازه خارج شد به سمت عابری که در آن نزدیکی بود رفت گفت : آقای لطفا پلیس روخبر کنید .
عابر گفت : پلیس دیگه چیه .
ـ آقای چند نفر دارن اون مغازه روخالی می کنند وهیچ خبری از صاحب مغازه نیست عابر با عجله گفت : آخ جون . . . صاحب مغازه نیست وبه سمت مغازه دوید رابرت با خودش گفت : مثل اینکه این شهر به چیزیشون شده وبعد نگاهی به مغازه کزد وگفت : اینجوری که نمی شه بهتره که به نفره دیگه روپیدا کنم واز اون کمک بخوام .
وارد خیابان بعدی شد ودید که شخصی ماشینی را کنار خیابان پارک کرد وپیاده شد رابرت به سوی آنفرو رفت واز او پرسید : ببخشید خانوم میتوانم ازتون سئوالی بپرسم .
ـ بله خواهش می کنم بفرمائید .
ـ می شد آدرس پلیس روبه من بدید . . . یه نفر به کمک پلیس احتیاج داره
ـ و آن خانم با خنده گفت : پلیس
ـ بله خانم
ـ شما تازه واردید
ـ بله از خیلی ها پرسیدم ولی هیچ کس درست وحسابی بهم نداد .
ـ آقای توی اینشهر پلیس چه کار می کند .
ناگهان رابرت متوجه فردی شد که داخل ماشین آن خانم شد وماشین او را روشن کرد و رفت .
با عجله گفت : خانم ماشینتون . . . ماشینتون رو دزد برد .
وآن خانم بی اهمیت جئاب داد : اشکالی نداره دیگه ازش سیر شده بودم دوروز بود که زیر پام بود . یکی دیگه اش رو پیدا میکنم یکی که هم زنگش وهم مولش از این خوشگلتر باشد .
واز مقابل چشمان هیدت زده ی رابرت با عشوه وناز گذشت وبعد بهسمت رابرت برگشت وگفت : زیاد به این جور چیزها فکر نکنین وبعد دوباره ره راه خود ادامه داد رابرت که حسابی کلافه شده بود به هتل برگشت متصدی هتل را صدا ز وکلیدش را خواست وبعد پرسید : ببخشید آقا از کجا میتوانم نقشه این شهر رو تهیه کنم
ـ نقشه شهر . . . نقشه ی شهر رو می خواید چه کار
ـ راستش روبخواهید امروز داخل شهر اتفاقات عجیبی افتاده بود کسی که جواب درست وحسابی به آدم نمی ده می خوام از داخل نقشه جای شهرداری وپاسگاه پلیس وخیلی از جاهای مهم دیگه رو پیدا کنم تا اگه دوباره به اینجور چیزها برخورد کردم بتوانم به راحتی به پاسگاه پلیس وخیلی از جاهای مهم دیگه و پیدا کنم تا اگه دوباره به اینجور چیزها برخورد کردم بتوانم به راحتی به پاسگاه پلیس برم وبه اونها اطلاع بدم تا اونها یه کاری بکنند .
ـ ای آقا ، پلیس وشهردار کجا بود .
ـ یعنی می گید این شهر هیچ پلیس وشهرداری نداره
ـ نه این شهر به پلیس احتیاج نداره .
ـ پس اگه به مشکلی برخوردید چه کسی به دادتون می رسه .
ـ اینجا همه مشکلاتشون رو خود شون حل می کنند .
رابرت بدون هیچ حرف دیگر میرفت به سمت اتاقش روی تخت دراز کشید و به اتفاقاتی که امروز رخ داده بود فکر کرد با خودش گفت : مگه می شد یه شهر پلیس وشهردار ودادگاه . . . نداشته باشد .و بعد گفت : به من چه بهتره که لیست وسایل مورد نظر روتهیه کنم و زنگ بزنم بفرستند وتا وسایل برسند با همین چیزهایی که دارم کارم روشروع می کنم .
بعد از ظهر اولین کاری که کرد رفت بهسمت یک نجاری واز نجار خواست تا اندازه ی در مطب روبگیرد ودری برای محل کارش بسازد وبعد رفت به مغازه یشیشه بری واز شیشه بری هم خواست تا شیشه های پنجره های مطب را نصب کند وسیستمی از وسایل مورد نظر را تهیه کرد از طریق تلفن سفارش داد .بعد از دو روز بخار در را نصب کرد رابرت به گرد گیری محل کارش مشغول شد. تقریبا بعضی از وسایل مطب را تهیه کرده بود و از جمله تخت وقفسه ی دارو را و بعد به هتل برگشت کیف پزشکی اش را که در آن مقداری دارو وتجهیزات اولیه پزشکی بود برداشت ورفت بهسمت محل کارش وقتی که کیفش را باز کرد تا وسایل پزشکی وداروها را در قفسه ها بگذارد با تججب دید که حسابی داخل کیف زیر ورو شده وتعدادی از شیشه های دارو و وسایل پزشکی نیست با عجله جیبهای داخل کیف را گشت ولی هیچ اثری از وسایل گم شده نبود کیفش را برداشت با عجله به سمت هتل رفت وقتی که وارد اتاقش شد چمدنهای دیگرشرا گشت ودید که بعضی از وسایل شخص اش نیز نیستند .در اتاقش را بست وبه سمت پیشخوان هتل رفت متصدی هتل با دین اوگفت : اتفاقی افتاده .
ـ یکی وارده اتاق من شده وخیلی ازوسایل پزشکی ام را برداشته .
ـ متصدی بی اعتنا گفت : خوب به من چه . . . من چی کار کنم .
ـ رابرت با عصبانیت داد کشید وگفت : این دزدی توهتل شما اتفاق افتاده بعد تو می گی به من چه .
ـ داد نزن آقای خوب مواظب وسایلت می شدی که کسی ندزدتشون .
ـ من ازدستتون شکایت میکنم .
ـ خوب برو شکایت کن . . . اگه دادگاهو و دادستانی پیدا کردی سلام من هم بهشون برسون .
رابرت دید که صحبت کردن با او فایده ای ندارد با عصیانیت بهسمت اتاقش رفت ووسایلش را جمع کرد وپول چند روزی که در آنجا بود را پرداخت کرد و رفت به سمت مطبش را در قفسه ها جای داد وتصمیم گرفت که در همانجا بماند فردای آن روز پیر مردی برای معاینه نزد او آمد رابرت او را معاینه کرد و نسخه ای برایش نوشت وداروهایش را در پاکتی گذاشت وبه او داد بعد از رفتن پیرمرد بیمار دیگری آمد خواست که او را منعاینه کند ولی گوشی معاینه نیافت همه جای مطب را گشت هیچ اثری از گوشی نبود حسابی کلافه شد .
تقریبا یک ماهی گذشت بود که تجهیزات پزشکی از طریق پست به دست او رسید بعد از خواندن لیست سفارشات رسیده دید که یکی از بسته های پزشکی اش نیست او که در این مدت مردم شهر را خوب شناخته بود با خودش غرلید وگفت : حتما این رو هم پستچی کش رفته . . . آخه بی انصاف این به چه درد تو می خورد که برداشتی با بی حوصلگی تمام وسایلش را در جاهای خودشان قرار داد گرمای هوا حسابی کلافه اش کرده بود وچون هیچ بیماری نداشت تصمیم گرفت به کناردریا برود ود رآن استراحت کند وعصر برگردد . اوایل شب بود که برگشت ودید که در مطب کاملا با زاست وشیشه های آن شکسته شده است سراسیمه به داخل مطب رفت چراغ را روشن کرد از دیدن اتاق خالی شوکه شد ، نمی دانست که چکار کند نه پلیسی بود که به آنها اطلاع بدهد ونه دادگاهی که شکایت کند ناامید در گوشه اتاق نشست از شدت عصبانیت دستایش را بهم مالید گریه اش گرفت با صدای بلند گفت : دیگه هیچ کرومتون رو معاینه نمی کنم از شدت درد هم بمیرین دیگه هیچ کاری براتون نمی کنم . . . هیچی . . . هیچی . . .
بعد از دو ساعت چند روزنامه ای که برایش باقی مانده بود را روی زمین پهن کرد ودر را بست وروی آنها دراز کشید .
چند روزی بود که بیماری عجیبی درشهر شیوع پیدا کرده بود همه درمقابل مطب دکتر صف کشیده بودند ودکتر از معاینه آنها امتناع میکرد مردم شروع به سروصدا کردند واز شدت درد به خود میپیچیدند دکتر که این شرایط را نمی توانست تحمل کند در را باز کرد وبا صدای بلند گفت : بهتره که برید جای دیگه ، یه شهر دیگه ،من کهنه وسایل پزشکی دارم که شما را باهاش معاینه کنم ونه دارویی که بهتون بدم از دست من هیچ ماری بر نمی آید .
مردم با هم شروع کردن به حرف زدن وداد کشیدن رابرت گفت :بیخودی داد نکشید من که نمی فهمم چی دارید می گید یکی یکی حرف بزنید .
یکی از بیماران گفت : به دادم برس دکتر دارم می میرم کمکم کن .
رابرت گفت : چطوری کمکتون کنم منکه چیزی ندارم بهتون بدم اگه باور ندارین بیایید وببینید خوب نگاه کنید دیگه، چیه خجالت می کشین وقتی که وسایل وداروها رو می دزدیدین اون موقع فکر این جا رو هم می کردین . بعد به داخل رفت و در را محکم پشت سرش بست بعد از مدتی سروصداها کم شد صدای در آمد چند بار پشت سر هم در کوبیده شد در را باز کرد پیرمردی را پشت در دید که سرش را پایین انداخته است وگوشی معاینه را مقابل رابرت گرفت با صدای آهسته گفت : فکر کنم این بیشتر به درد شما می خوره .
رابرت گوشی را گرفت وگفت : من با یه گوشی چکار می تونم بکنم من نیاز به دارو ووسایل دیگه دارم وبعد از روی عصبانیت در را به هم کوبید بعد از ساعتی باز صدای کوبیده شدن در به گوش رسید از پشت پنجره خیابان را نگاه کرد دید که افراد زیادی جلوی در ایستاده اند پنجره را گشود وبا صدای بلند گفت : دیگه چی می خواین .
مردم گفتند : دکتر بیا اینها داروها و وسایل رو دزدیدیم بچه هامون چه گناهی کردند ، خواهش می کنم دکتر عجله کن تا از دستشون ندادیم .رابرت با اینکه از دست همه ی آنها عصبانی بود ولی وقتی چهره رنگ پریده ی بچه ها را دید نتوانست آن وضع را تحمل کند به کمک چند تن از اهالی به مداوا وپرستاری بیماران پرداخت بعد از چند روز که بعضی از بیماران بهبود کامل یافتند هنگام مرخصی چند تن از آنها دید که پیرمرد جلوآمد وگفت به راستی دکتر بیا هم این گوشی ات تو جیب من جا مانده بود دکتر سری تکان داد و خندید .
تحلیل يك قرار سر راهي
سياوش دانش آذر
بايد هم همين طوري مي شد ، چون تنهايي براي من جالب تر از با تو بودن بود ، هست ، و بايد هم همين طوري باشد . از چهار راه هم خوشم نيايد ، براي اش آن قدر بامبول در مي آورم كه از يادم برود و اين طوري هم مهم تر از اين ها بايد باشد كه بدم خواهد آمد از آن ها ، اين را مطمئن هستم .
به هر حال اين طرف چهار راه آمده بودم و ايستادم و تو كه بالاخره بعد از اندي با من سر قرار آمده بودي بهانه مي خواستي براي اين كه از دستم در بروي و اين هم براي ات سخت بود تا يك بهانه ي خوب بتراشي . البته اگر آن زمان بود نمي گفتم زير سرت كسي هست يا به هر حال ، عزيزم ... پارسال ها همين طوري هستند و بد تر ، تازه از اين ها ...
اما چون پارسال بود اصلا به فكرم نرسيد كه براي ات شك كنم . يك سال از آشنايي مان مي گذشت ،قرار شد تولدمان را بگيريم و خيلي راحت گفتيم ،زنگ بزنيم و از شما بخوايم كه تشزيف بياوريد به همان چهار راه ِكنار پمپ بنزين . رستوراني كه نام يكي از شاعران قديمي را داشت .
رابطه اي كه پمپ بنزين مي تواند در يك آشنايي داشته باشد ، متفاوت است ، اين رابطه ها مي توانند براي مثال با پر كردن بنزين براي يك نفر اتفاق بيفتند ، پر كردن هم هميشه توسط مرد انجام مي شود يعني مرد است كه هميشه باك زن را پر مي كند رابطه ي ديگر براي آشنايي مرد با زن حساب پول بنزين يك ديگر است كه اين امر مي تواند متقابلا انجام گيرد . البته هر مردي اين كار را نمي كند ، اين سال به تعداد سال پيش كه ... دزدي هست ،تجاوز و آدم دزدي و كِنس بازي هم ... هست و انسان ها رفته رفته دارند كامل تر مي شوند ،به حول و قوت الهي به نوعي دارند با هم مسابقه مي دهند ، پس توي اين مسابقه مردي ... ( توجه كنيد به واژه ي مرد خواهش مي كنم ، ) پس توي اين مسابقه هيچ مردي پيدا نمي شود كه باك بنزين زني را پر كند و تازه با او حساب هم بكند . به هر حال دختر قرار بود بيايد و كنار پمپ بنزين بايستد ، نه داخل پمپ .
و پسر ،حالا نمي شود به پسر بودذن اش ايمان داشت ، چون توي آن سرزميني كه ما زندگي مي كنيم هم مثل ساير سرزمين هاي روي زمين هيچ آزمايشي براي پسر يا مرد بودن آدم هاي نر وجود ندارد ، شايد اوايل مي شد به قسم خوردن و هفت قدم رفتن به سمت ِ... يا ساده تر از اين ها دست روي كتابي گذاشتن و پاره كردن و ... بقيه ي راه ها را خودتان پيدا كنيد .... به هر حال به اين طور مسائل باور داشت ، اما حال تقريبا همه دارند دشمن خداوند متعال مي شوند . من هم جزئي از كل محسوب مي شوم . مگر اين طور نيست .
اما اين را فعلا باور كنيد . چون روايتي كه داريد مي خوانيد را باور نكنيد ارزش خوانش آن از بين خواهد رفت و اگر باور كنيد اين به معناي راست گفتن من مي شود و اين قضيه درست بر خلاف متن است كه ، اتفاقا من هم توي همان متن زنده هستم درست مثل همين دختر كه حالا چند دقيقه است كه سر چهار راه ايستاده است و پسر يا مرد آمده و دارد با او حرف مي زند .
پسر يا مرد گفت : بايد با من بيايي بريم توي آن رستوران و غذايي كه من انتخاب مي كنيم را بخوريم .
دختر ، اين را تاكيد مي كنم كه دختر ، جون هنوز هم بعضي ها دوست دارند دختر خانه ي شوهر بروند ، اين بسيار بي معناست ، چون دختر بودن با زن بودن اصلا فرقي نمي كند ،تنها فرقي كه دارد اين كه زن سر چهار راه نمي ايستد ولي دختر مي ايستد . زن ، در ، خانه اي به جز خانه ي پدري است ، كه زن است ، نه در خانه ي خودشان ، حالا چرا مي خواهيم با اين همه تاكيد بگوييم دختر ، قصه دارد .
اگر تماس اصلي پسر يا مرد را با دختر كه باعث زنانگي اش مي شود را « اصلي » بدانيم و ساير تماس ها را هر چند كه بسيار شبيه تر و نزديك تر به تماس اصلي باشند را تماس هاي « فرعي » . و هر كسي كه دچار اين تماس هاي فرعي شده باشد را ، محكوم به از دست دادن درصد دخترانگي بكنيم .... به هر حال خلاصه اين دختر تقريبا خالص ( صد در صد ) سر قرارش با پسر يا مرد رسيد .
دحتر بايد اصول رفتار با پسر يا مرد را ياد مي گرفت ، زود تر از اين ها ... تا مثلا اگر پسر يا مرد بگويد : هر چه من مي گويم همان . دختر بايد بگويد : نه ، اگه اين طوري باشه من نمي آم .
دختر گفت : باشه ... ولي تو جلو تر برو من پشت سرت مي آم . و موهايي كه از زير روسري زده بود بيرون را با انگشتان اش هل داد تو .
اگر در جامعه اي دخترِ صد در صد بودن ارزش باشد و شرط انتخاب مردم هم خالص بودن دختر ها باشد تا ناخالص ... پس در اين حالت هر تماس فرعي ِ بسيار ضعيف را هم مي توان به عنوان يك تماس تلقي كرد . پس راه رفتن در كنار پسر يا مرد ، يك تماس است و اين باعث مي شود تا امتياز صد در صدي دختر به باد رود و به او مثل يك دختر يك يا دو درجه پايين تر از صد در صدي نگاه شود . اين نگاه مي تواند از ديد تمام مردم جامعه صورت بگيرد . اما چون در اين جامعه هم مثل ساير جوامع بشري مردم حواس جمع و جوري ندارند ، همه چيز خيلي زود از يادشان مي رود و اين عالي است ، البته براي اين متن ، آن هم زماني كه مردم بيننده ، هنگامِ تماشا ، طرفينِ تماس را نشناسند . چون شناخت هميشه كامل نيست و در مراحلي به ترتيب ِ ديدار ، گفتار ، رفتار ، و مخصوصا در چنين شرايطي بسيار حساس ، شناسايي باعث كامل شدن شناخت مي شود . اگر اين شناساسايي از طرف فاميل هاي دور صورت بگيرد فقط در صد از دست رفته است . اما اگر شناسايي از جانب فاميل هاي نزديك صورت بگيرد ، آن وقت مي تواند عواقب بسيار وحشتناكي داشته باشد . كه اين عواقب هم با احمق شدن و احساساتي شدن يكي دو تا از فاميل هاي دختر اتفاق مي افتد . اغلب .
هر شخصي از خواهر و برادر و فاميل هاي نزديك اش شناختي دارد . اين شناخت شايد با ظاهر سازي ها در بطن ناخود آگاه انسان صورت مي گيرد و يا اين كه با شناخت و درگيري و بحث و كلنجار و اين طور مسائل كامل مي شود ، با اين كه هميشه ناقص است . ( به نظر من ِ راوي ) به هر حال وقتي انساني برادر يا خواهرش را مي بيند كه كاري را مي كند ، درست خلاف شناختي كه به جامعه داده است ... آن وقت ...
دختر ِ صد در صد كه رفته رفته در اين متن دارد در صد از دست مي دهد ، درست فكر مي كند ، و به پسر يا مرد مي گويد : نه با تو نمي آم ، اگه مي خواي نرم ، بايد تو جلو تر بري و من عقب تر
اين ديالوگ بسيار به روز است و به منطق نزديك تر ...
اما پسر يا بي شعور است ،يا هم كه از وضعيت نا به سامان جامعه خبر ندارد ،يا هم دارد نيمه ي خالي ليوان را مي بيند ،البته اگر برادر هاي گردن كلفت دختر را مي ديد ، مطمئنا اين متن اين طور پيش نمي رفت كه دارد مي رود ...
پسر يا مرد كه با هر ديالوگ دارد خودش را معرفي تر مي كند و شناخت به خواننده و من مي دهد ،در پاسخ به ديالوگ دختر نود و پنج درصدي مي گويد :
ـ برو ...
اين پاسخ به ديالوگ در شرايطي اتفاق مي افتد كه يك اتومبيل دارد از پمپ بنزين خارج مي شود . اما چرا بايد به دختر ، نود و پنج درصدي بگوييم . و چرا بايد دختر زماني از سر قرار برود كه يك اتومبيل دارد از پمپ خارج مي شود ، اين ، اتفاقي مي تواند باشد و مي تواند هم نباشد . پس ما دو سطر صبر مي كنيم تا اتومبيل برود و بعد دوباره برگرديم سر متن .
بله اتومبيل رفت . اما دختر هنوز نرفته است . دختر بايد عصبانيت پسر يا تقريبا مرد را بسنجد و زماني مي تواند سر قرار را ترك كند كه به طور كلي از دست او ناراحت شده باشد . چون اگر ناراحتي به اندازه اي نباشد كه بايد باشد ، انسان بعدا پشيمان مي شود و اين پشيماني همان پشيماني اي است كه نوشداروي بعد مرگ سهراب بود . يعني پسر يا به احتمال كم مرد ،مي خواهد قدرت خود را با يك حركت مرد سالارانه و كاملا ضد فمينيستي ،كاملا مردانه جلوه دهد . پسر يا همان بقيه ي جمله ي بالا مي تواند از دست نود و دو سه درصدي بگيرد و او را ببرد داخل رستوران بنشاند و به او زور بگويد .
پاراگراف بالا از اول :
پسر يا به احتمال ضعيف مرد يا مي خواهد مردانه گي نداشته اش را براي دختر نود و خورده اي نشان دهد كه به علت اين كه اولين قرار است ،فكر نمي كنم درست باشد . يا هم اين كه با او آشناي اي ندارد . كه اين هم بر خلاف روند طبيعي متن مي شود . پس پسر يا به احتمال ضعيف مرد ، چون دوست دارد با او پياده روي كند به او چنين دستوري مي دهد . يعني مرد كه چه عرض كنم پسر به تمام عيار ( به علت سادگي ) به جاي اين كه خواهش كرده و فضا را رمانتيك كند به زور دست مي زند ... يا به زور مي خواهد دست بزند به دست او كه نمي زند و نمي تواند چون دختر نود و خورده اي درصدي ، چند لحظه قبل از آن كه پسر بخواهد دست اش را دراز بكند به درصد هاي او از دست او در رفته است .
در واقع دختر نود تمام ، با گذشتن از يك تماس بسيار خشن ، خودش را هر چند بسيار ضعيف از معرض يك تماس حاد نگه مي دارد . دختر نود تمام با گذشتن از خيابان ،هم از يك قرار بر مي گردد ،قراري كه براي رفتن رفته بود . حالا رستوران يا جاي ديگر ،به هر حال فرقي ندارد . اما دختر به بهانه اي بر مي گردد كه زياد قابل قبول نيست .
پسر گفت : سلام
دختر گفت : سلام
پسر گفت : بيا بريم
دختر كه مي دانست كجا گفت : باشه ،تو جلو تر برو ،من هم پست سرت مي آم
پسر با لحن ( يكي از لحن هاي خواهشانه ـ با التماس ـيا با تمنا ـ قدرت تمام ـناشي از اتفاقي كه ريشه در گذشته دارد .... ) گفت : نه . با هم مي ريم .
دختر گفت : پس من نمي آم
پسر گفت : نمي آي به جهنم
دختر گفت : من دارم مي رم
پسر گفت : برو
اين اتفاق بايد از ديد دختر هم مورد بررسي قرار گيرد . اگر دختر به خاطر پسر سر قرار مي آيد ، پس چرا حاضر نمي شود چند قدم با او پياده روي كند . اگر مجبوي آمده است ، چرا آمده است . يا اگر پسر خواهشي در خواستن و به قرار كشانيدن دختر داشته است ،و به عبارت كلي محتاج اين قرار است يا محتاج دختر ، خيلي راحت مي تواند قبول كند و تا رستوران تحمل كند و او پشت سرش برود و ...
2
دختر صبح زود از خواب بيدار شد . بي حوصله بود ،زود به دستشويي رفت و با اخم و تَخم زيادي آمد بيرون . مادرش داشت زير لب چيزي مي گفت . پدر داشت گوشه اي ترياك مي كشيد . و برادر بزرگ هنوز خوابيده بود . .. مادر زير لب چيز هايي مي گفت ... دختر احساس درد مي كرد . درست در جايي كه دست اش را روي اش گذاشته بود . مادر با عصبانيت گفت : پس كي مي ري برا سونوگرافي ؟
ـ همين حالا
تلفن زنگ زد ،پسر از پشت گوشي گفت : سلام ـ تولدت مبارك ـ مي خوام مهمونت كنم .
دختر به ترتيب ديالوگ هاي بالا جواب داد : سلام ،چه تولدي ، كجا دعوتم مي كني ، تو كه وضعت خوب نيست ، پول گير آوردي ؟
پسر بلافاصله گفت : تولد عشقمون ـ آره
دختر كه هنوز دست اش را روي همان جاي قبلي گذاشته بود ، دوباره به دستشويي رفت و آماده شد تا برود سر قراري كه پسر براي اش دست و پا كرده بود . ساعت 11 صبح .
دختر براي همان ساعت وقت سونوگرافي هم داشت . از تنها دكتر زن آن رشته . دختر به بهانه ي سونوگرافي از پدر اجازه گرفت ، ولي سر قرار پسر رفت . اگر به سونوگرافي نمي رسيد ، تا يكي دو ماه ديگر وقت سونوگرافي نداشت ، اگر با پسر در مورد سونوگرافي حرف مي زد ، امكان داشت ، اولا : پسر را به هر نحوي از دست بدهد ـ اين مهم نبود . البته در مقابل دوما . دوما : دهان لق پسر كار دست اش مي داد . دختر چاره اي نداشت ، بايد يك جوري مثل زن ها مي شد ، اين را تنها دكتر متخصص زن گفته بود و حاضر بود تا با دست خط خودش نامه بدهد براي شوهر آينده ي دختر يا .
قرار براي يك روز ديگر هم امكان نداشت ، چون باز هم اولا : آن روز روز تولد عشق بود ، حالا به هر مفهومي ، دوما : اجازهي بيرون رفتن از خانه كمي مشكل بود . سوما : لو رفتن همين مسئله كه بيرون رفتن مشكل است هم مي توانست در دل پسر اتفاقات عجيب و غريبي را به راه بيندازد .
پس اگر يك طرفه به قاضي نرويم ... هنوز تقصير دختر نيست .
3
پسر شب قبل تا نصفه ها نخوابيده است ، خيالات اين كه نتواند زود دست دختر را بگيرد و دختر درست مقابل چشمان پسر شوهر كند و او را كه مي بيند دل اش بايستد يا هم بلاي ديگري به سرش بيايد و يا بياورد .
پسر صبح ديروز دختر را ترسانيده بود . پسر از اين حالات زياد داشت . پسر را بي پول فرض مي كنيم . البته بي پول داريم تا بي پول . مثلا بي پول پدر زادي ، بي پول مادر زادي ، و ساير بي پولي ها . پسر توي ديالوگ هاي خودش از بي پولي هايش زياد حرف زده است و اين درست بر عكس چيزي است كه قرار بوده پسر براي دختر تعريف كند . دختر در جامعه ي متن فعلي بدون پناه گاه است . بدون يك پناه گاه درست و حسابي . ما براي دختر دو تا پناه گاه فرض كرده ايم . اولين پشتيبان پدر گران قدر و محترم است كه ترياكي است . و دومين پشتيبان هم كه اگر بي پول باشد . به هم مي ريزد . تمام آرزو هاي دختر را مي توانيم به باد رفته حساب كنيم . البته اگر دختر درس بخواند و بتواند خودش را در جايي جا به جا كند . اين قضيه هنوز براي دختران آسان تر است . مي تواند به راحتي به يكي از كيوسك هاي تلفن مراجعه كند و شماره تلفن را بعد ازاين كه نوشته ي كاغذ را خواند و پذيرفت يادداشت كند . نوشته مي تواند يكي از نوشته هاي زير باشد .
« به يك نفر تايپ ايست خانوم احتياج است » يا « به يك نفر خانم جهت همكاري در فروشندگي نيازمنديم . ( اغلب اين فروشندگي ها هم لباس زير نيست ) . يا هم براي بي زي نس و از اين جور مسخره كاري ها كه فراوان هستند و دائم دارند از درصد دخترانگي دختران مي كاهند .
پس دختر اسلحه اي اضافه تر از پسر دارد و آن همان اسلحه ي دخترانه گي است . اما اين دختر از وجود همان اسلحه هم دارد عذاب مي كشد و اين درست اتفاقي است كه در بخت و اقبال و اين طور مسائل مي توان خلاصه كرد . سونوگرافي ... از حوالي شكم ... درد در منطقه ي شكم بيست ، بيست و پنج روزه يكي دو مرتبه .... شديد تر مي شود و تا ازدواج نكند يا به طريق ديگري ... پسر صبح زور براي اين كه تمام پرت و پلا گويي هاي ديروز را بشويد و تمييز كند ... و مبلغي را از نزديك ترين شخصي كه هنوز پيش او اعتبار دارد مي گيرد و به بهانه ي مثلا يكساله گي ارتباط نه چندان نزديك ، دختر را به به رستوران دعوت مي كند . انتخاب رستوران با دختر نيست . با پسر است كه در هر شرايطي مي تواند انتخاب آرام و ساكتي باشد . و اين درست همان چيزي است كه هميشه پسر ها مي خواهد و دختر ها با سكوت نشان مي دهند كه خواهان آن هستند و وقتي با آن ها در اين مورد مشورت مي شود هميشه تفره مي روند و مي گويند كه شما مرد ها خود راي و متكبر و مغرور وچند تا از مترادف هاي اين كلامات را مي نويسند يا مي گويند .
پسر تماس مي گيرد و التماس مي كند كه با او قدم بزند . دو قدم راه پمپ بنزي تا رستوران را فقط . ولي دختر قبول نمي كند و به جاي اين كه مقابل رستوران قرار گذاشته شود درست مقابل پمپ قرار بسته يم شود .
4
دختر سر قرار آمد . با پسر چيزهايي گفتند و از خيابان آمد اين طرف و رفت سونوگرافي . خانم دكتر او را سونوگرافي كرد و خانم دكتر ديگري گفت : كه بايد زود شوهر كرده يا هم كه فكري به حال شكم اش كند . و الا تا آخر دخترانه گي اش بايد اين درد را تحمل كند .
پسر بعد از آن قضيه هر چه با دختر تماس گرفت . دختر فقط گوشي را قطع كرد .
چند ماه بعد هم دختر به خاطر اين كه پسر چه قدر ناتوان است كه نتوانسته او را به آرامش برساند يا حداقل از دست اين درد يك علاجه نجاتش دهد . يا كاري ، پولي . درسي ...دختر كم كم از همه ي پسر ها و مرد ها بدش آمد و اولين پسراني كه آز آن ها بدش آمده بود برادان و دوست قديمي اش پسر بود و اولين مردي هم كه از او بدش آمده پدر گران قدر و محترم ترياكي اش است .
5
يك بار ديگر متن را مرور مي كنيم .
يك قرار در سر چهار راه نزديك پمپ بنزين كه كنتاكت دارد با وقت سونوگرافي دختر . ( قرار را هر دو مي دانند ولي سونوگرافي را فقط پسر نمي داند ) كم مانده بود تا اتومبيلي كه تازه بنزين پر كرده بود . ختر را زير بگيرد ولي به خير گذشت . به اين علت كه دختر حاضر نمي شود تا فاصله 50 متري پمپ تا رستوران را با پسر پياده روي كند ، قرار به هم زده مي شود . البته جدا به اين خاطر به هم زده شدن اش را زياد مطمئن نيستيم . چون ما مي دانيم كه دختر مي بايست انختاب كند . يا ناهار با پسر در روز تولد عشق ـ يا هم قرار سونوگرافي خانم دكتر كه سه چهار هفته يك بار گير مي آِد . قطع رابطه ي دختر با پسر چون هر چه از سن دختر مي گذرد اذيت تر مي شود . يكم : به علت اين كه احتياج دارد ازدواج كند . دوم : اين كه هر چه بيش تر رابطه ي پنهاني با پسر داشتن باعث مي شود روز به روز از درصد دخترانه گي اش كم شود . همان دخترانه گي معروف كه روز به روز دارد پدر شكم اش را در مي آورد .
متن بي اين كه به جايي برسد تمام مي شود . در آخر اين متن به چند تا از ديالوگ هاي پسر با دختر پشت تلفن گوش مي دهيم .
ديروز داستاني :
پسر : من دارم از دوري تو مي ميرم . من از اين كه نمي توانم به تو برسم اذيت مي شوم . راستي نگفتي دكور اتاقمان را چه طوري بايد بچينيم . من مي خواهم پنج سال بعد از ازدواجمان بچه دار بشويم . من به عرفان معتقدم و مي دانم انسان از كجا آمده و احتمالا قرار است به كجا برود . من را تنها نمي گذاري كه . نه ؟
دختر : تو پشر خوكشل مني . تو رو دوستت دارم مثل ... مثل ... مي دوني كه من به جز تو هيشكي رو ندارم . بابام باز داره ترياك مي كشه. داداش ساعت يك از خواب بيدار شده . داداش امسال سي و دو سالشه . بي كاره . تو چرا دوچرخه سواري نمي كني . قرار بود بري دكتر ، برا اين كه دواهات رو ... دوشتت تالم . بازم شكمم درد مي كنه . خيلي . شايد با تو بيام بريم دكتر .
امروز داستاني :
پسر : دوستت دارم . مي خواستم بهت بگم كه خيلي دوستت دارم . مي دوني امروز چه روزي ِ. روز تولد عشق مان .
....
ببخشيد . من حوصله ندارم ادامه بدم . جا به اندازه ي كافي هست ، اگه دوست داشتید خودتان ادامه اش را بنویسید . البته اگر ادامه اي داشته باشد . به هر حال ... قربان شما ... سياوش دانش آذر .
تخیل
میلاد فصیح نیا
فضا پر از صدای آزار دهنده ی تیر ترکش و خمپاره بود . بوی باروت همه جا پخش شده بود و به جز خاک و درد و خون چیز دیگری دیده نمی شد . در خاکریز میان یک چاله ی بزرگ نشسته بود و هر از گاهی بلند می شد و آن طرف خاکریز را دید می زد . گهگاهی هم بی هدف شلیک می کرد خاک تمام صورت و موهایش را پوشانده بود . سرش درد می کرد و می سوخت . گویی تب داشت ، اما نه ، سردش بود . عرق سردی که روی پیشانی اش نشسته بود گاهی خاک روی چهره اش را می شست و روی خاک های زیر پایش می چکید و گم می شد . لب های اش از شدت خشکی ترک برداشته بود . دست های اش تاول زده بود . سرخ بود . صدای اش گویی از میان چاهی عمیق به گوش می رسید : « رضا ... رضا ... احمد . رضا ... رضا ... احمد . »
اما سرفه های پشت سر همش مجال حتا نفس کشیدن را به او نمی داد . اما به هر زحمتی که بود دوباره شاسی کنار گوشی بی سیم را فشار داد و در حالی گلویش با حرف زدن بیش تر می سوخت گفت : « رضا ... رضا ... احمد . »
شاسی را رها کرد اما جز خش خشی که فضای گوشش را پر کرده بود چیز دیگری نشنید و دوباره بلند شد و نیم نگاهی به آن طرف حاکریز انداخت . صفی از گروه های دشمن به خاکریزشان نزدیک می شدند . این بار در گوشی بلند تر فریاد کشید . : « رضا ... رضا ... احمد . »
اسلحه اش را برداشت ، گلنگدن را کشید و ماشه را چکاند . اما گویی دیگر تیری برای او باقی نمانده بود . نشست و پشت به خاکریز کرد و سرش را میان انگشتان زمخت اش فشرد و چشم به دور دست ها دوخت . در میان دود و خاکی که در هوا پراکنده بود شخصی را دید که با قدم هایی بلند و در حالی که چفیه ی سیاه رنگی را به دور سرش بسته بود به او نزدیک شد . چشم هایش را مالید و دوباره به همان قسمت خیره شد . او را شناخت عباس بود . که با آن هیکل درشت اش به طرف اش می آمد . نوری تازه از امید در دل اش روشن شده بود که با صدای زوزه ی خمپاره ای چشم های اش سوخت و نقش بر زمین شد و عباس در لحظه ای کوتاه در میان تاریکی چشم های اش گم شد . چشم های اش سوزش عجیبی داشت . احمد با آن حال اش دست اش را بالا برد و فریاد زد : « عباس » اما جز صدای ناله های او چیز دیگیری نشنید . خودش را همان طور سینه خیز به او رسانید و دست اش را دراز کرد و روی خاک کشید تا این که دست عباس را گرفت . گرم بود و نبض اش آرام آرام می زد . دوباره لب های خشکیده اش را باز کرد و گفت :« عباس منم احمد ، »
جریان خون را که روی صورت اش جاری بود حس کرد و دهان اش طعم خون و خاک را می چشید . چفیه را از گردن اش باز کرد و روی چشم های اش بست و دوباره دست عباس را در دست گرفت . صدای پای دشمن که داشت از خاکریز سرازیر می شد . دور تا دورش را فرا گرفته بود . عباس دست احمد را کمی فشار داد و آن طرف صدای رضا در گوشی بی سیم پیچید : « احمد ... احمد ... رضا ، اون جایی احمد »
خورشید هم چنان می تابید و گاهی وزش بادی گرم را به همراه داشت . عباس و احمد آرام دست همدیگر را می فشردند . احمد خیلی آرام پرسید : « چیزی می بینی ؟ »
ـ نه احمد ، فقط دورتادورمون پر از آدمه ... اونهارو هم تار می بینم .
دوباره صدایی در گوشی بی سیم پیچید : « احمد ... احمد ... رضا . کجایی تو »
عرق سردی روی پیشانی شان نشسته بود . که ناگهان عباس روی دو زانو بلند شد و در حالی که چیزی نمی دید فریاد زد : « ما از هیچ کدومتون نمی ترسیم ، حالا که چیزی نمی بینیم می تونید خیلی راحت ما رو بگیرین ، اما بدونید ما خیلی از شما ها برتریم و شما هیچی ندارین . »
احمد دست عباس را کشید و او را به سمت گودی وسط خاکریز هدایت کرد که ناگهان با صدای محکم دری که به هم کوبیده شد چشم های اش را باز کرد اما همه جا سیاه بود . صدای پدرش که فریاد می کشید در گوشش طنین انداخت : « پسره ی خل و چل ملافه را از روی چشمات بزن کنار ، صد دفعه گفتم این فیلم های جنگی رو نگاه نکنید . اگه یه باره دیگه شب با داد زدنت ساعت سه منو از خواب بیدار کنین . من می دونم و شما دو نفر ...
احمد و عباس که یکی بالای تخت و دیگری پایین بود ، هر دو هاج و واج به پدر خیره شده بودند . یک بار دیگر در به هم کوبیده شد و پدر بیرون رفت .
هفتصد و سي
هادي خشايي
شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد.
پدر شيوا پرسيد: شما؟
مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
_ نمي شناسمتان.
_ نشانيهاي كيف را مي دهم. قفلش رمزدار است، رمزش را مي دانم،مداركم توي كيف هست. بعد از اينكه بازكردم مي دهم ببينيدش.
پدر شيوا توي تاريكي جلوي در سرو صورت مردجوان را از نظر گذراند. حتما وقتي چشمهاي جدي و غصه دارد جوان را ديده به او اعتماد كرده، براي همين داخل خانه رفت و بعد از دقايقي به همراه زنش (مادر شيوا) و با كيف سياه چرمي بيرون آمد. جوان كيف را روي زانويش گذاشت و دو قفل رمزدار دو گوشه ي درب كيف را چرخاند. در كيف را باز كرد و از توي جيب زيپداري كيف پول جيبي را بيرون آورد. لاي كيف جيبي را باز كرد و به طرف چشمهاي پدر و مادر گرفت تا كارت شناسايي اش را ببينند. مادر شروع به گريه كرد. پدر سرش را پايين انداخت. معلوم بود علاوه بر كارت شناسايي چيز ديگري هم ديده اند. عكس سه در چهار شيوا را گوشه ي كيف ديده بودند. همانجايي كه همه عكس فك و فاميلشان را مي گذارند چون پدر برگشت و گفت: عكس دختر من را از كجا آورده ايد. مرد جوان كيف جيبي را به جاي اولش برگرداند و در كيف سياه چرمي را بست و رمزش را به هم ريخت. كيف را انداخت روي دوشش و راهش را گرفت و رفت. پدرشيوا جرات نكرده بود بخواهد مرد محتويات كيف را نشانشان بدهد. به من هم گفت كه كاش آن روز بودم و مرد را مي ديدمش شايد مي شناختمش و مي فهميدم با شيوا چه رابطه اي دارد.
از پشت تير چراغ برگ و انبوه برگهاي درخت موي همسايه ديوار به ديوارشان همه چيز را ديده بودم. آخرين نخ سيگار توي پاكت كِنت را تازه آتش زده بودم و از عصبانيت ته سيگار را مي جويدم. نامه ي شيوا توي مشتم بود.چيزي نگفتم. آنها هم مايل نبودند پيگير ماجرا بشوند. مي ترسيدند بي آبرويي اتفاق بيافتد و رازمگويي سرباز بكند و چيزهايي گفته شود كه معلوم شود شيوا ...مرد جوان تا سر كوچه رفت و بعد ايستاد، برگشت و به خانه ي شيوا زل زد، چند دقيقه اي گذشت و او همانطور داشت نگاه مي كرد...بعد از عقدمان سه چهار باري توي كوچه و خيابان ديده بودمش، باشيوا بودم، براي همين هم ايستاده بود و زل زده بود به هر دوي مان. مثل بهت زده ها كه چيز خارق العاده اي مقابل چشمهايشان رخ داده باشد، گنگ و گيچ راه مي رفت. از دور كه مي ديدمان تلوتلوخوران مي آمد، چندباري سر بلند مي كرد و به ما خيره مي شد و بعد مي گذشت و مي رفت. يك بار سر چرخاندم و ديدم هنوز ايستاده و دارد از پشت سر نگاه مي كند.چيزي كه باعث شد بيافتم دنبالش قضيه ي كيف بود و رابطه ي بين شيوا و او.
زيپ كاپشنش را كشيد و كلاهش را انداخت روي سرش. او راه افتاد و من هم پشت سرش، تا اينكه وارد ازدحام آدمهايي شد كه داشتند از سوز سرما به خانه هايشان پناه مي بردند. پياده رو تنگ بود و سنگفرشش يخ زده، بالا تنه اش را مي توانستم ما بين جمعيت دنبال بكنم. چندباري كم مانده بود ليز بخورم، همين باعث مي شد كه قدمهايم را با احتياط بردارم. كمي مانده به سر خيابان مقابل يك كتابفروشي ايستاد و به تماشاي ويترينش مشغول شد. حواسم هنوز پي قدمهايم بود كه سر بلند كردم و ديدم سر بلند كرد و نگاهمان به هم گرفت... فكر كردم متوجه شده تعقيبش مي كنم. قدمهايم را سريعتر كردم. نايستاد. پريد توي خيابان و شروع كرد به دويدن. وارد خيابان شدم و دويدم.
دويدن توي خيابان يخ زده سخت است. بعد از مدتي وارد پارك شد و لاي درختها خودش را پنهان كرد. برف پارك تازه بود و به ندرت رويش راه رفته بودند. بايد پي ردي را مي گرفتم و جوانك را پيدايش مي كردم. چندتايي از چراغهاي حبابي پارك كه به بيرون پارك نزديك بودند روشنايي نامحسوسي را مي پراكندند. آهسته آهسته به درخت ها نزديك شدم. چندتايي از بوته هاي بلند خشك شده اي كه برف رويشان نشسته بود تكاني خورد. صداي له شدن برف را كه شنيدم ،دويدم. از بالاي بوته ها پريدم و وارد چمن پارك شدم، چمن برفپوش تا رديفي از درختان دورتر گسترده بود، شبح جوانك مي دويد و من هم دنبالش. به صف درختها نرسيده سر خورد و از پشت به زمين افتاد. برف آبكي بود. پوست چمن كنده شده و با گل به هم خورده بود و راه رفتن را سخت مي كرد. بالاي سرش رسيدم، چهره اش توي تاريكي سايه ي من ديده نمي شد. احتمالا بايد از قضيه ي كيف شروع مي كردم تا به حرفش بياورم. دست انداختم روي شانه اش تا كيف را از دستش بيرون بياورم. زير لب غريد و تقلا كرد بلند شود و نگذارد كيف را از چنگش بيرون بكشم. بند كيف را كه تازه توي كف دستم گرفته بودم رها كردم و به خود كيف دست انداختم . كيف را بلند كردم و از او فاصله گرفتم تا درش را باز كنم. يك قدم دور نشده بودم كه با دست از مچ پاي راستم كشيد و كله پايم كرد. كيف از دستم رها شد و با صورت توي برف و گل و لاي فرو رفتم.
سر بلند كردم ديدم دارد كيف را از روي زمين بر مي دارد. خودم را جمع و جور كردم. به سراغش رفتم و با هم گلاويز شديم. توي صورتش داد كشيدم كه بايد محتويات كيف را ببينم و اصلا كيف او دست شيوا چه كار مي كرده. در حالي كه توي تاريكي به سرو صورت هم چنگ مي انداختيم و مشت حواله مي كرديم با خباثت جواب داد: به تو ربطي ندارد. زانويم را توي شكم جمع كرده و با رها كردنش جوانك را از خودم جدا كردم و به زمين زدمش. سراغ كيف رفتم، برداشتم و دويدم به بيرون پارك. مقابل اولين چراغ حبابي رسيدم. ايستادم. با رمز كيف نمي توانستم كاري بكنم. جز پاره كرده كيف كاري نمي شد كرد. به هر زحمتي بود پاره اش كردم. دست كردم محتوياتش را بيرون بياورم. به غير از دفتر سررسيد جلدسبز چيز ديگري نبود.
_ بعد مردن... شيوا ...ديگر هيچ توفيري... نمي كند خواندنش.جوانك دستش را به تنه ي درخت قطوري گرفته بود و له له مي زد. نمي توانست بايستد. رفتم به طرف نيمكت چوبي كه با من چند قدمي فاصله داشت. با آستين كاپشن برف ها را كنار زدم و نشستم. لاي دفتر را باز كردم و ورق زدم. يادداشت آخر را براي خواندن انتخاب كردم. جوانك آرام گرفته و خيره شده بود به من. منتظر بود بخوانم. خواندم:
همه چيز را نوشته ام توي يك نامه، همه چيز را. اگر دل و جرات به خرج بدهد براي گرفتنش از من. حالا كه ديگر جفتش را پيدا كرده...
چند سطر پايين آمدم و در تمام آن مدت جوانك چيزي نگفته بود. چندتاي ديگري از يادداشت ها را هم نصفه نيمه خواندم. معلوم بود كه دفتر يادداشت هاي روزانه اش هست، اما اينكه دست شيوا چكار مي كرده.
_ يك اتفاق باعث شد كه بيافتد دست او. نشسته بودم توي پارك كه از مدرسه برگردد. راه هميشگي اش بود. همينجا هم ديده بودمش. كيف را كنار خودم روي نيمكت گذاشته بودم و نامه هم توي دستم بود. وقتي نزديك شد از روي نيمكت بلند شدم و نامه به دست مقابلش رفتم. نامه را به طرفش دراز كردم شايد بگيرد. لحظاتي ايستاد و نگاهم كرد بعد راهش را كشيد و رفت.
جوانك نزديكتر آمد و باقي ماجرا را اينطور تعريف كرد كه دو سه مامور پليس كه پي مواد فروش توي پارك بوده اند همان لحظه سر مي رسند و مي گيرندش. او را مي برند و كيف و دفترش مي ماند روي نيمكت. وقتي او را مي برند شيوا را مي بيند كه كيف او را از روي نيمكت برداشته. مي خواسته چيزي به مامورها بگويد ولي يك لحظه تصميمش عوض ميشود ، داد مي زند 730 و مي گذارد شيوا با كيف فرار بكند. مي گفت دوسال تمام مي خواسته حرف بزند و وبراي هر روزش شماره مي انداخته. مي گفت بعد از اينكه من و شيوا را با هم ديده تصميم گرفته فراموشش كند ولي نتوانسته.
مي گفت كه يك ساعت قبل هم داشته خاطراتش را مرور مي كرده، خاطره ي صبح هاي زمستاني را كه شيوا صبح ها به مدرسه مي رفته و او سر كوچه براي ديدنش كشيك مي داده. همه چيز را همانهايي مي دانست كه تعريف كرد.
دست انداختم توي جيب كاپشن و كاغذ نامه ي مچاله را بيرون آوردم. پرت كردم جلوي پاهايش. برداشت و نزديكتر آمد تا توي نور چراغها بتواند بخواندش.
_ نوشته كه من را نمي خواسته. پدر و مادرش اصرار كرده اند كه يارو مال و مكنت دارد. منظورش از يارو منم. وقتي كه فهميد بيماريش زنده نمي گذاردش نوشت.
جوانك هنوز در حال خواندن نامه بود.
_ راجع به تو هم نوشته. نوشته يكي هست كه بيشتر از من مي خواهدش و خيلي وقت است كه خاطرخواهش شده. حتما تو را مي گويد.
نامه را گذاشت روي زانوهايم و بي آنكه برفها را پاك كند نشست كنارم. كيف را به همراه سر رسيد از لاي دستهايم بيرون كشيد و توي بغلش گرفت. سر رسيد را توي كيف برگرداند و زد زير بغلش و دستهايش را كرد توي جيب شلوارش.
ويراش آخر: 22 / مرداد / 86
چند هايکو و يك سپيد از:
شهرزاد ارحمي پور
1- سراغ مرا
از دشمنم بگير
داغ مرا از دوستم .
2- مي خندي
خوشگل ميشوي
ديوانه ميشوم .
3- زردي من
آبي تو
عشق هميشه سبز ما
4- گواه روشني دارم
چشم هاي تيره اي
دنياي من ده پله ي خاکستريست.
و يک سپيد:
مترسکم
مهربان مترسکم
نگران گنجشک هاي خانه همسايه مان نباش
که پرنده ها هميشه شکارکردني نيستند
و زير چکه چکه هاي باران
هميشه يخ نمي زنند
و من هميشه انقدر خوش باور نيستم
و سوسه هاي باد را مسخره نمي کنم
که بادبادک هاي سياهمان را پرواز مي دهد
و عزاداري مان را تکميل مي کند
شعري از:
آزاده بشارتي
اصلا چرا؟ برای چه من عاشقت شدم؟
شلاق می زنم به خودم که مقصّر است
من ، مازوخیسم گیج به پایان رسیده ای ست
که تا هنوز منتظرت پشت پنجره است
من جاده های گم شده سمت گذشته ام
با یک قطار حادثه از روزهای خیس
بر ریل های ممتد رویا نشسته ام
حالا مرا به جا... که بله! من توام! آلیس...
من توی تونلی که به تو ختم می شود
با یک نفر که [دیر شده! دیــــــــر! د ِ بدو]
در ناگهان ِ بوسه به تو فکر می کنم
هر قدر هم که دير ولی می رسم به تو!
از چشم های خیس بپرسید می شود
یک قلب امن ِ تازه تری برگزید بعد
آهسته از تبسم یک عشق رد شد و
هرگز جنون خاطره ها را ندید بعد؟
این سرزمین پوچ کجایش عجیب نیست؟
من با توام ، تویی که از این عشق خسته ای
من با توام! بگو که چرا توی قلب من
با چشم های بسته ی نفرت نشسته ای؟
من پابرهنه غوطه ورم در هنوزها
امشب شب ِ سقوط من از چشم های توست
رحمی کن ای پرنده ی من هفت آسمان
حتی هنوز مطمئنم زیر پای توست!
از ارتفاع تا تو شدن می پرم به هیچ
از چشم های بسته ات از روی بالکن
دست مرا بگیر که من بی تو هیچ وقت...
من بی تو... بی... نمی شود اصلا قبول کن!
بیزارم از تمام جهان از خدای تو
از این طناب ساخته از کاموای تو
این مازوخیسم گیج به پایان رسیده است!
با یک جنون سرزده از دست های تو!
من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود
راهی به جز کشیدن این انتظار نیست
توركجه شئعير:
بهناز بهنمي
******
چايين سويو آخاركن آلقيشلايير
سويا حسرت گؤندرن بياز گوللر
دالغالانير دهلي سو شاريلدايير هر اخديقچا پيچيلدير سلام چؤللر
قارا بولود گؤيدهدير ايشيق ساچير
توتقون هاوا ساچلارين بيردن آچير
دامجي دامجي قطرهلر گؤيدن قاچير هر دامديقچا سئوينير قور گوللر
ياغيش تؤكور ائلهبيل ماهني چالير
تورلادير تورپاغي دردين آلير
گول چيچكين اوزونه شپه سالير آخير سولار باخديقچا دويمور گؤزلر
********
شعري از:
احسان بزرگي
ليس کمثله عشق تو
ليس کمثله خاطر خسته ی من
که از رجم بوسه ها و نوازش ها
جانی به سلامتی و تباهی در خانه ی خمار دارم
در بی دستاری الحاد
شيخ بی شهود شرابم
بنده ی در به دری های قفا و قضای تو
تو يعنی هو
که عشق منی ـ يا هو! ـ
که پا پتی در تو می دوم تا مغرب تا مشرق
ـ خداوند مشرق ها و مغرب ها ـ
و زمين سرگيجه به دور خود/ به دور خورشيد/ به دور تو
کروی شده است
اللهم اعطنی نشان تو/ وفای تو/ جفای تو
همه ی تو در يک شب بارانی
که طوفانی با تو
باد و باران جهان شويم
«ياهو»ی من!
شعر سپيد:
فرحناز كبيري نژاد
خدا روي موهايت
ريخته بود شيشه ي شرابش را
و من هر تار مويت را مي كشيدم تا بماني
آسمانِ حرفهايت اين دفعه ابري بود
و هيچ گزارشي آن را پيش بيني نكرد
تا من با قطره هاي چكيده از سقف خانه ام
ابرهايت را بشويم
پدرم در آمد تا چشمهايم را راضي كردم
برايت چشمكي بفرستم
اما
تو رفتي و آدم برفي كردي من را
شعري از :
ليلا حكمت نيا
مرا می کاری
به یک جو عقلی که ندارم !
استخوان قلمم فقط يك حرف را بند نمي كند آخر
(سطر پشت سطر !)
واژه اي بي طرف مثلِ:
ع ....ش.....ق
و سطري که آفتابی شد
- غلط تایپی است -
(چه زود به غلط کردن افتادم )
.
.
با اولین سیلی آبدارت!
سٍیلی به راه افتاد
که مادرم زرديم را مچ می گیرد
عمل نمی خواهد ...باریک بینی ات مادر !
پدرت را من نکشته ام باور کن!
از 16 سالگيم بپرس...عاشق نيستم؟
- از صد متری داد می زند دختر! -
می خواهم تو را از سر بگیرم
دست هایت را به من بده
این شعر برای تو سر و دست می شکند
.
.
پاشنه ی اين خانه
از حرف ها چل کلاغ شده !
نبود وسط شهر میدان دادن به سنگ ها !
و دهن کجی به درختان هویت ملی است !
هنووووووووووووووز لیلا با شعرهای تو می آید
لیلا
لیلا
لیلا ...
پدرم قول داد
اگر زیر نور بنفش موهاي ژل زده ام را بخواند
برای قبرم سنگ تمام بگذارد.
با همین قطار
مرا برای خدا پس بفرست!
شده ام میخ چشم هایی که مي كوبيدندم
و 3 سالم هار می شود ... مثل سگ! ... پشيمانم
برای ضرباني که ضربم كرد
تو را به باد خاطره می پیچانم !
بی تو این ثانیه ها ... نمی شود ...ابرها را چوب نزد
(هی راه می روم
هی فحش می دهم
هی راه می روم ...)
فحش هايم عاشق تررررررررررررررررررر ند... باور نكن!
حتي بدون دست هائي كه ... نيست.
جور می شود ؟!
و من از دست داده ام
ح...ا...ل...ا....
دلم قرص از همه قرص هایی که بلعیده ام !
و بچگی ام دست پدرم را باز كرده
از مردمي كه حرف مي زنند... هي حرف مي زنند ...
اين ها قرصند نه اسمارتيز دختر!
حالا خواهش مي كنم
مرد باش و گريه نكن - مرد!
دو شعر از:
عليرضا پنجه اي
باورها را روي اسب پاشاندم
باورها را روي اسب پاشاندم
عصر نجيبي بود
زمين که بوي يورتمه مي زد
بذري که سبز کرده بود
علف هاي پشت ران اسب را
را را ديدم
گفتم از در چه خبر
گفت رفته گور باباش
نمي دانم خانه ي که
از چه پرسيدم
گفت اين روزها با به مي گردد
دست هايي با يک چشم دارد و
يکي کوتاه تر از ديگري ست
يکي کوتاه تر که نيامد کارشان بالا گرفت بالاتر
فرهيختگي ست
از اين آبستن تر نکشيدم
تنگ تر نديدم
طناب را
بالا بالا بالاتر
مي کشي ش
بکشش
مي ميره
بميره
کيشميشي تر از اين که نميشه ميشه
مي خلاصنت
به تو چه
نمي دونم
مي دوني!
بازم بخون برام
مي خونم طوري نيست
مي خوام برم
يک جايي همين طرف ها
کدوم کوه؟
خدا که باشه کافي ست
بعدش؟
باور کنم؟
نکني ...
هاچين و واچين
هر چي رو نچين
گل ها رو بچين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
و
شعر توگرافي به نام «بازي»
بازي
ليلي دايره بود
دست بود و پا
روياي کودکانه اي که فراموش نمي شود
هيچ گاه هيچ گاه
دوان دوان
به تابستاني گرم مي رسم
عمه مي گفت: مزدکي بابا بود
شوهر ليلي بود
پا پيش مي گذاري در خواب هايم
فراموش نمي کنم
هنوز در خوابم؟
- اول من
- نه اول من
- ديروز تو اول بودي
- تو رو خدا من اول شروع کنم
- باشه اول تو
دو شعر از:
سيد معصوم رضويان
سنگ باران
-----------------
بزرگ باش
و نگاه كن به اورست
تمام سنگ هايش براي توست
و حكم قاضي است
سنگ باران كن
بهار دشمن از بارش سنگهاي توست
دستهايت را در آسمان بچرخان
گردبادي كن
نه
سنگ بادي
و تو كشوري آزاد
نام خود را
خواهي شنيد از اورست
**************
تو حس مي كني
----------------------
پا به ماه گذاشته اي
و چندين قدم
تو حس مي كني
طلوعي را به روشني
و در انتهاي احساست
گهواره ايست از رنگين كمان
فارغ مي شوي
از روياهايت
و خود را مي بيني
كه هنوز رويايي
شعري از سميه تيموري
******
سكهي زر اندود كهكشان
آني نيست كه در قلك سفالي قلبم افتاده بود
آهسته آهسته از پرندگان سياهم دور شد
دور و دورتر
حتي او هم تنهايم گذاشت
تا بيايد به ستارهها دل نخواهم بست
ابرها اشك جدايي مي ريزند
هر كس پي كار خودش است
و من، اينجا
در چهار ديواري صورتي احساسم به سرخي مي انديشم
آيا فردا خواهد آمد
ناگاه برگ خشكيدهي پاييزي
كنار شاخههاي بيجان برايم دست تكان داد
صدايش را شنيدم
آهسته زمزمه كرد: دلتنگ نباش، تا بيايد اينجايم.
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي چهارم ـ هفته ي سوم بهمن 1386
| |
|
مدير مسئول و سردبیر : سیاوش دانش آذر |
هيات تحريريه : ميلاد فصيح نيا ـ ليلا حکمت نيا ـ هومن قاسمی راد مريم خمسه لويي ـ مجتبي اسماعيل زاده |
|
مقالات ادبي و نقد ها
| |
|
ـ روايت و جاي گاه راوي در قصه :روايت در نگاه اول به عهده ي قصه نويس است ، کما اين که کلا هم به همان جا بايد ختم شود . اما اين بحث را مي خواهيم باز کنيم و به آن بپردازيم . براي اين که فاصله بين قصه نويس را با راوي حس کنيم بايد ابتدا راوي را بشناسيم . وقتي قصه نويسي به نوشتن قصه مي پردازد ، بدون روايت نمي تواند قصه را پيش ببرد ...
| |
|
وحدت: داستان عموما داراي يک خط داستاني است که به گسترش آن مضمون کمک مي کند بنابراين طرح و رويدادهاي داستاني ، کشمکش ها و شخصيت ها که مضمون را تشکيل مي دهند بايد با دقت انتخاب شوند و بر اساس ميزان وابستگي شان در داستان نظم يابند . يک طرح يا خط داستاني داراي وحدت ، روي يک رشته عمل مداوم متمرکز مي شود ....
| |
|
شعر سپيد را مي توان به عنوان بي تعهد ترين و آزادترين نوع نوشتار ناميد ، بازي با کلمات و خلق و شکن هاي فضاهاي جديد ، عدم محدوديت در استفاده از واژه ها ، خواه بومي باشند يا بيگانه و صراحت کلام از آن جهت که مانند اشعار نيمايي پر از رمز و راز و اسراري نيستند که براي مکاشفه اش نياز به تخيل کردن همانند خود شاعر داشته باشيم ....
| |
| |
| |
|
پرونده
| |
|
زندگينامه چخوف :چخوف به سال 1860 در يكي از شهرستان هاي جنوبي روسيه در شهر تاگانروگ (Taganrog ) ديده به جهان گشود. نخست در مدرسه ي يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين ، به تحصيل پرداخت. در سال 1879 وارد دانشكده ي پزشكي دانشگاه مسكو شد. آن زمان تجسم روشني از دانشكده ها نداشت ...
| |
|
هوگو ؛ ويکتور ماري ؛ شاعر ؛ رمان نويس و نمايشنامه نويس فرانسوي است . وي در شهر بزانسون از پدري جمهوري خواه و مادري طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعد ها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسيار برد . کودکي و جواني را با برادران خود نزد مادر و در خانه اي در پاريس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبيعي و وحشي را حفظ کرده بود...
| |
|
قصه ها
| |
|
گلدان هاي پشت پنجره را که آب مي دهم، پرده ها را به کنار مي زنم و يک بار ديگر به داخل کوچه سرک مي کشم ؛حتي سنگ فرش خيابان هم از شدت سرما يخ زده است.صداي پاي هيچ رهگذري به گوش نمي رسد . نفس عميقي که بيشتر به آه ميمالند، از سينه برون مي دهم و از پنجره فاصله مي گيرم. نگاهي گذرا به ميز ناهار خوري مي اندازم ...
| |
|
صداي ني چوپان چمن زار را برداشته بود ، انگار فقط صداي ني او بود و بس . سگ لاغر پيرش خودش را با تکه ناني سرگرم کرده بود . گوسفندان هم مشغول چرا بود . چوپان هر روز دو بار در ني خود مي دميد . هوا امروز خيلي خوب بود . چوپان هم از اين موضوع خوشحال بود . از پارس کردن سگ اش معلوم بود که کسي دارد به آن جا نزديک مي شود . . .
| |
|
همان روز صبح بود دقيقا همان روز بود . وقتي خواستم اداره بروم يک هو سر از آن جا درآوردم . مسير يادم نمي آيد . فقط زماني که رسيدم اين جا فهميدم نرفته ام اداره . همين جا درست همين جا نشستم و پاهايم را دراز کردم روي همين قبر . دقيقا يادم هست که روي همين برآمدگي نشسته بودم . و برآمدگي قبر تازه را نشان داد ...
| |
|
زن را همه مى ديدند. همه و بيش ازهمه من: "وقتى كه دستش را بريد دويد توى آشپزخانه و گرفتش زير آب." -" خون فواره مى زد.ما همه مات مونده بويم." -"لامصب زيبايي خيره كننده اي داشت. " زن لاغر بود و هميشه فكر مى كردى الان شانه اش زير بند چرمى آن كيف خوش دوخت پاره مى شود.
| |
|
کيوسک ها ، همان کيوسک هايي که جان خواهرم را گرفتند . همان کيوسک هايي که بي رحمانه مادرم را از مادرش جدا کردند . همان کيوسک هايي که برادرم هميشه پشت آن هاست . همان کيوسک هايي که کابوس هر شب من است . کيوسک ها ، شايد من از آن ها مي ترسم ، از وقتي که چشم هايم را باز کردم ، همان اول جسد خون آلود خواهرم ، بعد خنده هاي برادرم ، بعد حرف هاي پدرم ، بعد لعنت هاي مادرم ، بعد ترس هاي خودم و ...
| |
|
طبيعت با بهارش زيباست و شهر با دختران اش ، اين جمله را بر روي ديوار پشت کيوسک تلفن آن قدر بزرگ نوشته بودند ، که توجه هر کسي را جلب مي کرد ، شماره ي خانه ي شان را گرفت : سلام مامان ، ناهار چي داريم ، با اين که گرسنه اش بود ، وقتي فهميد مادرش براي ناهار آش پخته ، گفت : من ناهار خوردم و گوشي را گذاشت ، دوباره به همان جمله خيره شد...
| |
|
بازش كرد.درست بودكه طعم تلخ قهوه رادوست نداشت ولي چاره ايي هم نداشت جويدش .تابلوي جلويي راخواند:6كيلومترتا...راه زيادي نمانده بودوليگرماي هواامانش رابريده بودكه ناگهان به جلويش نگاه كردنه!واين حرفي بودكه زدافتاده بودروي ماشين ولي حتي اثري هم ازخون نبود مي خواستفراركندكه ناله هاي امكان اين كار را نيزگرفت سوارماشين شدترس تمام وجودش را فراگرفته بوددستهايش مي لرزيدواشك توي...
| |
|
فقط کافي بود چند ساعتي زودتر بيايد . اما دير کرده بود ، در را که باز کرد يکهو ترسيد ، چمدان از دست اش افتاد ، رنگ اش پريد ، لب هاي صورتي مايل به سفيدش کاملا به هم چسبيدند ، با تمام توان داد زد :
| |
|
تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گيلينچ... ! و صداي مچاله شدن کاغذي و برخوردش به ديوار روبه رو ! همين . تمام کار هر روز و شبش . خم دم و از سوراخ کليد نگاه کردم . پشت ميزش نشسته بود و گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوي خاکستري اش به تنش بود و وقتي تايپ مي کرد مدام کلاهش مي افتاد جلوي چشمش و او هي پشت دست چپ هلش مي داد عقب .
| |
|
تا به انتهاي خيابان برسد، چندباري زير نور ملايم آفتاب ايستاد و از ميان ازدحام جمعيت به نقطه اي نامعلوم در ميان همهمه ي عابرين آن ظهر زمستاني خيره شد. با خودش فكر كرده بود شايد براي اين نمي تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پي آن دونفري هست كه ديده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر ميان ناله هايش از مرد جوان مي خواست كه نزندش.
| |
|
شعرها | |
مريم خمسه لويي | دو غزل
علي شجاع | دو شعر طنز به زبان ترکي
| |
|
|
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي سوم ـ هفته ي دوم بهمن ماه1386 | ||
| مقالات و گفتگو | شعر بخش اول: غزل | شعر بخش دوم: آزاد و نقد |
|
شمس و قمرم آمد ـ سمع و بصرم آمد / ماندانا خسرواني مجد استدلال هاي رياضي در شعر/ معصومه يوسفي نگاهي به كاركرد هاي اسطورهاي شعر سنتي فارسي / محمود سنجري ـ سينا آسيب شناسي مختصري در مورد شعر / سياوش دانش آذر «فرم» در شعر سپيد"حجم، طبيعتيا موجهاي زودگذر؟ / فرامرز محمديپور لنگرود
|
||